2091 stories
·
81 followers

داستانی دربارهٔ عشق و اتحاد جماهیر شوروی

1 Share
مامان یه خودنویس طلای پارکر داشت. من تو سالای آخر دبستان و اول راهنمایی عاشق خوشنویسی شده بودم. و عاشق اینکه اون خودنویس رو دستم بگیرم. محکم بود ولی مثل پر سبک بود. انگار هیچی دستت نیست. عاشق این بودم که خودنویس رو جوهر کنم و در این فرایند گاهی تا دماغ خودم رو هم سیاه کنم. اون موقع نمی‌دونستم طلاست. و نمی‌دونستم اونو کسی به مامان هدیه داده.
مامان کارمند ذوب آهن اصفهان بود. همیشه از همکارای روسش تعریف می‌کرد که میرفتن پنجشنبه یا جمعه بازار فولادشهر تا با بنی که داشتن از مادام، خانم روسی که اونجا دکه داشت دو تا کلم بزرگ بخرن برای درست کردن بورش. اونا به جای حقوق بن می‌گرفتن. از نظر مامان و ساکنین دیگر فولادشهر روس‌ها مردم خوب اما بدبختی بودن. از میان همهٔ همکارای روس مامان که خاطراتشون رو ازش شنیدم اسم دیمیتری و مادام رو یادمه. تو بهبوههٔ انقلاب اتحاد جماهیر شوروی کارمنداشو فرامی‌خونه. دیمیتری به مامان میگه بیا مسکو. مامان میگه من نمی‌تونم پدر و مادر پیرمو رها کنم و بیام مسکو. دیمیتری بهش نمیگه میام خواستگاریت یا پدر و مادرتم می‌بریم. فقط به مامان میگه بیا مسکو و مامانم همین جوابو بهش میده. دیمیتری موقع خداحافظی اون خودنویس طلای پارکر رو به مامان هدیه می‌ده با یه عروسک ماتروشکا که این عروسکی که در تصویر می‌بینید نیست. عروسکی رو که در تصویر می‌بینید، اخیرا به مسافری که از روسیه میومد سفارش دادم برام بیاره. می‌خوام بهتون بگم عروسک کار اتحاد جماهیر شوروی کجا و این زپرتی کجا. یه عروسک اُسوقوسدار که مادرجد چوب آبنوس بود. حتی میخ و چکش هم بهش کارگر نبود. خودِ خود کومونی‌زه‌م بود. من هر چه تلاش کردم نابودش کنم نشد. خیلی تپل‌تر از این عروسک بود با لباس قرمزی که گلای آبی فیروزه‌ای داشت. نمی‌دونم چرا تا این حد با اون عروسک مسأله داشتم. من اون زمان داستان این عروسک رو نمی‌دونستم. فقط می‌دونستم مامان این عروسک رو دوست داشت. در نهایت چون نتونستم ماتروشکا رو خرابش کنم زمانی که داشتیم از خونهٔ قدیمی به خونهٔ جدید می‌رفتیم توی باغچه چالش کردم. هر بار مامان می‌گفت اون عروسک ماتروشکای من چی شد شونه‌هامو می‌نداختم بالا. اما سال‌ها بعد تبخیر می‌شدم در این آرزو که ای کاش می‌تونستم برگردم و پیداش کنم. اما اون خونه دیگه اون خونه نیست. روی باغچه‌هاش پنجاه سانت سیمان کشیدن. چرا روی باغچه‌های خاطره‌های مردم سیمان می‌کشید آخه؟
خودنویس. به مامان می‌گفتم این خودنویسو بهم بده باهاش خط بنویسم خیلی سبکه. مامان می‌گفت هر وقت استاد خوشنویسی شدی بهت می‌دمش. الان می‌زنی خرابش می‌کنی. اما تا استاد شدن راه درازی بود که من رفتنی نبودم.
کمی که بزرگ‌تر شدم فهمیدم من اولین و آخرین کسی نبودم که این خودنویسو از مامان طلب کرده. اولیشون آقای ضرغام بود. همکار مامان که درست بعد از اینکه دیمیتری اتاقی رو که دفتر مامان بوده ترک می‌کنه تا با بقیهٔ همکارا خداحافظی کنه، آقای ضرغام به مامان میگه این خودنویسو بده به من. مامان میگه نمی‌دم هدیه است. آقای ضرغام میگه این به درد شما که نمی‌خوره. به درد من می‌خوره. بدش به من. مامان میگه نمی‌دم هدیه است. این اصرار و انکار طبق روایتی حتی تا چندین روز بعد از اینکه دیمیتری میره ادامه پیدا می‌کنه و وقتی آقای ضرغام مطمئن میشه که مامان این خودنویسو بهش نمی‌ده به مامان میگه: «خب پس حالا که به من نمیدیش به کس دیگه‌ای هم نده. چون این خودنویس طلاست. مامان با ناباوری به آقای ضرغام نگاه می‌کنه. اما همون‌روز عصر خودنویس رو می‌بره بازار قیصریه پیش کسی که این کاره بوده و قیمتش می‌کنه. یارو به مامان میگه من ۷۰۰ دلار برش می‌دارم. مامان تازه اون زمان به ارزش اون خودنویس پی می‌بره. اما من هنوزم به رابطهٔ خودنویس طلای پارکر با کارمند یو اس اس آری که به جای حقوق بن می‌گیره پی نبردم. این رابطه همون جایی از داستانه که من هیچ وقت نخواهم فهمید. چون دیگه یو اس اس آری وجود نداره و دیمیتری هم پیدا کردنش کار من نیست.
در مراحل این داستان یه جایی گفتم که ما خونمون رو عوض کردیم. خونهٔ جدیدی که بهش نقل مکان کردیم رو پدر خودش ساخت. یعنی خودش زحمت پیمانکار رو به عهده گرفت. از وقتی که من خاطره دارم سقف پارکینگ اون خونه رو بتن ریزی کرده بودن و همین و بس. از وقتی که اون خودنویس طلای پارکر رو دیگه ندیدم خونه با سرعت پیش رفت و یه سال بعد ما بهش نقل مکان کردیم. بابا هیچ وقت نگفت که اون خودنویس رو چند فروخته. بابا کلا اینکه چی رو چند فروخته لو نمیده، اما اینکه چی رو چند خریده دولا پهنا میگه. در هر صورت اون خودنویس یه خونهٔ بزرگ برای بزرگ شدن من و پیر شدن مامان و بابا داد.
Read the whole story
Ayda
1 day ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

جوازِ افشای هویّتِ مجازی؟

1 Share

[پراکنده، بازخوانی‌نشده.]

از خانواده‌ای مذهبی است و ریش دارد و مدرسِ فلان دانشگاه است و همسرش مححبه است (و دخترِ دبستانی‌اش هم)، و چند باری هم در مقامِ ”کارشناس“ در برنامه‌های صداوسیمای جمهوری اسلامی شرکت کرده و از نوعِ خاصی از پوششِ زنان دفاع کرده، یا با فلان خبرگزاریِ محترم صحبت کرده، یا چیزی از این دست. حسابی توئیتری هم دارد، با حال‌وهوای همین‌ها که گفتم.

در کنارِ این زندگیِ آشکارِ بیرونی، این شخص زندگیِ دیگری هم دارد. یک جنبه‌ی این تفاوت در حسابی توئیتری است با اسمِ مستعار و با عکسی که  تصویرِ خودش نیست. (عکس را نمی‌شناسم: شاید عکسِ معروفی باشد و مخاطبانِ آن حساب نوعاً بدانند که صاحبِ حساب در موردِ عکس ادعای واقع‌نمایی ندارد، شاید هم نه—مهم نیست.) فرضِ من—یا، اگر مایل‌اید، بخشی از داستان، این است که این آقا به اقتضای تمایل‌های شخصی‌اش است که این حساب را ساخته، نه اینکه مأموریتی داشته باشد که بخواهد در جمع‌هایی نفوذ کند. در این حسابِ توئیتری، ایشان بر ضدِ جمهوریِ اسلامی می‌نویسد، و نه با منطقی استوار یا ادبیاتی فاخر.

تصورِ من این است که با هر یک از دو نوع از حرف‌هایش که موافق باشیم یا نباشیم، آگاه‌شدن از ماجرا نوعاً خشمگین‌مان می‌کند و باعث می‌شود نظرِ چندان مساعدی درباره‌ی شخصیت‌اش نداشته باشیم. عصبانی‌مان می‌کند—شاید بیانی گویاتر: حرص‌مان را درمی‌آورَد. اما اینکه شخصی فرصت‌طلب و ریاکار باشد قاعدتاً باعثِ هدرشدنِ حقوقِ شخصی‌اش نمی‌شود. هر قدر هم که او را—حتی به‌درستی—پلید بدانیم، حق نداریم سرّش را افشا کنیم. افشای ریاکاریِ افراد نه فقط وظیفه‌ی ما نیست، بلکه حتی، در نبودِ‌ شرایطی بسیار ویژه، در حیطه‌ی امورِ مجاز هم نیست. یا شهودِ اخلاقیِ ابتداییِ من این‌طور می‌گوید. (یکی از آن شرایطِ ویژه شاید این باشد که این آقای محترم منبعِ درآمدش بیت‌المال باشد. اما موضوع در همین حالتِ مجردِ ایده‌آلیِ قبل از این پرانتز هم خیلی پیچیده است؛ پیچیده‌ترش نکنیم.)

حالا فرض کنیم که اضافه بر کارهای قبلی، این آقای محترم به واسطه‌ی این حسابِ با نامِ غیرواقعی کارهایی هم می‌کند که با زندگیِ خصوصیِ متشرعانه (یا حتی با زندگیِ استانداردِ متأهلانه‌ی غیرمتشرعانه) ناسازگار است. در زندگیِ رسمی صحبت از اخلاقِ اسلامی و عفاف می‌کند و تبلیغ می‌کند، و در اینجا به دنبالِ روابطی دیگر است. حالا چه؟ نظرِ من این است که فرقی ندارد: گرچه این شخص را حالا ناخوش‌تر می‌داریم و پلیدتر می‌شماریم، باری هم‌چنان حقِ افشاگری نداریم. شهودِ اخلاقیِ من این است، و تصورم این است که اخلاقِ فرهنگِ اسلامی هم همین را می‌گوید.

لایه‌ای جدیدتر. آقای محترم، به واسطه‌ی حسابِ ساختگی‌اش، برای کسی مزاحمت ایجاد می‌کند. مزاحمت البته که درجات دارد؛ بیایید تمرکز کنیم بر حالتی که آشکارا مزاحمت است: آقای محترم، به واسطه‌ی حسابِ ساختگی‌اش، مکرراً پیام‌هایی (حاویِ دشنام، پیشنهاد، یا هرچه) برای کسی می‌فرستد که گیرنده به‌روشنی و به خودِ آقای محترم گفته که نمی‌خواهدشان و گفته که باعثِ آزارش است. آقای محترم بس نمی‌کند. قربانی از هویّتِ واقعیِ آقای محترم خبر دارد. آیا قربانی حقّ‌ افشاگری در این مورد را دارد؟ سعی می‌کنم تا جایی که در این لحظه برای خودم روشن است احساس‌ام را توضیح بدهم.

اول اینکه می‌شود به این فکر کرد که قربانی می‌تواند شکایت کند، و تصورِ ابتدایی‌ام این است که قاعدتاً دستگاهِ قضایی باید مزاحمت را رفع کند (و مزاحم را مجازات کند). قربانی خبر دارد که پیگیریِ این شکایت شاید باعثِ افشای هویّتِ آقای محترم هم بشود و عواقبی برای شغل و زندگیِ خانوادگی‌اش داشته باشد—که، خب، داشته باشد: مطمئن نیستم در این مورد مسؤولیتی بر عهده‌ی قربانی باشد. [این، و نکته‌ای در پاراگرافِ بعدی، می‌تواند به بحثِ فلسفیِ شناخته‌شده‌ای در اخلاق مربوط بشود یا نشود، که من سوادش را ندارم.]

دوم اینکه اگر شکایتْ مقدور یا مطلوب یا امیدوارکننده نباشد، قربانی می‌تواند از تهدید به افشاگری چونان ابزاری دفاعی استفاده کند، و تهدیدش را هم عملی کند اگر مزاحمت ادامه پیدا کند. شهودِ ابتداییِ ما شاید این باشد که این دفاعی مشروع است؛ اما چیزی که شاید باعث شود تأمل کنیم این است که به طرزِ معقولی احتمال بدهیم عواقبِ افشاگری برای فردِ مزاحم بسیار زیاد و نامتناسب با میزانِ مزاحمت باشد. اگر قائل نباشیم به لزومِ تناسب، مثالِ ما چه فرقِ اخلاقاًمهمی دارد با حالتی که من به شیشه‌ی خانه‌ی شما سنگ بزنم و شما تفنگ‌تان را بردارید و به سرِ من شلیک کنید؟‌ (یا: قبلاً شیشه‌ی خانه‌تان را شکسته‌ام، و بارِ آخر گفته‌اید که دفعه‌ی بعد مرا خواهید کشت.) از طرفِ دیگر، احتمالاً یک جای استدلال اشکال دارد اگر این بتواند باعث شود که فلان آدمِ مشهور مرتباً مزاحمِ کسی بشود و هر بار به قربانی‌اش یادآوری کند که لورفتنِ مزاحم عواقبی برای مزاحم خواهد داشت شدیدتر از آزاری که قربانی می‌بیند. عاملِ مهمِ مربوطِ دیگر می‌تواند این باشد که خودِ ترس از عواقبِ گسترده‌ی افشاشدن مانعی باشد برای مزاحمت‌های مشابه.

موضوعِ دیگر، مستقل از شدّت و عواقب: اینکه قربانی هویّتِ مزاحم را افشا کند می‌تواند به خودیِ خود نوعی مجازاتِ فردِ مزاحم باشد. تصورِ من این است که فردِ متمدن نوعاً متمایل‌تر است به اینکه مجازات را به حکومت بسپارد نه اینکه خودش شخصاً اقدام کند. (لابد روشن است که فرقی هست بینِ برنامه‌ریزی و اقدام برای مجازاتِ کسی، و دفاعِ آنیِ غریزی در مقابلِ تهاجم.)

نهایتاً اینکه موضوع خیلی هم برای من روشن نیست. دو چیز که گمان می‌کنم باید در نظر داشت یکی این است که پلید‌بودن و متعفن‌بودن و ریاکاربودنِ شخص نباید باعث شود که حقوق‌اش تضییع بشود؛ دوم اینکه مجازات باید با جرم متناسب باشد (یا، تا کمی بارِ حقوقی/قراردادی‌اش را کم کنم: شدتِ عملِ تلافی‌گرانه باید متناسب باشد با شدتِ آزارِ اولیه).

و شاید توجه کرده باشیم که موضوعِ هوّیتِ جعلی موضوعی است که فی‌نفسه برای این بحثْ اهمیتِ زیادی ندارد: خیلی فرقی ندارد که کسی که مزاحمت ایجاد کرده این کار را با نامِ خوش کرده یا با پوششِ یک نامِ غیررسمی—آنچه داریم بررسی می‌کنیم که اعلامِ عمومی‌اش مجاز است یا نه این است که این شخصِ خاص چنین مزاحمتی ایجاد کرده: تصورِ من این است که افشای اینکه مزاحمْ هویّتی جعلی دارد صرفاً این کارکرد را دارد که پلیدبودنِ مزاحم را روشن‌تر کند.

تمرین. موضوع آیا/چه فرق‌هایی دارد با ماجرای مجریِ مشهورِ تلویزیونی؟

 

Read the whole story
Ayda
6 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

گریه‌کنان

1 Share

کیارستمی چند سال پیش برنامه‌ای در مرکز پومپیدوی پاریس برگزار کرده بود. داستان این بود که فیلمی از گریه‌کنندگان تغزیه گرفته بود و به دیوارهای اتاقی انداخته بود و مردم پاریسی می‌آمدند و کفش‌هایشان را می‌کندند و می‌رفتند بر زمین اتاق می‌نشستند- برای آموزش هم ژولیت بینوش آمده بوده که یاد بدهد چکار باید کرد و چگونه کفش را بکنند و بروند بر روی فرش بنشیند، آنچنان که در روضه‌های زنانه.

تعزیه دیده نمی‌شد، خود تعزیه هم نمایش است. هر شبیه‌سازی، نمایش است. ارسطو گفته بود و افلاطون خوشش نداشت: شبیه است و خودش نیست. متأثرین از تعزیه، گریه‌کنان دیده می‌شدند. به نظرم در نمایش، این نمایش نیست که مهم است، تأثیر آن است. چیزی که در غرب از میان رفته است. نمایش مهم است. تأثیری ندارد.
شاید شیرین کیارستمی هم همین می‌خواهد بگوید، شاید کیارستمی با آخرین فیلمش به این رسیده است. برای من شیرین آخرین فیلم کیارستمی‌ست. انجام است.

بر دیوار حجره‌ای در مرکز پومپیدو در پاریس زاری‌کنان تعزیه دیده می‌شوند و مردم می‌آیند و می‌نشینند و گاهی و بعضی گریه می‌کنند. من از فیلسوفی شنیدم که گریه کرده بود و می‌گفت که چقدر خوب است گریه‌کردن. در یونان هم می‌رفتند و می‌دیدند و گریه می‌کردند و صاف می‌شدند. تنها دیدن هم نبود، عملیات دیگری انجام می‌شد. اعضای دیگری از بدن به کار می‌افتاد. نمایش نبود. خودش بود.

نمایشی در تلویزیون- سروصدا و سیمای جمهوری اسلامی نشان داده شده. من نمایش را ندیده‌ام. نخواهم دید. تأثرات مردم را بر دیوار شبکه‌های مجازی به اصطلاح اجتماعی از دیدن نمایش دیده‌‌ام.
Read the whole story
Ayda
11 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

حتی با مرگ صاحبشان هم نمی مردند.

1 Share

بابا به این که هر چیزی عمری دارد اعتقاد نداشت. از نسل یخچال های ژاپنی بود. که عمرشان هیچ وقت به سر نمی آمد. با صاحبشان بزرگ می شدند و پیر می شدند و وقتی صاحب شان می مرد گم و گور می شدند. برای همین باور نمی کرد هر چیزی یک عمری دارد. اگر هم قرار بود عمری داشته باشند باید قد عمر صاحبخانه عمر می کردند.
وقتی ماشین ظرف شویی خراب شد بی اغراق بیشتر از پول خود ماشین لباسشویی خرجش کرد که درستش کند. از نظرش پانزده سال سنی نبود. هر روز یکی را می اورد. وقتی تعمیر کار با پول بی زبان مان از خانه می رفت بابا معتقد بود تعمیرکار قبلی فلان بوده و این یکی چقدر سرش می شده و چقدر سر در می آورده و ماشین یک ماه برای مان کار می کرد و دوباره آب توش جمع می شد و ظرف ها را آب نکشیده ول می کرد. وقتی هم آخرین نفر آمد و صادقانه بی آن که پول مان را بخورد گفت که این ماشین دیگر به هیچ دردی نمی خورد بابا محل نگذاشت. جنازهء ماشین ماند توی آشپزخانه. کمی در و پیکرش را برداشته بودند و ظاهر عجیبی پیدا کرده بود. اما قرار نبود از خانه برود بیرون. قرار بود مثل یخچال های ژاپنی تا آخر عمر با ما زندگی کند تا بعد از مرگ مان وراث مان گم و گورش کنند. 
اما ای کاش فقط ماشین لباسشویی بود. شیر دستشویی چکه می کرد. یک ماه، دو ماه، پنج ماه. بابا هر چند روز یک بار آچار و فلانش را بر می داشت و می افتاد به جانش. سه روز چکه نمی کرد و روز چهارم شروع می شد. 
امروز چکه اش تبدیل شده بود به جریان باریکی از آب که توی این بی ابی خیلی خجالت آور و غیر مسئولانه بود و نمی شد از کنارش ساده گذشت. شیر فلکه را بستم تا یک فکری به حالش بکنیم. بابا که آمد خانه گفت که خیلی بهش خوش گذشته و گفت موز می خورم؟ و پرسید مامان کجاست؟ و پرسید کی بر می گردد؟ و شام خورده ام یا چی؟ بابا همیشه خیلی سوال دارد. 
گفتم شیر فلکه را بسته ام و آب قطع است چون شیر دستشویی چکه می کرد. با تاسف سرش را تکان داد که باید عوضش کند. به شکست تن داده بود. گفت دیگر کاریش نمی شود کرد. هر کاری از دستش بر می آمده کرده. منتظر همدردی بود. گفتم بابا هر چیزی یه عمری داره دیگه. و رفتم توی اتاق و در را بستم چون نمی خواستم دربارهء عمر یخچال های ژاپنی چیزی بدانم. با اینکه هنوز نامه ای دریافت نکرده بودم اما از پیش جواب را می دانستم و حوصله نداشتم و توی این هاگیر واگیر حقیقتا عمر یخچال های ژاپنی مهم نبود. بود؟ 

Read the whole story
Ayda
11 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

Mating in Captivity

1 Share
عشق از دانستن کوچکترین جزئیات درباره تو لذت می برد؛ هوس اما نیازمند راز است. عشق خواهان از میان برداشتن فاصله هاست. هوس از فاصله نیرو می گیرد. جایی که صميميت زاییده شناخت و تکرار است، شهوت با تکرار ابتر می شود که رونقش از مرموز بودن، تازگی و غافلگيريهاست. عشق درباره تصاحب است. هوس اما ناشی از خواستنهاست، تعبیر ديگري از حسرت است و نیازمند فراق. هوس، کمتر از آنی که نگران باشد کجا ایستاده، مشتاق پیشروی است. و چه مکرر، زوجهایی که در لواي عشق آرام میگیرند و دمیدن به شعله هوس را رها میکنند. آنها از یاد میبرند که آتش همواره نیازمند هواست.

از کتاب جفتيابي در اسارت، نوشته ايستر پرل.

Read the whole story
Ayda
12 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

سمفونی سیم‌ها

1 Share

سیم‌ها، جریان متناوب برق و داده. حالا دیگر هر جایی یافت می‌شوند. حضورشان شده است نشانه‌ای از دنیای مدرن. به مثابه‌ی رگ‌های زندگی عمل می‌کنند و خونی به نام داده انتقال می‌دهند. در هم پیچیده‌اند، چون مغزی متلاشی و از جمجمه بیرون آمده، شاید حتا پیچیده‌تر از مغز انسان. بدون آن‌ها بخشی از کار و زندگی مختل می‌شود. تراژدی سیم‌ها پایانی ندارد. اسطوره‌ی قرن حاضر است. بی‌رحم، انکارناشدنی، بیم‌ناک.


داستانی نقل می‌کنند از دیدار آیزنهاور سی و چهارمین رئیس جمهور آمریکا با نخستین رایانه‌ها. وارد اتاقی می‌شود پر از رایانه. رو به دستگاه‌ها و ماشین‌های آن‌جا می‌ایستد و سوالی مطرح می‌کند: «آیا خدایی وجود دارد؟» ماشین‌ها و رایانه‌ها شروع به‌کار می‌کنند. چراغ‌ها روشن می‌شوند، چرخ‌هایی می‌چرخند، و صداهایی بلند می‌شود، بعد از مدتی پاسخ داده می‌شود: اکنون وجود دارد.


چیپست یا چیپ رایانه، مجموعه‌ای از اجزای الکترونیکی در یک مدار است که در کنار هم وظیفه‌ی مدیریت جریان داده را بر عهده دارند. «جوزف کمبل» اسطوره‌شناس آمریکایی و خالق مهمترین کتاب زندگی‌ام «قهرمان هزارچهره» در مصاحبه‌ای با اشاره به «چیپست»‌ها جریان انتقال داده و پردازش آن‌ها را روی آن صفحه‌ی نازک معجزه‌‌ای می‌داند که امروزه اتفاق می‌افتد: آن‌ها سلسله مراتب کاملی از فرشتگان هستند که بر صفحه‌هایی نازک جای گرفته‌اند؛ و آن لوله‌های کوچک هم معجزه‌اند.


شاید بتوان با یک نگاه زیباشناختی این سیم‌های درهم تنیده‌ی گوشه‌ی هر اتاقی را چون «حاضر آماده»‌های مارسل دوشان، یا چون چیزی که هنر و هنرمند معاصر با ارزیابی دوباره‌ی اشیاء و استفاده و نمایش آن‌ها به عنوان شی هنری عرضه می‌کنند هنر قلمداد کرد: قوطی‌های کوکاکولا و سوپ اندی وارهول. سمفونی سیم‌ها، چیزی که انگار هیولای اطلاعات در مکان‌های خصوصی بالا آورده است.

Read the whole story
Ayda
15 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete
Next Page of Stories