2131 stories
·
84 followers

فرار کردن و فرو رفتن و محو شدن

2 Comments
تقریبا یک سال و نیم پیش وقتی زندگی در اهواز را رها کردیم میان شهرهایی که برای زندگی کردن می‌توانستیم انتخاب کنیم، تهران را انتخاب کردیم تا من نقاشی یاد بگیرم. سه سال زندگی کردن در اهواز و صبح تا شب فقط نقاشی کشیدن نیازم را به معلم داشتن آنقدر پر و سرریز کرده بود که دیگر جایی برای فرار کردن نداشتم، گاهی ساعت‌ها دنبال چیزی که بلد نبودم لابه‌لای تمامی سوراخ‌های اینترنت و کتاب‌ها می‌گشتم ولی چیز خاصی نصیبم نمی‌شد، اطرافیانم که تقریبا همه‌شان دستی بر آتش نقاشی داشتند چیزهای به درد نخورشان را به سمتم پرتاب می‌‌کردند و من از خست و ناخن‌خشکی‌شان در چیز یاد دادن حالم به هم می‌خورد و کمتر سراغشان می‌‌رفتم، به تهران که رسیدم وقت را تلف نکردم و با معلمی که از چند ماه پیش نشانش کرده بودم تماس گرفتم و او با صدای خشک و سردی بهم گفت سالی یک گروه بیشتر نمی‌پذیرد و من باید تقریبا یک سال منتظر بمانم.
دقیقا یک سال منتظر ماندم، واقعا برایم دردناک بود یک سال وقت تلف کردن اما خوب می‌دانستم به جز «ثمیلا» هیچ معلمی را نمی‌خواهم، طی یک سالی که منتظر شروع شدن کلاس‌هایش بودم دو ماه دو ماه وقتم را در کارگاه‌های نقاشی معلم‌های ریز و درشتی گذراندم و بعد از تماشای هر کدامشان بیشتر و بیشتر فهمیدم از هیچ کدام اینها چیزی یاد نمی‌گیرم، برایم واضح بود به چه چیزی نیاز دارم دیگر آدم سرگردان و بلاتکلیف قبل نبودم، خوب می‌دانستم کجا هستم و برای چه کاری آمده‌ام و هرگز فریب نمی‌خوردم، کسی که جلسه اول مدل نیمه‌برهنه‌ای که بیست نفر دورش نشسته‌اند را نشانم می‌دهد و می‌گوید «ریتمیک برو توش» درکی از آموزش نقاشی ندارد، همین طور آن زن عصبی که کار هر جلسه‌اش تحقیر کردن و داد و بیداد بود یا آن مرد جوان دودی چرب که به درد دختران حشری و لاس زدن میخورد، هیچ کدامشان به وضوح معلم من نبودند اما من باید برای رسیدن به معلم دلخواهم که ندید مطمئن بودم همان موجود گرانبهایی است که من زیباترین زندگی دنیا را به خاطرش رها کرده‌ام و به منفورترین شهری که می‌شناختم پناهنده شده‌ام، یک سال را لابه‌لای این ان و گه‌ها سر کنم.
ثمیلا را را از لابه‌لای حرف‌های یکی از شاگردانش شناختم، با همان چند کلمه‌ای که از او حرف زد درباره متد آموزش سه‌‌ساله‌اش و درگیر شدنش با جزییات رفتاری آدم‌ها، فهمیدم من به او نیاز دارم، بعدها فهمیدم نقاش بزرگی است و قبل از این که یک سال انتظارم تمام شود به نمایشگاهش رفتم و او و کارهایش را برای اولین بار از نزدیک دیدم. همه چیز برایم شگف‌انگیز بود، کارهایش در قاب‌های کوچک از شهر و درختان و طبیعت بی‌جان مسحورم کرده بودند، خودش هم آنقدر متواضع و بزرگوار بود که باورم نمی‌شد در این دنیای حقیرانه ما زندگی می‌کند، واقعا به نظرم از آسمان رسیده بود وقتی دستانم را توی دستش نگه داشته بود و بی‌توجه به آدم گنده‌هایی که روز افتتاحیه نمایشگاهش دور و برش می‌پلکیدند با تمام حواس با من حرف میزد فهمیدم درست آمده‌ام. من فقط یک بار قبلا پای تلفن با او حرف زده بودم و بعد که مقدمات برگزاری کلاس شده بود گروه تلگرامی، او چند سوال درباره نقاشی پرسیده بود و من داستان‌های نسبتا طولانی رسیدنم به نقاشی را برایش نوشته بودم و او به خاطر همان چند خط، حالا دستان من را توی دستان استخوانی گرمش فشار می‌داد و از دیدنم ابراز خوشحالی می‌کرد و اینها هیچ کدام شبیه تعارف‌های روزمره آدم‌های چرند این دنیا نبود، واقعا برانگیخته‌ام میکرد و نفسم از شادی بند آمده بود.
جلسه اولی که به خانه‌اش رفتیم آخرین دفترم را با خودم برده بودم تا چندتا از کارهایم را نشانش بدهم، نمی‌خواستم خودم را به او ثابت کنم و این اولین باری بود که نمی‌خواستم خودم را به کسی ثابت کنم، حتی نمی‌خواستم ازم تعریف کند فقط می‌خواستم بگویم چقدر به یاد گرفتن نقاشی نیازمندم، اما او از چندتا از کارهایم تعریف کرد و گفت باید نظمت را بیشتر کنی، بعد که من تندتند دفترچه ناچیزم را برایش ورق میزدم دستم را گرفت و متوقفم کرد و با وحشت بهم «گفت چرا پشت این نقاشی، نقاشی دیگری کشیدی؟ تو هر دوی اینها را از دست دادی و باید از یکی‌شان کپی با کیفیتی بگیری» باورم نمی‌شد دارد حرص کارهای بی‌ارزش من را می‌خورد با آن همه بزرگی‌ای که نسبت به من از خودش نشان می‌داد هر لحظه بیشتر دلم می‌خواست لال شوم و همه‌اش بشوم گوش و چشم برای یاد گرفتن از او.
 همین کار را هم کردم، طی این چند ماه من هر روز بیشتر از قبل سعی کردم سکوت کنم و فقط به کلمات و نگاه‌ها و رفتارهایش توجه کنم و خودم را در حضورش از یاد ببرم و فقط نقاشی بکشم و بگذارم او مدام تصحیحم کند، از گرفتن مداد لای انگشتانم شروع کرد تصحیح کردنم تا نگه داشتن تخته شاسی و نشستن و نگاه کردن و نفس کشیدن و نگهداری کاغذها، آنقدر دقیق و با ظرافت چیزهای ریزی بهم یاد می‌دهد که خیال می‌کنم هر چیزی که هستم به قبل از دیدن او و بعدش تقسیم می‌شود.
از همان روز اول وقتی از خانه‌اش برگشتم از میز کارم شروع کردم خلوت کردن و دور ریختن و هر لحظه سعی کردم به نظم بیشتری برسم، در این یک ماهی که استرس سرطان بهم حمله کرده بود از بالا زدنِ وسواسم برای دور ریختن و نظم بیشتر استفاده کردم و تقریبا تمام سوراخ سمبه‌های خانه را از کاغذها و لباس‌های اضافی خالی کردم، تمام کشوها و کمدها را ریختم بیرون و دوباره چیدم و روزی که صاحبخانه عوضی طماع زنگ زد و گفت مستاجر جدید پیدا نمیکنم و شما بیایید با همان کرایه‌ای که می‌خواستید قراردادتان را تمدید کنید، شروع کردم تمام اثاثیه را جابه‌جا کردن و دور ریختن و شستن، آنقدر دور ریختم و سابیدم و دوباره از نو چیدم که همه چیزم خود به خود به نظم غیرقابل باوری رسید.از اول اردیبهشت که مداوم و سر ساعت ورزش میکردم، برنامه روزانه‌ام تقریبا منظم شده بود اما از اول تابستان که کلاس نقاشی‌ام بعد از یک سال انتظار شروع شد برنامه‌ام آنقدر قطعی و بدون تغییر شد که دیگر هیچ چیزی تکانم نمی‌داد، حتی استرس سرطان نتوانست متوقفم کند، هر روز صبح ساعت هفت شاید هم زودتر از خواب بیدار میشوم و بعد از ورزش کردن و دوش گرفتن تمرین کردن را شروع میکنم، تمریناتم را با شماره و تاریخ توی پوشه‌ مشق‌های هفتگی‌ام می‌چینم و بعد از هر دوشنبه که از کلاس نقاشی برمی‌گردم تمریناتم را بایگانی میکنم و کاغذهای نو را با دقت به تخته شاسی‌ام آویزان میکنم، لباس‌هایم که همیشه مچاله در کمدها بودندن حالا آنقدر کم و انگشت‌شمار شده‌اند که همه‌شان جایی برای خودشان دارند. چند روز پیش بعد از تمام شدن کارهای خانه به حساب موبایلم هم رسیدم، بیشتر شبکه‌هایی که وقتم را می‌گرفتند را قبلا دور ریخته بودم و حالا نوبت آدم‌ها رسیده بود، آنقدر کاربرهایی که دنبال می‌کردم را دور ریختم تا از اسکرین تایمم خجالت نکشم، این کارها را سالها پیش از آدم‌های دور و برم شروع کرده بودم و حالا فقط آدم‌هایی را برای حرف زدن و دیدن دور خودم دارم که مطلقا برایم لذت بخشند، دیگر حاضر نیستم وقتی را صرف آنهایی بکنم که بودنشان همیشه با حواشی همراه است، هیچ وقتی ندارم برای پرداختن به آدم‌هایی که دوستم ندارند و دوستشان ندارم، تراپیستم را هم دیگر نمی‌خواهم، دفعه آخر وقتی درباره ترس از سرطان و درگیری حقوقی رامین و وضعیت زندگی‌ام برایش گفتم بهم گفت «امروز خیلی حالم بد بود ولی وقتی میبینم تو با این همه بدبختی هنوز انرژی نقاشی کشیدن داری به زندگی امیدوار میشم»، همین یک جمله کافی بود برای تصمیم قطعی‌ام برای ندیدنش، دیگر حاضر نیستم پولم را صرف حرف زدن با او بکنم اما اگر او بخواهد حاضرم ازش پول بگیرم و باز هم ببینمش.
هربار که بحرانی را از سر میگذرانم و چیزهایی که با بدبختی و درد کشیدن در تنهایی بهشان رسیده‌ام جلوی فروپاشی را می‌گیرند بیشتر از قبل فقط و فقط به خودم وابسته میشوم، احساس قدرت میکنم و دیگر حاضر نیستم هیچ وقت و پولی را صرف چیزی جز سلامتی و کشیدن و خواندن و نوشتن و شنیدن بکنم، چون هیچ چیزی در این کثافت‌خانه دنیا جز همین‌ها نجاتم نداده‌اند پس باقی چیزها زباله‌هایی هستند برای دور ریختن. حتی دیگر حوصله سفر رفتن و کارهای تکراری‌ای که در پاچه بشر فرو رفته برای تحمل بی‌معنایی زندگی را ندارم، دلم می‌خواهد این سه سال که سه ماهش رفته را ساکن و بی‌سر و صدا بگذرانم، در همین حبابی که دور خودم ساخته‌ام نقاشی یاد بگیرم، هفته پیش به ثمیلا گفتم اگر این کلاس به هم بخورد خودم را میکشم او هم دستش را روی دستم گذاشت و گفت نگران نباش تو را توی آن گروه نگه میدارم و همین یک لحظه تمام امیدم برای گذراندن زندگی در این سه سال است، به وضوح میبینم حتی اگر از آسمان سنگ هم ببارد من در این شهر میمانم و از ثمیلا نقاشی یاد میگیرم.
Read the whole story
Ayda
11 hours ago
reply
تراپیستم را هم دیگر نمی‌خواهم، دفعه آخر وقتی درباره ترس از سرطان و درگیری حقوقی رامین و وضعیت زندگی‌ام برایش گفتم بهم گفت «امروز خیلی حالم بد بود ولی وقتی میبینم تو با این همه بدبختی هنوز انرژی نقاشی کشیدن داری به زندگی امیدوار میشم»، همین یک جمله کافی بود برای تصمیم قطعی‌ام برای ندیدنش، دیگر حاضر نیستم پولم را صرف حرف زدن با او بکنم اما اگر او بخواهد حاضرم ازش پول بگیرم و باز هم ببینمش.
Tehran, Iran
paradoxi
14 days ago
reply
فهمیدم من به او نیاز دارم،
Share this story
Delete

برج میزان

1 Share
پریروز پیامبر اولوالعزم آمده بود خانهٔ ما. چای اوّلش را که خورد خودش لیوان‌ خالی را برداشت و رفت توی آشپزخانه. همینطوری که نگاهش می‌کردم و کیف می‌کردم و کیف می‌کردم، فکر می‌کردم اینکه مهمان خودش برود چای بعدی را برای خودش بریزد برایم دو جور است: اگر طرف را دوست داشته باشم، هرقدر هم غریبه، کیف می‌کنم که احساس نزدیکی می‌کند و اگر از طرف خوشم نیاید، هرقدر هم آشنا باشد، در لیست پرروهای حافظه‌ام می‌نشیند.
و البتّه او مهمان نبود، اینجا به‌نوعی خانه‌اش است، پس کیف‌کردنم از آن‌دست که گفتم نبود، به هزاردلیل دیگر قندان‌قندان قند در دلم آب می‌شد. چای بعدی را تلخ خوردم.
Read the whole story
Ayda
11 hours ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

دویست و نود

1 Share

آمازون یک سریال نسبتا جذاب دارد به اسم خانم مایسلِ شگفت‌انگیز. طبیعتاً شخصیت اولش هم همین خانم مایسل است. شوهرش کارمندی است که آرزویش استند‌آپ کمدین شدن است. یک جایی وسط‌های قسمت اول سریال، یک دیالوگ کوتاه و قشنگ می‌گوید به زن. بهش گفت:«می‌دونی رویا چیه؟ رویا، یک چیزیه که عاشقشی و باعث میشه که به خاطر اون، شغلی که ازش تنفر داری رو تحمل کنی‌».
این‌طور دیالوگ‌ها می‌توانند تکان‌دهنده باشند. چون عامل درد را بی‌پرده می‌گذارند جلوی چشم آدم. در واقع فکرهای ته پستوی ذهن آدم که از آن‌ها خبر هم ندارد را تبدیل می‌کند به کلمه و از زبان یکی دیگر آن را می‌زند توی سرش. درست همان کاری که دکتر با مریض می‌کند. درد ناشناخته‌ی او را تبدیل می‌کند به کلمه و آن را می‌کوبد توی ملاجش. حقیقت بی‌رحمانه.
رویا چیزی است که آدم به خاطرش می‌تواند از تنفر عبور کند. این‌جاست که باید رفت و آدم‌های بدون رویا را بغل کرد و برای بخت بدشان گریه کرد. عامل تنفر، در زندگی همه هست. فقط یک چیزی باید پیدا کرد که این حجم تنفر را تحمل‌پذیر کند. یا حتی برای مدتی فراموشش کند. مثل رابطه استند‌آپ کمدین و کارمندی یا خمیردندان و جای سوختگی. یک چیزی که عامل بیدار شدن هر روز صبح باشد. به‌جز زنگ نکره‌ی ساعت.



Read the whole story
Ayda
11 hours ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

کودتا علیه رمان

1 Share

یک هفته‌ای می‌شود که در کوچه‌مان مشغول ساختمان‌سازی هستند. صدای ماشین‌ها و جوشکاری و بالا و پایین بردن مصالح و خالی‌کردن شاخه‌های آهن همراه با سروصداهای انسانی امانم را بریده است. امروز صبح که با این صداها همراه با صدای خواندن یکی از بناها بیدار شدم به این فکر کردم که چطور می‌شود همه‌ی این صداها را نوشت. بعد یاد رمان نویی‌ها افتادم و مخصوصا آلن روب-گری‌یه و استفاده‌ی او از حضور اشیاء در کارهایش که در اغلب مواقع بر چیزی دلالت ندارند جز خودشان.


یک دَینی خواننده فارسی‌زبان به گردن «منوچهر بدیعی» دارد، جدا از ترجمه‌های نابش از بعضی کتاب‌ها و حتا آن ترجمه‌ی چاپ نشده‌اش از «اولیس» جویس. این‌جا منظورم تلاش و انتخاب و ترجمه‌ی آثار رمان‌ نویی‌هاست. از ترجمه‌ی «جاده‌ی فلاندر» گرفته تا آثار آلن روب-گری‌یه.  مخصوصا کتاب «آری و نه به رمان نو»؛ که هر چه خواندن رمان‌های این نویسندگان با دشواری و گاه خستگی و ملال همراه است، خواندن این کتاب جذابیت نداشته‌ی همه‌ی آن‌ها را جبران می‌کند.


خواندن کتابچه‌ی «قهوه‌جوش روی میز است» نوشته‌ی «پیر دو بوادِفر» که ترجمه‌ی کامل آن در کتاب آمده امروزم را ساخت. آن‌جا خطاب به روب-گریه‌ می‌نویسد که چطور بعد از جنگ جهانی دوم که فرانسه در اشغال نظامی آلمان هیتلری بود و رمان می‌خواست دوباره جان بگیرد بلکه سلین دیگری پیدا شود او اعلام حضور می‌کند و همه‌ی ویژگی‌های رمان سنتی را زیر پا می‌گذارد و در کتاب‌هایش سعی می‌کند نوعی رفتار را بدون دخالت روان‌شناسی توصیف کند. که البته همه‌ی این‌ها را زیر سر «رولان بارت» می‌داند و از آن به «کودتای رولان بارت» یاد می‌کند؛ و روب-‌گریه را متهم می‌کند که بعد از خواندن مقالات بارت سعی کرده طبق آموخته‌هایش از او رمان بنویسد.


در آخر کتابچه‌اش روب‌-گریه را خطاب قرار می‌دهد و می‌گوید:
خواندن رمان‌های تو مانند حصبه گرفتن است که به قول «ماک ماهون» هر کس گرفت می‌میرد یا تا آخر عمر ابله می‌ماند.


Read the whole story
Ayda
3 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

بالشی که صاحبش را LIKE می‌داشت.

1 Share

در تخیل کردن از واقعیت سبقت می‌گیرم، جدا می‌شوم اصلا. از کی تخیل می‌کنم؟ از وقتی یادم می‌آد، فکر کنم نه سالگی یا شاید زودتر. بخاطر مشکلات مالی والدینم رفته بودیم به یک خانه دو اتاقه. دو خوابه نه، دوتا اتاق با آشپرخانه‌ای آنطرف حیاط و بدون حمام. یک اتاق تلویزیون بود و چندتا صندلی فلزی و یک اتاق دوتا تخت یک نفره که روی یکی مادرم و برادر نوزادم می‌خوابیدند و روی دیگری من و کتابهایم و عروسک خرسم پیتر. پدرم کجا می‌خوابید؟ یادم نیست. شاید در آن یکی اتاق بین صندلی‌های فلزی. مبلهای خانه قبلی در یک اتاق کوچک جا نمی‌شدند برای همین مادرم صندلی‌های فلزی حیاط را گذاشته بود داخل اتاق. اینکه از یک خانه بزرگ و درندشت بیایی یک خانه کوچک یا دو اتاق خیلی سخت است. والدینم هیچوقت مرفه نبودند، متوسط بودند ولی فقیر بودن را هم بلد نبودند. هردو اتاق پر شده بود از اسباب. اسباب خانه‌ای بسیار بزرگتر که در یک اتاق جا نمی‌شدند، همه چیز مثل فردای روز زایمان بود که توقع داری در لباسهای قبل بارداری جا بشوی و نمی‌شوی، پس فردا هم نمی‌شوی، همه چیز بر تنت زار می‌زند و تنگ است و جای آن شکم گرد و سفت و قابل افتخار یک توده شل و بزرگ داری که هرجور جمعش می‌کنی از جایی بیرون می‌زند، حتی زیر بغل. خانه ما هم همین بود. از زیربغلش هم نشانه‌ای از زندگی قبلی بیرون می‌زد. آن سگ‌های چینی کوچک که معلوم نبود چرا مادرم با خودش به این سرای محقر آورده و مدام کله‌شان می‌شکست یا پرده‌هایی که برای پنجره‌هایی بزرگ دوخته شده بودند و وقتی به این پنجره‌های محقر وصل شدند انقدر چین خوردند که ضخامتشان به اندازه دیوارهای بتونی اکباتان شد یا همین صندلی‌های فلزی حیاط که بخاطر نزدیک بودن بیش از حد به بخاری گازی مدام داغ می‌شدند. همینجور از زیربغل دو اتاق بیرون زدیم تا فقر کم‌کم سبکمان کرد. بخشیدیم، شکستیم و کم‌کم اندازه وسعمان شدیم. البته سالها بعد که دوباره به خانه‌ای بزرگتر رفتیم اسباب کم داشتیم. خانه خالی بود، بی‌فرش و مبل و پرده  و همه‌چی، طی سالها به اندازه خانه‌های کوچک سبک شده بودیم و اینبار تا مدتها لخت و برهنه بودیم و حالا دنده‌هایمون بود که در اتاق‌های خالی این خانه جدید بدون در، بدون کابینت، بدون موکت بیرون زده بود.

درهرحال این را می‌گفتم، ورود به خانه دو اتاقه، با صاحب‌خانه الکلی و همسایه راننده تریلی که زنش را که بچه‌دار نمی‌شد کتک می‌زد و بعد باهم رقص عربی نگاه می‌کردند و همیشه برای برادرم که یک ساله هم نبود و سعی می‌کرد بین اسباب خانه و اتاق نه متری جایی برای راه رفتن یاد گرفتن پیدا کند شکلات خارجی داشت برای من نه ساله شوک بزرگی بود. شرمنده بودم از هم‌کلاسیهایم و متنفر از خودم. موشک‌باران هم بود و من بارها از ته دل آرزو کردم یک بمب بخورد وسط خانه ما. هم‌کلاسیم می‌گفت به بمب خورده‌ها خانه‌های غصبی را می‌دهند که «استخل» داره و شما جای من، حتی با اینکه نمی‌دانستید غصبی یعنی چه، آرزو نمی‌کردید خانه‌تان بمب بخورد و بروید خانه استخردار؟  والدینم از نظر خودشان کار خوبی کرده بودند که در محله قبلی خانه‌ای به این کوچکی در مجموعه‌ای به این بدنامی خانه اجاره کرده بودند که مدرسه من عوض نشود!  صاحب‌خانه هم الکی بود و هم قمارباز. همه می‌شناختنش، گویا چندتا کامیون که اگر دست یادم مانده باشد آن موقع “مگسی” صدایش می‌کردند در قمارباخته بود. شبهایی که می‌رفتیم می‌نشستیم در پارک تا هوا خنک‌تر شود و برادرم بتواند تمرین راه رفتن بکند گاهی موقع برگشت به خانه پدرم مجبور می‌شد آقاقدرتی که مست پشت درخانه بالا آورده بود و خوابیده بود را جمع کند، تمیز‌کند و ببرد خانه خودش. مش‌قدرت برای پدرم که مرد محترمی بود و آن روزها شکل همه کارمندهای روشنفکر چپ فیلمهای دهه شصت بود با آن پلورهای دستباف و سبیل‌سیاه توضیح می‌داد که خیلی‌ها زنشان را هم در قمار باخته‌اند ولی اون وضعش خیلی بهتر است که چند مغازه و چندتا مگسی – اگر اسمش را درست یادم مانده باشد – در قمار باخته است. همسرش هم عاشق این بود که به مادرم یادآوری کند روزگار عوض شده و آنهایی که فکر می‌کنند «پخی هستند» حالا حقشان است زیر دست آنها باشند. ما پخی نبودیم. هیچوقت ولی درهرحال مادرم حق نداشت برادر نوزادم را بشورد چون الماس خانم فریاد می‌کشید آب را سرد کردین بچه من می‌خواد از مدرسه اومد بره حموم. روزگار خوبی بود.

بیشتر نباید توضیح بدهم، همه این داستانها را به عنوان تاریخ غیر مستند دهه شصت از یک خانواده متوسط معمولی یادم مانده را دارم یکجایی دارم می‌نویسم. تاریخ از چشم من نه ساله با والدینی نه سیاسی، نه مرفه، نه کارگر، نه رزمنده ، نه طاغوتی و این حس کردن فقر و ترس با پوست و گوشت. تاریخ هیچوقت والدین من را نمی‌نویسد چون آنها واقعا سیاهی لشکرهای تاریخند، نه خودشان قیام کردند نه کسی بابت حقوقشان قیام می‌کند و اگر بدانند من از فقرشان خواهم نوشت خیلی ناراحت خواهند شد. مادرم می‌گوید کمی دستمان تنگ شده بود. شوخی می‌کند، ما واقعا فقیر بودیم، اغراق نمی‌کنم کفش کتانیم تا مدتها تهش سوراخ بود و پدرم صبح به صبح مقوا می‌گذاشت زیرش و یادم هست همیشه حواسم بود در مدرسه جوری بنشینم که کف کفشم معلوم نباشد. برای همین می‌توانم ادعا کنم من کف خیابان یوسف‌آباد، مدبر، امیرآباد را با کف پایم حس کردم. فکر کنم نوشته‌هایم درمورد آن سالها خیلی بی‌ارزش بشوند ولی قول می‌دهم بامزه بنویسم که حوصله‌تان سرنرود.

داستان اصلا این نبود. داستان تخیل من بود. فکر کنم همان تابستان شروع کردم به تخیل کردن. نمی‌دانم دلیلش حضور مش‌قدرت مست و قمارباز و صدای الماس خانم بود که سرمادر داد می‌زد چرا آب مصرف می‌کند و فرار من از واقعیت دواتاقه گرم و بویناک به خیال بود یا کلا قرار بود من بچه تخیل‌کنی بشوم. ساعتها دراز می‌کشیدم می‌رفتم توی داستانها. در قصه‌ها موی پشت لب نداشتم، خانه‌مان هنوز بزرگ بود، مادر انقدر نچسبیده بود به برادرم، زشت نشده بودم که همسایه دیگر دوستم نداشته باشد و بهم شکلات ندهد. لباسهای دست دوم دخترخاله‌ام را نمی‌پوشیدم. دختری جوان و جذاب بودم و همیشه مردی عاشقم بود. آنروزها پسری احتمالا. من استاد تخیل کردنم. مثل یک کارگردان خوب حتی بو تخیلم را هم تعیین می‌کنم هرچه باشد سی و یک سال سابقه تخیل‌کردن دارم.

این عادت هنوز با من است. هیچوقت از سرم نیافتاد که بالشم را مرد آرزوهایم صدا نکنم. شبها به عشق تخیل کردن  می‌خوابم. بالشم اسم کسی را می‌گیرد که من دوستش دارم، عطری را می‌دهد که من تخیل می‌کنم، حرفهایی را می‌زند که من می‌خواهم. بالشم دیوانه من می‌شود، من سر بر سینه‌اش می‌گذارم، او عاشقانه حرف می‌زند یا حتی به کارگردانی من چند تا طنز ملو و خوش‌ساخت ولی مناسب ساعت قبل از خواب به من می‌گوید. بعد دست در می‌آورد، من را به خودش می‌فشارد و من در آغوشش آرام می‌خوابم. بالشم زیباترین معشوق جهان است.

قبول دارم این رفتار برای زنی که چندهفته دیگر چهل‌ساله می‌شود واقعا عجیب است ولی کاری است که شده، مثل باقی کارها. همه‌چیز تا اینجا خوب بود. در تخیلم بالش جانی دپ، جوانی‌های پاول آستر، آدمی در قاره‌ای دیگر یا آدمی که عاشقانه دوستش دارم اما او هیچ…می‌شد و این روابط عاشقانه و مدهوش ادامه داشت تا چندشب پیش. همین چند شب پیش تخیلم به من خیانت کرد. چند شب پیش قبل از اینکه بخوابم به بالش گفتم دوستش دارم، به خودم جای منم دوستت دارم عزیزم، یا بوسی بر پیشانی یا هر کوفتی که جواب ایده‌آل دوست دارم است، جواب داد «صبح زود پا میشی؟ »

باور کردنی نیست، جای من، تخیلم است که منطقی و واقعی شده. گه بگیرند این زندگی را که تصویر دوریانگری من باید جای من و صورتم بین من و تخیلم اتفاق بیافتد. من نوجوان و امیدوار به عشق مانده‌ام، تخلیم عاقل و سردوگرم چشیده و واقع‌گرا و ناامید شده است. باورم نمی‌شود بالشم دیگر جوابم را با سیاست می‌دهد. من نویسنده متن تخیل، زورم به تخیل خودم هم نمی‌رسد. حتی زورم نمی‌رسد در تخیل خودم، در خلوت خودم از بالشم بخواهم که مرا دوست داشته باشد و این را با صدای خود من به خود من بگوید. این واقعا جای تاسف دارد.

Read the whole story
Ayda
3 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

صورتی ولی مصمم.

1 Comment


“برازنده پاهای زنان قدرتمند”

 

کفاشی هرروز بهم ایمیل می‌زنه. کفاشی که نیست، کفش فروشی عریض و طویلی است که در هر مرکز خریدی شعبه دارد، در تمام آمریکای شمالی و شاید جهان. این همه‌جا شعبه دارها عاشق این هستند که وقتی وارد سایتشان می‌شوی عکس کره زمین را پهن کنند در صفحه ورودی و از مخاطب خواهش کنند قاره و کشورش را انتخاب کند که در چشمش فرو کنند در تمام کره زمین جز قطب شمال شعبه دارند.
اصلا نمی‌دانم چرا به من ایمیل می‌زند، لابد یک روز که داشتم دنبال کفش ارزان گران‌نما می‌گشتم گذرم افتاده به سایتش و بعد در ورودی سایت گولم زده‌اند که ایمیلت را وارد کن تا از تخفیف پنج‌درصدی ما بهره‌مند شوی و من ایمیل را وارده کرده‌ام و چیزی هم نخریده‌ام. هیچوقت آنلاین چیزی نمی‌خرم. اول می‌روم همه را می‌زنم “بیافزا به سبد خرید”. همه چیز را، خیلی متمول‌طور و انگار پول اصلا برای مهم نیست، حتی از آن شلواری که یکی دارم یکی دیگرهم می‌خرم که اگر اولی بور شد دومی را بپوشم، بعد که سبد خرید شد هزاردلار، پر از کفش و کیف و همه آنچه که لازم ندارم ولی دوست چرا، ضربدر را می‌زنم و صفحه را می‌بندم. عطشش می‌خوابد، مثل پورن دیدن است، عطش را می‌خواباند، شاید هم برعکس، دوباره مثل پورن دیدن. ایمیل‌ها را تک تک عقب می‌روم …

 

” از بیرون براق، از تو قبراق”

درهرحال هرروز از استیو یا هرچی که اسمش هست ایمیل می‌گیرم. تیتر ایمیل‌ها را داده‌اند یکی که احتمالا در رشته‌ای درس خوانده که من اسمش را هم نشنیده‌ام نوشته. از این رشته‌های فوق هنری از دانشگاه غیرحضوری بالتیک در رشته بازاریابی چشمی در فضای الکترونیک تخصص دارند. ایمیل‌ها عناوین مسخره‌ای دارند. معلوم است متخصص تلاشش را کرده که ایمیل‌های بنویسد که مخاطب را میخکوب کند. که کفش را از یک پاپوش به یک فلسفه تبدیل کند. “تخت ولی قله‌دار”‌ یا یکی که از همه مسخره‌تر بود “کفشهای مهندس (مرد) کامپیوتری که منگنه دارد” . خیلی دلم می‌خواهد یکبار ایمیل بزنم بگم این تیترهای مزخرف را از کجایتان درمی‌آورید ولی ایمیلشان جواب-نده است.

 

“پاییز مشکلی با پاشنه صناری ندارد”

جای حرص خوردن کافی‌ست دکمه این ایمیل چرند است را بزنم و برای همیشه استیو و متخصص تهیه ایمیل‌های شروور بازاریابیش را بفرستم به زباله اسپم کنار ایمیل‌های کرم، کیف، لاغری، نجات کوالاها، گروه امید برای ایران و .. ولی نمی‌زنم. یعنی یک مدت فکر کردم چرا بعد سالها وحشی‌بازی با ایمیل‌های تبلیغانی با این کفش فروشی انقدر نرم برخود می‌کنم.

 

“بگذار زنها به ردپایت خیره بمانند”

امروز در مترو به زنی مسن صندلی‌ام را تعارف کردم. وقتی بلند شدم که زن بنشیند قطار ترمز بی‌موقع کرد و نزدیک بودم باعث شکستن گردن زن مسن دیگری بشوم که کنار زن مسن اولی ایستاده بود. از صبح فکر می‌کنم برآیند خیر و شر من در جهان صفر است.

 

“بگذار حرفه‌ای قضاوت بشوی”
این عنوان ایمیل امروز کفاشی بود. فکر کنم کم کم دارم معتاد می‌شوم به این عناوین. شاید اشتباه کردم نویسنده تیتر ایمیل نویسشان رو مسخره کردم. شاید کارش را بلد است.

 

“وقت برهنه پوشیدن صورتی‌هاست”
مرگ مقصر است. مرگ و سرطان. به آدم اجازه نمی‌دهند برای چیزهای دیگر نک و نال کند. برای بی‌وفایی، تنهایی، عشق و هرچیز دیگری که در برابر سرطان، درد، مرگ حقیر است. بخاطر حق گریه بابت دلتنگی هم که شده آرزو می‌کنم این سرطان لعنتی تمام و کمال درمان شود.

“به استیو مادن خوش آمدید”

Read the whole story
Ayda
17 days ago
reply
امروز در مترو به زنی مسن صندلی‌ام را تعارف کردم. وقتی بلند شدم که زن بنشیند قطار ترمز بی‌موقع کرد و نزدیک بودم باعث شکستن گردن زن مسن دیگری بشوم که کنار زن مسن اولی ایستاده بود. از صبح فکر می‌کنم برآیند خیر و شر من در جهان صفر است.

Tehran, Iran
Share this story
Delete
Next Page of Stories