1926 stories
·
79 followers

امشب باز جلوی خانه تصادف شد. مشرفیم به تقاطع خیابان لینکولن و ساری رُد. ماشین‌ها...

1 Comment
امشب باز جلوی خانه تصادف شد. مشرفیم به تقاطع خیابان لینکولن و ساری رُد. ماشین‌هایی که توی ساری‌ رُد هستند موظفند قبل از تقاطع بایستند. نمی‌ایستند و تصادف می‌شود. این‌جا البته تصادف‌ها هیجان خاصی ندارند. بغیر از موارد بسیار نادر عمومن راننده‌ها از ماشین‌هایی که بعضن تا نیمه جمع شده‌اند پیاده می‌شوند و حال راننده و سرنشینان ماشین دیگر را می‌پرسند. بعد هم چندهزار تا عکس از ماشین‌های تصادفی و داغی‌های‌شان می‌گیرند و می‌روند. امشب هم همین‌طور شد. تاکسی سوناتای آبی رنگ و یک مرسدس شاسی‌بلند کوبیدند به‌هم. راننده‌ی تاکسی بیشتر از ده دقیقه برای راننده ی مرسدس روضه خواند که چقدر اشتباه کرده و راننده‌ی سوناتا هم سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد. من توی بالکن بودم. زانوهایم توی سینه‌ام جمع بود و نگاه می‌کردم. اولین بار که تصادف کردم توی یک رمپی بود که می‌پیچید توی بلوار کاوه. قیطریه. از خانه‌ی خاله مینو برمی‌گشتیم. مامان و فرزانه هم بودند. خانم مسنی که سعی کرد از سمت راست من سبقت بگیرد کنترل ماشینش را از دست داد و کوبید به ما. درِ شاگرد و درِ عقب و ستون بین دو در چیزی ازشان نماند. ایشان البته از ماشینش پیاده شد و شروع کرد به هوار کشیدن. صدای حقیقتن مهیبی هم از خودش صادر می‌کرد. من برای مدت خوبی فقط نگاه کردم تا این‌که مادر کنترلش را از دست داد و خانم را به درست‌ترین روش ممکن ساکت کرد. فرزانه کنار من ایستاده‌بود و بازویم را فشار می‌داد. بعد از نیم ساعت یک خنده‌ی درستی با هم کردیم. با این حال مادر هنوز خشمگین بود. تا کارها بشود و برویم درست دو ساعت و نیم طول کشید. آن موقع موبایل‌ها هنوز دوربین نداشتند.

یک هفته بعد از آن سر خیابان سی‌و‌سوم گیشا تصادف کردیم. سرچهارراه توقف کامل کردیم اما ماشینی که از سمت خیابان اصلی می‌پیچید توی صائمی، به سمت شمال، انگار که کامیون ِ در حال مسابقه باشد آمد و مالید به ماشین ما و این بار گلگیر جلو و عقب و درها و ستون و همه چیز را با خودش برد و بعد بیشتر پیچید و از روی جوی آب پرید و کوبید به خانه‌ای که دقیقن توی ضلع شمال‌شرقی تقاطع است. وقتی بالاخره متوقف شد دقیقن سروته شده‌بود. معلوم شد که راننده، که دختر کمک‌راننده‌ بود تصدیق نداشته و داشته رانندگی یاد می‌گرفته و جای کلاچ و ترمز و گاز را قدری اشتباه کرده‌بوده. ساکنین خانه‌ی مذکور از ترس‌شان که زلزله شده با شلوارک و زیرپوش پریدند بیرون و سنگ‌های نمای خانه‌شان که ترک خورده‌بود را با چشم‌های گشاد تماشا کردند. ما؟ ما هیچ. ما مقصر. عرض خیابان صائمی و کسروی از خیابان سی‌و‌سوم کمتر است و بنابراین ما پول خسارت ایشان را دادیم و ایشان خسارت ما را. برگه‌های بیمه‌مان ناقص شد طبعن.

یک ماه بعدش توی راه گرمسار بودیم. توی خط سرعت. ماشین جلوی ما تصمیم گرفت بایستد. وسط اتوبان تهران گرمسار ایستاد. برای شاید پنج ثانیه. من توانستم بدون برخورد باهاش بایستم، ماشین پشتی ما اما که یک بیوک آمریکایی به سایز یک ناو جنگی بود از پشت کوبید به ما. یکی در صندوق عقب خرد رفت و یکی هم اعصاب‌ ما.

تا تصادف بعدی خیلی طول کشید. شاید هفت سال. کمی بعدش هم مهاجرت شروع شد. گفتن هم ندارد. این‌ها هم که گفتم البته گفتن نداشت. تقریبن هیچ چیزی گفتن ندارد. بپذیریم.
Read the whole story
Ayda
1 day ago
reply
تقریبن هیچ چیزی گفتن ندارد. بپذیریم.
Tehran, Iran
Share this story
Delete

خداحافظ مامان‌مولی

1 Share
مامان‌بزرگم رفت. مامان مولی‌م. نازنینم. خیلی عذاب کشید روزهای آخر عمرش. مامان‌مولی راحت شد و همه‌ی ما ناراحت. همه کم‌وبیش می‌دونستیم رفتنیه. از جاییه که رفته بود روزهای آخر، برگشتی نبود اما حتی وقتی می‌دونی، حتی وقتی اون مامان‌بزرگت دیگه اون‌جا نیست باز هم وقتی بره از دستش دادی. برای همیشه رفته. دونستنش از غمش کم نمی‌کنه.
خانم‌جان مامان بابابزرگم بود و تو خانواده‌ی ما زن معروفی بود. همه تعریفش رو می‌کردن. من هیچ‌وقت ندیدمش. از تعریف‌ها می‌شناختمش. باورم نمی‌شه در آینده بچه‌های ما به جهان می‌آن و این بچه‌ها هیچ‌وقت نخواهند فهمید مامان‌مولی چطور آدمی بود. بوش نکردند. دست پختش را نخوردند. سخنرانی‌هاش را توی مهمانی نشنیدند. آواز خواندنش. مهربانی بی حد و حصرش رو ندیدند و مامان مولی هرگز تصدقشان نرفت.
دست‌خطش را لابلای گل‌دوزی‌هایی که برایم کرده بود می‌خوانم و اشک و اشک و اشک. انقدر کلامش شیرین بود که قلب آدم را مچاله می‌کند خواندنش.
شیرین‌ترین خاطرات بچگی من توی آغوششه. فکر کردم برم ایران برای خاکسپاری اما تصمیم گرفتم نرم. چرا باید مامان مولی رو گذاشت توی خاک؟ نه. مامان‌بزرگ رو باید وقتی زنده بود بغل می کردی. جای مامان‌بزرگ توی خاک نیست. جای مامان‌بزرگ توی قلب ماست. لای گل‌های گلدوزی‌هاشه. لای هر دلمه‌ایه که تا عمر دارم می‌پیچم و یادش می‌کنم. لای جملاتشه که توی گوشم صدا می‌کنه. لای خنده‌هاش و خاطراتمه. من مامان‌مولی رو خاک نمی‌کنم.
هرکس هر عکسی که داشت قدیم و جدید برام فرستاد و همه را کنار هم گذاشتم و تماشا کردم و می‌دونم زندگی قشنگی کرد. می‌دونم خوب زندگی کرد. هایده گذاشتم و رقصش یادم میاد و بودنش رو یاد خودم میارم. نمی‌خام به نبودنش فکر کنم.
مامان‌بزرگ خوش‌صحبت،‌ خوش‌خنده، خوش‌سفر، خوش‌خوراک و خوش‌تعریف بود. هر خوشی که بود در جهان، مامان‌مولی داشت. خیلی آدم متفاوتی بود. همیشه برنامه‌های خودش رو داشت. همیشه همه‌ی برنامه‌های خودش رو پیاده می‌کرد و همه رو با خودش توی این راه می‌برد. کاش کمی ازش یاد گرفته باشم. کاش گرمی و محبتش هیچ‌وقت یادم نره.
قشنگ‌ترین حرفی که دوستام بهم زدند این بود ما رو تو غم خودت شریک بدون. نمی‌دونستم وقتی غم داری شنیدنش انقد تسکین‌دهنده‌ست. از لطف همه‌تون که برام نوشتید و باهام حرف زدید ممنونم.
Read the whole story
Ayda
3 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

عامل روزهای بی‌عمل

2 Comments

گفتم – از اِیجِی بگو. دلم براش تنگ شده. چی کار می‌کنه این روزها؟ از پرنده‌ها هنوز عکس می‌گیره؟

گفت – آره. سرش گرمه با عکاسی از پرنده‌ها.

– از کارش هنوز راضیه؟ ده سال شده الان دیگه.

– خیلی. می‌ره سر کار و میاد. این اخیرا یه قصه‌ای سر کارش پیش اومد، خیلی گرفتارش بود ولی مشکل رو حل کرد. یه آقایی بود حول و حوش هفتاد ساله، از اون مهندسهای قدیمی، ولی خیلی دیگه تکاپو نداشت و با شغلش راحت بود و قصد پیشرفت کاری نداشت. اِیجِی هم شده بود رییسش. دیابت داشت و پارسال هم خانمش فوت کرد و این دیگه حالش خیلی بد بود طفلک. تنها هم زندگی می‌کرد. اِیجِی مدام می‌رفت بهش سر می‌زد. بعد یه روز اومد خونه، گفت از جلوی خونه‌اش که رد شدم ماشینش نبود. نگرانشم. دوباره شب ساعت نه برگشت در خونه‌اش، باز ماشینش نبود. نگران شدیم. من زنگ زدم به دو تا بیمارستان، اونجا هم نبود. هشت صبح فردا که دید سر کار نیست، زنگ زد به پلیس. قبل از ظهر پیداش کردن. یه لحظه حواسش پرت شده بود و یه خروجی اتوبان رو اشتباه رفته بود و خورده بود به ریل متروکه قطار، همونجا برای خودش تو اون حال نشسته بود توی ماشین، پونزده ساعت شد تا پلیس پیداش کرد. 

– بابا این اِیجِی دمش گرم! رئیس یکی می‌شه اوضاع سلامتی طرف رو می‌ره دم در خونه‌اش چک می‌کنه؟

– آره. بعد از فوت زنش هیچ‌کی رو نداشت آخه. اِیجِی بعد از اون روز دیگه هفته‌ای یکی دو شب می‌رفت در می‌زد و مطمئن می‌شد حال همکارش خوبه یا نه. یه روز سر کار نرفته بود، اِیجِی رفت خونه‌اش. دید ماشینش دم دره ولی در رو باز نمی‌کنه.من بهش گفته بودم اگر یه روز این اتفاق افتاد هر کاری می‌کنی فقط در رو نشکن! زنگ زد به پلیس. اومدن و در رو باز کردن و دیدن همونطوری نشسته روی مبل مرده. 

فکر کردم قصه‌اش تموم شده. آخی کوتاهی گفتم ولی داستان ادامه داشت. 

– بعد اِیجِی گفت باید اقوامش رو پیدا کنیم. تو خونه‌اش پر از کاغذ بود ولی حتی یه کاغذ به انگلیسی نبود. همه به چک. دو روز خونه رو زیر و رو کرد، خلاصه یه تیکه کاغذ پیدا کرد که نوشته بود خواهر‌زاده‌ام در مجارستان با تلفنش. زنگ زد به خواهرزاده. اون یک کلمه انگلیسی بلد نبود. گیر کرده بودیم. بعد من شب اومدم خونه دیدم اِیجِی تو گوگل «مرکز چک‌زبانان» شهرمون رو پیدا کرده. زنگ زد به اونها، بعد با خواهرزاده در مجارستان و رئیس مرکزِ چک‌زبانان یه تله‌کنفرانس گذاشت و بالاخره تونستن صحبت کنن. روزی هشتاد دلار برای جنازه پول می‌داد تا بالاخره خواهرزاده گفت جسد رو بسوزونید و خاکسترش رو بفرستید اینجا که اِیجِی ترتیب قضیه رو داد‌. بعد هم اموالش رو فروخت و پول رو فرستاد مجارستان. آپارتمانش رو هم تمیز کرد. فقط یه بی‌سیم مال زمان جنگ‌جهانی دوم مونده که متعلق به پدر طرف بود که اون موقع بی‌سیمچی بود و خواهرزاده گفت نمی‌خوایم. حالا مونده تو پارکینگ ما. تا حالا به چند تا موزه زنگ زده ببینه می‌خوان یا نه. 

خندید. کمی از طی مراحل قانونی پرسیدم و از سایر بدبختیهایی که کشیدند. شوخی می‌کرد که شوهرم الان از متخصصین کفن و دفن در کالیفرنیاست. رفتم توی فکر که در این شرایط من چه می‌کردم، ولی فکر کردن به شرایط یک چیز است و بودن در آن یک مساله دیگر. جواب را نمی‌شود دانست. به جایش به اِیجِی ایمان آوردم. می‌توانست بنشیند خانه و بگوئید مشکلِ من نیست و یک افسوسی هم بخورد برای همکاری که بی‌کس مرد. کسی هم سرزنشش نمی‌کرد. در واقع شاید غیرمستقیم تشویق هم می‌شد. حتما خیلیها نگاهش کردند و گفتند ای بابا! وقت زیادی دارد. جوهر آدمها را ولی نه از رفتار هر روزشان، که از رفتارشان در آن روزهای زندگی که بی‌عملی مجاز است باید شناخت. یک امتیاز مثبت بزرگ برای رفیق جانی ما.




Read the whole story
Ayda
13 days ago
reply
جوهر آدمها را ولی نه از رفتار هر روزشان، که از رفتارشان در آن روزهای زندگی که بی‌عملی مجاز است باید شناخت.
Tehran, Iran
paradoxi
21 days ago
reply
جواب را نمی‌شود دانست.
Share this story
Delete

آدم‌ها روی پله‌برقی عمومن خودشان هستند. زمان زیادی نیست، شاید بیست ثانیه. پایین ...

1 Comment and 2 Shares
آدم‌ها روی پله‌برقی عمومن خودشان هستند. زمان زیادی نیست، شاید بیست ثانیه. پایین را نگاه می‌کنند، انتهای پله‌ها. یا پس کله‌ی آدم جلویی‌شان را. یا خیره می‌مانند به زیر پایشان. خودشانند اما انگار. دخترکی که روی پله‌برقی‌ ِ روبرو بود تا به من برسد و رد شود سه بار خمیازه کشید. فکر کردم که آدم‌های غمگین خمیازه نمی‌کشند. خمیازه مال کسانی‌ست که چیزی توی سرشان نمی‌گذرد. به نظر من این طور است. سه بار خمیازه کشید و از کنارم رد شد. سرم را گرداندم. آدمی که جلوی من ایستاده‌بود کفش‌های کانورس پوشیده‌بود. پای چپش روی پله‌ی بالاتر بود. دست راستش چنگ زده‌بود به بند کیف ارزان‌قیمتی که یک‌بری انداخته‌بود روی شانه‌ی چپش. انگار که خودش را بغل کرده‌باشد. دست ِچپش را هم گذاشته‌بود روی نوار سیاه‌رنگ کنار پله‌برقی. این‌جا همه‌جا نوشته‌اند که دست‌تان را روی نوار سیاه‌رنگ نگذارید. همه می‌گذارند. من هم می‌گذارم. گاهی نوار سیاه‌رنگ از خود پله‌سریع‌تر حرکت می‌کند. این‌طور می‌شود که دست آدم از خودش جلو یا عقب می‌افتد. این‌جور وقت‌ها با خودم فکر می‌کنم تبدیل شده‌ام به یک دلقک و آدم‌ها دارند نگاهم می‌کنند و من قرار است بخندانم‌شان. اگر دستم جلوتر باشد با کف دست و انگشت‌ها چیزی شبیه عنکبوت می‌سازم و برش می‌گردانم نزدیک بدنم. بعد شبیه استن لُرِل وقتی گوش‌هایش را تکان می‌داد لبخند خنگی می‌زنم و به دوربین نگاه می‌کنم. این‌جا اگر نخواهی روی پله‌برقی راه بروی باید بایستی سمت چپ. آن‌هایی که سمت راست می‌ایستند یا توریستند یا پیروپاتال‌هایی که از سن یادگیری‌شان سال‌ها گذشته‌بوده وقتی این تکنولوژی به‌شان رسیده. پشت‌شان که گیر می‌کنم با عصبانیت نفسم را از دماغم بیرون می‌دهم. از سمت چپ‌شان که می‌گذرم هم مطمئن می‌شوم که صدای ناشی از انزجارم را شنیده‌‌باشند. انگار کسی که جلویم ایستاده دارد مرتکب جنایت جنگی می‌شود. البته هیچ‌وقت برای جنایت‌کاران جنگی واقعی نفسم را از دماغم بیرون نداده‌ام. شاید دارم تبدیل می‌شوم به یکی از همین آدم‌های کارمند‌صفتی که بیست ثانیه ایستادن‌ روی پله‌برقی برای‌شان به منزله‌ی به‌هم خوردن نظم زندگی‌‌ و طبیعت است. هربار از ایران مهمان داشته‌ام هم چند روزی طول کشیده تا یاد بگیرند که باید سمت چپ بایستند. یکی دوبار هم مجبور شده‌ام توضیح بدهم که اساسن این قانون برای چیست. موقع توضیح دادن حتمن شبیه کار‌‌آموزهای رشته‌ی وکالت شده‌بوده‌ام. البته ایده‌ای ندارم که دانشجویان وکالت کارآموزی دارند یا نه. اگر داشته‌باشند حتمن باید صورتی شبیه صورت من موقع توضیح دادن این‌که چرا باید روی پله‌برقی سمت چپ بایستیم داشته‌باشند. کار‌آموزها دوحالت بیشتر ندارند. یا خیلی جدی‌اند یا خیلی بی‌خیال. حد وسطی وجود ندارد. من از نوع خیلی جدی‌اش بودم. دو هفته از کار‌آموزی‌ام نگذشته‌بود که پروژه‌ام را تمام کردم و هفته‌ی بعدش هم گزارشش را نوشتم. همکار کارآموزم اما از نوع دیگرش بود. دانشگاه بابل درس می‌خواند و چشم‌های سبزی داشت. قرار بود با هم کار را انجام بدهیم. طبعن من تمام کار را خودم انجام دادم. او تمام سه ماه را مشغول دانلود کردن تِم برای گوشی‌ سونی‌اریکسونش بود. آخرسر اسمش را توی گزارش ننوشتم. نفهمید. چادر سیاهی سرش می‌کرد که بیشتر حکم شنل داشت. بیشتر نه، فقط. دو هفته‌ی آخر کنار من می نشست و حتی برای ده دقیقه هم نمی‌توانست دهن‌ش را بسته نگه دارد. آن‌قدر حرف زد تا از حراست پیغام دادند که این دوتا چرا این‌قدر با هم حرف می‌زنند. دوربین مدار بسته بالای سرمان بود. مدیرگروه آمد و گفت که جدا از هم بنشینیم. آن‌جا هم پله برقی داشت. آدم‌ها اما فقط موقع بیرون رفتن ازش استفاده می‌کردند. وقتی به سمت سرویس‌های برگشت می‌دویدند. صبح‌ها ترجیح می‌دادند که نان بربری و پنیرهای لیقوان‌شان را با خودشان روی پله‌های غیربرقی حمل کنند. بگذریم. دخترک سه بار خمیازه کشید و از کنارم رد شد. به آدم کانورس‌پوش نگاه کردم و بعد به بالای پله‌ی برقی روبرو. دور نبود. شاید پنج متر. زنی با پوست تیره اخم بزرگی کرده‌بود و انگار زیر دماغش بوی بدی بیاید سرش را گرفته‌بود بالا. متاسفانه نوع بشر به‌شدت به مساله‌ی پرستش نژاد مبتلاست. بدبخت‌ترین طیف نژادی هم یکی میکس‌هایی هستند که رنگ پوست‌شان تیره است اما چشم‌های درشت دارند و یکی میکس‌هایی که رنگ پوست‌شان سفید است و چشم‌های تنگ دارند. هر دو انگلیسی را فلوئنت حرف می‌زنند. اما برای نشان دادن این‌که یکی از والدین‌شان سفید بوده حتمن باید حرف بزنند. درغیر این‌صورت مستقیم توی نژاد هندی یا آسیایی طبقه‌بندی می‌شوند. این‌ها هنگام سکوت دماغ‌شان را می‌گیرند بالا. انگار که دوز روزانه‌ی عذرخواهی‌شان را نگرفته‌باشند. به محض این‌که اما امکانی برای حرف‌زدن پیدا می‌کنند تقریبن فریاد می‌کشند. آن‌قدر بلند که آدم‌های پنج شش متر جلوتر ازشان هم بر‌گردند و بفهمند که آن‌ها تخم‌و‌ترکه‌ی حداقل یک آدم سفیدند. زنِ با پوست تیره و دماغ بالا از کنارم رد شد. با خودم فکر کردم چرا آن موقع دارد می‌رود توی مترو. شاید کسی جایی منتظرش است. کسی که باعث می‌شود او حرف بزند. اگر توی کافه یا رستورانی باشد که چه بهتر. بعد دیگر رسیدم به بالای پله‌ها. باران می‌آمد و هوا تاریک بود. 
Read the whole story
paradoxi
21 days ago
reply
این‌جا اگر نخواهی روی پله‌برقی راه بروی باید بایستی سمت چپ. آن‌هایی که سمت راست می‌ایستند یا توریستند یا پیروپاتال‌هایی که از سن یادگیری‌شان سال‌ها گذشته‌بوده وقتی این تکنولوژی به‌شان رسیده. پشت‌شان که گیر می‌کنم با عصبانیت نفسم را از دماغم بیرون می‌دهم. از سمت چپ‌شان که می‌گذرم هم مطمئن می‌شوم که صدای ناشی از انزجارم را شنیده‌‌باشند. انگار کسی که جلویم ایستاده دارد مرتکب جنایت جنگی می‌شود. البته هیچ‌وقت برای جنایت‌کاران جنگی واقعی نفسم را از دماغم بیرون نداده‌ام. شاید دارم تبدیل می‌شوم به یکی از همین آدم‌های کارمند‌صفتی که بیست ثانیه ایستادن‌ روی پله‌برقی برای‌شان به منزله‌ی به‌هم خوردن نظم زندگی‌‌ و طبیعت است.
Ayda
13 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

.

1 Comment and 2 Shares


به مامان می‌گویم جمع شماره تلفن‌هایی که حفظم به جمع انگشت‌های  دو دست نمی‌رسد ، اولین‌ش اتاق ته راهرو طبقه‌ی دوم سازمان مرکزی دانشگاه تهران ؛ هفت رقمی، ۶۱۱۳۲۸۳ . با دوزاری‌هایی که از حسین آقا می‌گرفتیم زنگ می‌زدیم . " مامان مشقامون رو نوشتیم . مامان ریحانه ناهار نخورده . مامان بخاری خاموش شده . مامان .... مامان ... مامان !" تازه بابا را گرفته بودند ۳۵ سال پیش همین روزها . "مامان از زندان نامه آمده باز کنیم ؟" روی کاغذ دفتر مشق از وسط نصف شده . بابا ریز ریز نوشته بود که حال‌ش خوب است ، که  نگران ماست . که قلب آنا چه‌طور است ؟ دکتر بردی طلی ؟ چه می‌کنی طلی ؟ زندگی سخت است طلی !
کپسول‌های گاز کوپنی ما پاسارگاز بود ؛ زرد روشن . فرت و فرت پرسی گاز ، بوتان و ایران‌گاز می‌آمد توی کوچه . پاسار گاز دق می‌داد . دو تاکپسول داشتیم یکی برای اجاق خوراک‌پزی یکی برای آب‌گرم‌کن گازی . که مامان خودش حمام‌مان کند ، که آب گرم را هدر ندهیم ، رخت‌ها را بریزد توی تشت با تاید چنگ بزند . بابا را که گرفتند مامان وادار شد به انجام کارهای نکرده . اعتماد به قابلیت دو کودک ۹ و ۵ ساله برای نه فقط ، تنها گذاشتن تو خانه ، بلکه گرفتن گاز و نفت کوپنی ، مراقبت از هم و هزار چیز دیگر . پاسار گاز نمی‌آمد یا دست کم وقتی ما خانه بودیم نمی‌آمد ، کپسول‌ها خالی شد . هوا سرد بود . مامان روی علاالدین خورش بار می‌گذاشت ، برنج را توی پلوپز پیمانه می‌کرد ، جمعه‌ها می‌بردمان حمام طرشت  . شب‌ها سه‌تایی کنار هم می‌خوابیدیم به هم می‌چسبیدیم  تا آن روز دل‌انگیز رسید که وقتی ما مدرسه نبودیم و ماشین پاسارگاز آمد توی کوچه . همسایه‌ها کمک کردند دوتا کپسول پر را گذاشتیم توی راه‌‌پله دم در . کوپن‌ها را تحویل دادیم ، بقیه پول را شمردیم . یک دوزاری از حسین آقا گرفتیم زنگ زدیم به مامان،  ۶۱۱۳۲۸۳  ،  مامان گاز گرفتیم .
مامان غروب آمد خانه .  دوتا سیگار پشت هم کشید یک‌هو پاشد کپسول‌ها را دو طبقه بالا کشید توی پلکان ،  رگلاتور را به کپسو‌ل‌ها وصل کرد ، با آچار محکم‌شان کرد ، با دستی لرزان کبریت کشید اول آب‌گرم‌کن ، بعد گاز آشپزخانه ... خیلی دیر فهمیدم این‌ها اولین چالش مامان بود در انجام کارهای مردانه‌ی خانه . که می‌ترسید . که دست‌هایش می‌لرزید ..‌ مثل خودم همین دوتابستان پیش وقتی کولر گازی صدا می‌داد و خنک نمی‌کرد ،یک‌هو پاشدم دریچه‌اش را باز کردم فیلترهایش را درآوردم شستم  و جا زدم  ،  مثل اولین باری که چیزی غیر ضروری برای باربد خریدم حتی اولین باری که شراب قرمز کردستان‌م را صاف کردم ... مامان را می‌دیدم وقتی کارنامه‌هایمان را کپی گرفته بود و تا می‌کرد بگذارد توی پاکت نامه به مقصد اوین  ، وقتی  یک ماه مانده به نوزوز رخت عید ما را خریده بود ،  حتمن برق چشم‌هایمان یک‌جور بود . مثل اقبال‌مان .

Read the whole story
paradoxi
19 days ago
reply
خیلی دیر فهمیدم
Ayda
13 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

این روزها به این فکر می‌کنم که سکس و احساسات در یک رابطه عاشقانه چقدر به هم واب...

1 Share

این روزها به این فکر می‌کنم که سکس و احساسات در یک رابطه عاشقانه چقدر به هم وابسته هستند. به عبارت دیگر سوالم از خودم این است که ارضای احساسی چقدرش در واقع همان ارضای جنسی است یا اگر وقتی از زندگی جنسی‌ راضی باشیم بازهم ممکن است از نظر عاطفی نیازمند باشیم؟ احتمالا بسته به سکس که چقدرش نزدیکی باشد چقدرش کردن. (به نظر من آدم با معشوقش نزدیکی می‌کند. سرراهی‌ها را می‌کند.) یا شاید هم بسته به اینکه آدم چطور از نظر عاطفی ارضا شود. این خیلی برای آدم‌ها فرق دارد. مثل ارگاسم نیست.
یک زمانی آدم معشوقی ندارد. با کسی نیست. آنوقت احتمالا می‌تواند نیاز عاطفی را از نیاز جنسی جدا کند. حداقل برای من اینطور بود در چند دوره زندگی. یعنی حتی اگر از نظر عاطفی و احساسی ارضا نمی‌شدم و یا حتی نیازمند بودم، اما زندگی جنسی‌ام اصلا خلوت نبود. اما وقتی پای معشوق در میان است، این دوتا خیلی نزدیک به هم می‌شوند، اگر بگویم که کاملا یکی نیستند. یعنی اگر از نظر عاطفی در جای خوبی نباشم احتمالا از نظر جنسی هم نیستم. یا برعکسش. داشتم خودکاوی می‌کردم که کدام علت است کدام معلوم. کدام است که بودش، یا کمبودش به آن یکی دیگر هم نوسان می‌دهد. من وقتی در رابطه با معشوقم هستم، تنم میل تن دیگری را ندارد. معمولا ندارد. برای همین سکس بخشی از رفتار عاشقانه است. این دوتا به هم تنیده می‌شوند.

Read the whole story
Ayda
13 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete
Next Page of Stories