2152 stories
·
86 followers

AVSEQ

1 Comment and 2 Shares

 رفته بودم سینما تا فیلم ستاره ای متولد می شود را ببینم. در دو ماه گذشته هر خروجی که هالیوود داشته، دیده ام. اگر هالیوود چیزی مثل سیاه مشق داشت، آن ها را هم می رفتم و میدیدم.
به زعم خودم، سینما هیچ وقت اولویت اول من نبوده است؛ "کتاب" بوده است. اما اینجا در سوئد بود که متوجه شدم سینما هم همانقدر به وجدم می آورد و رابطه ام با سینما خیلی عمیق است. حقیقتش این است که من "سینما" را دوست دارم. هر چه هم بشود به سینما بر میگردم. سینما لذت شخصی من است. روزها سرد و تاریک است و چاره ای جز سینما رفتن نیست و من این شخصا از این بیچارگی اذیت نمی شوم.
فکر میکنم که سینما در ایران احتمالا سرگرمی بسیار جدی بین بسیاری از افراد است. فکر میکنم چون "تنها" سرگرمی در دسترس است. تنها جایی که می شد رفت و سرگرم شد. ما به صورت کلاسیک در ایران، بار نمی رویم. ساحل نمیرویم. نمی رقصیم و فقط فیلم نگا میکنیم. ناخداگاه ما زیادی با سینما آمیخته می شویم. از طرفی چون مرزها بسته است، سینما دریچه ای است که ما با آن دنیا را می بینیم. سعی میکنیم مردم کشورهای دیگر را بشناسیم. با سینما، نیویورک و پاریس برویم.
اینجا، تنها سینما می روم. عادت تنها سینما رفتن را ایران هم داشتم. حقیقتش این است که جز با افراد خاصی نمی توانم فیلمی را ببینم. چون یکهو حوصله ام سر می رود و شروع میکنم بلند بلند نظر دادن. یا از فیلمی خوشم می آید که بقیه خوششان نمی آید و دوست ندارم توضیح بدهم که چرا فیلم را دوست داشته ام / نداشته ام. 
اوایل از این ترجیحم احساس عذاب وجدان داشتم. سینما رفتن فعالیت خیلی گروهیی به شمار می رود. مثل استخر رفتن. اما واقعیت این است که این دو کار کاملا فردی هستند. مثلا شما از طرف مقابلتان دست قرض نمیگیرید تا با دستان او شنا کنید. یا مثلا در فضای سینمای تاریک، کاملا "تنها" به پرده ی سینما نگاه میکنید، حتی اگر کسی کنار شما نشسته باشد. اما خب مثلا برای تنیس بازی کردن، نیاز به فرد دومی هست. یا چه میدانم، برای سکس. نمیخواهم بگویم با کسی سینما رفتن غلط است. اما ضرورت خاصی برای نفر دوم در این فعالیت خاص نیست.
اوایل که آمده بودم سوئد فکر میکردم که الان فرصت خوبی است تا با سینمای جهان بدون واسطه آشنا بشوم. واقعیتش فرصت خوبی نبود. سینمای جهان به اینجا می آید، اما مثلا فیلم ژاپنی زیرنویس سوئدی دارد. این مجموعه برای من، چیز قابل درکی نمی شود. 
هفته ی قبل ترش رفته بودم و "کولِت" را دیده بودم. دوست داشتم. موضوع جالبی داشت. تاکید خاصی روی هم جنس گرایی نداشت. تاکید خاصی روی آزادی زنان هم نداشت. اما همه این ها را داشت.
اما  "ستاره ای متولد می شود" را دوست نداشتم. اصلا فیلم بدی نبود ولی منظره ی "عشق عریان" حوصله ی من را سر می برد. فیلم دو ساعت و نیم حول یک عشق و یک اعتیاد میچرخید. آخرش هم چیزی تو مایه های  فیلم"لاو استوری" اتفاق افتاد. دور تا دورم دختران جوان سوئدی در دستمال فین های اشک آلود میکردند و من به ناخن هایم خیره شده بودم تا فیلم تمام شود.

برای من "عشق"، وقتی در هیچ بستر روزمره ی دیگری نباشد ؛ خیلی خسته کننده است. این طور عشق حتی واقعی نیست. خیلی مجرد است. طنزی ندارد. انگار افراد از صبح تا شب فقط درگیر عشقشان بوده اند و همه چیز حول آن چرخیده.
به هر حال گفتن ندارد... فیلم عاشقانه بود. توی سینما گوگل کردم تا ببینم فیلم چند دقیقه است و چند دقیقه اش باقی مانده. هر دقیقه با ساعتم چک میکردم که فقط یه ربع دیگر. فقط ده دیقه، فقط پنج دقیقه دیگر و تمام... پوف!
پاشدم و سریع کاپشنم را پوشیدم. فیلم داشت تیتراژ پایانی را پخش میکرد. کمی طول کشید تا کاپشنم را تنم کنم و وقتی سرم را بلند کردم به آخر تیتراژ رسیده بودیم. آنجا که آرم کمپانی تولید کننده را نشان میدهد.
در حد دو سه ثانیه مکث کردم و چشمهایم پر شد! چشم هایم انقدر سریع پر شد که ذهنم، حتی هنوز درک نکرده بود چه اتفاقی افتاده. چیزی از گذشته برگشته بود و در من نواخته شده بود. در حالی که خودم را جمع و جور میکردم با فاصله و به کندی داشتم می فهمیدم از چه چیزی برانگیخته شده ام:
من بار اولی بود که آرم " وارنر برادرز" را در سینما می دیدم. هزاران بار این آرم را در لپتاپم، در لپتاپ بقیه، با کیفیت پایین، روی دو دی وی دی، روی فلش، روی سی دی هایی که دست به دست می شد تا ما به دنیا وصل باشیم و دریچه ای به دنیا داشته باشیم و از جهان قطع نشویم؛ دیده بودم. این اولین باری بود که من بعد از بیست و نه سال زندگی، مثل مردم همه ی جهان داشتم فیلمی جهانی را مثل همه ی مردم نرمال دنیا روی پرده سینما میدیدم.

مگر مردم ما چه می خواستند؟ همین که مثل همه ی مردم عادی دنیا، بروند سینما و فیلم های عادی مردم عادی دنیا  را ببیند.
اگر عاشقانه ای باشد، برای  من داستان عشق مردمی است که سینما، دی وی دی، سی دی با فایلی با پسوند AVSEQ تنها دریچه ای بود که به دنیا وصلشان میکرد و آنها دو دستی همان دریچه را چسبیده بودند تا همان سوراخ کوچک را هم آجرکشی نکنند. خیلی هاشان عشقشان، در دانشگاه، حول دست به دست شدن همین فیلمها شکل گرفته بود
Read the whole story
nasila
4 days ago
reply
برای من "عشق"، وقتی در هیچ بستر روزمره ی دیگری نباشد ؛ خیلی خسته کننده است. این طور عشق حتی واقعی نیست. خیلی مجرد است. طنزی ندارد. انگار افراد از صبح تا شب فقط درگیر عشقشان بوده اند و همه چیز حول آن چرخیده.




گر عاشقانه ای باشد، برای من داستان عشق مردمی است که سینما، دی وی دی، سی دی با فایلی با پسوند AVSEQ تنها دریچه ای بود که به دنیا وصلشان میکرد و آنها دو دستی همان دریچه را چسبیده بودند تا همان سوراخ کوچک را هم آجرکشی نکنند.
Ayda
8 hours ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

شاید گاهی دلیل‌نیاوردنْ اولیٰ

1 Share

شیفته‌ی آقای جمشید مشایخی است، و در موردِ هنرِ بازیگریِ ایشان هم  نظر می‌دهد و می‌گوید که از بزرگ‌ترین بازیگرانِ ایرانی است. نمونه‌هایی طلب می‌کنم از بازی‌های درخشانِ آقای مشایخی. می‌گوید ”همین مجموعه‌ی هزار دستان. صدای ایشان در ابتدای هر قسمت که می‌گوید بسم الله الرحمن الرحیم، و خطِ خوش‌ِ استادانه‌اش جایی که می‌نویسد ’هزار دستان‘—اینها از همان بارِ اولی که دیده‌ام در ذهن‌ام مانده. بازیگر یعنی این.“

خیلی هم خوب. پس دو نمونه‌ی تأثیرگذارِ هنرِ آقای مشایخی در نظرِ این فامیلِ ما این است: یکی صدای پخته و گرم و ذوالفنونِ آقای منوچهر اسماعیلی که در آن مجموعه به‌جای آقای مشایخی (و به‌جای چند نفرِ دیگر هم) حرف می‌زند، و دیگر خطِ استادانه‌ی کسی که شاید آقای محمد احصایی باشد—در سراسرِ مجموعه، هیچ تک‌ کلمه‌ی خوشنویسی‌شده‌ای نمی‌بینیم که دیده باشیم آقای مشایخی عملاً می‌نویسدش (و ایشان  نقشِ کسی را بازی می‌کند که در نیمه‌ی دومِ زندگی‌اش خطاط بوده). می‌شود آقای مشایخی را بابتِ چیزهای دیگری دوست داشت و حرفی از بازیگری نزد، و می‌شود معتقد بود ایشان بازیگرِ خوب یا حتی بسیار خوبی است؛ اما بیایید اگر برای دوست‌داشتن و ارادت‌مان دلیل می‌آوریم، دلیلِ مربوط بیاوریم.

در همین مجموعه، زنده‌یاد داود رشیدی را هم می‌بینیم که، مثلِ آقای مشایخی، ارادتمندانِ زیاد دارد. آنچه از آقای رشیدی در هزار دستان در یادِ من مانده، یکی صدای مردانه و محکمِ زنده‌یاد ایرج ناظریان است که، آن‌قدر که گوشِ من می‌فهمد، اصلاً از جنسِ صدای رشیدی نبوده است، و دیگری صحنه‌ی کشتنِ مفتشِ شش‌انگشتی شعبان را، که نحوه‌ی دویدن و هفت‌تیر‌به‌دست‌گرفتن و شلیک‌کردنِ مفتّش به‌نظرم … به‌نظرم چندان تداعی‌کننده‌ی وضعِ کسی نیست که قبلاً هفت‌تیر به‌دست گرفته است یا در تعقیبِ کسی، یا در گریز از کسانی، در خیابانی دویده است. [ثانیه‌های ۷:۴۰ تا ۸:۱۲ از این ویدئو را ببینید.]

 

Read the whole story
Ayda
9 hours ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

کاشان

1 Share

چند بار اخیری که آمده‌ام دریا گربه را سپرده‌ام به پدرم. این سری هم همین کار را کردم. آن خانه را دوست دارد. دوست هم نداشته باشد انگار آنجا آرام است و سازگار با محیط. دلایلش هم عجیب نیست. آنجا خانه‌ی اول گربه‌ام است. اولین روزی که گرفتمش آمدیم آنجا. حتی جعبه‌ی توالتش را هم گذاشتم کنار اتاق خودم. قصد داشتم که توی اتاق خودم نگهش دارم. حداقل به مدت چند هفته. به پدر و مادرم هم دروغ گفته بودم که گربه‌ی دوستم است، دوستم رفته چین و چند هفته دیگر برمی‌گردد و گربه را می‌گیرد.

واقعاً هم دوستی داشتم که می‌رفت چین و «جنس» می‌آورد. دوست دوران دبیرستانم بود. هنوز هم هست ولی خب نمی‌دانم چطوری‌ست که دوستی‌ها «بی‌معنی» می‌شوند. حرفی باقی نمی‌ماند. چند ماه یک بار دوستم بهم زنگ می‌زند و طلبکار است که چرا خبری ازم نیست و چرا تحویلش نمی‌گیرم. متنفرم از اینکه مردم ازم طلبکار باشند بابت این چیزها. رفیقم هم دیگر چین نمی‌رود. مدتها قبل از گرانی دلار و تلاطمات اقتصادی کشور به این نتیجه رسید که فایده ندارد. می‌رفت چین لوازم ورزشی تقلبی می‌خرید و اینجا می‌فروخت. آدیداس های کپی، نایک، راکت پینگ‌پونگ، مایو. دیگر نمی‌رود. نمی‌دانم چه کار می‌کند. زن هم دارد. اما بچه ندارند. یکی-دوباری که دعوتشان کردم خانه‌ام زنش با گربه‌ام بازی می‌کرد و من هم به دوستم سیخونک می‌زدم که باید برای زنت گربه بگیری. رفیقم هم می‌گفت نه. انگار موضوع مهمی بود. می‌گفت گربه بگیرم دیگر مرا تحویل نمی‌گیرد. منطقش را نمی‌فهمیدم. اما شاید هم درست می‌گفت. بهرحال گربه جای خیلی چیزها را پر می‌کند.

بنظرم گربه زندگی پدرم را هم پر می‌کند. یعنی مواقعی که سفرم گمانم پدرم هم خوشحال است که گربه پیشش می‌ماند. جدای از تاریخچه‌ی آن خانه، گربه به دلیل دیگری هم خانه‌ی پدرم را دوست دارد: چون شلوغ پلوغ است و گربه‌ها عاشق اینجور فضاها هستند. پر از سوراخ سمبه‌های بکر برای قایم شدن. پدرم مدعی‌ست که کارهای گربه را به دقت انجام می‌دهد اما نازش نمی‌کند. «نمی‌تونم مثل تو از اون کارا کنم.» اینها را که می‌گفت گربه را بغلم فشرده بودم و انگشتهایم را فرو کرده بودم لای پشمهایش. گربه هم چارچنگولی آویزان شده بود بهم. بنظرم که پدرم دروغ می‌گوید و دیده‌ام که وقتی فکر می‌کند کسی نمی‌بیندش کله‌ی گربه را ناز می‌کند. بهرحال خوب است که با همند. هم خیال خودم راحت است و هم برای پدرم خوب است. موضوع اسباب و اثاث هم هست. گربه بهرحال چنگ می‌زند و کسی که گربه دارد این را پذیرفته که اسباب و اثاثش کمی پاره پوره‌اند. من این را پذیرفته‌ام. اثاث خانه‌ی پدرم هم که کلاً پاره است و این هم چندان ربطی به گربه ندارد، قضیه مربوط به کهنگی‌ست، مربوط به گذر عمر و مربوط به پول خرج نکردن. چند ماه پیش گربه را پیش آشنایی گذاشته بودم و برگشتنه دیدم که زده صندلی‌ها را داغون کرده. خیلی خجالت کشیدم. خانه‌ی پدرم از این مشکلات خبری نیست.

آن شبِ آخر هم گربه فهمیده بود که دارم می‌روم سفر. اخاذی عاطفی می‌کرد. قایم می‌شد. بعد که پیدایش می‌کردم می‌چسبید بهم و هرجا می‌رفتم دنبالم می‌آمد. دل‌غشه. دلم می‌خواست می‌شد بگذارمش توی چمدانم و با خودم ببرمش. پدرم هم برایمان باقلاپلو درست کرده بود. برای من و دوست‌دخترم. جفت‌مان هم حسابی گشنه‌مان بود و دست‌پخت پدرم هم معمولاً تعریفی ندارد اما آن شب خوب شده بود. راستش خودم باقلاپلو را دم کردم. خودش برنج دم کردن بلد نیست. غرترین قابلمه را برداشته بود، درش کیپ نمی‌شد و می‌خواست آن تو باقلاپلو را دم کند. این اصرارها را نمی‌فهمم. قابلمه‌ی سالم‌تر هم داشتیم اما مرضش این است که فقط با همان قابلمه‌ی غر برنج دم می‌کند. گیر دیگرش هم این است که شعله را می‌گذارد روی نیمه و بعد قابلمه را می‌گذارد روی شعله‌پخش کن. روش‌های من‌درآوردی. البته دوست دارد که کمکش کنم. یعنی دوست دارد که من آشپزی کنم و آن شب هم باقلاپلو را سپرد دست من. از اعماق کابینت یک دم‌کنی پیدا کردم، درِ قابلمه را چپاندم تویش و اینجوری سعی کردم مانع فرار بخارهای برنج بشوم. بعد هم تذکر دادم که کسی درِ قابلمه را باز نکند. مخاطبم هم پدرم بود و هم دوست‌دخترم. جفتشان هنوز به این فهم نرسیده‌اند که آن بخارات ارزشمندند و نبایستی مثل هول‌ها دم به دقیقه درِ قابلمه‌ی برنج را باز کرد. توضیح این چیزها هم فایده ندارد. چون موضوع چیزی‌ست که اساساً نامرئی‌ست، منظورم بخارات قابلمه‌ی برنج است، ملموس نیست و خب آدم پیر می‌شود تا بخواهد دم کردن برنج و الزاماتش را یاد اینها بدهد. لذا راه راحت‌تر را انتخاب کردم: تشر زدن. یکی-دوبار هم حین دم کشیدن برنج آمدم و دور و بر قابلمه سرک کشیدم تا مطمئن شوم که کسی به در قابلمه دست نمی‌زند.

انصافاً هم باقلا‌پلوی خوشمزه‌ای شد. گوشتش هم لذیذ بود. پدرم گفت مال سراب است. این گوشتها را یکی از شاگردان سابقش چند ماه یک‌بار می‌آورد. دوستش دارم. دوست که نه، اما مرد محترمی‌ست. همین که بعد از این همه سال هنوز به استاد سابقش سرمی‌زند جالب و ارزشمند است. الآن هم دوره‌ایست که پدرم بیشتر از هرچیزی معاشر لازم دارد. پادزهر تنهایی. چون من که نیستم. یا سفرم و سفر هم نباشم بی‌حوصله‌ام. معاشر خوبی نیستم. بروم پیشش هم دوتایی می‌نشینیم پای ماهواره. من سرم توی موبایلم است و هر از گاهی سوال پرت و پلایی می‌کنم که یعنی حواسم هست و دارم ماهواره می‌بینم. او هم می‌فهمد، پیر هست اما احمق که نیست. می‌فهمد که دل به کار نمی‌دهم، دل به معاشرت نمی‌دهم. چند بار هم سعی کردم بحثی بین پدرم و دوست‌دخترم را جرقه بزنم. چه می‌دانم راجع به تاریخ اسلام و تشیع و قرآن حرف بزنند. هی گفتم که فلانی فلسفه خونده‌ها، خیلی مطلعه. منظورم دوست‌دخترم بود. منتها او هم یکی دوبار دم به تله داد و بعدش یاد گرفت. می‌رود توی اتاق و اینستاگرامش را نگاه می کند. با این وضعیت معلوم است که شاگردِ سرابی بنظرم اسوه‌ی محبت و شرافت است. من هم سعی می‌کنم هوایش را داشته باشم. چطوری؟ مثلا هربار زنگ می‌زند اصرار دارم که «آقای دکتر» خطابش کنم. دکترهای مهندسی این را دوست دارند چون در جامعه کمتر دکتر خطاب می‌شوند. خود من یکیش. شما مرا آقای دکتر خطاب کنی لبخندی روی لبانم نقش می‌بندد، ناحیه‌ای حساس از ایگوی نیازمندم را قلقلک داده‌ای، قلقلکی لذتبخش. شاگرد سرابی هم قطعاً مستثنی نیست.

یا مثلاً پیارسال که می‌خواستم قالی بخرم سپردم به همین شاگرد سرابی. چون برادرش و برادرزاده‌اش توی کار فرشند. توی خودِ خودِ بازار. من هم به آنها سپردم که فلان چیز را می‌خواهم. علاقمندی‌ام به فرش تازه بود و هنوز نپخته بود. مثلا هر مهندسی که شیفته‌ی نظم هندسی است سپردم که «ماهی تبریز» می‌خواهم. به مرور پشیمان شدم. چیزی که دوست داشتم طرح‌های قدیمی‌تر ماهی بود که کمیاب بودند و بسیار گرانقیمت. جدیدی‌ها را دوست نداشتم. ترنجِ وسطِ فرش هفت لایه حاشیه داشت. بهش می‌گویند «هفت متن». قدیم‌ترها «پنج متن» کار می‌کردند که بیشتر به ذائقه‌ی من سازگار بود. مضاف بر اینکه خودِ ترنج در ماهی‌های جدید زیادی گنده بود. اگر معیار تناسباتِ هندسی‌ست چنین چیزی مردود بود. رفته رفته از ماهی تبریز زده شدم.

تقریباً ناگهانی چیز دیگری هم فهمیدم: ماهی تبریز بنوعی نماد نوکیسگی تهرانی‌ها بود. یاد اقوام دوری افتادم که ۱۲ متری ماهی پهن بود کف خانه‌شان. مبل‌های استیل زشت. طلایی. فرش‌های کرم‌رنگ. پیازی. من بچه بودم و یادم نیست به چه مناسبتی رفته بودیم خانه‌شان. شکلات «افتر ایت» تعارف می‌کردند. امان از آن لبخند گه‌شان. لبخندی که محصول تمتع و شکم‌سیری‌ست. هرچه بیشتر اینها یادم می‌افتاد از ماهی تبریز دورتر می‌شدم، تقریباً منزجر می‌شدم. اینجاها بود که با فرش بیجار آشنا شدم. به برادرزاده‌ی مردِ سرابی سپردم که علاقمند بیجارم. قرار بود یک روز بروم بازار و با هم برویم و گزینه‌ها را نشانم بدهد. این کار را نکرد. در عوض یک روز با چند تخته فرش آمد خانه‌مان که یکی‌شان را انتخاب کنم. تقریباً توی عمل انجام شده قرارم داد. اما خب نمی‌شد ازش نخرم چون فامیل آقای سرابی بود. آقای سرابیِ شرافتمند که حرمت استادش را در ایام پیری نگه می‌دارد. اینطوری شد که دو تخته قالیچه ازش خریدم. با اکراه. البته چیزهای بدی نبودند. اما اگر زمان به عقب برگردد و با سلیقه‌ی فعلی‌ام آنها را نمی‌خرم.

دو هفته پیش قبل از سفرم که رفته بودم بازارگردی یک قالیچه‌ی کاشان کهنه پیدا کردم. همانی بود که ماه‌ها بود آرزویش را داشتم. لچک ترنج ساده اما رنگها مرده. تناسبات جور. چاره‌ای جز خریدش نداشتم. بماند که کف خانه‌ام سرامیک سفید است، یعنی نامناسب‌ترین کفپوش برای فرشهای با ته‌رنگ قرمز. اما با همه‌ی این حرفها قالیچه‌ی کهنه خیلی سریع‌تر از چیزی که فکرش را می‌کردم جای خودش را توی خانه پیدا کرد. گربه هم سریع رفت رویش ولو شد. بنوعی قالیچه را «مال خودش» کرد. مهر تاییدی بود که این قلم جنسِ جدید می تواند به خانه «اضافه» شود.

آنهمه پاسداری از قابلمه‌ی غر نتیجه داد. باقلاپلو خوب دم کشیده بود. پدرم هم چند بار گفت ببخشید گوشتش کمه و بعد هم غذایش را کشید و رفت پای تلویزیون. سریال کره‌ای. من هم زیاد خوردم. انگار پیشاپیش می‌خواستم ذخیره‌ای از غذای ایرانی داشته باشم و اینطوری چند هفته دریا را سپری کنم. چند ریشه گوشت هم به گربه دادم اما فهمیده بود که شب مسافرم و اشتهای همیشگی‌اش را نداشت. وسطهای شام هم دوباره غیبش زد. رفته بود در تاریکی‌های اتاق خواب پدرم. بوی آنجا را دوست دارد. نمی‌دانم بوی چیست. انبوهی رخت و لباس کهنه. موکت مستعمل. خودِ پیری. دوست دخترم هم کمی بعد رفت. خاطرم نیست آن شب هم دعوا کرد یا با خیر و خوشی از هم جدا شدیم. بهتر که یادم نیست. یعنی راستش تازگی‌ها خیلی چیزها یادم می‌رود. اوایل ناراحت بودم اما بعد نظرم عوض شد. فراموشی نوعی مکانیسم دفاعی‌ست. ذهن آدمیزاد اینقدر پیشرفت کرده که چیزهای نامطبوع را خودبخود قرنطینه می‌کند. نسیان. هر چه به رفتنم نزدیکتر می‌شدیم گربه پنهان‌تر می‌شد. آخرین بار دیدم رفته کنج اتاق سابق برادرم که حالا انباری شده. پر از کتاب، یک تردمیل، یک تختخواب دو نفره که مال والدینم بود. آنجا پیدایش کردم. بین گوشهایش را را نوازش کردم و گفتم زود برمی‌گردم. مطمئن نیستم فهمیده باشد. اما چاره‌ای نداشتم، اسنپم آمده بود، زدم بیرون.



Read the whole story
Ayda
6 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

انقدری که کت و دامن سیاه و تاپ قرمزش را میخواست، استکهم را هم میخواست

1 Comment

به نظرم آن که دلش می خواهد با بیشتر از یک نفر بخوابد، خوش شانس است. "مَروه" را درک میکنم. مروه کسی را نمیخواهد. نه که بخواهد و نتواند بخوابد. نه که جلوی خودش را بگیرد.  واقعا نمیخواهد. نهایتا دو بار  کسانی را خواسته و دیگر نخواسته.
پاکدامنی فضیلت خاصی نیست. امتیاز خاصی به آدم پاکدامن نمیدهند. فردا قبر مجلل تری نخواهد داشت. صرفا،  بُرخوردنش  با بقیه سخت تر است. در کیس من هم همین است. من ذاتا انسان با فضیلتی نیستم. اخلاقیات چندان برایم مساله نیست. برای سر نخوردن، جلوگیری خاصی نمیکنم. صرفا نمیخواهم. نمیتوانم بخواهم. در زندگیم ندرتا کسی را خواسته ام. تا به حال سه نفر. سپهر، دوست پسر جاکشم و دوست پسر فعلیم.  چه فیزیکی و چه غیر فیزیکی هیچ وقت بقیه انقدر هیجان زده ام نکرده اند که حتی بخواهم بیشتر مزمزه اشان کنم.
مادرم هم همین است. بعد از پدرم، من خیلی دوست داشتم که دوباره ازدواج کند. نکرد. به خاطر ما نبود. خودش نخواست. مردی را نمیخواست. مردها برایش خسته کننده بودند. همه چیز برایش خسته کننده بود. مادر من، گلوله ی بزرگی از شور و شوق بود و مردهایی که بودند به اندازه ی کافی هیجان انگیز نبودند. چیزی نبودند که مادرم بخواهدشان. مادرم کلی زحمت کشیده بود و یک نفر را خواسته بود و آن یک نفر تصمیم گرفته بود در سی و شش سالگی مادرم سکته کند و بمیرد.
پدرم هم چیز خاصی نبود. البته قضاوت آدم مُرده کلا کار راحتی است. اما درک میکنم که مادرم پدرم را خواسته باشد. پدرم چیزی که مادرم دنبالش بود را داشت. جذابیتی قانع کننده. مردی متناسب و آرام.
مادرم وقتی پدرم به خواستگاریش رفته بود بیست ودو ساله بود. خودش میگفت وقتی که پدرم را دیده  مطمئن بوده پدرم را میخواهد.  هیچ شکی نداشته. با وجود اینکه پدرم 12 سال ازش بزرگتر بود. با وجود اینکه قرار بود از مشهد به تبریز بیاردش و تنها زندگی کنند. اما مادرم مطمئن بوده این را میخواهد.
بعد از مردن پدرم مادرم بیش از مقدار معمول ناراحت نشد. صرفا چیزی را دیگر نخواست. نه که بگویم اشتیاقش را از دست داد. مادر من اشتیاق زیادی داشت. هنوز هم دارد ولی چیزی نبوده که یادم بیاد بعد از پدرم واقعا خواسته باشد. چه از بابت مَرد، چه از بابت گلدان، چه از بابت فرش هریس کف هالمان. همه را انجام داده ولی هیچ چیزی خیلی هیجان زده اش نکرده. مادرم نوعی از هیجان دارد که چیز عظیمی است و هیچ وقت چیزی آن را فعال نکرده بود. آن مدل از هیجان را در عروسی ها دیده بودم. مادرم عروسی دوست دارد و به نظرش اوج دستاورد بشریت عروسی است. یا  خاطره ی محوی یادم می آید از آن باری که من خیلی کوچک بودم و مادرم برای خودش کت و دامن مشکی با تاپ قرمز دوخت. یادم می آید وقتی که کت و دامن تمام شد و دکمه های کت را دوخت به نظر خودش، دلیل بودنش را برای خودش تمام کرده بود.
هفته ی پیش بعد از مدت ها چیزی که از کودکیم، از هیجان مادرم یادم بود را دوباره دیدم. چیزی که کاملا فراموشش کرده بودم و حتی دیگر شک داشتم که وجود داشته  بوده است.
 هفته ی پیش برای بار اول داشتم میرفتم استکهلم. مادرم اصرار داشت که سقف ایستگاه متروی مرکزی استکهلم را ببیند. گفتم براش عکس میگیرم. بعد نگاه کردم و فکر کردم که میتوانم مستقیم با واتس اپ نشانش بدهم. من هیچ وقت با واتس اپ تماس ویدیویی برقرار نمیکنم  چون دستم درد میگرد. صورتم فلج میشود انقدر لبخند میزنم. اما ایستگاه متروی استکهلم ارزش دیدن داشت.
ویدیو کال کردم  و دوربین را برگرداندم. مادرم از هیجان شروع کرد جیغ زدن. نوعی از هیجان در صدایش داشت که این هیجان، مختص من بود و من هیچ وقت، در تمام این سال ها آن را از مادرم نشنیده بودم. آنجا بود که برای بار اول چیزی در مورد مادرم تواست گلویم را بفشارد. آنجا بود که یادم آمد سالها قبل مادرم هیجان زده میشد و چیزی را واقعا میخواست.  
مادرم هیجان زده ی دیدن استکهلم نبود. مادرم از اماکن هیجان زده نمیشود. مادرم هیجان زده ی بودن در جایگاهی بود که بتواند در استکهلم بچرخد. مادرم هیجان زده ی داشتن اثر انگشتی پر رنگتر، روی دنیا بود.
مادرم هیچ وقت نتوانست مثل من دانشگاه برود. درس بخواند و بنویسد. خیلی ها آن سالها که انقلاب فرهنگی شد، نتوانستند دانشگاه بروند. بهترین گزینه برای استقلال، ازدواج بود. پدر من هم مرد لایقی برای ازدواج بود و مادر من در آن شرایط، تنها توانست دو دختر به دنیا بیاورد و از داشتن آنها هیجان زده بشود و اثر انگشتتش با واسطه ی فرزاندن معمولیش که ما باشیم روی دنیا بماند.
از این بابت دلم برایش گرفت. که میتوانست جایی باشد که اثر مستقیم تری روی دنیا بگذارد و هنوز، بعد از سالها، چیزهایی هستند که آنقدر وحشیانه هیجان زده اش میکنند. اما ان چیزها، در زندگی روزمره اش، در آن مکان جغرافیایی و در این برهه ی تاریخی انقدر دور هستند و انقدر منابع برای جور دیگری زیستن کم بوده که مادرم هر چه شور و شوق داشته در دو بچه ریخته و آنها را فرستاده تا زندگی کنند.
مادرم وقتی از استکهلم هیجان زده میشد خیلی واقعی بود. هیچ شکی نبود. این همان چیزی بود که میخواست. بی هیچ واسطه ای. مثل مردی که مطمئن بود میخواهد. شکی نداشت.
کلاودیا، استاد دکترایم هم، زن جالبی است. او هم به شدت و با همه ی وجود میخواهد. میخواست که چهار بچه به دنیا بیاورد و استاد داشگاه اوپسالا بشود. دوست ندارد معاشرت کند. اگر بخواهد میتواند، اما انتخاب اولش معاشرت نیست. دوست ندارد مقاله اش ا دستش بگیرد و در توییتر تبلیغش کند. دوست ندارد جهانیان بدانند که او چهار تا بچه دارد. دوست دارد مقاله داشته باشد و چهار تا بچه داشته باشد و راجع بهشان سوشیال مدیا هم نکند. هفته ی پیش مصاحبه ی استاد شدنش بود. به من نگفته بود. به من گفته بود "استخدام" دارد و من فکر کردم میخواهد دانشجوی دکتری دیگری استخدام کند. از جلسه که بیرون آمد اتفاقی دیدمش و سلام کردم و هیجان زده گفت بالاخره استاد دانشگاه شده. چشم هایش برق میزد. این هیجان را در چشم هایش ندیده بودم. چیزی بود به غایت واقعی. چیزی بود از قطعیت خواستن. مثل هیجان تصاحب بدنی که همیشه خواسته ایش. مثل اولین گل زلاتان در اولین بازی ملیش جلوی انگلیس، همان طور که خودش تعریف میکرد.
برای من هم همین است، من وقتی مینویسم، چشم هایم برق میزند. دارم دکترای مدیریت منابع آب میگیرم؛ در دانشکده ای که سلسیوس از درهایش رد شده و سانتی گراد را ساخته.
اما چیزی که هیجان زده ام میکند، وقتی است که مینویسم.
حالا وقتی برای نوشتن ندارم. اگر بخواهم بنویسم، اگر بخواهم خوب و واقعی بنویسم باید به اندازه ی دکترایم بهش متعهد باشم. نمیتوانم. از کشوری نیامده ام که بتوانم ریسک کنم و از نوشتن نان بخورم. اما وقتی هیجان زده میشوم که در کلاس بی اهمیت اخلاق مهندسی در دانشگاه اوپسالا از بین خلاصه های بی اهمیت درس، استاد نقل قولی از من میخواند که کاملا غیر علمی و به غایت ادبی است چشمهایم برقی از اطمینان خواستن میزند.  
وقتی که این اتفاق می افتد، میدانم در مسیر درستی هستم. میدانم این همان چیزی بوده که میخواستم. میخواستم بنویسم. داستان خودم و زن های خسته ای را بنویسم که اگر وقت داشتند، اگر دری به رویشان باز بود، صدایی داشتند و میتوانستد اثر انگشتشان را بی واسطه روی دنیا بگذارند. درها بسته بود و آنها بچه دار شدند.  

Read the whole story
Ayda
17 days ago
reply
من وقتی مینویسم، چشم هایم برق میزند. دارم دکترای مدیریت منابع آب میگیرم؛ در دانشکده ای که سلسیوس از درهایش رد شده و سانتی گراد را ساخته.
اما چیزی که هیجان زده ام میکند، وقتی است که مینویسم.
حالا وقتی برای نوشتن ندارم. اگر بخواهم بنویسم، اگر بخواهم خوب و واقعی بنویسم باید به اندازه ی دکترایم بهش متعهد باشم. نمیتوانم. از کشوری نیامده ام که بتوانم ریسک کنم و از نوشتن نان بخورم. اما وقتی هیجان زده میشوم که در کلاس بی اهمیت اخلاق مهندسی در دانشگاه اوپسالا از بین خلاصه های بی اهمیت درس، استاد نقل قولی از من میخواند که کاملا غیر علمی و به غایت ادبی است چشمهایم برقی از اطمینان خواستن میزند.
وقتی که این اتفاق می افتد، میدانم در مسیر درستی هستم. میدانم این همان چیزی بوده که میخواستم. میخواستم بنویسم. داستان خودم و زن های خسته ای را بنویسم که اگر وقت داشتند، اگر دری به رویشان باز بود، صدایی داشتند و میتوانستد اثر انگشتشان را بی واسطه روی دنیا بگذارند. درها بسته بود و آنها بچه دار شدند.
Tehran, Iran
Share this story
Delete

کراش نوشت‌افزار داشتن

1 Share

من همیشه دفتر یا کتاب‌های جدیدی که می‌خرم را ورق می‌زنم و صورتم را لای کاغذ‌ها فرو می‌کنم و بوی نویی آن‌ها را نفس می‌کشم. یک‌جورهایی بهترین حس دنیا را بهم می‌دهد. دیروز که هنر مینیمالیسم را باز کردم و ورق زدم و کاغذهایش را بو کشیدم مثل یک گلوله توپ شلیک شدم به سال ۱۳۷۴، کلاس چهارم دبستان وقتی که برای درس ریاضی صاحب یک دفتر دویست برگ با جلد قرمز شدم! کلا دفتر مشق به همراه جامدادی، پاک‌کن میلان، خودکار استدلر، مداد نوکی و تراش مکانیکی از مهمترین وسایل شوآف در کلاس محسوب می‌شد و میزان لاگژری بودن و طبقه اجتماعی فرد مورد نظر را مشخص می‌کرد. من همیشه از منظر طبقه اجتماعی آن وسط‌های هرم قرار داشتم. همه خودکارهایم بیک بود ولی یک خودکار استدلر قرمز تو جامدادی‌ام هم داشتم و تنها در مناسبت‌های خاص ازش استفاده می‌کردم. دفترهای مشقم هم جینگولک‌بازی و زرق و برق قشر مرفه و بورژوای کلاس را نداشت. اکثر آن‌ها همان دفتر مشق‌های تعاونی بودند با جلد مقوایی که پشت جلدش تصویر سیلوئت یک معلم مدرسه با رزولوشن درب و داغان کشیده شده بود که پای تخته می‌نوشت "تعلیم و تربیت عبادتست"! ولی مادر و پدرم برای درس ریاضی سنگ تمام می‌گذاشتند و برایم دفتر دویست برگ با جلد گالینگور و رنگ قرمز می‌خریدند که کیفیت کاغذهایش فوق‌العاده بودند و من همیشه مشغول بو کشیدن آن‌ها بودم و همیشه دلم می‌خواست توی کاغذهای خط‌کشی‌شده‌اش شیرجه بزنم و شنا کنم.
خلاصه اینکه من از بچگی کراش لوازم‌التحریر داشته‌ام و این کراش همچنان در اعماق ضمیر ناخودآگاهم نهفته است. احتمالا یکی از دلایلی که الآن دفتر و روان‌نویس‌های هیجان‌انگیز می‌خرم مرتبط به یک عقده فرویدی است نسبت به انبوه خودکارهای استدلر و دفترهای فانتزی قشر بورژوای دانش‌آموزان مدرسه.

Read the whole story
Ayda
17 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

Itsy bitsy Spider...

1 Comment
بچه، حمام کرده و با لپ گل انداخته، در یکسره مخملش وسط آشپزخانه با تکه موز لهیده ای در دست، خودش را هماهنگ با موسیقی کودکانه تکان تکان میدهد. اجتماع سادگی، معصومیت و زیباییست از دید من. شعر محبوبش درباره عنکبوت کوچکی است که در مسیرش از ناودان، با باد و باران خیس میشود و پرت می شود پایین، بعد خورشید می تابد و ابرها را می زند کنار و عنکبوت دوباره راهش را ادامه می دهد. بچه همزمان با دستهایش نقش ابر و آفتاب و باران و عنکبوت را اجرا می کند‌. در دنیای خودش غرق است. در یک حال رنگی خوش. لحظاتش ساده اند. دور از عمق و پیچش و شبهه. همه چیزش، حتی رویاها و کابوسهایش واقعی است و همه واقعیتها عین رویاست.  
چقدر دلم میخواست همزمان که دارد عنکبوت را از دل مه و خورشید و فلک به سلامت به ناودانش می رساند، دست مرا هم می گرفت می برد به جهان خودش. جفتمان آنجا می ماندیم و راستش من تمام تلاشم را میکردم که همانجا بمانیم تا ابد. که بگذرم من آن سوی ماجرا را دیده ام و زیسته ام و به من اعتماد و حرفم را باور کند که تنها همینجاست که ارزش زیستن دارد. جایی که عنکبوتهایش بالاخره به ناودانشان می رسند و آفتاب و ابر همواره دوستند. باقی همه حرف مفت است. بودن و نبودنش رشکی نمی انگیزد...
Read the whole story
Ayda
20 days ago
reply
به من اعتماد و حرفم را باور کند که تنها همینجاست که ارزش زیستن دارد. جایی که عنکبوتهایش بالاخره به ناودانشان می رسند و آفتاب و ابر همواره دوستند. باقی همه حرف مفت است. بودن و نبودنش رشکی نمی انگیزد...
Tehran, Iran
Share this story
Delete
Next Page of Stories