1848 stories
·
79 followers

.

1 Share


ما از استیصال می‌میریم. توی کتاب‌ها بعدتر درباره‌ی ما این‌طور می‌نویسند؛ گونه‌ای از حیات، که استیصالی کشنده منقرض‌ش کرد‌. بس که مستاصل، امید را پایید .  

#فرزنداحمد

Read the whole story
Ayda
9 hours ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

Injury is the index finger

1 Share


به‌درد، گوش می‌دهم. درد مدرکی‌ست بر دلالت زندگی گذشته‌ام. دلیل دیگری وجود ندارد، مستندات دیگر را باور نمی‌کنم. کلمات، بارها و بارها مرا از حقیقت دور کرده‌اند. به‌نظرم رنج و درد عالی‌ترین شکل اطلاعات‌اند؛ اطلاعاتی که با آن راز، رابطه‌ای مستقیم دارند، راز زندگی. تمام ادبیات روس معطوف به این حقیقت است که از رنج، بیش از عشق سخن گفته شده است.


انسان بزرگ‌تر از جنگ است - سوتلانا الکساندرونا الکسیویچ
Read the whole story
Ayda
2 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

صد و هفتاد و چهار

1 Share

دو روز است که پشت سر هم باران می‌بارد. انگار مبتلا شده باشد به سلسله‌ بول. آسمان هم خاکستری است و حوصله‌ را سر می‌برد. آدم نگاهش که می‌کند، خمیازه‌اش می‌گیرد. این را لیندا گفت. همان حسابدارمان. همان که  نسبت جغرافیایی اتاقش به اتاق من، مثل سرخس است به بندرعباس. هفته‌ای یکی دو بار تصادفی همدیگر را توی آبدارخانه (که مثلا می‌شود یزد) می‌بینیم. تنها آدم دور و بر من است که می‌شود حرف‌هایی غلیظ‌‌تر از آخر هفته‌ات چطور بود و فوتبال دیشب چی شد، زد. لیندا گفت ابرهای آسمان را که نگاه می‌کند، خمیازه‌اش می‌گیرد. جان می‌دهد که آدم برود خانه و زیر پتو بخوابد. بهش گفتم که همه‌ی روزها به درد این می‌خورد که آدم زیر پتو بخوابد. زیر پتو جای خوب و امنی است. یک جای تاریک و گرم و به دور از جامعه. بعد حرف‌مان رفت سمت جامعه.  به این نتیجه رسیدیم که هر دونفرمان جامعه‌گریز هستیم. جامعه‌گریز و جامعه‌هراس.  دلایل‌مان هم خیلی کلیشه‌ای بود. مثلا این‌که جامعه شکل دهنده‌ی افکار آدم است. یک روند مشخص و معین دارد. شبیه به جامعه نبودن جسارت و خلاقیت می‌خواهد. به عبارت علمی‌تر و فلسفی‌تر، خرق‌عادت و خلاف جهت شنا کردن تخم می‌خواهد که خب، ما نداریم. لیندا انگار خبر مرگ عزیزش را شنیده باشد، چشم‌هایش را بست و سرش را از شرق به غرب تکان داد. یعنی موافق است. بعد هم آب پاکی را ریختیم سر دست خودمان و نتیجه گرفتیم که ما آدم‌های زندگی انفرادی هستیم که گرفتار زندان جامعه شده‌ایم. این را البته خیلی یواش گفتیم که کسی نشنود. آدم وسط جامعه که نمی‌گوید از جامعه بدش می‌آید. به هر حال هیچ کدام‌مان تخم نداریم که خرق عادت کنیم. هر  روز صبح لباسی که جامعه دوست دارد می‌پوشیم و با قهوه‌ای که جامعه دست‌مان می‌دهد لای هزاران ماشینی که جامعه را به مقصد می‌رساند، می‌رویم سر کار. تازه همه‌ی این کارها را با لبخند انجام می‌دهیم. چون جامعه لبخند دوست دارد. کون لق من که صبح‌ها حوصله‌ی خودم را هم ندارم. در عوض جامعه به من چطور فکر کردن و چطور راه رفتن و چطور عاشق شدن و چطور زنده بودن را یاد می‌دهد. تازه حتی وقتی مردیم، تصمیم می‌گیرد چطور از شر جسدمان راحت شود. جامعه‌ی ظالم.

خوبی حرف زدن با لیندا همین است. از آسمان ابری می‌رویم زیر پتو و بعد هم خاک جامعه را به توبره می‌کشیم. عکس هم که اظهرمن‌الشمس است که آسمان شهری است که در آن زی می‌کنم.






Read the whole story
Ayda
6 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

اما قشنگ می خندم .

1 Share
من از این ها نبودم که چشم های قشنگی دارند . که مداد چشم و ریمل می کشند و از چشم های شان عکس می گیرند و می گذارند توی اینستاگرام . چشم هایم خیلی معمولی و بیمزه اند. وقتی کمی سنم برود بالاتر پلک بالاییم سنگینی می کند و چشم هایم را به سمت پایین می کشد. از حالا معلوم است که آیندهء چشمی بدی در انتظارم است.
انگشت های قشنگی ندارم که به ناخن هایم لاک بزنم و عکسش را بگذارم توی اینستاگرام. انگشت های یغر زشتی دارم که وقتی با کسی قرار دارم قایمش می کنم توی جیبم . از لباس هایی که جیب ندارند بدم می آید. با پوشیدنشان بی قرار می شوم و دست هایم را پشتم پنهان می کنم. 
هیچ جای بدنم خیلی قابل ارائه و عکس اینستاگرامی نیست. اینستاگرام ندارم. اینستاگرام هیچ وقت برای من جای جذابی نبوده. عکس های ناخن های لاک زدهء آدم ها تنها من را یاد انگشت های بد قواره ام می اندازد. نگاهشان می کنم و فکر می کنم چندان هم بد نیستند. چون کلک زده ام. به انگشت های دست چپم نگاه کرده ام که به زشتی انگشت های دست راستم نیستند. بعد صفحه را می بندم. 
اما به هر حال باید این روزهای رفته را یک جایی ثبت کرد. هر چند هیچ وقت سفرهء غذای دلنشینی نداشته ام که مناسب عکس گرفتن باشد. دیروز زشت ترین کشک بادمجان دنیا را درست کردم. و شورترین. بعد از رفع گرسنگی باقیش را ریختم توی سطل زباله. این کاری بود که باید با غذاهای من کرد. نه این که عکسش را انداخت توی اینستاگرام و به بقیه نشان داد. حتی دیدن عکس سفرهء خیلی قشنگ دیگران هم برایم لذتی ندارد. شما از چیِ این عکس ها خوشتان می آید؟ 
بله ! می نویسم. این کاریست که از دستم بر می آید و سی و هفت سال بعد که دیگر نیستم، یکی این کلمه ها را می خواند و می فهمد یکی سی و هفت سال پیش انگشت های بدقواره ای داشته که توی جیب گشاد لباس هاش پنهانش می کرده. و خوب که چی؟
من از مرگ می ترسم و حتی همین حالا که نوشتم سی و هفت سال بعد که دیگر نیستم، با این که عدد بزرگی را برای زمان مرگم در نظر گرفته بودم و احتمالا تا آن موقع آن قدر خسته ام که خودم هم دلم می خواهد دیگر نباشم، باز هم ترسیدم. 
دیشب در را باز کردم و لوسی زنده بود و آمد توی حیاط. بیدار که شدم خیلی حالم گرفته بود. چون لوسی خیلی وقت پیش مرده بود. دستم را دراز کردم تا برسد به پای مامان. ما برعکس خوابیده بودیم. سر مامان کنار پای من بود. چرا؟ این که ما می دانیم قرار است بمیریم و باز هم داریم بی خیال زندگی می کنیم عجیب نیست؟ یعنی این موضوع انقدر غم انگیز هست که باید همیشه غمگین باشیم .
ای کاش کارمند بانک بودم، روزی چهارده ساعت نمی ایستادم، خسته نمی شدم، خواب لوسی را نمی دیدم و بلد بودم وام های خوب بگیرم. برای خودم و برای دختر سودابه خانوم. من شهوت تشکر شنیدن دارم. دوست دارم به همه محبت کنم تا ازم تشکر کنند، هی تشکر کنند. بس که مریض و عقده ایم. 

فکرم همین جا به پایان رسید. چون خسته بودم و به خوابیدنم ادامه دادم. 
Read the whole story
Ayda
6 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

اغما

1 Share



دو هفته در اغما بود. روزهای آخر دیگر پوست مانده بود ازش و استخوان. نگاهش که می‌کردم مثل این بود نمی‌دیدمش. نبود انگار. رفته بود. جان عزیزش خانه را ترک کرده بود. آن‌چه مانده بود یک زن دیگر بود. با صورت مچاله و دهانی باز. دست‌هاش اما آشنا بود. رگ‌ها را به‌جا می‌آوردم، و آن انگشترِ رنگ‌رفته‌ای که با کوچک‌ترین حرکت از انگشت بیرون می‌آمد و قل می‌خورد روی تخت.


آن افتاده، آن دراز کشیده، آن زنی که آخر عمر موهایش در عوض سفیدشدن نارنجی شده بود، مادربزرگ من بود. زنی که جمعه، راسِ ساعتِ ظهر، کوله‌بارش را برداشت، و رفت، و درگذشت، و فوت شد، و مُرد.


شلوغ بودم این مدت. این دو هفته‌ی آخر مخصوصا. جمعیت زیادی در سرم راه می‌رفتند؛ صداها را می‌شنیدم. میان آن‌همه هیاهو یک صدا اما رساتر بود؛ صدای آدم داستانی که مشغول نوشتن‌اش بودم و با احتضار مادربزرگ به اغما رفت. و جمعیتِ دیگری که اقوام و فامیل و آشنایانی بودند که می‌آمدند و می‌رفتند و مدام پچ‌پچ می‌کردند. 


امروز خانه سبک بود. وقت کردم به اتاقم برگردم. دیدم چیزهایی را به‌جا نمی‌آورم! مثل این‌که از مسافرتی طولانی برگشته باشم اشیاء غریبگی می‌کردند. معذب بودم حتا وقتِ نوشتن. نرفتم سراغ داستان. قبل از ناهار سری به اتاق مادربزرگ زدم. لباس‌هاش را که دیدم تازه فهمیدم هنوز در غیبت‌اش اندوه‌گساری نکرده‌ام. دیدم بخشی از من با من نیست: «همیشه آن‌که می‌رود کمی از ما را با خویش می‌برد.»


باید در یک فرصت مناسب به داستان برگردم. به کلمه‌های در رگ‌هام پراکنده. باید جای خالیِ آن بخشِ رفته‌ام را با کلمه پُر کنم. باید برگردم به فاصله‌ی بین سطرها؛ آن‌جا بنشینم و خانه کنم. 

Read the whole story
Ayda
7 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

قحبه‌ی بندر نورماندی

1 Share



هر کتابش را که دست می‌گیرم می‌شوم بخشی از کتاب. نمی‌توانم فقط خواننده باشم. تلاشم از بین بردن فاصله‌ای‌ست که خودش قائل به آن است. فاصله‌ی میان آن‌که می‌نویسد و دیگران: «ده‌بێت له نێوان ئه‌و که‌سه‌ی که کتێب ده‌نووسێت و که‌سانی چوارده‌وری دوورییه‌ک هه‌بێت. گۆشه‌گیری و ته‌نیایی ئه‌مه‌یه، ته‌نیایی نووسه‌ر، ته‌نیایی نووسین.» با خواندن کتاب‌های دوراس بود که «خواندن» را یاد گرفتم؛ درست خواندن را. این‌که از روی کلمات به آسانی نگذرم. فقط دنبال‌کننده‌ی ماجرا نباشم. خواندنم شکلی از نوشتن باشد: «خواننده-مولف»‌بودن. یاد گرفتم با کلمه زیست کنم. این‌که چطور با کلمه باشم تا زندگی‌ام شکل مکتوب به خودش بگیرد. زیست مکتوب داشته باشم.


دوراس با نوشتن انگار دارد فیلمی را که همان لحظه در ذهنش می‌سازد تعریف می‌کند. برای نوشتن رسیده است به چیزی که خودش آن را «سهولت غریزی» می‌نامد. جملات هر کتابش به زیرنویس فیلمی می‌ماند که مشغول تماشایش هستیم: صداها را می‌شنویم. کلمات را می‌بینیم. هر آن‌چه را می‌نویسد پیش‌تر زیسته است. مثل این‌که بخواهد با نوشتن لحظاتی از واقعیت را که از چشم پنهان مانده دوباره زنده کند.. شاید از این روست که می‌گوید: کتاب، منم. منم آن کلام مکتوب.


زنِ «عارضه‌ی مرگ» خود اوست. و مرد، همو که دچار «عارضه‌ی مرگ» شده، یان آندره‌آ. هر چند گفته طرحش را پیش از آشنایی با یان در سر داشته. او نمی‌تواند از خودش بگذرد؛ از زندگی زیسته‌اش. نوشتن میل مقاومت‌ناپذیر او برای در افتادن با زندگی‌‌ست. «یان» کلمه‌ی تازه‌ی اوست. آن‌ها مثل زن و مرد «عارضه‌ی مرگ» عشق را با ازدست‌دادنش تجربه می‌کنند: «هه‌ربۆیه به‌و خه‌سڵه‌ته‌ی که ڕێی تێچووبیت توانیبووت له‌و ئه‌شقه‌دا بژیت، له ڕێگای ده‌ستلێبه‌ربوونی، به‌ر له‌وه‌ی ڕوو بدات.» در «قحبه‌ی بندر نورماندی» باز هم سراغ یان می‌رود. می‌گوید در «عارضه‌ی مرگ» نمی‌توانسته از یان بنویسد. این‌جا یان شوریده و افسارگریخته‌ست، و پرخاشگر. مدام فریاد می‌زند. چیزی می‌خواهد؛ اما نمی‌داند چه چیزی. دوراس را «قحبه‌ی بندر نورماندی» صدا می‌زند. یانْ عشق‌های دوران جوانی‌اش را زنده می‌کند. آن عشق‌های پرشور که پیش‌تر درباره‌ی آن‌ها نوشته. عشقِ یان به قول خودِ دوراس یک دلبستگیِ نازیسته و اجتناب‌ناپذیر است. تن می‌دهد به آن. آن را مکتوب می‌کند. کلمه‌اش می‌شود.
Read the whole story
Ayda
10 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete
Next Page of Stories