2106 stories
·
81 followers

Space 26

1 Share
خواب ديدم که از خواب بيدار شده‌ام و پرنده‌ی سياهی بر بسترم نشسته. گاهی پر می‌زند و دوباره بر بسترم می‌نشيند. صدای مادرم از بيرون می‌آمد. درِ اتاق‌ام را باز کردم و خواهرم را ديدم که داشت چيزهايی بر هم می‌انباشت. جلوی درِ اصلی و با فاصله‌ی کمی از درِ اتاق‌ام. از او پرسيدم که نمی‌دانی اين پرنده از کجا به اتاقِ دربسته‌ام راه پيدا کرده. گفت از پنجره. گيج نگاه‌اش می‌کردم. اتاق‌ام يک پنجره دارد و آن هم بسته است. از کدام پنجره حرف می‌زد؟ گفت مامان از پنجره آن را فرستاده توی اتاق‌ات که از لاشه‌ات بخورد. جمله‌ی آخر را نگفت. با نگاهِ معذب‌اش گفت. مادرم آمد و چيزهايی گفت که نفهميدم و چيزهايی را می‌برد توی اتاق‌ام از اتاقهای ديگر که نمی‌فهميدم چی‌اند. از برخی جمله‌های پشتِ تلفن‌اش فهميدم که دارند از اينجا می‌روند و خواهرم دارد بارِ سفرشان را می‌بندد.
من هنوز رسماً دانشجو بودم اما ترمِ تازه را ثبت‌نام نکرده بودم.

از خوابِ اصلی بيدار شده‌ام. پرنده‌ی سياه را شناخته‌ام. تصويرش پيشِ چشم‌ام است و در حالی که اين کلمه‌ها را می‌نويسم نمی‌توانم جلوی گريه‌ام را بگيرم. حتا جلوی صدای گريه‌ام را. همه خواب‌اند. در انتهای ديگرِ خانه و صدايم را کسی نخواهد شنيد.


Read the whole story
Ayda
1 day ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

تنت شهر کوچکی است که تحمل تهران را ممکن می‌کندروزبه سوهانی

1 Share
تنت شهر کوچکی است 
که تحمل تهران را ممکن می‌کند


روزبه سوهانی
Read the whole story
Ayda
1 day ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

برگشتن فایده نداره

1 Share

توی نمایشنامه «شهر ما» نوشته تورنتون وایلدر، امیلی، زن جوانی که سر زایمان دومش مرده، می‌خواد برگرده به دنیای زنده‌ها و بهش می‌گن حتی اگه برگردی، فقط می‌تونی دنیاشون را نظاره کنی و دیگه سهمی از اون نداری. بهش می‌گن تحمل این فاصله‌ای که هیچ وقت پر نمی‌شه خیلی سخته و برنگرد. امیلی اما دلتنگه و نمی‌خواد مردنش را باور کنه و برمی‌گرده. برمی‌گرده به روز تولد ۱۲ سالگی‌اش، به خانه مادر و پدرش. برمی‌گرده و می‌خواد که تمام روز را فرصت داشته باشه. اما آفتاب به وسط آسمان نرسیده، برمی‌گرده به قبرش. توی همون چند ساعت می‌فهمه که دیگه فایده نداره، می‌فهمه که مرده و نظاره کردن دنیای آدم‌های زنده، اون را به زنده‌ها وصل نمی‌کنه.
Read the whole story
Ayda
2 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

حیف که فقط تو خوبی

2 Shares
از استخر رسیدم و دیدم رامین رفته، برایم چند خط یادداشت نوشته بود و گذاشته بود روی لپ‌تاپم،چند نخ سیگار هم برایم پیچیده بود چون خودم هیچ وقت حوصله پیچیدن سیگار ندارم، گذاشته بود توی جعبه سیگار کنار یادداشت عاشقانه گریه‌دارش، نمی‌توانستم جلوی اشک‌هایم را بگیرم، نمی‌خواستم هم که بگیرم. ملافه‌ها را با دقت تا کرده بود و روی مبل کنار کوسن‌ها چیده بود، سطل‌های زباله را خالی کرده بود و توی همه‌شان کیسه‌هایی تمیز با دقت و وسواس خودش گذاشته بود و دور سطل طوری که باجو نتواند پاره‌شان کند، گره زده بود، لیوان چایش نیمه پر روی میز بود با قاشقی که ساعت‌ها با دیلینگ دیلینگ مورد علاقه‌اش آنقدر هم میزندش که بلخره صدایم از یک جای خانه بلند می‌شود که بهش می‌گویم "بس کن لیوان هم حل شد". برایم پول نقدر هم گذاشته بود چون خوب می‌داند حوصله ندارم از بانک پول نقد بردارم و همیشه وقتی پیکی چیزی می‌آید دربه‌در دنبال پول نقد می‌گردم. دیروز هم رفته بود برایم میوه خریده بود، موزها را سبز خریده بود تا زیاد بمانند و سیاه نشوند، باقی میوه‌ها را هم سفارش کرده بود نشسته توی یخچال نگه دارم تا دیرتر خراب شوند، خریدهای دیگری هم برای خانه کرده بود تا مجبور نباشم با این کمر ناقصم چیزی را از پله‌ها بالا بیاورم، بعد هم رفته بود برای باجو خاک خریده بود و دستشویی‌اش را تمیز کرده بود تا لااقل یک هفته راحت باشم. برای شوشاها، بچه‌گربه‌های تحت سرپرستی‌اش که توی پارک انتهای کوچه زندگی می‌کنند هم غذا خریده بود و برای جکی سگ پیری که ته کوچه ول می‌گردد هم شکلات، عاجزانه ازم خواسته بود هر روز صبح غذای شوشاها و مادرشان را ببرم و نگذارم گرسنگی بکشند. تنها چیزی که فراموش کرده بود حوله‌اش بود که خیس ولش کرده بود روی مبل، حوله‌اش را سفت به خودم چسباندم و فکر کردم به روزی که برمی‌گردد و من مثل دیوانه‌های توی غار مانده بعد از چند هفته دوباره بوی آدمیزاد را استشمام میکنم و خودم را آنقدر توی بغلش نگه میدارم تا خیالم راحت شود واقعیت دارد.
آه رامین، زیباترین پسر رم، کاش لااقل دنیا چند نفر دیگر به خوبی تو داشت تا این قدر سیاه و کثیف نمی‌شد. 

Read the whole story
Ayda
6 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

.

1 Share

سه فریم ویران‌کننده از ۸۸ به این‌ور برایم مانده .  هاله سحابی که از زندان آمده بود بالای سر جنازه‌ی پدرش قرآن می‌خواند و نمی‌دانست فرداشب‌ش کنار او آرام می‌گیرد . یادداشت آزاده پورزند وقتی لحظاتی را مجسم کرده بود که پدرش خواسته خودش را پرت کند اما برای لحظاتی به نرده‌ی بالکن آویزان مانده ، نکند پشیمان شده بود ؟ حالا عبدالفتاح سلطانی و سوگندهایش وقتی دختر جوان‌ش را توی گور جا می‌داد. تصویر پررنگ ما ایرانی‌ها چه  محبوس توی این جغرافیا چه دور و یا حتی در تبعید ،  در بیست و چهارساعت منتهی به آغاز دور جدید تحریم‌ها . شب قبلش بغض نامجو ترکیده  وقت خواندن " گرچه ندارم ، خانه در این‌جا ... حانه در آن‌جا "  بغض ما هم ! در بیست و چهار ساعتی که روی این کره، شاید جالب‌ترین اخبار برای بخش بزرگی از  مردم دنیا این بود که در خیابان‌های لندن، ماری کبوتری را خورد و چهار خرس قهوه‌ای هشت‌هزار کیلومتر از جایی در شرق آسیا به اروپا سفر کردند ، دغدغه ؟ حفظ دما و خنک نگه‌داشتن‌شان  با کولرهایی در مجاورت قالب‌های یخ ! هاه
یک‌هو وسط پختن شام فکر کردم باید این‌ها را این‌جا بنویسم . باید یک‌جایی که بشود به آرشیو مراجعه کرد، بمانند . ثبت همه‌ی این‌ها در لحظاتی که حواسم بود همه‌ور بادمجان‌ها درست سرخ شوند ، غوره‌ها توی روغن داغ بترکند حتمن ، این‌جا برای بار هزارم بنویسم ؛ ایرانی بودن بد کوفتی‌ست ، که بردباری آدمیزاد هولناک‌ است ! هولناک ، از امید کشنده‌تر ...

Read the whole story
Ayda
12 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

در جستجوی ارز از دست رفته

1 Share

سوار اتوبوس که شدم اپیزود برادران منندز چنل‌بی را شروع کردم. این بیماری جدیدم است، گوش دادن به اپیزودهای پادکست چنل‌بی. شبی که اولین اپیزود را گوش کردم قبلا برایتان تعریف کردم. همان اپیزود به "زبان آتش" بود. بعد تمام شدن اپیزود چیزی در من شکسته بود که علاقه‌ای به مواجه شدن با آن نداشتم. گفتم کار من نیست و دیگر گوش نمی‌دهم. اما فردا صب و روزهای بعد به همین منوال گذشت. جلوی کولر دراز می‌کشیدم و چنل‌بی گوش می‌دادم. هوای تبریز گرم‌ِسگ بود و این گرما واقعا جوری نبود که بگوییم برای طبع ما تبریزی های گرما ندیده گرم بوده؛ گرما گرمای یزد بود و ما هیچ سلاحی برای مقابله با این گرما نداشتیم. لَخت‌وشهید جلوی کولرها می‌افتادیم و با اسپری مخصوص آب زدن به نان اسکو به خودمان آب می‌زدیم.
همین طور که دراز کشیده بودم، خواهر و مادرم هم به گوشی‌ام نزدیک می‌شدند تا داستان را بشنوند. عمده‌ی داستان ها مافیایی با تِم کشت‌وکشتار و خون‌وخون‌ریزی بود.
برایم سوال بود که چرا دارم به این داستان‌ها گوش می‌دهم و بعدتر برایم سوال بود که انگیزه یکنفر از تولید محصولی به این باکیفیی چه می‌تواند باشد. نوع این اپیزودها جوری است که درک دلیل انتشارش برایم سخت است. به خصوص تعهدی که چنل‌بی به کیفیت دارد برایم واقعا شگفت‌اور است.
بعد از مدتی گوش دادن احساس کردم تحلیلم از وقایع روز متفاوت است. تحلیلم از این باب برایم مهم است که روی تصمیماتم تاثیر میگذارد. مثلا یکی از دستاورد های مهم این اپیزودها این بود که فهمیدم ما مرکز دنیا نیستیم و تمام دنیا پر گه و کثافت است. نه که قبل از آن ندانم ولی انگار تا قبل از آن این موضوع را دقیق لمس نکرده بودم. اخیرا هم به ما این طوری القا می‌شود که چشم همه دنیا به ما و پرونده تحریم ماست ولی در واقع این طور نیست. واقعا ما به تخم بقیه دنیا نیستیم و مردم بقیه دنیا سهم بدبختی خودشان از دنیا را دارند.
یک چیز دیگر که یادم می آید این است که فیلم هتل روآندا را قبلا دیده بودم اما ان موقع متوجه جانگذاری واقعه رواندا نشده بودم. الان انگار لمس بهتری از دلخراشی واقعه روآندا دارم.
چیز دیگری که در خلال این ایپزودها فهمیدم این بود که در تمام کشورها جانی و تبهکار هست و تفاوت ما با این کشورها در این است که ما دستگاه رسیدگی مستقل به بی‌قانونی‌ها نداریم.
این ها از این باب مهم است که در روزهای توامان با استرس قبلی، من توجهم از محیط به خودم جلب شد.
آن شب داشتم سوار اتوبوس می‌شدم که بروم به اداره ی اعزام دانشجو با هزینه ی شخصی و پیگیر ارز دولتی‌ام بشوم. 20 تیر ثبتنام کرده بودم و هنوز خبری از ارز نبود و قیمت ارز داشت زبانه می‌کشید. می‌دانستم که قیمت این طور نمی‌ماند. هرچیزی بعد از رسیدن به نقطه‌ی انفجاری چاره ای جز فروکش کردن ندارد و در کل یک روند سینوسی در همه وقایع طی می‌شود. این سینوس درباره قیمت‌ها نیست و خیلی کلی‌تر است. دانستن این موضوع باعث می‌شد بدانم که قیمت 14400 یورو ماندنی نیست اما نگران بودم که نامه ی من در سیستم اداری گم‌.وگور شود و ارز بهم نرسد.
صب از اتوبوس که پیاده شدم ساعت شش و نیم بود و تا به میدان فردوسی که محل آن اداره بود برسم ساعت هفت شد. ساعت کار ادارات تغییر کرده و از ساعت شیش سر کارند در نتیجه قبل من ده پانزده تا دانشجوی دیگر هم در صف بودند. نوبت من که شد اسمم را گفتم و متصدی دنبال پرونده ام گشت و همان طور که انتظار می‌رفت پرونده ام به زیر پله ی تاریکی منتقل شده بود. برای این اتفاق دلیل خاصی وجود نداشت. من هم انتظار خاصی نداشتم. بالاخره پرونده ی یک عده باید به زیرپله منتقل شود.
مسئول کار با کمی بررسی گفت که نامه ای را پیوست پرونده ام میکند تا اخر وقت وارد سیستم کامپیوتری بکنند. این پا آن‌پا کردم که  مطمئن شوم وارد میکند. راهی نداشتم که مطمئن شوم میکند. به هرحال کامپیوتر جلوی متصدی نبود و من نمی توانستم تا ساعت دوی ظهر بالای سر مسئول این کاربایستم و او را عصبانی تر کنم.
چیزی که میخواهم تعریف کنم درباره عصبانیت متصدی این کار است:
اینجا اداره ای است که قبل از شروع مشکلات فعلی و بالا رفتن سرسام‌آور قیمت ارز، به دانشجوهایی که به خارج می رفتند خدمات ارزی می داد و نامه نظام وظیفه را تایید میزد.
بعد از اردیبهشت امسال اینها مجبور شدند وظیفه‌ی پیچیده تری را انجام دهند. جریان این است که تعدادی کارشناس باید صحت مدارک ما را برای دریافت ارز دولتی تایید کنند. حالا حساب کنید چند کشور در جهان است و در هر کدام چند دانشگاه و در همه این دانشگاه ها چندین نوع قانون و تعداد متقاضیان ادامه تحصیل در خارج چندین نفر است و این تعداد قبل از شروع سپتامبر چند برابر مارس می شود مثلا.
برای اینکه کمکی به شما بکنم لازم است بگویم که کشوری مثل چین هم متقاضیان قابل توجهی برای ادامه ی تحصیل دارد و مثلا فرم پذیرش من از دانشگاه سوئدی، به زبان سوئدی است. دانشجویی هم یک گیروگوری در پرونده اش دارد؛ عده ای ویزا ندارند، عده ای پذیرش قطعی ندارند، عده ای مدرک زبان ندارند وغیره.
اینجا دیگر بحث ناتوانی و بی‌عرضگی متصدی احتمالی نیست. اینجا بحث این است که متصدی بدبخت یک تنه باید بار بی عرضگی ارزی بالادستی‌ها را به دوش بکشد و پرونده هایی را بررسی کند که نه وقت کافی برای بررسیشان دارد، نه به زبان همه اشان مسلط است و نه وقتی دارد که دانه به دانه به آن دانشگاه ها ایمیل بزند و از انها در باره صحت پرونده های ما استعلام بکند و بعد از همه اینها با دانشجویان زبان نفهمی سروکله بزند که آنها در حال رفتن هستند و بالا دستی ها ارز نمیدهد و دانشجو به دامن هر کدام از این متصدی ها سنجاق شده و عجز و التماس میکند که ارزی به او بدهند.
به همه اینها اضافه کنید که ساعت کار اداری شش صب شده است و متصدی احتمالا ساعت پنج صب از خواب بیدار شده و ساعت پنج و نیم مقنعه زشتش را سرش کرده،  سوار مترو شده و وسط کثافت  به سمت میدان فردوسی حرکت کرده.
حقیقتا چه کاری از دستش بر می‌اید؟ در نهایت هم دانشجوها هر کدام به نوعی می روند اما اوست که باید با حقوق کارمندی اش در تحریم ها زندگی کند. انصافا هم با این وضعیت رفتار بدی با ما دانشجوها ندارند. مثلا بددهنی نمیکنند ولی کار خیلی کند پیش می رود و ممکن است در قسمتهایی یک سری فرم بررسی نشوند.
اینها را گفتم و حالا بقیه اش را تعریف کنم که فردایش با گردنی کج به اداره برگشتم که بپرسم اسمم در لیست هست یا نه. ادرس دادند که به طبقه چهارم ساختمان بروم و از خانوم فلانی سوال کنم. لحظه ی  ورودم به اتاق با پنکه ای روبرو شدم که مستقیما به کاغذهای روی میز خانوم فلانی زده می شد. به کاغذهای پخشو پلا شده که نگاه کردم کاغذ تک فرمی خودم را دیدم و پرسیدم آیا اسمم را در سیستم وارد کرده است.  با کرخی نامه را برداشت و با خستگی گفت: خانوم این فقط یک برگه من با یه برگ چیکار کنم ؟ که گفتم خانوم بقیه اش دست من که نیست. اینم از پایین فرستادن.
از پشت میز پا شد و دیدم شکم گرد و قلنبه و بچه ی در استانه تولدی دارد. گفت پاشو بریم پایین ببینیم بقیه ی فرمات کجان. لبخندی زدم تا یهو از دستم عصبانی نشود و کارم را ول نکند. رسیدیم طبقه اول و بعد از گشتن زیاد متوجه شدیم که فرمهای من از زیر یک راه پله به زیر یک راه پله دیگر منتقل شده. زن حامله فرم من را در دستش گرفت و بهم قول داد که حتما فرمها را با خودش به طبقه چهار برمیگرداند و اسم من را در لیست وارد میکند.
ساعت چهار بعد از ظهر اسمسی از اداره امد که تایید میکرد اسمم در لیست است. اما حالا بعد از یک هفته اسمم در بانک سامان مرکز گم شده وبه پایین نمی‌رسد.
برای دریافت پول باید حسابی در بانک سامان باز میکردم. من قبل از این حسابی در این بانک نداشتم. اما با ورود اسمم در سامانه متصدی بانک گفت که ظاهرا قبلا حسابی به اسم من در تهران باز شده و بعد بسته شده. من تهران شخصا حسابی نداشته ام.
بعد از جست و جو فهمیدیم که  حساب از طرف اداره اصلی مدرسه ام در تهران برای ما باز شده و بعد بسته شده. همان وقت یادم آمد که دو سال بعد رییس اصلی مدرسه امان عوض شد که از دلایل تعویضش فساد مالی هم بود.
خوشحال شدم که من هم سهمی در پیشرفت کشورم داشته ام و  احتمالا به نوعی توانستم کمکی به فساد مالی کشور بکنم.
از این داستان میخواهم بگویم که متصدی های بیچاره چکار کنند وقتی دائما باید کثافات مالی بالا دستی های خود را رفع و رجوع کنند؟
چاره فقط دستگاه قضایی مستقل است که این را هم از چنل‌بی درک کردم (اپیزودهای من کشته خواهم شد سیلک رود و why nations fail چنل‌بی پلاس).
من که نمیدانم انگیزه ی علی بندری از تولیدی با این کیفیت چیست. اما اگر هدفش تاباندن نور به زاویه ای بود که بتوانیم اوضاع خود و کشورمان را بهتر تحلیل کنیم و دست و پایمان نلرزد، دست‌مریزاد. به نظرم به هدفش رسیده.

Read the whole story
Ayda
12 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete
Next Page of Stories