2145 stories
·
84 followers

پرده

1 Share

در کوهستان هستم. همه طرف کوه است. حتی بالای سرمان در آسمان. گاهی اوقات جلوی حرکت ابرها را می‌گیرند. صد کیلومتر پایین‌تر به سمت شمال، نزدیک دریا دارد باران می‌بارد. اینجا خبری از باران نیست. حتی جلوتر از ما یعنی جنوب ما، هم باران می‌بارد. اما این جا نه. اینجا اگر چیزی ببارد برف است. این حتما یک دلیل علمی دارد. به خاطر کوه‌ها که مزاحم ابرها هستند یا فاصله‌ای که از دریا داریم. هوا زیاد سرد نیست اما بخاری برقی روشن است. همکارم کاپشن دارد و شلوارک. تا دو سه هفته قبل با این که هوا خنک بود، اصرار داشت که کولر روشن باشد. بعد می‌رفت زیر پتو. الان هم بخاری برقی روشن است و من مجبورم کمی پنجره‌ی سمت خودم را باز کنم. هیچ وقت هیچ کاری نداشتم که از آن راضی باشم با این که آدم سختگیری نیستم. برای پول هر کاری می‌کنم. اگر مطمئن باشم که هرگز کسی نمی‌فهمد شاید دزدی هم بکنم. من مثل ویلیامِ سریالِ وست ورلد هستم. این سریال را یکی از نولان‌ها ساخته. نسبت به پدیده‌ی نولان مشکوکم. به  نظرم اصالت ندارد. فرصتی برای فکر کردن به آدم نمی‌دهد. آدم بااستعدادی است ولی پول برایش مهم‌تر است. به تماشاگر باج می‌دهد. بعضی سکانس‌ها در ساخته‌هایش احمقانه است. با این همه می‌تواند کوبریک باشد اگر خودش بخواهد.

گاهی چند ساعت که فیلم و سریال می‌بینی متوجه کلیشه‌ها می‌شوی. انگار یک شرکتی کارش ساختن سکانس‌ها و تصاویر و دیالوگ‌های سفارشی است. کارگردان خسته که می‌شود به دستیارش می‌گوید “زنگ بزن یک سکانس فلان بیاورند، هر چه زودتر که خیلی دیر شده.” مثل پیمانکاری بزرگ که عملیات را بین پیمانکارهای درجه دو تقسیم می‌کند. در ذهنم مدام دارم فیلم می‌سازم. نسبت به هر پدیده‌ای در اطرافم مثل یک مشاهده‌گر با فاصله‌ام. یعنی همان تماشاگری هستم که از روی پرده سینما یا صفحه‌ی تلویزیون فیلمی را تماشا می‌کند. پسرم بعد از عمل دوم قلبش داشت می‌مُرد. دکتر خسته شده بود. ما هم از این که از او سوال کنیم خسته شده بودیم. روزی ده دقیقه بیشتر وقت ملاقات نداشتیم. مدام وزنش کمتر می‌شد. پرستار به میم روحیه می‌داد. اما من بعد از آن تنش اولیه دچار آرامش عجیبی شده بودم. نگران نبودم. خودم را آماده هر چیزی کرده بودم. حتی تهران را ترک کردم و رفتم ساری. رفتم سر کار. شب در خانه شکلات صبحانه می‌خوردم. تهران زلزله آمد. زن‌دایی و دخترهایش میم را به زور بردند همدان. اوضاع عجیبی بود. میم در همدان، من در شمال و پسرم در تهران.



Read the whole story
Ayda
1 day ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

کرخ

1 Share

حالا برایم واضح است. این بی کلمگی، خالی بودن و ناتوانی از احساس کردن، تعریف یک چیز است: غم!
ذهن من غم را به رسمیت نمی شناسد. صد روش پیاده می‌کند تا از غم فرار کند.
از همه چیز خالی میشوم. همه چیز به غایت بی‌اهمیت به نظر می رسد و صدایی در گوشم تکرار میکند: هیچ چیز واقعا مهم نیست.
حقیقت این است. هیچ چیز واقعا مهم نیست. این را دو هفته پیش که هامبورگ بودم فهمیدم. روی سنگفرشهایی در مرکز شهر، مکعب های کوچک طلایی چسبانده بودند که روی آن‌ها اسم افرادی نوشته شده بود.
مریم گفت که اینها اسم کسانی است که در جنگ جهانی دوم مرده‌اند. نفهیدم یهودی‌های مرده بوده‌اند، سربازهای مرده یا مردم عادی مرده.
اما مساله این بود که مرده بودند و ما هشتاد سال بعد، از روی آن ها رد می‌شدیم، بدون آنکه صدایی از آنها شنیده شود.
آیا آنها که مرده بودند، ارزویی نداشتند؟ نمیخواستند موفق شوند؟ دوست پسری نداشتند؟ آیا آرزو داشتن برای زنده ماندن کافی نیست؟ معلوم است که نیست!
همه ی این افکار بودند و من علی السویه تر به همه ی انها فکر میکردم. بیهودگی زندگی چیزی نبود که من یکهو و به تنهایی آن را درک کرده باشم. کافکا و کامو به غایت زودتر از من و قطعا عمیق تر از من متوجه این بیهودگی شده بودند. اما مواجهه‌ام با این تفکر چیز جدیدی بود. یا نمیدانم. مواجهه با بیهودگی هر بار از نو جدید است و شاید من دفعات قبل را فراموش کرده‌ام.
در واقع  دو هفته بود که تنها در برمرهاون بودم و با کسی حرف نزده بودم. برمرهاون بندری است در شمال غربی آلمان. شهر کوچک و نازیبایی است. نازیبا و ساکت. به خاطر بندر بزرگی که در آنجاست، دانشگاه بزرگ اقیانوس شناسی دارد که کلاس تحلیل سری زمانی متناسب با کار من ارائه میکرد.  شرکت کننده های کلاس، افرادی بخت برگشته تر از من بودند. مطلقا هیچ نایی برای حرف زدن و اظهار نظر نداشتند. من درکشان میکنم. در قسمتی از زندگی علمی، آدم به جایی میرسد که برایش اهمیتی ندارد اطلاعاتش را در جای دیگری گسترش بدهد. میخواهد فقط نتیجه ی کار خودش را بگیرد. آن را مقاله ای کند و همه چیز تمام شود. در این وضعت، کسی مایل نیست سوشلایز کند.
اتفاقا خودمم فن سوشلایز کردن نیستم. مثلا نمیدونم چرا باید سر صحبت را با کسی باز کنم که مثلا دو هفته می بینمش و یه احتمال قوی در کل زندگیم هیچ وخ، دیگر هم را نخواهیم دید و هیچ نقطه ی مشترکی هم غیر از تحلیل سری زمانی نداریم. چیزی به غایت مصنوعی در این نوع سوشلایز کردن هست.
از طرفی بقای شغلی /حرفه ای آدم در گرو این نوع از سوشلایز کردن است. مقاله ای می‌نویسی و مثل کارشناسان مارکتینگ آن را در دست می گیری و در فضای مجازی برای دوستاتنت تبلیغ میکنی تا انها به آن مقاله رفرنس بدهند و تو فردا جایگاهی در فضای علمی داشته باشی.
حقیقتا من در اینکار کاملا خوب هستم. در گپ زدن. ولی این نوع از سوشلایز کردن واقعا افسرده ام میکند. در واقع در این دو هفته متوجه بیهودگی نوع جدید روابط احتماعیم شده ام. همه اش سوشلایز کردن کاری. بی هیچ علاقه مندی مشترکی.
مورد دیگری که در آن دو هفته که در المان بودم حالم را گرفت دیدن دوست قدیمیم دنیز بود. دنیز و من دوستان صمیمی بودیم تا وقتی که دنیز رفت آلمان و تصمیم گرفت که زندگی خودش را با ما شر نکند.
من هم اعتراضی به این کارش نداشتم ولی من هم پی اش را نگرفتم. یعنی فکر کردم ترجیح میدهد خودش با تمرکز زندگی خودش را جمع کند. قبول کرده بودم دوست صمیمی در آلمان دارم که با هم حرف نمی زنیم.
از برمرهاون تا شهر دوستم 4 ساعت با قطار بود.از قطار که پیاده شدم دنیز با دوست پسرش در ایستگاه قطار آمده بودند دنبالم. دنیز تا من را دید بهم گفت تیپت چه سوئدی شده کوچولو.
زنگ این جمله در گوشم جوری بود که خوشایند نبود. من کوچولو نبودم؛ سی سالم بود. دنیز هم سی سالش بود. از این که کسی با ایجاد فاصله سنی خود را در جایگاه بزرگتر و فرد مقابل را در جایگاه کوچکتر قرار دهد احساس ناجالبی بهم دست می دهد. اکرم هم همین کار را میکرد. برای این که جایگاهش را تسبیت کند به همه پسوند کودک میداد.
داشتم از جمله‌ی اول دنیز در دیدارمان می گفتم. جمله، زنگ تکه داری داشت. دوستم به جای آنکه به سادگی از تیپم تعریف کند تیپم را به ملیتی ربط داده بود که  در اروپا به خوش تیپی معروفند. انگار من تا قبل از ساکن شدنم در سوئد، گونی می‌پوشیدم. اما واقعیت این بود که من لباس های ایرانم را پوشیده بودم.
زنگ آن جمله، عدم پذیرش این فرض ساده که ما در ایران هم خوشپوشیم و فراموش کردن اینکه زندگی درایران با کیفیت مناسبی در جریان است، حال من را گرفت.
بعدتر دنیز با شگفتی و گله ازمن پرسید که چرا هیچ خبری از خودم به او ندادم و او یکروز یکهو شنید که به سوئد مهاجرت کرده ام؛ بدون آنکه از دیتیل کارم چیزی بداند.
بهش گفتم که خودش دوست نداشت ارتباط بگیرد.
گفت: آره ولی تو هیچ وخ هیچی نگفتی، گله ای نکردی. یهو نبودی.
چرا باید گله ای می داشتم؟ آیا دنیز فکر میکرد با قطع ارتباط با من دارد ما ایرانی های ساکن ایران را تنبیه میکند؟ چکار باید میکردم؟ باید به زور ازش خبر میگرفتم؟  باید از خبر نگرفتنش شاکی می شدم؟ باید در نبودش میمردم؟

چیزهاییرکه تعریف میکنم گویا نیست ولی بعد دو سه ساعت مطمئن شدم ما دیگر دوستان صمیمی هم نیستیم. نمی دانم شاید دوستان صمیمی بودیم که دیگر قادر به صحبت با هم نبودیم.  
ترسناک تر این بود که در آن لحظه، صمیمیت یک توهم به نظر میامد. کدام یک از دوستان قدیمیم بود که با آن ها حرف میزنم؟ در واقع مساله اصلی این بود که من دیگر با خودم هم حرف نمیزدم. چیزهایی رفته بودند و چیزی جای آنها را نگرفته بود.

من هر منبعی از ناراحتی را سریعا به زباله دان ذهنم منتقل میکردم و به جایش حفره ی خالیی مینشاندم. مثل جای دندان عقل کشیده شده که عملا به ته فک آدم راه دارد و فقط وقتی زبان می زنی جایش را حس میکنی.

بعد از آلمان برای یک هفته به ایران رفتم تا دوست پسرم را ببینم. در آن دیدار هم خوب نبودم. پنج دقیقه یکبار بسته ی جدیدی برای شیوه ی مهاجرتش به سوئد پیشنهاد می دادم. مساله دیگر این بود که من دیگر نمیتوانستم در کافه‌ها و شولوغی، لای جوانان بیست ساله بلولم. من فضا میخواستم. سقف می خواستم. پرایوسی و سکس میخواستم.
همه ی اینها در ذهنم توده ی شلخته ای می ساخت. بهم یادآور میشد که دیگر بیست ساله نیستم. از بیست سالگی میلیون ها کیلومتر فاصله گرفته ام.
در بیست سالگی همه چیز ممکن به نظر می رسید. اما الان، چیزی برای خواستن نبود. من بودم و تنهایی و کیلومتر ها فاصله. نه جایی برای بازگشتن بود و نه قطعا میلی برای بازگشت.
بهترین و تنها نقطه ی روشن سفر، وقتی بود که سعی کردم همه این ها را برای دوست پسرم بگویم. بگویم که به طرز غریبی خودم را از بیرون خودم نگاه میکنم. احساس میکنم این زندگی کسی است که دارم نگاه میکنم. احساس میکنم زندگی من نیست. احساس میکنم من، جایی بیرون از من در جریان است.
گفت که می فهمد و دلیل همه ی اینها غم است. غم دوری و تنهایی. غم اینکه آینده ی روشنی برای بیرون آمدن از تنهایی نمی بینم. غم اینکه من به تنهایی عادت میکنم و بعد همه چیز دور و بعید به نظر می رسد. تنهایی مثل یک سیال در تمام منافذ مغزم نفوذ میکند و من دیگر چیزی جز آن حس نمی‌کنم.

در واقع همین است. در دو ماه اولی که آمده بودم تلاش زیادی برای دل تنگ نشدن، جا افتادن و یادگرفتن زندگی جدید کرده بودم. انقدری که هیچ چیز احساس نکرده بودم. حالا همه ی آن احساس نکردن ها از پا انداخته بودم. همه ی احساس های نکرده ام، بهم اجازه نمیداد که بنویسم. بهم اجازه نمیداد که به خوبی توصیف کنم.
حفره ی خالی احساس های نکرده ام فقط با یک چیز پر و ترمیم میشود: غم.
برای نوشتن، باید بیشتر و بیشتر بنویسم. حتی اگر بی سر و ته باشد. حتی اگر جانب دارانه و خام باشد. بنویسم تا چرخ احساسات بچرخد و نوشتن یادم نرود تا فردا روزی، بعد از اینکه دکتر شدم بالاخره بتوانم واقعی و جدی بنویسم.

Read the whole story
Ayda
7 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

یک روز خوب

1 Comment

شان دماغش رو تا دم قوزش کرده تو پاکت قهوه و داره بو می‌کشه. شک ندارم نوک دماغش مثل همیشه مرطوب مایل به خیسه. با چشماش که از بالای پاکت بیرون مونده داره لذتی که از تنفس عطر قهوه می‌بره رو بازی می‌کنه. پلکها رو نیمه باز نگه داشته و جای پلک زدن معمول اونها رو می‌لرزونه  تا با بازسازی چشمان مردی که داره سکس دهانی می‌گیره نشون بده این بو کردن قهوه لذت‌بخش‌ترین کاریه که یک کارمند می‌تونه ساعت هشت صبح انجام بده.

دلم می‌خواد بهش تشر بزنم شان پوزه‌ات رو بکش از تو پاکت بیرون، همه ما قراره از اون قهوه کوفتی که تو الان داری مف کثافتت رو توش ول می‌دی بخوریم ولی شدنی نیست. با لبخند مصنوعی نگاهش می‌کنم. شان رتبه بالایی داره. منتظرم قهوه دم بکشه تا یک لیوان بردارم و اون و پاکت قهوه رو تنها بگذارم تا هرجای دیگه‌ رو که دلش می‌خواد بکنه تو پاکت و برگردم پشت میزم. سعی می‌کنم به خودم دلداری بدم که لابد این کثافتکاری رو قبل دم کردن قهوه انجام نداده و قهوه‌ای که داره قطره قطره توی پارچ می‌چکه عاری از شان‌ه ولی شان هرروز قهوه دم می‌کنه و شک ندارم اگر امروز هم اینکار رو نکرده باشه دیروز لابد این کار رو با همین پاکت کرده. 

در حال هم زدن شیربادوم در قهوه فقط به بینی مرطوب شان فکر می‌کنم. شان مرد قشنگیه، بینی قشنگی هم داره که به صورتش خیلی می‌آد. من قوز بینی رو خیلی دوست دارمَ، نه من قوز بینی رو روی صورت مردان قشنگ دوست دارم. برای اینکه بتونم قهوه رو تحمل کنم سعی می‌کنم با تجسم بینی شان و قد بلندش و موهای تابدارش نارنجیش به کثافتکاری اخیرش رنگ و لعاب جنسی بدم. این تنها راه فرار از کابوس ترشحات بینی شان در لیوان قهوه است. به جزییات ظاهرش فکر می‌کنم. آدمهای زیبا همه جزییاتشون زیباست مگه نه؟ یک قلپ قهوه می‌خورم. مزه‌اش فرقی با قهوه دیروز ندارد پس نگرانی بی‌مورد است ولی شاید چون هرروز این کار را می‌کند قهوه هرروز من طعمی از بینی شان داشته و تفاوت را متوجه نمی‌شوم.  برای پاک‌سازی صورت مساله فکر می‌کنم آدم به این زیبایی حتما هرآنچه از بدنش خارج می‌شود هم زیباست. عرقش ، بزاقش و باقی ترشحاتش تنش ..

فاک دیس شت

تازگیها برای تقویت زبانم واگویه انگلیسی هم می‌گویم، هربار هم خودم به این کار رقت انگیزم می‌خندم. فاک دیس شت؟ نو فاک می. لیوان را خالی می‌کنم در ظرفشویی آشپرخانه شرکت و از روی موبایلم یک قهوه گرانده پایک استارباکس سفارش می‌دهم. بدون شال و کت می‌زنم از در بیرون و خودم را می‌رسانم به استارباکس آنطرف خیابان. لیوان قهوه مزین به نام من روی پیشخوان است. برش می‌دارم و می‌روم سمت میز ملزومات قهوه. همان میزی که رویش شیر و شکر و مخلفات می‌گذارند. حالا که شان و دماغش باعث شده‌اند دو دلار خرج این قهوه بکنم ویرم می‌گیرد همه ادویه‌هایی که ریخته‌اند در نمکدان را بتکانم در لیوان قهوه‌ام که جبران ضرر بشود. اول دارچین می‌زنم به قهوه و حالا منتظرم کار زنی که کنارم ایستاده با پودر وانیل تمام بشود. از لیوان زن که کف ملتهب شیر قهوه‌اش، تقریبا قهوه‌ای شده معلوم است قبلش دارچین  را هم حسابی تکانده و الان رفته سر وانیل. زن هم مثل من با فشار روی مخلفات مجانی می‌خواهد پولی که بابت قهوه داده است را توجیه کند.


وی آر سو چیپ.


نگاهش می‌کنم تا با لبخندی که بالا کشیده‌ام تا چشمهایم، بهش نشان بدهم که چقدر تفاهم داریم در چس‌خوری ولی او متمرکز است روی تکاندن و دقیقا همان‌لحظه که دارد دخل پودر وانیل را می‌آورد عطسه بلندی می‌کند. دستی برای گرفتن جلوی دهانش ندارد، یک دستش حلقه دور لیوانش است و دست دیگرش دور نمکدان وانیل. در آفتاب صبح پاییز که از پنجره کج کافه روی میز مخلفات قهوه افتاده ذرات کوچک بزاقش را می‌بینم که پرواز می‌کنند و می‌نشینند روی نمکدانها، روی چوبهای همزن، روی درهای پلاستیکی قهوه. زن متمدنانه نمکدان را به من تعارف می‌کند. متمدنانه تشکر می‌کنم، کمی وانیل به قهوه می‌زنم، با چوب همزن مخلوطش می‌کنم. قهوه را برمی‌دارم، یک در سفید مخصوص قهوه‌های «گرانده» رویش می‌گذارم و کمی از قهوه می‌چشم و از خودم صدای لذت جنسی در می‌آورم، اووووووووووووم و برمی‌گردم پشت میزم.

Read the whole story
Ayda
8 days ago
reply
That's life
Tehran, Iran
Share this story
Delete

آقای پاریزین و خانم امرالد | هفتم

1 Share
شماره‌ی دویست و چهل و نه خیابان ولتر آدرس نانوایی مورد علاقه‌ی آقای پاریزین بود. نانواییِ «لو پویی دامور». خود آقای پاریزین ایده‌ی دقیقی در مورد این‌که چرا به این نانوایی علاقه‌مند بود نداشت. نانوایی دیگری دو بلوک پایین‌تر بود که با کمی اغماض شاید کراسان‌های بهتری از لوپویی‌دامور داشت. گاهی فکر می‌کرد که شاید به علت نام غیر متعارفش باشد و گاهی هم به خاطر این‌که کراسان‌هایش هیچ مشخصه‌ی خاصی نداشتند. صرفن کراسان بودند. آن‌قدر معمولی که شاید می‌توانستند جای پاریس توی یک کافه‌ی بین‌راهی در جاده‌ای بیابانی در استرالیا هم سرو شوند. آقای پاریزین که حافظه‌اش زبان‌زد تمامی دوستان و آشنایانش بود متاسفانه به خاطر نداشت که اولین بار چه زمانی از این نانوایی کراسان خریده‌بود. این جزو معدود خاطراتی بود که در کمال تعجب از ذهن آقای پاریزین به‌کلی پاک شده‌بود. حقیقت این بود که این اتفاق روزی افتاده بود که به همراه خانم امرالد، در آن صبح پاییزی، قبل از آن‌که به سمت ایستگاه قطار بروند، تصمیم گرفتند تا پایین خیابان ولتر را کمی قدم بزنند.

آن روز خانم امرالد اصرار کرده‌بود که صبحانه‌ی سبکی با هم بخورند و بعد آقای پاریزین، در صورت تمایل، ایشان را تا ایستگاه قطار بدرقه کند. آقای پاریزین بدون معطلی قبول کرده‌بود و بعد از تماشای خانم امرالد که با آرامش و دقت سنجاق‌سینه‌‌ی سفید و قرمزی به شکل کفش‌دوزک را روی پالتوی مشکی‌رنگش قفل می‌کرد، در را پشت سرشان بسته‌بود و دونفری از پله‌ها پایین رفته‌بودند. چهارده دقیقه‌ی بعد خانم امرالد روبروی لوپویی‌دامور توقف کرده‌بود و پیشنهاد داده بود که از آن‌جا باگتی بگیرند و هرجا که شد مقداری ژامبون تهیه کنند و صبحانه‌شان را هنگام پیاده‌روی بخورند. خانم امرالد که تعجب آقای پاریزین را از این پیشنهاد خودش دیده‌بود با خنده ادامه‌ داده‌بود که «آقای پاریزین، لطفا قبول کنید که معمولی‌ترین شکل هرچیزی قشنگ‌ترین و بهترین حالت آن چیز است. مگر شما خودتان قهوه‌تان را سیاه دوست ندارید؟». آقای پاریزین لبخندی زده‌بود و همان‌جا خاطره‌ی اولین خرید کراسان از لوپویی‌دامور با تصویر خندان خانم امرالد هنگام توضیح در مورد معمولی‌ترین شکل چیزها مخدوش و بعد‌ها تقریبا جای‌گزین شده‌بود.
Read the whole story
Ayda
10 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

بی‌ همه چیز

1 Share
 وسط مهمانیِ شلوغی که دیگر روی پاهامان نبودیم و دست‌هامان به سقف می‌رسید دراگ دیگری از راه رسید تا کله‌هایمان سقف را سوراخ کند و از آن طرف به آسمان برسیم. لحظه‌ به لحظه به مهمان‌ها اضافه می‌شد و همه جا مملو از آدم بود، حتی صندلی کوچکی که روی بالکن به دیوار تکیه داده بودمش تا وسط رقصیدن به آنجا پناه ببرم برای استراحت، در تمام لحظات کاربران خودش را داشت و دیگر هیچ جایی جز دستشویی برای لحظه‌ای تنهایی باقی نمانده بود. غذاها هرلحظه بیشتر می‌شدند، پیک‌ها و آدم‌ها هم سنگین‌تر، هیچ انتهایی وجود نداشت و ساعت دو نیمه شب وقتی مهمانی را ترک می‌کردم تازه همه چیز داشت شروع می‌شد تا "خیلی خوش بگذره".
به هر طرفی که نگاه می‌کنم همه دنبال این هستند که خیلی خوش بگذرد و این خیلی خوش گذشتن دیگر هیچ حدی ندارد، وقتی از شدت هیجان روی پاهایمان بند نیستیم و چیزی نمانده که به سقف بچسبیم چیز بیشتری می‌خواهیم. میان کوه‌ها و دشت‌ها با تمام امکانات سفر رفتن‌مان غلت میزنیم اما باز هم کم است بدون الکل یا دراگی که کمی بالاتر ببردمان یا خوردنی‌های رنگارنگ که آنقدر انباشته‌مان کند که دیگر نتوانیم تکان بخوریم، هرچقدر بیشتر دنیا را میگردیم بیشتر عکس میگیریم و بیشتر به نمایش عکس‌هایمان نیاز داریم، انگار بدون تماشاچی دیگر خوش نمی‌گذرد یا شاید ما اصلا نمی‌دانیم خوش گذشتن چه شکلی است و چه حسی دارد بس که هیچ جا پیدایش نمی‌کنیم و چیز بیشتری می‌خواهیم.
بدن‌هایمان از حالت طبیعی خارج شده و دیگر به راحتی آدرنالین آزاد نمیکند، مجبوریم به صورت دستی به خودمان ذره‌ای آدرنالین تزریق کنیم تا کمی خیالمان راحت شود دارد خوش می‌گذرد. از این مجلس رقص قل میخوریم به مجلس بعدی و حدودا دوازده شب میرسیم چون ما نباید هیچ کدام‌شان را از دست بدهیم، برنامه‌هایمان را طوری تنظیم میکنیم که حتی یک شب هم تنها نباشیم، در خانه‌مان را پشت کسی نمی‌بندیم اگر قرار نباشد کمتر از یک ساعت دیگر به روی دیگری بازش کنیم، از بغل این دوست فورا خودمان را به بغل دیگری میرسانیم چون آنقدر اوضاع‌مان خراب است که حتی یک لحظه هم نمی‌توانیم با خودمان تنها باشیم، باز هم هیچ کدام‌ اینها چیزی نیستند چون ما در جریان همه‌شان به الکل و دراگ و گوشی‌های هوشمندمان هم نیاز داریم از بس خالی و بی‌چیزیم.
Read the whole story
Ayda
12 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

سرخوشی اضطراب

1 Comment
گفتی این‌روزها که حالم خوب است هم بنویسم، گفتی همیشه به حال ناخوشی نوشته‌ام و شاید بعدها فکر کنم هیچ‌وقت خوشحال نبوده‌ام.
گفتم نوشتن حال خوب برام مثل تلاش بر اسیر کردن نور توی بطری می‌ماند، برای همین است که می‌روم سراغ شعر.
گفتی نوشتن تجربه‌ی شخصی‌م هم مهم است. اصرار کردی حتی اگر شده جملات کوتاه بنویسم.
قبل‌ترش هم حرف نوشتن بود. می‌گفتم نمی‌دانم داستان بعدی که می‌خواهم بنویسم قرار است چه باشد. هیچ فکری سراغم نمی‌آید که وسوسه‌ام کند به نوشتن‌اش. می‌گفتم هر چه به ذهنم می‌رسد می‌بینم قبلاً در «فانتزی تهران‌پارسی» نوشته‌ام. دوست گفت بی‌شک همه‌اش را ننوشتی، بی‌شک کتاب کاملی نیست و به تمام نتیجه نرسیده‌ای و تماماً موفق نشده‌ای. خیلی موافق این حرفش بودم. «فانتزی تهران‌پارسی» قدم لرزانِ کوچک اول راهی بود که باقی‌ش حالا در مه فرو رفته. کمی می‌ترسم قدم توی مه بگذارم.
ولی وسوسه‌ام کردی به نوشتن. گفتم کرم خوبی به جانم انداختی. گفتم باید با اضطراب نوشتن بازی کنم، مثل موم سرد و خشک، گرم و نرمش کنم، رام‌ش کنم تا بتوانم سوارش بشوم. الآن شک کردم به این حرفم. واقعاً می‌خواهم سوار نوشتنی رام بشوم؟ اغلب لذت‌م این بوده که وقت نوشتن ِ داستان‌هام گاهی هیچ نمی‌دانستم که کجا می‌خواهم بروم و گاهی حتی مطمئن نبودم چه دارم می‌نویسم. در همین مه قدم‌به‌قدم پیش می‌رفتم و داستان را کشف می‌کردم.
گفتم اضطراب نوشتن برام مثل اضطراب هم‌آغوشی می‌ماند. لذت می‌برم، اما نگرانم مبادا زود به سرانجامی ناخواسته برسم و نتوانم هم‌آغوشی‌ای کامل و پرلذت را تجربه کنم. گفتی گور پدرش! هم‌آغوشی با اضطراب که خوب نمی‌شود. موافق بودم. اما کاری‌ش نمی‌توانم بکنم. انگار اضطراب بخشی از بند ناف من به جهان است. باید همین اضطراب را نرم کنم، رام هم نه، اما اهل سواری‌دادنش کنم. هم‌آغوشی تمام و کمال خونسردانه هم نباید چندان جالب باشد. کشف همیشه با اضطراب همراه است، می‌خواهد کشف تن باشد یا کشف متن.
حالا ولی دارم بعد از مدت‌ها می‌نویسم. درست همین لحظه جایی است که نمی‌دانم باید نقطه‌ی پایان بگذارم یا باز هم باید بنویسم. درست همین لحظه مه غلیظ شده است.
حالم این روزها خوب است. در خوشی غرقه‌ام. انگار که هیچ‌وقت چنین سرخوشی‌ای را نچشیده باشم، انگار که کودکی نوپا...
این مه غلیظ پیش رویم را هم دوست دارم. می‌خواهم از مه دفاع کنم. همان‌طور که برای کودکی ترسیده توضیح می‌دهند در تاریکی چیزها همان‌اند که در روشنایی، می‌خواهم از مه دفاع کنم و کودکانه توضیح بدهم این همان ابر زیبایی‌ست که ستایش‌ش می‌کنیم و فقط آمده پیش پایمان. یا دفاع کنم و بگویم مه آینده را برایمان کادوپیچ می‌کند و می‌گذارد از لایه‌لایه کشف کردنش حظ کنیم.
حالا هم می‌خواهم درست بر لبه‌ی همین مه بنشینم و کمی تماشا کنم. هرچند افق انتظار نوشتنم را مه گرفته، می‌دانم که در دل هیچ مه‌زاری بیابانی خشک نیست. از آن مهم‌تر، در افق انتظار زندگی‌م زیباترین شهرها و جنگل‌ها و سرخوشی‌ها را می‌بینم. حالا سرخوشم، خوشی دارم و پابه‌راهم.
Read the whole story
Ayda
15 days ago
reply
نوشتن حال خوب برام مثل تلاش بر اسیر کردن نور توی بطری می‌ماند
Tehran, Iran
Share this story
Delete
Next Page of Stories