2075 stories
·
81 followers

 مرگ در اینجا چون گرد در هواست همه ی دریچه‌ها را ببندی نیز سرانجا...

1 Share

 مرگ در اینجا چون گرد در هواست 
همه ی دریچه‌ها را ببندی نیز 
سرانجام به اتاقت می‌آید

الیاس علوی
Read the whole story
Ayda
15 hours ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

انتظار و ابهام، دشنه و خنجرند

1 Share
گذاشتم یک‌ماه معهود بگذرد و بعد پیغام بدهم که خب؟ برمی‌گردی؟ این هم از روی صبر نبوده، می‌خواستم کنه به‌نظر نرسم. هرحرفی را که تایپ می‌کردم می‌گفتم اینجا که داشت پادشاهی می‌کرد، خارج‌رفتنش چی بود آخه! پیغام‌ها را با سلام و صلوات فرستادم و منتظر جواب ماندم. بعد فهمیدم آنجا شب بوده و باید حداقل تا صبحشان صبر کنم. جواب آمد؟ بله، جواب آمد، جواب مبهم آمد.
Read the whole story
Ayda
1 day ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

آنِ کلمه

1 Share

با خواندن کتاب خودم را بیشتر از زمانی که مشغول نوشتن هستم در قلمرو ادبیات احساس می‌کنم.

 *

وقتی کتابی دست می‌گیرم و شروع می‌کنم به خواندن، آن را در ذهنم یک‌بار دیگر می‌نویسم. گاهی کلماتِ نویسنده را دور می‌اندازم، ترکیب جمله‌ها را به‌هم می‌زنم، و سعی می‌کنم آن را با لحن دیگری روایت کنم. هر کتاب، به گمان من، با هر بار خواندن، یک‌بار دیگر هم نوشته می‌شود.

 *

از اشتباهات نویسنده می‌توان به فکر کردنش به خواننده حین نوشتن اشاره کرد.

 *

بورخس نویسنده‌ای که اعتقاد داشت خواندنِ کتاب کم از سفرکردن یا عاشق‌شدن نیست، در مصاحبه‌ای می‌گوید که همواره خواننده‌ی بهتری بوده تا نویسنده. و اضافه می‌کند که دوست دارد بعد از مرگش از او به عنوان خواننده‌ یاد کنند. در یکی از مقالاتش هم نوشته که هر گاه به کتابفروشی می‌رود و کتابی در مورد یکی از موضوعات مورد علاقه‌اش می‌بیند، با خود می‌گوید: حیف که نمی‌توانم این کتاب را بخرم چون یک نسخه‌اش را الان در خانه دارم.

 *

کتاب باز شده هیچ‌گاه بسته نمی‌شود.

 *

مارکز در جواب سوالی که از او درباره‌ی بهترین خواننده‌ی آثارش می‌پرسند به یک زن سالخورده‌ی روس اشاره می‌کند که یکی از دوستانش دیده. زن کتاب «صد سال تنهایی» را روبروی خود قرار داده و شروع می‌کند از روی آن نوشتن. تمام کتاب را عینا رونویسی می‌کند و وقتی علت را جویا می‌شوند، جواب می‌دهد: «برای این‌که می‌خواهم بفهمم چه کسی واقعا دیوانه است؛ من یا نویسنده! تنها راه فهمیدنش این بود که داستان را دوباره‌نویسی کنم.» مارکز آن زن سالخورده را بهترین خواننده‌ی خودش می‌داند.


Read the whole story
Ayda
7 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

خانواده‌های خوشبخت همه به مثل هم‌اند، اما خانواده‌های شوربخت هر کدام بدبختی خاص خود را دارند

1 Share

آنا کارنینا لئو تولستوی شاهکار! بی‌نظیر! اصلن آدم می‌گوید آن‌هایی که این کلاسیک‌ها را نخوانده‌اند و ادعای نویسندگی می‌کنند پیش خودشان چی خیال کرده‌اند؟ به تعداد زیاد صفحه‌های کتاب نگاه نکنید. آن‌قدر داستان شیرین و پرکشمکش است که خواننده را با خودش می‌کشاند. خواندن این کتاب، به خصوص بعد از خواندن یکی از کارهای خوب داستایوسکی جان این غول ادبیات تاریخ به شدت به آدم می‌چسبد. این دو نویسنده‌ی هم‌عصر روسی، هر کدام انسان را از یک منظر، یکی بیرونی و دیگری درونی تصویر می‌کنند.

می‌شود گفت که توصیف درونی و بیرونی در آثار این دو نویسنده به کمال می‌رسد. شخصیت‌های داستایوسکی در کشمکش و عذاب روحی خود به سر می‌برند و سر آخر دست به عمل می‌زنند. اما آدم‌های تولستوی مدام در حال انجام کنش داستانی هستند و همین کنش‌هاست که داستان را پیش می‌برد.

آنا کارنینا، زنی از طبقه‌ی اشراف روس است. زنی سودایی که همه چیزش را فدای عشقی آتشین به جوانی به نام ورونسکی می‌کند. در کنار این زوج، زوج دیگری در داستان به نام‌های لوین و کیتی وجود دارند که داستانشان موازی با داستان آنا و ورونسکی پیش می‌رود. در واقع نمی‌شود گفت که شخصیت اصلی رمان کیست. این خانواده‌ها هستند که سرنوشتشان روایت می‌شود و پیش می‌رود. خانواده‌های دیگری هم در رمان دیده می‌شوند.

مثل خانواده‌ی داریا، خواهر کیتی، که مادری فداکار است و شوهری هوس‌باز اما خوش‌قلب دارد. در کنار داستانی که می‌خوانیم و به حق گیراست، تولستوی تصویری از اجتماع اشرافی روس که نماینده‌ی آن ورونسکی است، و در تقابل با آن زندگی ساده و بی‌تکلف روستایی که جلوه‌ای از آن در لوین دیده می‌شود، می‌سازد. شخصیت‌های رمان همه سرگشته‌اند و خسته از تکرار زندگی اشرافی و روزمره به دنبال دست‌آویزی برای آرامش پیدا کردن می‌گردند.

این دست‌آویز برای آنا عشق، و برای لوین ایمان است. آنای زیبا و جذاب خود را قربانی عشقی می‌کند که جامعه و کلیسا برایش پسندیده نمی‌دانند. لوین نیز که با بیماری برادرش چشمش به حقیقت وحشت‌آور مرگ باز شده، به دنبال معنایی برای زندگی‌اش می‌گردد که او را از عذاب مرگ‌اندیشی برهاند. البته قضاوت بر این که این شخصیت‌ها چه قدر به چیزی که دنبالش هستند می‌رسند، با خواننده است.

توصیه می‌کنم این کتاب را قبل یا بعد از مادام بواری بخوانید. سرنوشت این دو زن و اجتماعی که آن‌ها را پای‌بند می کند و به سقوط می‌کشاند بسیار شبیه به هم است. انگار این دو زن هرکدام جلوه‌ای شورانگیز از زن هستند که در رمان‌های بعد از آن‌ها زیاد می‌بینیم. اما بوواری وحشی و هوس‌باز، در کنار آنای کتاب‌خوان و بافرهنگ است که زیبایی خود را نمایان می‌کند. هر دو صادق‌اند و بی‌نقاب و هر دو زندگیشان را فدای این صداقت می‌کنند.

Read the whole story
Ayda
7 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

دویست و پنجاه و نه

1 Share

پازولـینی یک نمایشنامه خیلی کوتاه دارد که گویا یک فیلم ده دقیقه‌ای هم از روی آن ساخته‌اند. یک مرد چهل ساله می‌رود روی پل تا خودش را پرت کند توی رودخانه و خودکشی کند. یک مرد دیگر سعی می‌کند او را متقاعد کند تا خودش را نکشد. کل نمایشنامه به شکل ملال‌آوری با حرف زدن این دو نفر می‌گذرد. فقط یک جایی مرد چهل‌ساله می‌گوید که از دست خودش خسته شده و دیگر کاری از دستش برنمی‌آید. آن یکی مرد باهاش هم‌دردی می‌کند و می‌گوید که آره، بزرگ‌ترین دشـمـن آدم، خودِ آدم است. این جمله را دقیقا پـدربـزرگ من هم می‌گفت. من مطمئنم که پدربزرگم اصلا پازولـینی را نمی‌شـناخته اما همیشه می‌گفت بزرگ‌ترین دشمن آدم خودش است.
من هم با پدربزرگم و پازولینی موافـقـم. همیشه با خودم فکر کرده‌ام که چرا علم پزشکی و تکنولوژی یک راهی اختراع و اکتشاف نکرده تا آدم را به طور موقت از خودش جدا کند و به او استراحت بدهد؟ هر رابطه‌ی بالاخره یک استراحت و زنگ تفریح می‌خواهد. زن و شوهرها. رفیق‌ها. رئیس و کارمندها. همه‌ی این‌ها باید به خودشان هر از چندگاهی استراحت بدهند و از هم دور بشوند. این جدایی موقت، سلامت و بقای رابطه را تضمین می‌کند. آدم‌ها هم با خودشان همین‌طورند. هر از چند گاهی باید از رابطه‌ی با خودشان بیایند بیرون. نفس بگیرند و دوباره غرق در خودشان بشوند. برای چند وقت، دور از سر و صدای درون‌شان در آرامش باشند. به همین سادگی.
شاید هم خودم بالاخره یک استارت‌آپ این‌چـنینی بزنم. هر کسی که از دست خودش خسته شده، به جای این‌که مثل آن مرد چهل ساله برود خودکشی کند، بیاید پیش من. من هم با یک میله‌ای چیزی می‌زنم توی سرش. تا برای مدتی خودش را از دست خودش خلاص کنم. مثلا یک ماه. یا دو ماه. بسته به شلوغی و خوددرگیری طرف. صبر می‌کنم تا همه‌ی گرد و خاک‌های درونش بخوابد. آب‌ها از آسیاب بیفتد. آستانه‌ی تحملش دوباره برود بالا. بعد به هوشش می‌آورم. جذابیت و قدردانی رابطه این‌طوری بالاتر می‌رود و لازم نیست تا به شکل دائمی با خودش قطع رابطه کند.
به هر حال هر رابطه‌ای یک استراحت هم می‌خواهد. دست‌کم من و پدربزرگم و پازولـینی این طوری فکر می‌کنیم.



Read the whole story
Ayda
7 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

آداب دلتنگی

1 Share
اگر از من بپرسید، دلتنگی حاصل فاصله نیست. این دل دادگی است که دلتنگی به بار می‌آورد. دل دادگی است که دلتنگی را جاودانه می کند. تا بحال دلتنگ کسی نبوده‌اید که روبرویتان نشسته است؟ من بارها و بارها دلتنگ کسی بوده‌ام درحالیکه سخت در آغوشم گرفته بود.
دلتنگی حاصل دوری است، اما دوری همیشه از فاصله نیست که با دیدن، بوییدن، و بوسیدن تمام شود. دوری می‌تواند همان مرز دو وجود باشد، دوری می تواند در بستر زمان باشد. دلتنگی همزاد دل دادگی است. دلتنگی تمام نمی شود. اگر تمام شد یعنی دل دادگی تمام شده است.
.
Read the whole story
Ayda
7 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete
Next Page of Stories