1807 stories
·
79 followers

Great Concavity

1 Share
خانمه توی پادکست نظر عجیبی داشت. می‌گفت والاس از آن نویسنده‌هاست که خوب داستان‌هایشان را تمام نمی‌کنند. چون اصلن پایان برایش معنی ندارد. در پایان یا به مرگ می‌رسیم، یا به پایان‌های زورکیِ مصنوعی، یا به پایانی که برمی‌گردد اول. ایده‌اش این بود که والاس در پایان داستان‌هایش شکست می‌خورد. می‌گفت دلیلش این است که نمی‌تواند دیالوگی که با کلی تلاش با خواننده‌اش برقرار کرده رها کند، دوست دارد ادامه‌اش بدهد، نمی‌تواند پلی که به جهان زده بی‌تردد بگذارد. می‌گفت برای منِ خواننده جذاب است که مدام برگردم و از اول شروع کنم، و برای منِ منتقد نه، یک‌جور شکست است. می‌گفت شکستِ او در پایان‌بندی از مقاومتش جلوی closure می‌آید و مقاومتش جلوی پایان به مایی که مخاطب اوییم کمک می‌کند برگردیم به شروع. حس می‌کردم دارند زندگی من را خلاصه می‌کنند.
من هیچ‌وقت به این فکر نکرده بودم، همیشه فکر کرده بودم پایان‌های نیمه‌باز او، پایان‌هایی که تازه خواننده را دعوت می‌کنند به ادامه‌ی خواندنِ چیزی که دیگر، به اجبار، ادامه ندارد، پیشنهادی‌اند برای نزدیک‌تر کردن داستان به زندگی. یک چیزی مثل پایان سوپرانوز. و حالا به نظرم پازلِ درستی می‌آید: برای نویسنده‌ای که تمنای این را داشت ــ و حتا صریح و ملتمسانه از خواننده‌اش می‌خواست ــ که آن چیزی را که او حس می‌کند حس کنند، نویسنده‌ای که در اوج افسردگی به نوشتن چنگ می‌انداخت، نویسنده‌ای که نوشته بود هر چیزی که تا به حال رها کرده ردِ چنگ‌زدن‌های او رویش مانده، عجیب نیست که نتواند داستان‌هایش را ببندد. روز قبلش یکی بهم گفته بود داستان‌هایم را خوب تمام نمی‌کنم. پایانشان غیرطبیعی و زورکی است.
Read the whole story
Ayda
1 day ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

Wherever somebody's struggling to be free, look in their eyes, Ma, you'll see me

2 Shares
خیلی وقت بود که بر تصمیم خود پا می فشردم که هیچ از نگاه یا تحلیل شخصی سیاسی ام ننویسم. دلیل این تصمیم آن بود که خود را روز به روز بی شناخت تر از "موضوع" سیاست یافته ام. با چنین عدم شناختی نوشتن از سیاست صورتی بیش از گپ و گفت شبانه با دوستان ندارد در حالی که نوشته دلالت می کند بر نوعی اهمیت - تو خواسته ای آنچه در ذهنت است را ثبت کنی، پس لابد فکر می کنی که حرفت اهمیتی دارد. من فکر نمی کنم حرف هایم از سیاست اهمیتی داشته باشد چون در مطلقیت عدم شناخت تولید می شود. اما با این حال از دیشب در فکرم که چیزی را بنویسم که می تواند سیاسی در نظر گرفته شود ولی از آنجایی که دلالت حرفم بر هیچ "یک وضعیت"ی نیست آن را نه سیاسی به معنای دقیق کلمه، که نگاهی نظری می دانم. در واقع آنچه در پی می آد از آن جهت سیاسی نیست که معطوف به وضعیت های خاص باشد - معطوف به یک کشور، یک مردم، یک فرهنگ. بدون شک دلیل نوشتنم مشاهدات واقعیم از دو جامعه است و برای همین هم مثال این دو جامعه را می آورم اما کلام محدود به این دو جامعه نمی شود. کلام درباره ی یک رویکرد است که من از پذیرشش سرباز می زنم.

_____________________________________________________________________

سال هشتاد و هشت، که شور غریبی در سرهای ما بود، یک محل اختلاف رای به کروبی یا موسوی بود. تعدادی از ما پشت مهندس موسوی ایستاده بودیم و تعدادی پشت شیخ مهدی کروبی. استدلال ها فراوان بود و من نه قصد دارم که از آن ها اینجا بنویسم و نه چنین بحثی در حوصله ی این مسوده می گنجد. اما استدلالی در هر دو طرف بود که برای شروع بحث من جالب است. موسوی چی ها می گفتند کروبی دارد خطرآفرینی می کند چون رای را می شکند و نتیجه ی این شکستن رای پیروزی احمدی نژاد است. پس اجماع بر سر یک نامزد، که از قرار آن نامزد همان مهندس موسوی بود (صرفاً به دلیل پشتوانه ی اجتماعی قوی تر)، نه تنها لازم که ضروری بود. اما از آن طرف کروبی چی ها می گفتند رای به کروبی رای به خواسته های ماست. رای به مطالباتی است که موسوی آن ها را مورد اشاره قرار نمی دهد. مسائلی مانند حجاب اجباری، آزادی مطبوعات، حق سوال پرسیدن و هزار چیز دیگر. هواداران کروبی، کروبی را نماینده ی گفتمان "پیش رو" می دانستند و می گفتند حتی اگر رای نیاورد هم عدد رای هایش نشان دهنده ی گستره ی حامیان آزادی های اجتماعی خواهد بود.

واقعیت این است که من در آن روزهای پر شور قبل از انتخابات 88 همسو با تمام رفقای موسوی چی ام در مقابل این استدلال طرفداران شیخ مهدی می ایستادیم و آن ها را متهم می کردیم که فقط به نفع احمدی نژاد کار می کنند و حرفشان هرگز ره به جایی نخواهد برد. امروز من قطعاً مخالف روشی هستم که در عوان بیست سالگی ام به آن باور داشتم.

سیاست، از نظر من، بیش از آن که گروهی باشد فردی است. این به آن معنا نیست که "موضوع" سیاست مردم نیستند. این به آن معنا نیست که سیاست مسئله اش خیر کلیت یک جامعه نیست. من از "اجتماعی نبودن" سیاست حرف نمی زنم. از "گروهی نبودنش" می گویم. سیاست پس از روشنگری مسئله ش خواسته های تک تک ما و بازتاب آن در بدنه ی یک دستگاه "نمایندگی" ست. اگر من پیش از بازتاب دادن نظرم، بنا به هر دلیلی، قانع شوم که نظرم را موقتاً کنار بگذارم و پای صندوق رای بروم تا خود نماینده ی نظر "گروه"ی شوم که لزوماً با آن هم اعتقاد نیستم، من در جا و یکجا تمام ارزش های روشنگری را باخته ام. این وضعیتی است که در سیاست معاصر (و حتی نه چندان معاصر) جای جای جهان را جن زده کرده است.

اشارت اول: در انتخاباتی که گذشت بحث بسیار داغی مطرح بود که آیا باید به لیست ارائه شده توسط شورای سیاست گذاری اصلاحطلبان رای داد یا نه. بحث این بود که صلاحیت کسانی مورد تایید قرار گرفته که گفتمان سیاسی به مراتب پیش روتری از عموم نامزدهای اصلاحطلب دارند. برای مثال لیستی که به لیست "شهر دیگر" معروف بود نماینده ی گفتمانی بود که شهر را نه فقط موضوع شهر"سازی" که موضوع "زیستن" و "شادمانی شهروندان" می دید. در لیست شهر دیگر کسانی بودند که مسئله شان فقط زیباسازی یا بهینه سازی نبود، مسئله شان احساسی بود که انسان به شهر خودش دارد، احساسی که به یک شهر شخصیت می دهد، به مردم یک شهر احساس تعلق می دهد. اما از آنجایی که شورای شهر بیش از آنکه مسئله ای شهروندی و اجتماعی باشد که محل وقوع سیاست واقعی است، مسئله ای حزبی شده است طبعاً اصلاحطلبان (که من خود را به تمامه مرتبطشان می دانم) انتخابات شوراها را میدان نبرد با اصولگرایان دیدند. حرف همان حرف قدیمی بود: اگر به هرکسی جز نفرات لیست امید رای بدهید، اصولگرایان برنده ی انتخابات می شوند. از آنجا که اصلاحطلبان به وضوح سابقه و توانایی بیشتری در پویش سازی دارند امکان پیروزی آن ها بر گفتمان پیش رو تر زیاد بود اما باز هم در ترس از ریزش رای هایشان بودند. آن ها آگاه بودند که بدنه ی جامعه تمایل بیشتری به گفتمان های پیش رو پیدا کرده اما حاضر به انطباق با این گفتمان نبودند. تنها راهی که برایشان باقی مانده بود حمایت سید محمد خاتمی بود. این برگ همیشه موفق است چون سید محمد خاتمی کانونی است که همه ی ما را گرد هم می آورد (خطرناک یا غیر این واقعیتی است که بایدش پذیرفت).
من شخصاً سعی بر این داشتم که تا جای ممکن دوستانم در تهران را قانع کنم که به نامزدهای پیشنهادی "شهر دیگر" رای بدهند. اما به محض این که سید محمد خاتمی حمایتش را از لیست امید اعلام کرد من سکوت اختیار کردم. دیگر از کسی نخواستم به لیست "شهر دیگر" رای دهد از کسی هم نخواستم که به آن لیست دیگر رای دهد. فقط ساکت شدم. روی حرف خاتمی حرف نزدم اما دلم چرکین شد که چرا وضع ما باید مدام این باشد؟ چرا باید فکر کنیم که اگر رایمان به هرکس جز اصلاحطلبان باشد، اصولگرایان حتماً برنده می شوند؟ اگر تعداد واقعی کسانی که به گفتمان های سیاسی پیش روتر باور دارند به لیست شهر دیگر رای بدهند چرا آن لیست نباید بتواند برنده ی کرسی های شورای شهر تهران بشود؟ چرا به جای این که شورای شهر نماینده ی من باشد من باید نماینده ی گروهی شوم که می خواهد شورای شهر نماینده اش باشد؟ مسلماً ما می توانستیم شورای شهری بسیار پیش رو داشته باشیم.

تنبیه اول: عده ای می گویند «رای به لیست شهر دیگر موجبات حضور عده ای از آن لیست و عده ای از لیست اصلاحات و احتمالاً عده ای از لیست اصولگرایان را فراهم می آورد.» چنین نتیجه ای خواستنی ترین نتیجه بود. شورای یک دست فاجعه آفرین است. شورا باید مشتت باشد. شورا باید محل بحث باشد. شوار باید محل اختلاف باشد تا نتیجه ای واقعی ساخته شود. شورای یک دست جز نتایجی از جنس باد به وجود نخواهد آورد. شورایی که مصوباتش نتیجه ی روند متشتت بیرون نیاید دچار بحران خواهد شد، چرا که تشتت بعد از تصویب و بیرون از شورا اتفاق خواهد افتاد و این به ضرر شوراست. این همان اتفاقی است که اولین شورای شهر تهران را زمین گیر کرد. در این راستا خوب است نوشته ی کاوه لاجوردی را بخوانید.

تنبیه دوم: عده ای می گویند «این حرف ها، که بیاییم به گروه های پیش رو فرصت انتخاب شدن بدهیم چون آن ها نماینده ی گفتمان ما هستند، به درد جامعه ای مثل ایران نمی خورد. این ها حرف هاییست که مال کشورهای توسعه یافته است. ما در مرحله ای قرار داریم که در خطر اصولگرایی و ویرانی تمام ارزش های اصلاحاتیم و غیره.» مسئله اما اینجاست که دقیقاً همین نوع استدلال ساحت سیاسی آن کشورهای توسعه یافته را فراگرفته. آن ها هم تن به گفتمان پیش رو نمی دهند چون «الان وقتش نیست» و «این حرف ها به درد وضعیت سیاسی شان نمی خورد.» برای بهتر فهمیدن این شباهت به اشارت دوم نگاه کنید.

اشارت دوم: این روزها، روزهای تبلیغات انتخابات سراسری بریتانیاست. انتخاباتی که زودرس است و نخست وزیر کشور آن را برای تقویت حزبش پیش از شروع مذاکرات خروج از اتحادیه اروپا درخواست کرده. کاری نداریم که احتمال کم شدن صندلی های حزب محافظه کار، امروز که دارم این مطلب را می نویسم، بیشتر شده. پنج حزب اصلی به صورت سراسری در بریتانیا در مبارزه ی انتخاباتی اند (احزاب کشوری ایرلند شمالی، اسکاتلند و ولز را در نظر نگرفته ام). در میان این احزاب یکی نماینده ی گفتمان پیش روی سیاسی است. گفتمانی که از ضرورت تمرکز بر مسائل زیست محیطی حرف می زند و مسائل بنیادین دیگرش اهمیت ورود مهاجرین به خاک بریتانیا، از بین رفتن هزینه ی تحصیل عالی برای شهروندان، کنار گذاشتن برنامه ی تسلیحاتی هسته ای، ضرورت بالا رفتن مالیات برای ثروتمندان، ضرورت مالیات سنگین بر شرکت های چند ملیتی، تاکید بر لزوم همه پرسی برای نتیجه ی مذاکرات خروج از بریتانیا و غیره و ذالک است. این حزب، حزب سبز است. حزبی که تنها یک نماینده در مجلس عوام دارد و واقعیت این است که به نظر نمی آید در انتخابات پیش رو هم بیش از همین یک کرسی را کسب کند. اما چرا؟ آیا دلیل این است که مردم بریتانیا از اساس با برنامه های حزب سبز مشکل دارند؟ من بعید می دانم. دست کم من تعداد کثیری را می شناسم که حزب سبز و نگاهش را ستایش می کنند اما هیچکدامشان (به جز تعداد انگشت شماری) به این حزب رای نمی دهند. جالب این جاست که دلیل رای ندادن به حزب سبز بسیار شبیه است به رای ندادن به لیست شهر دیگر. پویش حزب کار به صورت مداوم این ترس را به جان مردم می اندازد که اگر به حزبی جز حزب کار رای بدهید محافظه کارها برنده خواهند شد. استدلال پشتیبان این گزاره آن است که از آنجا که بیشتر مردم به یکی از دو حزب اصلی رای می دهند، رای دادن به هر حزب دیگری در اساس فرقی با ریختن رای در سطل زباله ندارد. من این استدلال پشتیبان را (که چندان فرقی با استدلال بیست سالگی خودم علیه رای دادن به کروبی ندارد) موهن می دانم. من با گفتن نظرم رایم را دور نمی ریزم. من با گفتن نظرم به تو می گویم که من وجود دارم. من را ببین و به خواسته های من احترام بگذار. حتی اگر من نتوانم نماینده ام را انتخاب کنم باید بدانی که من هستم.
به هر حال در نتیجه ی استدلالات نادرست حزب کار مردم از ترس محافظه کارها می شوند نماینده ی حزب کار. و حزب کار نماینده ی ذهنیت پیش رو و معاصر آن ها نخواهد بود. حزب کار، فارغ از سه چهار نفر من جمله رهبرش، نماینده ی حمایت از مداخله جویی های نظامی ست، نماینده ی حمایت از خروج از اتحادیه اروپاست. درست است. حزب کار نماینده ی چیزهای خوبی هم هست. و از همه مهم تر این حزب، رقیب اصلی محافظه کارهاست. اما آیا این که ما در یک رقابت سوی یکی از دو طرف اصلی را بگیریم می تواند خواسته های خود ما را نمایندگی کند؟ به وضوح نه. مردم تمام خواسته هایشان را مدام زیر خاک می بینند اما باز هم به حزب کار رای می دهند. فقط چون عده ای از اتحاد می گویند. اتحادی که ما، مردم، در آن گمیم.
جرمی کوربین نماینده ی سوسیالیسم است و این مسئله ای رضایت بخش است. در این انتخابات رای دادن به حزب کار توجیه پذیرتر از گذشته است. اما حرف من فقط مربوط به این انتخابات نیست. حرف من مربوط به ذات ارزش هایی است که از روشنگری به ما رسیده. ارزش نمایندگی. حزب سبز نماینده ی خیلی از ما در بریتانیاست. "خیلی از ما"یی که نمی رویم به این نماینده ی درست و واقعی رای بدهیم و بعد از نمایندگی نشدنمان، سرخورده می شویم. و بعد دیگر رای نمی دهیم. و بعد وقایعی مثل رفراندوم خروج از اتحادیه اروپا متفق می شوند.

تنبیه سوم: عده ای می گویند «امثال نامزدهای شهر دیگر، یا نامزدهای حزب سبز، سابقه و تجربه ی اجرایی یا تقنینی اصلاحطلبان، یا نماینده های حزب کار، را ندارند و نمی شود به آن ها اعتماد کرد که از پس این کار بر بیایند.» این استدلال مضحک است. کار سیاسی باید شروع شود تا بتواند نتیجه بدهد. مگر وقتی حزب کار در اوایل قرن بیستم شروع کرد به پا گرفتن تجربه و سابقه داشت؟ حدود بیست سال بعد از تاسیسش توانست اولین دولتش را تشکیل دهد. بسیاری از نامزدهای حزب سبز تجربه ی تقنینی در شوراهای شهرشان را دارند با تکیه بر همین تجربه می توانند وارد مجلس عوام شوند. چرا باید به این توان شک کنیم؟ از آن طرف آیا ما حتی اجازه می دهیم که نمایندگان گفتمان پیش رویمان وارد شوراهای شهر شوند تا ببینیم می توانیم به آن ها برای مجلس و دولت اعتماد کنیم یا نه؟

تنبیه چهارم: خوب است که نمونه ی استرالیا را هم اینجا به عنوان نمونه ای موفق تر و دموکراتیک تر مطرح کنم. در استرالیا شما حق انتخابتان بیش از یک حزب (یا یک نفر) است. در جایگاه نماینده ی حوزه ی انتخابی می توانید نماینده ای را انتخاب کنید که گفتمان مورد حمایت شما را نمایندگی می کند و در جایگاه دوم، در صورتی که نماینده ی منتخب شما در رقابت اصلی یعنی جایگاه اول و دوم حضور نداشت، نماینده ای را انتخاب می کنید که می تواند در رقابت برای آن کرسی سرنوشت ساز شود. مثلاً شما نامزد حزب سبز را انتخاب می کنید اما حزب سبز یکی از دو حزب بالاتر نیست و انتخاب دوم شما حزب کار است. از آنجایی که حزب کار و حزب لیبرال-ملی در مبارزه ی تنگاتنگ هستند رای دوم شما به کمک حزب کار می رود. این نوع رای گیری موجب می شود که اولاً رای دهنده ها با فراغ بال به حزبی که باورهایشان را نمایندگی می کند رای دهند و ثانیاً در صورت رای به حزبی که در رقابت اصلی قرار دارد رایشان را بالکل "دور نریخته اند".
این سیستم رای گیری می تواند بریتانیا را از این فلاکت دو حزبی نجات دهد. اما در ایران این سیستم فعلاً نمی تواند کارایی داشته باشد. ما اول باید از مفهوم "لیست" نجات پیدا کنیم. به این معنی که هرکس، برای انتخابات، مجلس مثلاً، می تواند فقط به یک نفر رای بدهد که آن یک نفر نماینده ی آن منطقه ی خاص باشد. مثلاً نماینده ی منطقه ی ونک یک نفر باشد، نماینده ی منطقه ی فاطمی یک نفر باشد، و نماینده ی منطقه ی شوش یک نفر. این ها اما دیگر بحث های تخصصی ست که من را به ورطه ی همان بحث های شبانه با دوستان می اندازد که دلم نمی خواهد درباره شان چیزی بنویسم. 

________________________________________________________________________________
Bruce Springsteen - Ghost of Tom Joad
Read the whole story
Ayda
2 days ago
reply
Tehran, Iran
sadoo
17 days ago
reply
Share this story
Delete

بازگشت و رفت

1 Comment

به نظرم توضيح پيشامدها به وسيله ي «من مي دانستم ها» و «به دلم برات شده بود ها» و «قسمت من اين بود ها» و اعتقاد به اينجور قدرت هاي ماورايي ناشناخته ي از جنس تقدير، مهم ترين دشمن خلاقيت بشر است. آمده تا مقام يگانه بشر به عنوان آخرين مخلوق «خالق» را سلب كند و دست و پايش را ببندد

من دچار اين بيماري ام. من خيال مي كنم تقدير از پيش تعيين شده اي وجود دارد. نه اينكه به اين معتقد باشم ، نه، اينطور خيال مي كنم و قدرت تخيل از باور نفوذي تر است.

اين بار كه تو برگشتي حالت آمدنت و حالت چيزي كه بين ما شكل مي گيرد، شبيه يكي از روياهاي پيش از خواب من است. اينكه تو برگشته اي و مي خواهي بماني. من هميشه عاشق يكجور مردي بودم كه از جايي برگشته بود. در حقيقت عاشق برآورده شدن آن انتظار بودم…

خب اين تصور و خيال من است، اما فكر نمي كنم اين بار كه قراراست تصورات و خيالات به نفع من باشند اين تصورات واقع شوند

تو در حقيقت برنگشته اي، اين بازگشت هم يكي از پروژه هاي انقلابي و آتشفشاني توست كه اتفاق مي افتد و تمام مي شود و در طول مدت اتفاق افتادن زيبا و جنجالي است و طبيعتا من با علم به شكل اين پديده با زيبايي اش لج مي كنم و لذتي نمي برم و رويم را كج مي كنم و آتش بازي تمام مي شود و جنازه ي سالهايي كه گذشته اند سرد مي شود…

براي اين سفر برنامه هاي زيادي داشتم. دلبرانه ترين چهره هاي شهرهايي كه براي ديدارشان آماده مي شدم را ترسيم كرده بودم و براي يك ماجراجويي انفرادي هيجان انگيز چمدان بسته بودم.

درست در اولين روز سفر يك پيغام به دست من رسيد. درمورد پيغام مهمي كه در اولين روز سفر مي رسد و وسوسه انگيز است و وقوع آن به اولين روز بازگشت از سفر وابسته است و كاري كه با طول مدت سفر مي كند چيزي نمي فهميد




Read the whole story
Ayda
2 days ago
reply
تو در حقيقت برنگشته اي، اين بازگشت هم يكي از پروژه هاي انقلابي و آتشفشاني توست كه اتفاق مي افتد و تمام مي شود و در طول مدت اتفاق افتادن زيبا و جنجالي است و طبيعتا من با علم به شكل اين پديده با زيبايي اش لج مي كنم و لذتي نمي برم و رويم را كج مي كنم و آتش بازي تمام مي شود و جنازه ي سالهايي كه گذشته اند سرد مي شود…

Tehran, Iran
Share this story
Delete

أحسن القَصص، آیه‌ی بیست‌وپنجم

1 Share

٢٥. وَ اسْتَبَقَا الْبَابَ وَ قَدَّتْ قَمِيصَهُ مِنْ دُبُرٍ وَأَلْفَيَا سَيِّدَهَا لَدَى الْبَابِ قَالَتْ مَا جَزَاءُ مَنْ أَرَادَ بِأَهْلِكَ سُوءًا إِلَّا أَنْ يُسْجَنَ أَوْ عَذَابٌ أَلِيمٌ

۲۵. و آن دو به سوی در شتافتند و  زن پیراهنِ او را از پشت پاره کرد و در آستانه‌ی در آقای زن را یافتند. زن گفت چیست جزای کسی که به خانواده‌ی تو قصدِ بد کرده جز اینکه زندانی یا عذابی دردناک شود؟

[ضمیرهای متنِ عربی جنسیت را نشان می‌دهند و ضمیرهای فارسی نه؛ در متنِ آیه در مقابلِ آنچه در ترجمه‌ی فارسیْ ’زن‘ آمده یک ضمیرِ سوم‌شخصِ مفردِ مؤنث آمده است. آوردنِ قلاب در ترجمه‌ را دوست ندارم (تو گویی متنِ اصلی در اینجا افتادگی یا ابهام دارد)، و آوردنِ نامِ خاصی (در اینجا ’زلیخا‘) را که در روایتِ کتاب نیامده مداخله‌ی نابجا در نحوه‌ی داستانگوییِ کتاب می‌دانم که لازم ندیده نامِ این شخصیت را بگوید.]

 

تدوینِ سریعِ زیبا. قیاس کنید دو فیلم از این صحنه را: اولی چند قطعِ سریع، و ناگهان شوهرِ زن بر در؛ دومی طولانی و کند (گیرم دلهره‌آور)، و نشان‌دهنده‌ی قدم‌زدنِ شوهر به طرفِ خلوتگاه؛ روایتِ سوره به بهترین وجهی از جنسِ اولی است.

اگر کسی صحبت کند از ’عشقِ‘ آن زن به یوسف، شاید این آیه ابطالِ قاطعِ سخنِ او باشد: به هر معنای حداقلی‌ای، آن زن عاشقِ یوسف اگر بود فوراً یوسف را مبرّا می‌کرد و بلکه مسؤولیت را بر عهده می‌گرفت؛ اما آنچه می‌بینیم این است که نه فقط به یوسف کمکی نمی‌کند، بلکه بهتان می‌زند. و اگر پاسخ داده شود که زن برای چنین مواجهه‌ای با شوهرش آمادگی نداشته،‌ به نظرم جواب‌اش این است که اتفاقاً همین واکنش‌های بی‌تأمل است که احساسِ واقعی را نشان می‌دهد. و اگر بگویند که عاشق بوده اما چندان بزرگ‌منش نبوده، آنگاه مایل‌ام بگویم که عشق و این میزان از دون‌طبعی (قربانی‌کردنِ معشوقِ بی‌تقصیر برای نجاتِ خودمان) با هم جمع نمی‌شوند.

و طبیعتاً‌ آن که بر در ظاهر شد به صورتِ ’سیّدها‘ (آقای آن زن) توصیف شده است، نه ’سیّدهما‘ (آقای آن دو).

 

Read the whole story
Ayda
3 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

اشاره [اعلان]

1 Share

نامه‌ای حاویِ متنِ زیر را (به فارسی و انگلیسی، در معرفیِ مجله‌ی فلسفیِ تازه‌تأسیسِ اشاره) دوست‌ام نصیر موسویان برایم فرستاده است تا من هم در معرفیِ این مجله سهیم باشم. انتشارِ مجله‌ای با رعایتِ این ضوابط مطمئناً‌ شأن و کیفیتِ فلسفه در ایران را به طرزِ چشمگیری بالا خواهد برد. موفقیتِ سردبیر و همکاران‌اش در انتشارِ اشاره طبیعتاً باعثِ خوشحالیِ علاقه‌مندانِ جدیِ فلسفه خواهد شد.

به نام خدا،

سلام،

بسیار خوشحالم، تا از طرف شورای ویراستاران، آغاز به کار اشاره: مجله ایرانی فلسفه را به اطلاعتان برسانم. اشاره مجله‌ای بین‌المللی و دو زبانه (فارسی و انگلیسی) است که مقالات فلسفی ممتاز را در همۀ حوزه‌های فلسفی و سنت‌های آن منتشر می‌کند. مقالات به روش «همتا ارزیابی» (peer review) داوری می‌شوند و دسترسی به آنها برای عموم آزاد است. برای اطلاعات بیشتر، لطفاً به وب سایت ما مراجعه فرمایید.

ارادتمند

سید نصرالله موسویان

Dear all,

On behalf of the advisory board, I am pleased to announce the launch of Eshare: An Iranian Journal of Philosophy. Eshare is a peer-reviewed, international, open access journal dedicated to publishing high quality papers on all aspects of philosophy and from all traditions. For further information please visit our website.

Sincerely yours

Seyed N. Mousavian 

 

Read the whole story
Ayda
3 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

هنگامه

1 Share

پنجاه كيلومتر بعد از آمستردام، توي جاده در راه بازگشت به خانه گفت: «اما براي من زيادي شلوغ بود، حالا حالاها بسمه»… راستش شوكه شدم. فكر مي كردم در اين سفر به هنگامه خوش گذشته. خنده ها و خميازه هاي از سر سرخوشي و دست زيرچانه زدن هاي از سر فراغتش را با دل و جان شمرده بودم و فكر مي كردم اين چند روز سفر به آمستردام، براي هنگامه جالب و فرح بخش بوده است. خيال مي كردم چند روز مرخصي گرفتن از كار سنگين خانه و بيرون از خانه و شوهر و بچه هايي كه در صف دائمي «طلب» يا «خواسته» صف كشيده اند و در عوض ماچ هم نمي دهند، براي هنگامه لازم و لذت بخش بوده باشد. اما آه كشيد و گفت اين همه شلوغي و همهمه شهر برايش زيادي بوده و ديگر نمي خواهد به همچين شهري برگردد…. 

يكدفعه برگشتم و به خانه هاي نارنجي و قهوه اي و پنجره هاي بشاش شهر، به دوچرخه سوارها و دوچرخه هاي رنگارنگ، و به كانالهاي معصوم باركش كه توريستها روي قايقهايش مي خنديدند نگاه كردم و همه اين تصاوير پوچ شد.

بايد براي رفتن به شهر ديگري برنامه ريزي مي كردم! اما خب به من هم حق بايد داد،تصور كنيم در كسالت روزي وسط هفته، در شهري كه آدمهايش در پارچه هاي سياه و خاكستري و خواهش هاي سركوب شده و مريض پيچيده شده اند و در خانه اي كه دود و تاريكي سنگين دارد شيشه هاي پنجره ها را هل مي دهد تا وارد شود، به نقشه ي اروپا نگاه مي كنم، انگشتم را مي زنم روي فرانكفورت و دور و برش را بزرگ مي كنم ببينم چه خبر است، در نزديكيها اسم دو شهر هست، پاريس و آمستردام، پاريس را پيرارسال هنگامه بايكي ديگر از خواهرهايمان آمده و در آخر به همان خواهرمان گفته از ديدن پاريس خسته شده، پس من بايد كجا را انتخاب كنم؟ 

اگر شهر ديگري در نظر شماست ممكن است شما هم مثل خواهر من از تماشاي سلبريتي شهرها خسته شده باشيد، من نشده ام، شرايطم را توضيح دادم، در آن شهر و در آن خانه من ممكن است باز هم آمستردام را انتخاب كنم….

شهرت، آدمها و شهرها را از حركت بازمي دارد، مكان يا فرد مشهور بايد بنشيند و بازديدكنندگان را بپذيرد. بازديدكننده ها با كاغذي حاوي اطلاعات از راه مي رسند و تا جلوي تك تك موارد مهم تيك نزنند مكان يا فرد مشهور را ترك نمي كنند. 

البته يك فستيوال هم در شهر در حال برگزاري بود، بايد همان روز اول بعد از تماشاي مسير كوتاهي از كانال ها و خانه ها مي رفتيم و بليط اولين برنامه ي فستيوال كه تئاتري به زبان هلندي بود و ما چيزي ازش نمي فهميديم را مي گرفتيم و مي رفتيم مينشستيم مي ديديم و يك چيزي نمي فهميديم و اين صد بار شرف داشت به چيزي كه ما هم مثل بقيه فهميديم و خواهرك خسته ي من را خوشحال نكرد




Read the whole story
Ayda
3 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete
Next Page of Stories