2039 stories
·
79 followers

پوچ‌تر از هیچ

1 Share
 خوابیدم روی تخت و نیت کردم پانزده دقیقه هیچ کاری نکنم و حتی به اینکه چه کارهایی باید بکنم و چه کارهایی می‌شد در این پانزده دقیقه بکنم هم فکر نکنم. چرا اینکار را کردم؟ نمی‌دانم, شاید چون تازگیها متوجه شده‌ام موقعی که منتظرم آب ماکارونی جوش بیاید از ترس اتلاف وقت وسط آشپزخانه زورخانه‌ای شنا می‌روم. موقع هروله کردن برای رفتن به سرکار یا برگشتن و برداشتن بچه از مدرسه هم کتاب مارکز گوش میدهم, هم به متن ایمیلی که باید بنویسم و فیلمنامه ای که یکی ازم خواسته بهش فکر کنم فکر می‌کنم. شاید چون مدام دارم کلی کار که حداقل نصفه‌ظون عبث هستند رو انجام می‌دهم. مثال؟ تمرین حبس کردن نفس به روش جویندگان سنتی مروارید موقع عوض کردن خاک مدفوع گربه‌ها. معلوم نیست در کدام صید مرواریدی قرار است این تمرین به کارم بیاید. درهرحال سی ثانیه اول رو موفق و بدون انجام کاری سپری کردم بعد فکر کردم کاش ساعت کوک کنم که یکهو بیشتراز پانزده دقیقه هیچ کاری نکردنم طول نکشد. بلند شدم رفتم موبایلم را که عمدا گذاشته بودمش روی میز ناهارخوری که وقت هیچ کاری نکردن باهاش ور نروم آوردم و رو بهش فریاد زدم, سیری من رو پانزده دقیقه دیگه بیدار کن. سیری جواب داد, آیی دا ساعت را برای یازده و بیست دقیقه تنظیم کردم. دوباره موبایل را بردم گذاشتم روی میز ناهارخوری و برگشتم روی تخت. شروع کردم پاهایم را نگاه کردن.بعد یادم افتاد دیروز بعد از دویدن حرکات کششی نکردم چون باید می‌دویدم خانه که حاضر شوم بروم پیش ملینه. تا یادم بیافتد که قرار است هیچ کاری نکنم متاسفانه چندبار با جلودادن پاشنه حرکات کششی انجام داده بودم. زود به خودم آمدم و مانع ادامه “کاری کردن” خودم شدم.

یادم افتاد داشت اسرار ترامپ را فاش میکرد و ناگهان وسط افشای اسرار گفت فیلسوف آلمانی ساردین در این مورد می‌گوید. دلم میخواست یک لحظه فرار کنم از دستش وبروم ساردین را گوگل کنم ببینم اصلا همچین فیلسوفی وجود دارد یا نه. به هرحال ساردین اگر ماهی نباشد دیگه فوقش یک گاز کشنده است و خب این احتمال وجود فیلسوفی به این نام را بعید می‌کند. همینجور که داشت حرف می‌زد فکر کردم چقدر خوب بود یک چیزی بود همینطور که آدمها حرف می‌زدند حرفهاشون را گوگل میکرد و تو در عینکت می‌دیدی یا در گوشت می‌شنیدی ساردین کیه. اصلا چه خوب بود گوگل همه جا با ما می‌آمد و همه چیز را جستجو می‌کرد, همه جا را, از لایه های زیریم فیس بوک و لینکدین گرفته تا قهقرای یوتیوب و همه چیز. برخلاف دیگران که نگران حریم خصوصی از دست رفته شان هستند من را اگر ول کنند می‌گم زاکربرگ بیاد همین ته مونده حریم خصوصیم را هم برداره ببره بده هرکی به دردش میخوره. روسیه یا هرجا. گاهی تصور میکنم من پدرروحانی در بینوایان هستم, صبح دق الباب رو میشنوم, در را باز میکنم کنگره و زاکربرگ پشت در ایستادن. دردستشون یک پرونده قطور است از جستجوهای من برای پورن خانگی, شلوار کشی یوگا, فیلم گربه, جاهایی که رفته‌ام و لایک های که معصومانه یا مغرضانه زده‌ام. سر زاکربرگ پایین است. یکی از مردان سفید کنگره میگوید, صبح دستگیرش کردیم درحال فرار با اطلاعات شخصی شما. من چی جواب میدم؟ رو میکنم به زاکربرگ و میگم اوه فرزندم چه خوب شد که برگشتی, عکسهای خصوصیم رو که دیشب بهت داده بودم را فراموش کرده بودی که ببری . بعد یک هارددرایو پر از عکس به زاکربرگ میدم. کنگره با دلخوری هم صدا میگن اینا رو میبره میده به روسها ها. در را به روی کنگره می بندم. اگر به من باشه دلم میخواد حتی زاکربرگ و بچه ها دنبالم بیان تا بار و مهمانی, وقتی کسی حرف میزنه همزمان سخنانش را با اون اطلاعاتی که دارند تطبیق بدهند و صدایی در گوشم بگه: آییی دا, (ضمنا شرط بیست دلار که بشر در مریخ استارباکس خواهد زد ولی کماکان سیستم عامل های موبایل من رو” آیی دا” صدا خواهند زد) دروغ میگه که از فضای مجازی متنفره, در نیم ساعت گذشته این فرد دوبار به دستشویی رفته و چهارده لایک و دو منشن زیر چند عکس گذاشته است. آیی دا, دروغ میگه ده ساله اومده کانادا, اولین ورودش با آی. پی کانادایی سه سال پیش بوده. آیی دا, الان دیدم جز عکس زنان بیشترین تعداد لایکهاش برای اشعار سادیست(منظورش سعدیه). اگر دوست داری بهت توجه کنه از سادی حرف بزن, چند نمونه از اشعار سادی را برایت جستجو کردم که اگر نیازشون داشتی عدد دو را فشار بده. آییی دا,متاسفانه ما ویدیویی از رقص این فرد که با شناسه مایکل منتشر شده در یوتیوب مورخ دوهزار و سه یافته‌ایم. ویدیو سال دوهزاروچهارده توسط کاربر مایکل پاک شده است ولی خوشبختانه یوتیوب نسخه کم کیفیتی از آن را در آرشیوش نگه داشته. آیی دا تمام فاکتورهای چهره مرد رقصنده عکس با صورت فرد مقابل تو تطابق دارد.ما حرکات رقص ویدیو را با سلیقه رقصهای مورد پسند مادرت تطابق دادیم و متاسفانه فاصله زیادی از سلیقه مادرت دارد. مادرت مایوس خواهد شد. بیییپ بیییپ.دوتا از شرکتهای که در لینکداینش به آنها اشاره کرده وجود خارجی ندارد. بییییپ بیییپ. خطر کلاشی. بییپ بییپ ضمنا خطر بارش باران یخی. دینگ تارا همین الان که تو داری وقتت رو با این رقاص کلاش تلف میکنی یک ویدیو زنده گذاشت در اینستاگرام بدو تا لایوش تموم نشده . عجله کن که از دستش ندهی.
همینها را در گوش او هم بگویند.چه اشکالی دارد. من وقت کشف کردن ندارم بگذار زاکربرگ زحمت بکشد. من باید دراز بکشم اینجا و به سقف نگاه کنم و هیچ کاری نکنم چون نگرانم توانایی هیچ کاری نکردنم را از دست داده باشم و خب کنار شنا رفتن وسط آشپزخانه و نگه داشتن نفس برای یک دقیقه بد نیست روی این توانایی هم کار کنم. زاکربرگ شمعدانها را هم بیا ببر. به انگشتهای پایم خیره شده‌ام . انگشت دومم از شستم کوتاهتر است. انگشت دوم باقی آدمها بلندتر است. از سالها پیش که متوجه این تفاوتم با باقی انسانها شده ام همه اش در کف انگشت پای ملتم. متوجه شده ام ما انگشت دوم کوتاه ها در اقلیتیم. یکبار یک انگشت کوتاه دیگه بهم گفت ولی در عوض آنهایی که فتیش پا دارند از ماها بیشتر خوششان میآد. از فتیش پا منظورش عشق به لنگ و ران و ساق نبود, ظاهرا یک عده کف پا دوست دارند؛ پاشنه، پنچه، قوزک، انگشتان، کف پا. ما محبوب آنهاییم. خدای من چه خوشبختی بزرگی, بروم در لینکداینم بنویسم, آیی دا محبوب دل فوت فتیش ها. خیلی در کف پای مردمم. چرا اکثرن باید انگشت پای بلندتری داشته باشند جز من. حتی نوزاد دوستم که وقتی بدنیا اومد خیلی کوچک بود. وارد اتاق مخصوص نوزادان خیلی کوچک شدم اول پاهایش را نگاه کردم. با اینکه اندازه یک عروسک بود ولی انگشتهای پای بلندی داشت. حتی این مینیاتور زیبا هم انگشت پاهای بلندی داشت. انگشتهای پایم را نگاه میکنم. سعی میکنم دومی را انقدر بکشم که بلند بشود. شروع میکنم به کشیدن انگشت پایم. یادم میافتد که قرار بوده هیچ کاری نکنم . رهایش میکنم ولی بلافاصله یادم می افتد کشیدن انگشت پا به نیت بلندتر کردنش حتی از هیچ کاری نکردن هم پوچ‌تر است. ادامه میدم.

Read the whole story
Ayda
1 day ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

چی به پای تو بریزم

1 Comment
مناسبتی (دیدم یکی پایان کودکی یک دختربچه را اعلام کرده چون دیده دارند موهای بچه را در آرایشگاه درست می‌کنند و مادر و مادربزرگ بچه هم به جای گریه کردن و بر سر زدن شادمان اند و چه ترسناک که شادمان اند! پس بر آن شدم تا قلم به دست گرفته و تجربه‌ی خود را از "پایان تصاحب" قلمی کنم)

از تو که حرف می‌زنم
بالاخره یک رقاص هم در قبیله‌ی ما ظهور کرد. فندقِ تر، نخودِ طلایی، بلبل خوش‌الحان سه‌ساله‌مون با گیسوان نرم شاه‌بلوطی و خنده‌ی گرم و شکرریزش. نادی عاشق رقص است و با آهنگ و بدون آهنگ آماده‌ی رقصیدن. وقتی ازش می‌پرسم توی خونه چی کارا می‌کنی؟ می‌گه هیچ کاری نبکنم. می‌گم آخه مگه می‌شه؟ بازی نمی‌کنی؟ با این که می‌دونم با هر چی گیر می‌آره بازی می‌کنه می‌گه نه، می‌پرسم با مامانت می‌ری آرایشگاه؟ می‌دونم که هر روز می‌ره و خیره می‌شه به مامانش که چطور داره کار مشتری‌ها رو انجام می‌ده. اون قدر خوب نگاه می‌کنه که وقتی می‌آد این‌جا و روی موهای من کار می‌کنه تمام حرکات رو درست انجام می‌ده، با دستای کوچیکش موهام رو می‌بافه، شینیون می‌کنه، مثلاً تافت می‌زنه و در پایان وقتی قشنگ موهام گوریده شد توی هم می‌گه خب دیگه تموم شد و می‌ره دنبال کارش...، می‌پرسم غذا خوب می‌خوری؟ می‌گه ترشی خورده‌م، می‌پرسم تلویزیون می‌بینی می‌گه نه، می‌گم پس می‌شه بگی چی کار می‌کنی؟ می‌گه می‌لرصم... می‌رقصم رو این طوری می‌گه. تنها چیزی که محکم ازش حرف می‌زنه؛ همین رقصیدن. خبر و فیلم‌هاش رسیده که همیشه وقتی مراسم عروسی و مهمونی جایی باشه نادی از اول تا آخر اون وسط حضور داره. رقصیدنش خیلی منحصر به فرد و دلربا ست. اوایل هنوز با حرکات رقص ایرانی آشنا نبود و از طریق یکی از ویدئوکلیپ‌های جنیفر لوپز با مفهوم رقص آشنا شده بود. اول چند ثانیه با زانوهای خم‌شده پاهاش رو صد و شصت درجه باز می‌کرد و خودش رو تکون می‌داد بعد دور خودش می‌چرخید و هی می‌زد در کون خودش، مامانش می‌گفت وای نادیا خاک بر سرم این کارا رو نکن ولی ما هر کدوم یک طرف از خنده شهید می‌شدیم. بعد کم کم از این طرف اون طرف تکون دادن کمر و رقصِ مدلِ نخ‌ریسی رو یاد گرفت. حالا خودش به یک حرکاتی رسیده که شبیه هیچ کدوم از قبلی‌ها نیستند. یک مدل رقص توک پا اختراع کرده که شبیه پریدن بز کوهی و آهو ئه، و چند مدل حرکت ریتمیک که نیم ساعت پشت هم ادامه داره. یک جاهایی حرکاتش من رو یاد رقصیدن مامانم می‌ندازه و خیلی می‌خندم و به این فکر می‌افتم که ژن‌ها حتماً حامل رقص هم هستند و به مرور جهش پیدا می‌کنند و رقص نوه طبیعتاً بهتر از مادربزرگ می‌شه. مامانم به شکلی خاص و بدوی می‌رقصه. هیچ وقت ریتم‌اش شبیه ریتم آهنگی که باهاش می‌رقصه نیست. دست‌هاش رو جوری حرکت می‌ده که انگار داره توی یک کاسه‌ی فرضی به مایه‌ی کتلت سیلی می‌زنه. پاهاش رو مثل نمدمال‌ها می‌کوبه زمین و بعد روی یک پا می‌چرخه. هر وقت در یک مراسمی مامانم رو به زور بلند می‌کردند می‌بردند وسط من از خجالت یک جایی خودم رو گم و گور می‌کردم. عقل‌ام همین قدر می‌رسید. دست زدن با آهنگ رو هم بلد نبود و موقع دست زدن نیم‌پرده از ریتم آهنگ و دست زدن جمع عقب بود. همیشه به‌ش می‌گفتم مامان توروخدا دست نزن آبرومون رفت. به سبب وضعیت خاص تربیتی در این مملکت، آبرو چیزی ست که از نوزادی برای ما مهم است و همیشه نگران ایم یک حرکت خودمون یا یکی از نزدیکان‌مون آبروی ما رو ببره. بیچاره مادرم هیچ وقت برنگشت بگه به تو چه بچه، ولی کارش رو هم می‌کرد.
نادی صاحب قلب و روح و جگر همه‌مون شده حتی اون دو تا بچه‌ی دیگه. اونا هم می‌پرستنش. مُهر خودش رو به همه چی کوبونده. صدا و حرف زدن بچگی‌های پارسا و ماهان رو که زنگ زده بودن و روی پیغامگیر حرف زده بودن این همه سال نگه داشته بودم ولی همه رو نادی زد پاک کرد و حالا فقط صدای خودش روی تمام پیغامگیرها مونده. غیر از آخر هفته‌ها که خودش این‌جا ست تمام هفته پیغام‌های اون رو گوش می‌دم و مثل اون حرف می‌زنم و ادای اون رو در می‌آرم تا کمی از بار عشق و دلتنگی کم بشه ولی باز هم راضی نمی‌شم. مدت‌ها ست دیگه کلمات رو اشتباه نمی‌گه ولی من آپدیت نمی‌کنم و هنوز همون‌هایی رو که قبلاً می‌گفت استفاده می‌کنم. نمی‌تونم خودم رو راضی کنم به چایی نگم دایی و به نوشابه نگم باشابه، به دوباره نگم بابالا و به تولد نگم بابالو. چند تا پیغام صوتی ازش دارم که مثل جواهر ازشون نگهداری می‌کنم و اون قدر با خودم تکرار کرده‌م که همه حفظ شده‌ن. یک جا وسط مکالمه به‌ش گفته‌م می‌خوام برم چایی دم کنم، سماورو گذاشته بودم و حالا آب جوش اومده. اون هم که می‌ترسه من برم و دیر برگردم یا دیگه پیغام ندم می‌گه اگر آب جوش رو بیذاری تو سماور بیداری می‌سما که این آخری یعنی بیچاره می‌شما ولی چون لحنش تهدیدآمیز است مطمئن ام منظورش این بوده که بیچاره‌ت می‌کنم. هر وقت دارم پیغام‌هاش رو گوش می‌دم ناگهان به خودم می‌آم می‌بینم از بس نیش‌ام باز مونده دهن‌درد گرفته‌م. مامانم هم هر وقت می‌آد می‌گه بذار گوش کنیم. پیغاماش رو گوش می‌دیم قربون‌صدقه می‌ریم و خودمون رو می‌زنیم. وضعیتی شده برای خودش. یک وقت‌هایی اون قدر می‌بوسمش که احساس می‌کنم قلب‌ام حالت مذاب پیدا کرده و واقعاً نگران می‌شم لپ‌هاش درد بگیره. قبل از این هیچ وقت با یک دختربچه زندگی نکرده بودم و حتی حدس هم نمی زدم که زندگی این قدر شیرین‌تر بشه و این قدر متفاوت. بعید نیست از اون عمه‌پیرهای دیوانه بشم که روز عروسی برادرزاده توی جمع می‌گن این بچه که بود این جوری می‌کرد اون جوری می‌کرد، به این می‌گفت این به اون می‌گفت اون، و بچه رو حرص بدم.

پایان تصاحب
می‌دونم رقصیدن بچه‌ها در کنار خیلی کارهای دیگه از نظر خیلی‌ها موجه نیست و به دلایلی فکر می‌کنند این بی‌فرهنگی ست و باید با اون مقابله کرد (البته من قائل به وجود چیزی به نام "بی‌فرهنگی" نیستم). شاید بشه آمارش رو هم در آورد و مستند کرد که نود و نه درصد این افراد با یک بچه زندگی نکرده‌ن و یا در تماس دائم نبوده‌ند.
چند وقت پیش با یکی بحث کردم... اظهار انزجار کرده بود از این که چرا مردم بچه‌هاشون رو آرایش می‌کنن و آخ و وای کرده بود که حالا اون هیچ چی، روسری هم سرشون می‌کنن و ازشون فیلم می‌گیرند می‌فرستند شبکه‌های تلویزیونی تا پخش بشه. از این اظهار نظرها زیاد دیده‌م و می‌بینم و جالب است بدونید که مختص کودکان هم نیست. این خط و نشان‌ها را برای نوجوان و جوان و پیر هم می‌کشند ولی فعلاً بحث بر سر کودک است.
من هم یک زمانی این طوری فکر می‌کردم. تصورم این بود که این پدر و مادرها هستند که بچه رو مجبور به کاری می‌کنند و مثلاً اگر یک کودک می‌دیدم که چادر و مقنعه سرش است مطمئن بودم که درواقع سرش کرده‌اند و طفل معصوم اون زیر داره از اختناق حاکم بر جامعه و خودش خفه می‌شه. از وقتی خودمون بچه داریم، از همون روزی که قبیله‌مون صاحب اولین نوه شد و بچه شروع کرد به "خواستن"، این طرز تفکر ریده شد توش. چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی. فهمیدم این بچه ست که انتخاب می‌کنه، اون هم با چنان نیروی خودجوش و سهمگینی که نمی‌شه و نباید باهاش مقابله کرد. حتماً کسانی هم هستند که بچه رو مجبور می‌کنند یا عامدانه به‌ش خط می‌دن ولی این فقط "یکی از دو حالت موجود" است و از اتفاق درصد بسیار کمی رو شامل می‌شه. شخصاً یاد گرفته‌م اساس رو روی بچه بگذارم؛ اگر در هر وضعیتی چشم‌هاش راضی به نظر برسند و آرام و خوشحال باشه (چه زیر چادر چاقچور، چه با هفت من آرایش، چه در حال رقصیدن جلوی یک لشکر آدم، چه در حال آواز خوندن، شعبده‌بازی کردن، سینه زدن، زنجیر زدن، نماز خوندن، قرآن خوندن، نوحه خوندن یا در حال انجام هر کار دیگری که به اشتباه به نظرمون می‌رسه مخصوص آدم‌بزرگ‌ها ست)، پس یعنی کودک خودش انتخاب کرده و به انتخاب خودش واقف است و ما چه کاره ایم که با انتخاب کودک بجنگیم. اگر هم کودک در عین حال که احساس امنیت داره، مضطرب یا ناراحت یا خجالت‌زده یا اخمو باشه و فرضاً به کاری مجبورش کرده باشن دیر یا زود کاسه کوزه‌ها رو به هم می‌ریزه و با قدرت خدادادی‌ش دوباره همه چیز رو بر اساس سلیقه و خواست خودش می‌چینه. تنها جایی که دیگران اجازه دارند ورود کنند وقتی ست که کودک تحت آزار آشکار قرار گرفته و خطر روشن و واضحی امنیت‌اش رو تهدید می‌کنه.
قضاوت و دخالت دائمی در کار بچه و والدین (بر اساس پیش‌فرض‌های شخصی)، ظلم است و خشونت وَ آزارش کمتر از زدن و پرخاش کردن نیست. تقلید هم نوعی از یادگیری ست. مثل مشق کردن کار نقاشان بزرگ وقتی می‌خوای نقاش بشی، یا زدن از روی نت‌هایی که قبلی‌ها نوشته‌اند وقتی می‌خوای ساز زدن یاد بگیری. چطور یک جا تقلید اسباب آموزش و تربیت و موجب افتخار است و جای دیگر آدم حساب نمی‌شود؟
بچه هم از اطرافیان و اول از همه از والدین و خانواده و در ادامه از دوستان و بقیه تقلید می‌کنه چون داره یاد می‌گیره، زندگی کردن رو یاد می‌گیره، لذت بردن رو، حرف زدن و فکر کردن و شوخ‌طبعی رو. صد در صد شوخی‌های بچه‌های ما تکرار و تقلید شوخی‌هایی ست که خود ما می‌کنیم و اون‌ها شنیده‌ن. تا مدتی تکرار می‌کنن و بعد یه روزی یاد می‌گیرن توش تغییراتی بدن و مال خودشون کنن. بچه مادر و خاله‌ش رو می‌بینه که روسری سر می‌کنند و آرایش هم می‌کنند پس می‌گه که برای من هم رژ بزن، با من هم دابسمش درست کن، به من هم روسری بده، من رو هم آرایش کن، به من هم چادر بده، من هم باهات نماز بخونم، من هم باهات بیام دسته، من هم زنجیر بزنم... حتی اگر هر کدام این‌ها از نظر ما بدترین کار روی زمین باشه نمی‌تونیم با خواسته‌ی یک انسان مستقل برای تجربه کردن و حضور داشتن کنار دیگران مخالفت کنیم فقط به این دلیل که کوچک است. اکثریت دوست دارند فکر کنند بچه متوجه و فهمیده نیست و نمی‌تونه از خودش نظری داشته باشه. آیا می‌شه به این بهانه که مثلاً آرایشگاه و سالن عروسی و مسجد و دسته‌جات عزاداری و شبکه‌های اجتماعی جای مناسبی برای بچه نیست، بچه رو از همه جا حذف کرد؟ اصلاً این کار عاقلانه ست؟ انسانی ست؟ اصلاً به ما مربوط است؟ اگر به نیاز به استقلال بچه بی‌توجهی یا با آن مخالفت کنیم تأثیر که ندارد هیچ، کودک هر جور شده کار خودش رو می‌کنه. تا ما بریم یک روسری مناسب برای نادیا پیدا کنیم حوله سرش کرده بود و نصف رژ لب رو با انگشت له کرده بود و به سر و صورتش مالیده بود و چند قطره لاک ناخن هم خورده بود. اگر چیزی که بچه می‌خواد لمسش کنه و بفهمه و امتحانش کنه در دسترس‌اش نگذارند خلاقیت به خرج می‌ده و یک چیز جایگزین پیدا می‌کنه. هر چیزی راهی داره مثلاً می‌شه چند تا لوازم آرایشی مناسب که مواد مضر توش نداره انتخاب کرد و داد به بچه یا هر وقت به سنی رسید که توضیح رو گوش بده و درک کنه براش توضیح داد که باید بزرگ‌تر بشه تا بتونه آرایش کنه. تجربه‌ی زیسته‌ی من می‌گه اگر ما نرم و معتدل برخورد کنیم و در مقابل کودک مثل روانی‌های مریض و عصبی نباشیم و به زور و پرخاش چیزی رو از دست‌شون نکشیم یا با تحکم از چیزی نهی‌شون نکنیم و زرت و زورت تو دل و مغزمون پایان کودکی‌شون رو اعلام نکنیم بچه خودش تجربه‌ها رو در حد تجربه نگه می‌داره و به‌شون گیر نمی‌ده و زودتر از اون چه ما فکر کنیم ازشون می‌گذره و سراغ بعدی می‌ره. چیزی که براشون اهمیت داره این هست که آزاد باشن و جاشون تنگ نباشه. نباید امکان تجربه کردن رو از بچه گرفت. فقط در این صورت است که بالاخره زمانی می‌رسه که می‌تونن یک انتخاب واقعی داشته باشن. برای بچه فرق نمی‌کنه آدم‌بزرگ چقدر خودش رو عاقل و فرهیخته و مسئول و باکلاس می‌دونه. اگر بخوای مجبورش کنی کار درست رو (درست از نظر تو) انجام بده باز هم به نظرش اجبار است و بالاخره از زیرش فرار می‌کنه.

من هم از اول این طوری نبودم. مثلاً تصورم این بود که اصلاً بچه نباید با صدای اندی و شهره و شهرام تماس داشته باشه و هیچ بچه‌ای نباید قر ایرانی یاد بگیره و هیچ بچه‌ای نباید در کلیپ‌های خواننده‌ها برقصه یا در مسابقات تلویزیونی شرکت کنه و هیچ بچه‌ای نباید آرایش کنه، و تلویزیون و پاپ ایرانی روح و گوش کودک رو می‌خراشه و بچه دیگه تباه می‌شه و هر کس اجازه‌ی انجام چنین کارهایی به بچه‌ش می‌ده مصداق بارزی ست بر آزار کودکان. حتی تصمیم داشتم خودم هر وقت حامله شدم برای جنین موتزارت بذارم (طوفان خنده‌ها). همین‌طور تصورم این بود که پدر مادرهای مذهبی شلاق دست گرفته‌ن و به زور کتک بچه‌های فسقلی‌شون رو باحجاب می‌کنن و الهی بمیرم اون بچه دیگه چی از زندگی می‌خواد بفهمه؟
با وجود ژست ناصح و دلسوز و مسئول و عاقل، برداشت‌ام کاملاً و از اساس اشتباه بود. چرا می‌گم از اساس اشتباه؟ چون در این جور مواقع ما فقط به این فکر می‌کنیم که چی دوست داریم و با چی حال کردیم و از چی خوش‌مون نیومده، و اون قدر احساسات‌مون وحشی و خشمگین و پر از عقده‌های شخصی ست که سال‌های بچگی و نوجوانی خودمون رو یادمون نمی‌آد. یادمون نیست یک روز مذهبی بودیم یک روز بی‌خدا، یک روز آرایش دوست داشتیم یک روز چادر یک روز از هر دو بدمون می‌اومد، یک روز از رقص و دورهمی حال می‌کردیم یک روز برامون اخی بود، یک روز افسردگی و راک مد بود و به‌مون حال می‌داد یک روز عرفان و عبادت. فراموش می‌کنیم برآیند همه‌ی این‌ها (تقلید و تکفیر و تشویق و توضیح و تفریح) با هم ما را ساخته است. ما هم قدم به قدم یاد گرفتیم واقعاً چه چیزی می‌خواهیم یا دوست داریم. دوست داریم چه شکلی دیده بشیم و چه چیزهایی رو پنهان می‌کنیم. البته من که هنوز هم واقعاً نمی‌دونم چی می‌خوام ولی با آزمون و خطا سلیقه‌ی خودم رو پیدا کردم.
حالا منطقی و منصفانه و انسانی نیست که خودمون از صدقه‌سر ساده گرفتن و گیر ندادن پدر مادرها (که ظاهراً دوران طلایی‌ش داره سر می‌آد) وَ تجربیات آزادانه‌ای که داشتیم آزاده زندگی کنیم، ولی تمایل داشته باشیم والدین همه مصمم و محکم و رئیس باشند، و کوچک‌ترها درواقع مرئوس باشند و آزاد نباشند و با نظارت رؤسا از بدو تولد مسیر خطکشی‌شده و مشخصی رو انتخاب کنند که ته‌ش حتماً به یک بالغ فرهیخته مثل ما برسد.
هر کی به نوعی مشغول فرو کردن خوش‌آمدها و بدآیندهای خودش به زندگی بقیه ست و اگر پای بچه‌ای در میان باشه که دیگه همه معلم و متخصص می‌شن. یه بار به پارسا و ماهان گفتم انقد با تبلت بازی نکنین من خوشم نمی‌آد سرتون همه‌ش تو بازی باشه، بدون این که هماهنگ کرده باشن همصدا گفتن هر وقت بچه زاییدی نذار با تبلت بازی کنه. جواب دندان‌شکنی بود و حظ کردم.
Read the whole story
Ayda
5 days ago
reply
هر کی به نوعی مشغول فرو کردن خوش‌آمدها و بدآیندهای خودش به زندگی بقیه ست و اگر پای بچه‌ای در میان باشه که دیگه همه معلم و متخصص می‌شن. یه بار به پارسا و ماهان گفتم انقد با تبلت بازی نکنین من خوشم نمی‌آد سرتون همه‌ش تو بازی باشه، بدون این که هماهنگ کرده باشن همصدا گفتن هر وقت بچه زاییدی نذار با تبلت بازی کنه. جواب دندان‌شکنی بود و حظ کردم.
Tehran, Iran
Share this story
Delete

از آن چه در آینه می‌بینید نزدیک‌تر

1 Comment

صبح با چای در لیوان پلاستیکی-کائوچویی آغاز شد. مزه‌ی عقرب می‌داد... و بوی جوهر شیطان. می‌خواستم به سمت کوشک چینی‌ها در اکونومی بروم و فریاد بزنم دیس ایز نات پرژن تی، دیس ایز فوگیزی، دیس ایز آب زیپو ولی جا تنگ بود و نمی‌توانستم آنی بلند شوم و اگر بلند شدن لحظه‌ای و تیرکمانی نباشد دیگر حرف ارزش زدن ندارد. بغل‌دستی‌ام انگار در خانه‌اش بود. چند ساعت پیش بعد از خوردن غذا کفش‌های‌اش را در آورده بود و صندلی را داده بود عقب، بالش را جاساز کرده بود، پتو انداخته بود روی خودش و به خواب رفته بود و حتی یک بار هم تکان نخورده بود و حالا درست به موقع سر صبحانه بیدار شده بود و دهان‌دره می‌کرد و دست‌های‌اش را بالای سرش کش می‌داد و به من لبخند می‌زد. معلوم بود خواب مکفی و خوبی داشته و صبحانه‌اش را هم سریع آوردند توی تخت‌اش. بعضی‌ها آن قدر راحت اند که جز حسادت کردن و با خود فریاد زدن که آخه لامصب مگه می‌شه؟ راه دیگری ندارم. حالا هم مشغول صبحانه بود و هر ظرفی را فارغ از این که محتوی چیست تا ته می‌خورد و شهید می‌کرد. قبل از خواب با ایشان زیاد حرف زده بودم. درباره‌ی زباله، طبیعت، تصفیه‌ی آب (که شغل‌اش بود)، نظام آموزش پرورش (که ایده‌های خوبی درباره‌اش داشت)، کمونیسم (تا این‌جا همه قبل از پریدن هواپیما بود)... و و و بسیاری مسائل دیگر. خیلی منطقی و مستدل و شعورمند حرف می‌زد تا این که وسط آسمان ناگهان صورت و پوزه‌اش شکل عجیبی به خود گرفت جوری که جا خوردم و کمی عقب جَستم. همراه با تکانه‌های عصبی عضلات چهره‌اش اعلام کرد این آخوندا مملکت رو... مهم نیست این جمله چطور تمام شود ولی البته همیشه یک طور تمام می‌شود. در برابر این کلمات زامبی‌وار، نیروی خدادادی‌ام خودبه‌خود فعال می‌شود. گوش‌های‌ام بسته می‌شوند و واقعاً دیگر نمی‌شنوم. همان شروع این جمله فرد گوینده را در چشم من از حیثیت و عقلانیت می‌اندازد. یک گلوله‌ی پارچه‌ای که از جوراب درست شده بود از دماغوی صندلی‌پشتی قرض گرفته و تقدیم ایشان کردم تا دهان‌اش را پر کند، سپس با اجی مجی پلک‌های‌اش را بستم و وجود ذی‌قیمت‌اش را دعوت به خواب نمودم. آن که خواب‌اش بهتر از بیداری است، این چنین بد زندگانی مرده به. البته نمرد.
چقدر مرور کسل‌کننده و خمیازه‌آور و بی‌فروغ است. تا وقتی در جریان چیزی هستم جز این که باید به سرانجام برسد فکر دیگری ندارم. نه تنهایی و تاریکی ترسناک است نه تصور کیلومترها کوبیدن راه و با غریبه‌ها به سوی ناشناس رفتن ولی همین که پایان یافت و ازش خارج شدم حتی تصورش هم ترسناک می‌شود. این من بودم که با این حوصله‌ی قلیل این کارها را کردم؟ چطور حال و حوصله‌ام تا این حد کش آمد و این وقایع درَش جا شد؟ احتمالاً چیزی که بدون آن که به‌ش فکر کنم به یاری‌ام می‌آید روحیه است. از اجبار، از اطراف، از نور، هوا، فضا، غذا، ذرات روح را جذب می‌کنم و ادامه می‌دهم وگرنه ممکن نیست که خودم باشم و کشش داشته باشم.
در جایی شبیه همین شمال خودمان با همان آب و هوا فرود آمدیم. شبیه شمال خودمان ولی خیلی تمیزتر. درختانِ گرد و بلند و سبز با باد جابه‌جا می‌شدند و نم باران پنجره را خال‌خالی کرده بود. خوشامدی زیباتر و بهتر از قطرات ریز و تیز باران بر سر و صورت نیست و الحمدلله نصیب شد. ساعتی کشید تا فرودگاه عریض و طویل را طی کنم و به ورودی مترو برسم. با خودم قرار گذاشته بودم که پول به تاکسی و تاکسی‌ران ندهم و عوض‌اش همان پول را که راننده‌ی حتماً خبیث و بی‌انصاف می‌خواهد بچاپد خرج غذاهای جدید و خوشمزه کنم. درست حدس زده بودم و وقتی یک راننده‌ی سمج با دیدن آدرس هتل گفت اووو وَووه و از پیشنهاد سیصد و پنجاه به صد و پنجاه رسید دانستم همین صد و پنجاه تا هم قطع به یقین زیاد است وگرنه پایین نمی‌آمد. اقشار مختلف مردم همه جای دنیا مثل هم اند و رفتار و منش و سلیقههای‌شان هم یکی ست. راننده‌تاکسی‌‌ها، مهندس‌ها، فیلسوف‌مآب‌های وراج، فحاشان رکیک‌گو، متلک‌اندازها، سیگارپرست‌های افه‌بیا، موزیسین‌ها، زنان میانسال، پیرزنان الکی شوخ، تمیزهای براق، تمیزمخفی‌ها، خودزشت‌پنداران، خودزیباپنداران... تمام مردم به دقت و وضوح دسته‌بندی شده‌اند و حتی موی باریکی هم این بین از قلم نیفتاده است. قواعد به شکل ذاتی برقرار اند و با دیدن یک نشانه تمام زندگی و گذشته و حال و آینده‌ی طرف جلوی چشم می‌آید و مثل چشم الکترونیک آرنولد اطلاعات تند تند این بغل ردیف می‌شوند و می‌توان به‌راحتی حدس زد با کدام دسته طرف ایم. با شش تا بلیط مترو خریدم.
یکی، از دسته‌ی خوبانِ محجوب که زیر چشم‌شان یک کیسه‌ی ماهی‌شکل دارند و در پلک بالا تورمی باستانی را حمل می‌کنند و از هر نژادی که باشند شکل‌شان همین است، قدری انگلیسی می‌دانست و راهنمایی کرد و بعد تمام تلاش‌اش را کرد تا خیره نشود. این دسته خیلی مورد پسندم هستند و حجب و حیای ذاتی‌شان من را گرفتار می‌کند و احترام‌شان را همیشه نگه می‌دارم. مواظب بود تا در فرصت مناسب اشاره کند که پیاده شده و روبرویی را سوار شوم و تمام مدت شانه‌ها را کمی منقبض کرده بود و به جایی بالای سر من نگاه می‌کرد. وقتی مترو را عوض کردم مأموریت‌اش تمام شد و نفس راحتی کشید. چقدر این دسته شریف اند و به‌راستی لایق آن ماهی‌های زیبا هستند.

ردیف درختان زیزُفون
خرت خرت چمدان سنگین را می‌کشیدم. همه چمدان‌شان آپدیت بود و روی چهار چرخ می‌لغزید ولی من اگر چیزی بخرم وفادارانه به همان می‌چسبم. مجبور بودم چمدان را اریب نگه دارم و روی دو چرخ راه ببرم. وزن زیادش به وزن خودم اضافه شده بود و پاشنه‌های پاهام داشت سوراخ می‌شد و مثل میخی که کوبیده شود هی بیشتر در زمین فرو می‌رفتم. از آن طرف به دلیل جاذبه‌ی زمین مایعات بدن در پاها رسوب می‌کنند و وقتی چند ساعت روی صندلی‌های مهندسی‌شده (به منظور تسهیل ناراحتی مصرف‌کننده) نشسته باشی پا ورم می‌کند. واقعاً باید به طراحان صندلی‌های هواپیما جایزه داد. جایزه‌شان شب‌نشینی همیشگی در دوزخ است همراه با اجرای افتخاری جنیفر لوپز و سرو شراب مخصوص؛ حمیم. چقدر آن‌جا حال کنند. کاش در بهشت از عشق و کیف‌شان در جهندم پخش زنده بگذارند تا ما رنجدیده‌ها هم حال کنیم.
خلاصه، نتیجه می‌گیریم بهترین حالت برای بدن انسان سر و ته است که این هم البته از الطاف پروردگار است و در آن نشانه‌هایی ست برای آن که می‌اندیشد. پیام کائنات تلویحاً این است که همیشه یک جایی سر و ته بخواب و زیاد بلند نشو این ور آن ور برو. هیچ جا هیچ خبری نیست و فقط پات ورم می‌کند. اگر همین یک فقره را بشر اطاعت می‌کرد دنیا گلسّون می‌شد.
مترو از میان هزار جای ندیده عبور کرد که از نظر وسعت و سرعتِ جایگزینی با چشم‌اندازهای جدیدتر با هیچ منطقه‌ی دیگری در جهان قابل مقایسه نبودند. انگار درست از وسط مسیری که از شش جهت گشوده شده پیش می‌رفت. اوایل شالیزارهای وسیع پیدا شدند که در جوار کلبه‌ها و میانسالان خمیده و مرغ و خروس‌ها سکونت داشتند. جلوتر، از میان جنگل مصنوعی خانه‌های آپارتمانی یک‌شکل و یک‌اندازه و یک‌رنگ که خط کاشت‌شان تا جایی که چشم کار می‌کرد کشیده شده بود. مترو دو ساعتی پیش رفت و در این بین انگار سه شهر متفاوت را بازدید کرده بودم. شهر خیلی بزرگ بود و پیدا بود حالا حالاها نمی‌رسیم. چشم آدم این وسعت جغرافیایی و این طول حیرت‌انگیز خط مترو و این تعداد انسان همانند را باور نمی‌کرد. انگار کسی صورت‌شان را روی یک قالب مومی سفید درست کرده و برای چشمان‌شان فشار اندکی وارد کرده بود. تیغه‌ی بینی کم‌ارتفاع و پَخ بود و چشم‌ها در گودی خفیف کنار بینی پوستی کشیده داشتند و این کشیدگی خط مشخصی کنار چشم درست کرده بود. پوست‌شان نازک و خنک به نظر می‌رسید و موهای‌شان مثل دم اسب صاف و سفت و شلاقی. بعضی‌ها موی کوتاه مجعد به رنگِ فقط شرابی و صورت‌های کاملاً گرد و کوبیده داشتند. ریزش موی این دسته‌ی خاص از زنان موشرابی آسیای شرقی از مرکز سر به سمت پیشانی آغاز می‌شود. کل سرنشینان مترو بی آن که متوجه یا معذب باشند زیر نگاه خیره‌ی من بوند. همه سرشان پایین بود و گوشی‌های‌شان را نگاه می‌کردند. بعدتر متوجه شدم از پیر و جوان همگی به اینترنت وصل هستند و دائم در حال تماشای کلیپ‌های تبلیغاتی و زیر و رو کردن وی‌چت اند. اصلاً با هم حرف نمی‌زدند و مثل ایران نبود که در مترو همیشه یکی از حضار سن‌وسال‌‍دار دم می‌گیرد و یکی یک دور با همه حرف می‌زند یا غریبه‌ها ناگهان با پشت دست می‌زنند به بازوی بغلدستی‌شان و وراجیدن می‌آغازند. نه دستفروشی نه دنبک‌زنی. همه چیز آرام بود و تنها چیزی که گاهی ابراز وجود می‌کرد؛ بوی سیر و زنجبیل. از مترو که بیرون آمدم یکی از همان میدانگاه‌های آشنای خودمان را دیدم؛ مصالح خیس و یک چاله‌ی بزرگ که جرثقیل‌ها و تاورکرین‌ها اطرافش سماع می‌کردند و دورتادورش را ایرانیت‌های کوتاه گرفته بود. بخار وَ صدای سوت ممتد و خفیفی از این ابزارآلات برمی‌خاست و و با عطر و صدای باران ممزوج می‌شد. سعی کردم خیس شوم. بعد از کمی ادای سردرگمیِ نمایشی-سینمایی در آوردن که میراث مریل استریپ (پوشیده در یکی از هفتاد هزار بارانی کرم‌رنگ‌اش) است هتل را پیدا کردم. یک پدر پیر و مهربان تا آدرس را دید و فهمید که زبان‌اش قاصر است آستین‌ام را گرفت و من را چرخاند. جهت جغرافیایی‌ام را تصحیح کرد بعد آرام یکی زد پشت‌ام و تقریباً هل‌ام داد. خودش مثل سامورایی‌ها می‌خندید و معلوم بود هل دادن حرکتی محبت‌آمیز بوده. از مدل آدرس دادن‌اش خوش‌ام آمد. بعضی‌ها مثل ایشان جلوی یک خارجی حتی به زبان خودشان هم حرف نمی‌زنند و حالت کسی را پیدا می‌کنند که قدرت تکلم ندارد. این دسته بی‌تعارف، فایده‌گر، سودبین و عملگرا هستند و با خود می‌گویند اگر ما حرف بزنیم هم که طرف نمی‌فهمد چه می‌گوییم و الکی یک ساعت معطل می‌شویم. این‌ها به شکستن یخ فرضی اعتقاد ندارند و یخ واقعی را همچین عملی می‌زنند می‌شکنند.
اسم هتل درخت سبز بود و درست روبروی‌اش یک ردیف از درختان سبز و پر برگ. با دیدن آن همه درخت خیلی خوشحال شدم و کمی بعد وقتی فهمیدم پنجره‌ی اتاق‌ام رو به این درخت‌ها ست دیگر از شعف بندری می‌زدم. رفتم تو. به خاطر روز بارانی روی زمین یک ملافه پهن کرده بودند تا همه کف کفش‌شان را روی آن تمیز کنند. آن قدر فضا وطنی و صفایی بود که با یک سلام بلند به سمت پیشخوان رفتم، ولی به دیوار خوردم.
تا اتاق را تحویل بگیرم و حمام بروم و خودم را یک قهوه مهمان کنم شب شده بود و به روز اول نمایشگاه نمی‌رسیدم. پشت پنجره زیزفون‌های زیبا و درختان ناشناس و حجیم که دست کم یک میلیون برگ بر شاخه داشتند با طوفان خم و راست می‌شدند. هوا نیمه‌تاریک و باران شدید شده بود. هر چه دوست داشتم فراهم بود. صدای طوفان و تماشای درهم‌ریختگی، در سرپناه گرم، در غربتی موقتی. همه چیز سینمایی بود. انگار پرده‌ی سینما را شکافته باشی و رفته باشی تو (مثل یک زهدان) و درون آن واقعاً یک دنیای دیگر، گرم و مرطوب و بلعنده منتظرت باشد.

ما ایم و موج سودا
همه چیز فراهم بود جز اینترنت. از همان بدو ورود اینترنت هتل را روی گوشی فعال کرده بودم ولی تلگرام در مملکت‌شان فیلتر بود و سرعت پایین اینترنت حتی فرصت وصل شدن به فیلترشکن نمی‌داد. یک ساعتی خوابیدم. تخت بزرگ و راحت بود و نصف‌اش با محتویات چمدان پر شده بود. بیرون طوفان توی سر و کله‌ی همه چیز می‌کوبید و قاطی با آن صدای یک آهنگ چینی جایی از یک بلندگوی مدل هندوانه‌فروش‌ها پخش می‌شد و روی تکرار بود. صدا خفه ولی بلند بود. می‌توان به ضرس قاطع گفت جهان سوم جایی صمیمی ست که همیشه از توی خیابان صدای بلندگو می‌آید. از توی تخت می‌شد نور لامپ‌های نئونی دکه‌ها را روی درخت‌ها، و در پرتوشان باران تند را دید. از اتاق رفتم بیرون دنبال اینترنت. خوشبختانه پسران و دختران پشت پیشخوان هتل همه یک اَپ مخصوص روی گوشی داشتند که انگلیسیِ کتبی و شفاهی را به زبان خودشان ترجمه می‌کرد. تعجب می‌کردم که چرا تا من را می‌بینند اپ را در نمی‌آورند و حتماً باید چند ثانیه با همدیگر در اقیانوس عدم فهم دست و پا بزنیم. فهمیدم باید سیم کارت بخرم. اولین و تقریباٌ تنها اشتباه‌ام در سفر. رفتم بیرون و سر خیابان یک باجه پیدا کردم. یک زن با پوست خشک و سرمازده شبیه حانیکو صاحب‌اش بود و همه جور اقلام از روزنامه تا نوشیدنی‌های خاک‌گرفته می‌فروخت. یک سیم کارت پنجاه چوقی با فلان گیگ اینترنت پیشنهاد داد. گفتم نه ارزان‌تر. یک صد تایی پیشنهاد داد. بی‌خیال شدم و رفتم یک مغازه‌ی دیگر پیدا کنم.
نفرین حانیکو گرفت و پس از کلی گشتن تسلیم یک مغازه‌ی سر و شکل‎دارِ وابسته به نظم جهانی شدم و بعد از اسکن پاسپورت و عکس پرسنلی انداختن دست آخر یک صد تایی خریدم و انداختم توی گوشی. نه خودش کار کرد نه اینترنت‌اش. متصدی هر کار کرد اینترنت‌ام کفاف روشن شدن فیلترشکن را نمی‌داد و سیم کارت را هم پس نمی‌گرفتند. می‌خواستم مثل آل پاچینو پاکت سیم کارت را ریز ریز کنم بپاشم هوا و سیم کارت را هم پرت کنم توی صورت یارو. این‌جا بود که متصدی یک پیشنهاد محیرالعقول داد. گفت یک گوشی بخرید که با این سیم کارت کار کند. عین آن یارو که در تبلیغ لاستیک بارز با دو جفت لاستیک بارز می‌رفت ماشین بخرد بندازد روی لاستیک‌ها. به فارسی چیزهایی در مورد آی کیو و الاغ جان گفتم و محل را ترک کردم. باورش سخت است (نیست) ولی اگر اینترنت نباشد خیلی مستأصل می‌شوم. اعتیاد ندارم ولی دوست دارم هر وقت اراده می‌کنم اینترنت داشته باشم و اصلاً برای همین چیزها به روحانی رأی داده‌ام (الکی). مضاف بر این می‌خواستم زودتر با اعضای خانواده حرف بزنم و از جزئیات بگویم. چرا باید موطن‌ام را ترک می‌کردم و حالا دربه‌در اینترنت می‌شدم؟ چرا از یکی از تاجران نوپا و بچه‌بازاری‌های دماغ‌عملی که همسفرم بودند راهنمایی نگرفتم؟ با قلب شکسته از مغازه آمدم بیرون و زدم زیر گریه. موهای سشوارکشیده‌ام هم که همین نیم ساعت پیش در هتل صاف کرده بودم به دلیل باد و باران فر خورده بود و واقعاً ممکن بود به خودم آسیب بزنم. یاد آهنگ سیاوش قمیشی افتادم و با خودم می‌خواندم کوچه‌ها نارفیق شده‌ن و می‌گریستم. درب و داغان برگشتم هتل.
دوباره موها را با برس و سشوار صاف کردم و این بار رفتم بیرون یک چیزی بخرم بخورم. از قضا در خیابانی ساکن شده بودم که دکه‌های غذاخوری زیاد داشت. دکه‌ها مغازه‌های کوچک جلوباز بودند و سبک و سیاق‌شان همان سیراب شیردون‌فروشی‌های سنتی خودمان بود. کف دکه‌ها کپه کپه پوست سیر ریخته بود. روی میزها همین‌طور... پر از سیر و پوست سیر بود. ظاهراً سیر را خود مشتری پوست می‌گرفت و بعد در هاون کوچکی که روی میز بود می‌کوبید و به غذا اضافه می‌کرد. دکه‌ها را رد می‌کردم تا یکی را انتخاب کنم. بعد از چند دکه یک آرایشگاه زنانه‌ی تر و تمیز بود که صاحب‌اش حسابی به‌ش رسیده بود و شمع و چراغون کرده بود. بعد از آن باز هم یک مغازه‌ی آرایشی بود، مخصوص کار روی ناخن. از پشت شیشه سه تا زن دیدم که پشت به شیشه نشسته بودند و سه تا زن دیگر خم شده بودند روی ناخن‌های این‌ها. یکی یک دست توی دست‌هاشان گرفته بودند و با جدیت مشغول بودند. یکی‌شان برای کندن پوست دور ناخن مشتری خیلی تقلا می‌کرد و زور می‌زد، انگار داشت با تیشه کوه می‌کند. خیلی خندیدم. بعد از آن چند خنزر پنزرفروشی و یک موبایل‌فروشی بی در و پیکر قرار داشت. آن طرف خیابان همه‌ی مغازه‌ها میوه‌فروشی و سبزی‌فروشی بودند. برگشتم یک چیزی از دکه بخرم بعد بروم آن طرف خیابان را هم سیاحت کنم. دو تا پیراشکی خمیری خریدم. شبیه پیراشکی‌های گوشت و سبزیجات خودمان، که به جای سرخ شدن در روغن توی قابلمه‌های بزرگ چوبی بخارپز شده بودند. به این فکر افتادم که اگر مادرم بود از دست‌ام می‌کشید می‌گفت خمیر نخور. جرأت ندارم جلوش خمیر وسط نون باگت و دور لواش و کله‌ی سنگک بخورم. فوری عکس‌العمل نشان می‌دهد و توضیحات من هم تا کنون بی‌تأثیر بوده. دارم پیر می‌شوم ولی مادرم هنوز نپذیرفته که من اصلاً خمیر دوست دارم و در وهله‌ی دوم است که برشته‌جات دوست دارم. دو تا از هر دو مدل‌اش گرفتم و پرسیدم چند؟ قیمت را توی ماشین حساب تایپ کرد. دیده بودم از مشتری قبلی چقدر گرفته و فهمیدم می‌خواهد از من زیادتر بگیرد ولی زبان چانه‌زنی نداشتم و واقعاً هم دل‌ام آن کپه‌های خمیری را می‌خواست و نمی‌توانستم مثل آل پاچینو پرت کنم توی صورت‌اش. یک مشتری دیگر کنارم ایستاده بود که دختر جوانی بود، با لحن آرامی به‌ش اعتراض کرد که چرا از من زیادتر می‌گیرد. جالب است که آدم زبان را نمی‌فهمد ولی متوجه همه چیز می‌شود. نگذاشت پول بدهم و دست‌ام را کنار زد. با روی خوش و تکریم و تعظیم به انگلیسی گفت من حساب می‌کنم، به شهر ما خوش آمدید. خیلی ذوق کردم. دیدن آدم‌های باشعور و سخاوتمند واقعاً شادی‌بخش است و به نوعی ترمز این ماشین ترمزبریده و لکنته‌ی زندگی ست. فروشنده را که شوهر سودجویِ زنِ بداخلاق‌اش بود و لبخند بدجنس‌های زرنگ را داشت و دندان‌های طمع‌اش برق می‌زد، نشان کردم و دیگر هرگز سمت‌اش نرفتم.
خمیری‌ها بد نبودند ولی فوران مزه‌ای که در هواپیما تجربه کرده بودم اتفاق نیفتاد و خیلی از این بابت مکدر شدم. جلوی سبزی‌فروشی‌ها راه می‌رفتم و تنوع حیرت‌انگیز بود. هفت هشت گونه قارچ، سبزی‌های ناشناس و انواع کلم و کاهوهای سبز و سفید و بنفش و سیاه. نگاه کردن میوه و سبزی خیلی حال می‌دهد و به نظرم یکی از راه‌های خوب مبارزه با روان‌نژندی ست و (ما که نمی‌رویم ولی) بد نیست روان‌شناسان جلسات خود را در این جور اماکن برگزار کنند تا زهر چرندیات‌شان هم به نوعی گرفته شود. بین سبزی‌فروشی‌ها یک مغازه‌ی خالی غم‌گرفته بود با میز صندلی‌های خالی. غم‌گرفته بود چون یک لامپ سفید کم‌نور دیوارهای چرک و خاکستری‌اش را شبیه مرده‌شورخانه کرده بود و یک یخچال شیشه‌ای کثیف و کهنه هم یگ گوشه تپیده بود. یک سیراب شیردون‌فروشی بود که ظاهراً جغوربغور و ساعت کاری‌اش تمام شده بود. هر چقدر سبزی‌فروشی مخالف روان‌نژندی ست، لامپ سفید مسبب جنون و سودا ست. وسط میزهای خالی یک زن لاغر با لباس بیرون روی صندلی نشسته بود و وسط ورق زدن دفترچه‌ی دخل و خرج‌اش بود. دست‌اش صفحه را نگه داشته بود و مکث کرده بود تا سر یک بچه داد بزند. خیلی عصبی نبود ولی جیغ جیغ می‌کرد. هنوز طوفان برقرار بود و باعث تلق تولوق کردن چهارپایه‌ها و درها و کارتن‌های خالی می‌شد و این، سر و صدای زن را ترسناک‌تر کرده بود. یک بچه‌ی بانمک کوچولوی کپل که معلوم بود تازه راه رفتن بلد شده و در شالگردن و کلاه و کاپشن پُف‌داری که باعث شده بود دست‌های‌اش بالا بایستند، به شکل یک مکعب‌مستطیل بسته‌بندی شده بود، مثل عروسک کوکی با خم شدن به راست و چپ راه می‌رفت و از زن دور می‌شد ولی به مانع می‌خورد و دوباره مسیرش را عوض می‌کرد. از فریادها گیج شده بود و دنبال راه دررو بود. اولین بار بود می‌شنیدم کسی به یک زبان غریبه سر بچه‌ای داد می‌زند. در ادامه‌ی سفر دو بار دیگر هم اتفاق افتاد و زنانی را دیدم که سر بچه‌های کوچک داد می‌زنند و نمی‌فهمیدم دارند چه می‌گویند. زجرآور بود. تجربه و حال عجیبی بود و هر روز یادم می‌افتد. انگار من و بچه یک حال داشتیم و در معرض یک حمله‌ی مشابه بودیم. او هنوز حرف زدن یاد نگرفته بود و من هم زبان نمی‌دانستم. از آن پرخاش نامفهوم و گیجی بچه یک حس بد و منزجرکننده پیدا کردم. یک گرگ نامرئی به نقطه‌ی عمیقی در قلب‌ام چنگ زد و زخم‌اش تا آخر عمر با من می‌ماند. بچه اندازه‌ی تربچه بود. چه کاری می‌توانست کرده باشد که مستحق این دعوا، آن هم در تشعشع مرگ‌آور یک لامپ سفید باشد؟ حال‌ام اساسی گرفته شد و سبزی‌فروشی‌ها را بدون دقت و تمرکز رد کردم و برگشتم آن طرف خیابان.
خیلی اتفاقی یک بقالی بی‌ادعا دیدم که در پناه دیوار هتل بود. بقالی در کنار اینترنت از ارزشمندترین اختراعات بشر است و حال آدم را خوب می‌کند. هیچ جا مثل بقالی نیست. دنج و پذیرنده مثل یک مأمن. هر جا آدم می‌رسد اول باید یک بقالی خوب و مطمئن پیدا کند. بقال خوب در چشم من هم‌تراز یک دکتر خوب و قابل اعتماد است. نه دکتر و نه بقال‌ام را حاضر نیستم عوض کنم.
رفتم تو و یک بطری شیر سویا خریدم. به نظر خودم شیر سویا بود ولی بقال در اپ مترجم نوشت ماست، ماست خالی. همان شب به عنوان دسر سر کشیدم و آن قدر خوشمزه بود که طی روزهای آتی به‌ش معتاد شدم و صبح‌ها بدو بدو می‌رفتم یکی می‌خریدم و تزریق می‌کردم و تمام طول سفر به این فکر می‌کردم که چرا هیچ کس تا به حال از این‌ها وارد نکرده؟ یک ظرف خوراک نودل آماده با بیفتک هم برداشتم که با آب جوش عمل می‌آمد چون آن خمیری‌ها قانع‌ام نکرده بودند که غذا خورده‌ام. این یکی آن قدر تند و چرب و مزه‌دار بود که بالاخره راضی شدم و کپیدم.
یک و دوی نصفه شب اینترنت هتل پرسرعت شد. از صدای دیلینگ دیلینگ تلگرام فهمیدم فیلترشکن وصل شده. بچه‌ها با صدای سرماخورده برای‌ام پیغام گذاشته بودند و خواهان اسباب‌بازی‌های محیرالعقولی همچون میمون روباتیک پرنده و هلی‌کوپتر تک سرنشین شده بودند. تند تند بوس و عکس و فیلم می‌فرستادم و پیغام صوتی می‌گذاشتم و هی می‌گفتم بابا با شمال فرقی نداره.
آهنگ فرهاد را از سر شب هفتاد بار گوش داده بودم. غربت از وطن، چیزی ست که به راحتی من را می‌کشد پس نیاز داشتم جملاتی به فارسی بشنوم و تجدید روحیه کنم. وقتی که بچه بودم پرواز یک بادبادک می‌بُردت از بام‌های سحرخیزی پلک تا نارنجزاران خورشید. وقتی که بچه بودم خوبی زنی بود که بوی سیگار می‌داد و اشک‌های درشت‌اش از پشت عینک با قرآن می‌آمیخت. آه آن روزهای رنگین، آه آن روزهای کوتاه. وقتی که بچه بودم آب و زمین و هوا بیشتر بود و جیرجیرک شب‌ها در خاموشی ماه آواز می‌خواند. وقتی که بچه بودم در هر هزاران و یک شب یک قصه بس بود تا خواب و بیداری خوابناک‌ات سرشار باشد. آه آن روزهای رنگین، آه آن روزهای کوتاه. آه آن روزهای رنگین، آه آن فاصله‌های کوتاه. آن روزها آدم‌بزرگ‌ها و زاغ‌های فراق این‌سان فراوان نبودند، وقتی که بچه بودم مردم نبودند... آن روزها وقتی که من بچه بودم... غم بود، اما...کم بود.
شعر فوق‌العاده زیبایی ست. درواقع زیباترین شعر ساده‌ی دنیا ست و باورکردنی نیست که شاعر این شعر زیبا همان کسی ست که حالا راه به راه به حنجره‌ی نخراشیده و بی‌هنر تفاله‌ی الدنگی مثل شاهین نجفی بوسه می‌زند. خوشبختانه فرهاد این شعر را انگار دوباره سروده است و ذهن‌ام دنبال سر شاعر مشوش نمی‌شود. دوست داشتم آهنگ طلوع سیاوش قمیشی را هم دانلود کنم و گوش بدهم. مثل این بود که به جای یکی، دو تا ایرانی باشند که باهات فارسی حرف می‌زنند. شکر خدا یک بات تلگرامی جستجوگر برای روزهای بدبختی کنار گذاشته بودم. با ناامیدی اسم آهنگ را سرچ کردم و فی‌الفور پیدا کرد. تلگرام خودش یک اینترنت جمع و جور و کامل است و این پاول دوروف با این کارش قصر زرینی در بهشت برای خودش رزرو کرده و تا هفت نسل پس و پیش، خدابیامرزی برای خاندان دوروف خریده. سریع آهنگ را دانلود کردم و چند ثانیه بعد اینترنت قطع شد.

این داستان ادامه دارد
Read the whole story
Ayda
5 days ago
reply
خلاصه، نتیجه می‌گیریم بهترین حالت برای بدن انسان سر و ته است که این هم البته از الطاف پروردگار است و در آن نشانه‌هایی ست برای آن که می‌اندیشد. پیام کائنات تلویحاً این است که همیشه یک جایی سر و ته بخواب و زیاد بلند نشو این ور آن ور برو. هیچ جا هیچ خبری نیست و فقط پات ورم می‌کند. اگر همین یک فقره را بشر اطاعت می‌کرد دنیا گلسّون می‌شد.
Tehran, Iran
Share this story
Delete

دویست و چهل و هشت

1 Share

امروز با همکار برزیلی‌ام ناهار خوردم. حرف‌مان از عکاسی شروع شد. بعد رفتیم سر و وقت اینستاگرام و عکس‌های همدیگر را شخم زدیم. بعد من اکانت هدی رستمی را بهش دادم. رفت عکس‌های هدی را هم شخم زد. بعد هم عکس‌های «اوری‌دی ایران» را نشانش دادم. گه‌گیجه گرفت و کم مانده بود تشنج کند. یک عکس نشانم داد که چهار زن چادری بودند و از کل بدن‌شان فقط نوک دماغ‌شان مثل آنتنِ خاور زده بود بیرون. بعد یک عکس از هدی نشانم داد که خیلی شیک و قشنگ نشسته بود توی کافه، کنار پنجره و موهای پریشانش را سپرده بود به نور اریب آفتاب. بعد هم گفت بالاخره آدم‌های شما چطوری لباس می‌پوشند؟ بهش گفتم ما شرقی‌ها برخلاف شما خیلی پیچیده هستیم. برای این‌که بیشتر گیجش کنم، عکس‌های فرزاد و شمیم را نشانش دادم. یک عکس از شمیم بهش که توی اداره داشت زونکن‌ها را جابجا می‌کرد. فرزاد عکس را بی‌هوا گرفته بود. مانتو و مقنعه‌ی سرمه‌ای تنش بود. بی‌آرایش. بعد هم یک عکس دیگر نشانش دادم مال همین دو ماه پیش که با هم رفته بودیم میدان تجریش. شمیم تا خرخره آرایش کرده بود. به رفیق برزیلی‌ام گفتم که این همان شمیم است. فرزاد هم یک تی‌شرت تنگ پوشیده بود که نوک می‌می‌هایش قلمبه زده بود بیرون. اگر با این لباس می‌رفت سرکار، بلاشک تا ظهر بیشتر آن‌جا دوام نمی‌آورد. بهش گفتم این لباس میدان تجریش ماست. بعد هم گفتم که تئوری دنیاهای موازی را از روی زندگی ما گرفته‌اند. ما در طول یک روز در چند دنیای موازی که هیچ‌وقت هم قرار نیست به هم برسند، زندگی می‌کنیم. مجبوریم که این‌طور باشیم. لباس محل کارمان با لباس کافه‌ی ‌ما هیچ سنخیتی ندارد. اصلا از روی لباس آدم‌ها راحت می‌شود فهمید که از کجا ‌آمده‌اند و کجا می‌خواهند بروند و کلا آمدن‌شان بهر چه است. بهش گفتم درون خانه‌ی ما ایرانی‌ها عموما هیچ شباهتی به کوچه‌ و خیابان ندارد. اساسا در ورودی خانه‌ها حکم وسیله‌ای را دارند که آدم با آن طی‌طریق می‌کند و از یک دنیا به دنیای دیگر می‌رود. دنیاهایی که نه قوانین‌شان یکی است، نه فکرهای شناور توی هوا و نه حتی نوشیدنی‌ها و کانال‌های تلویزیونش.
رفیق برزیلی‌ام هیچ حالی‌اش نشد منظور من را. ساندویچش را خورد و فقط گفت این هدی چقدر قشنگ است. کلا برزیلی‌ها موجودات خوشحالی هستند که یک دنیا بیشتر ندارند و درون و بیرون‌شان مثل هم است. برخلاف ما که کلا مجبوریم بیشتر عمرمان در فاز انکار سپری کنیم.



Read the whole story
Ayda
7 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

دویست و چهل و نه

1 Share

پدربزرگم که فوت شد پانزده سالم بود. پدر و مادرم برای مراسم خاکسپاری رفتند رامهرمز. دو روز خانه در اختیارم بود. پژمان را گفتم بیاید پیشم تا تنها نباشم. چهار تا نوار ویدیو هم آورد باخودش تا عیش‌مان تکمیل شود. ته یکی از نوارها، یک فیلم کوتاه بود که گمان کنم مال میخالکوف بود. زن و مردی بودند که یک شب بارانی توی اتاق خواب‌شان می‌خواستند به هم گره بخورند. من و پژمان هم خیلی مشتاق بودیم تا گره خوردن‌شان را ببینیم. اما همان دقیقه‌ی اول فیلم صدای یک جیرجیرک آمد. مرد روزنامه‌ی روی پاتختی را برداشت تا بکشدش. اما هر کاری کرد پیدایش نکرد. همه‌ی کمدها را ریخت بیرون. لباسهای توی کشو را دانه به دانه پخش کرد روی زمین. فرش را جمع کرد. زوارِ در را جر داد و لای آن را گشت. رادیوی لامپی را از پنجره انداخت بیرون. کل فیلم همین‌طور گذشت. یک زن و مرد عصبی که دنبال جیر‌جیرک می‌گشتند. تا بالاخره صبح شد. باران هم قطع شد. زن و مرد با حال نزار و موهای آشفته و اتاقی که انگار چهار تن دینامیت در آن منفجر شده بود. من و پژمان هم ناامیدتر از زن و مرد، تیتراژ آخر فیلم را با ناباوری نگاه می‌کردیم و فحش می‌دادیم به کارگردانی که احتمالا میخالکوف بود.
امروز بعد از هزار سال یاد آن افتادم. شاید به خاطر صدای جیرجیر داشبورد ماشینم. فکر کردم لابد منظور میخالکوف این بوده که گاهی وقت‌ها یک چیزی مثل جیرجیرک توی سر آدم قایم می‌شود و نمی‌شود دیدش. فقط صدای جیرجیر دائم آن است که آدم را پریشان می‌کند. آنقدر روان آدم را شخم می‌زند که همه‌ی زندگی‌اش را رها می‌کند و می‌افتد پی آن صدا تا پیدایش کند. درست مثل خار کف دست که دیده نمی‌شود اما آدم را به ستوه در می‌آورد. آخرش هم آدم نمی‌فهمد که این جیرجیر از کجای سرش می‌زند بیرون. بعد هم می‌شود مثل همان زن و مرد. شب قشنگ بارانی تمام می‌شود. به هم گره نمی‌خورند. فقط حال پریشان‌ برایش باقی می‌ماند. دردهای ناپیدایی که هیچ وقت منشاشان پیدا نمی‌شود. لابد منظور میخالکوف یا حالا هر کسی که فیلم را ساخته همین بوده. اگر غیر از این است، حتما آزار داشته و می‌خواسته حال من و پژمان را بگیرد.





Read the whole story
Ayda
7 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

دویست و پنجاه

1 Comment

سال شصت و دو، صدام یک موشک دوازده متری پرت کرد وسط کوچه ده متری‌مان. تمام در و پنجره‌های خانه‌ از حالت مستطیل تبدیل شدند به ذوزنقه و لوزی. صدام هر وقت با نرگس و ساجده و سمیرا (آن‌وقت‌ها هنوز ندال نبود) دعوایش می‌شد، چند تا موشک پرت می‌کرد سمت دزفول. این آخری را که زد، پدرم همه‌مان را سوار رنو کرد و رفتیم مرغ‌داری دایی مادرم. ما و آن بخش از فامیل‌مان که هنوز زنده مانده بودند. دایی مادرم معتقد بود که مرغ‌داری‌اش قایم شده زیر پونز نقشه‌ای که صدام کوبیده به اتاق کارش. آن را نمی‌بیند. این یکی از جوک‌های رایج آن زمان بود. وقت‌هایی که برق می‌رفت و آژیر می‌کشیدند و ما بچه‌ها مثل ژله توی بغل مادرمان می‌لرزیدیم، این جوک را برای تلطیف فضا می‌گفتند. خب بالطبع هیچ کس هم نمی‌خندید. حتی عروس خاله‌ی مادرم که ساسات خنده‌اش به هیچ بند بود و تَرَک اریب دیوار هم او را می‌خنداند.
این پاراگراف بالا مقدمه‌ی موعظه‌ی دیروز من بود که رفته بودیم سیزده‌بدر. لای دو میلیون نفری که آمده بودند پارک، با یک آقای هشتاد ساله که سبیل داشت و موهایش را رنگ می‌کرد تا چهل ساله به نظر بیاید، به اجبار دمخور شدم. خیلی سریع سلام کرد و عید را تبریک گفت و خودش را معرفی کرد و گفت که سی‌و‌نه سال است که ایران نبوده و بعد هم خیلی پارتیزانی و آریوبرزن‌طور بحث را کشاند به سیاست. حتی فرصت نداد که بهش بگویم من همان‌قدری از سیاست سر درمی‌آورم که پنگوئن از پرواز. بعد هم سرِ خرِ سیاست را کج کرد به سمت جنگ و نتیجه گرفت که آمریکا باید حمله کند به ایران. بعد هم گفت دلم تنگ شده برای دوراهی قلهک.
من دیروز تازه فهمیدم که هنوز آدم‌هایی در این دنیا زندگی می‌کنند که سبیل می‌گذارند، موهای‌شان را رنگ می‌کنند و تنها راه رسیدن به دوراهی قلهک برایشان راه افتادن یک جنگ است. همین شد که پاراگراف اول را برایش گفتم. بعد هم دو پاراگراف دیگر. با طنز و لطیفه و طوری که مراعات سنش را کرده باشم، خواستم بهش بگویم که جنگ خیلی ماهیت کثیفی دارد. من هشت سال از زندگی و بچگی‌ام را دویست کیلومتری خط مقدم بودم. دقیقا همان سالی که آن آقا پرواز کرده بود آلمان، من به راحتی از روی صفیر موشک‌‎ها، مدلشان را حدس می‌زدم.
ده دقیقه حرف زدیم. ذره‌ای از موضعش عقب‌نشینی نکرد. دو راه بیشتر نداشتم. یا با قابلمه‌ی آش بکوبم توی سرش و جهان را از شر یک جنگ‌طلب بی‌شعور خلاص کنم، یا باهاش خداحافظی کنم و بروم. خب، البته من چون خیلی آش دوست دارم، گزینه‌ی دو را انتخاب کردم. لعنت به هر آدمی که جنگ را تنها راه رسیدن به دوراهی قلهک می‌داند.



Read the whole story
Ayda
7 days ago
reply
لعنت به هر آدمی که جنگ را تنها راه رسیدن به دوراهی قلهک می‌داند
Tehran, Iran
Share this story
Delete
Next Page of Stories