1890 stories
·
79 followers

دیشب به خودم آمدم دیدم روی تختم یک کامپیوتر هست، یک موبایل، یک سگ، یک قوطی بستنی...

1 Share

دیشب به خودم آمدم دیدم روی تختم یک کامپیوتر هست، یک موبایل، یک سگ، یک قوطی بستنی، یک قوطی نوتلا و یک بسته M & M. فهمیدم که پریودم نزدیک است و خودم یادم رفته!

Read the whole story
Ayda
4 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

با بچه‌ها صحبت این را می‌کردیم دلتنگی یعنی چی. من هم می‌گفتم من دیگر دلم برای ای...

1 Comment and 2 Shares

با بچه‌ها صحبت این را می‌کردیم دلتنگی یعنی چی. من هم می‌گفتم من دیگر دلم برای ایران تنگ نمی‌شود. آنها هم بحث می‌کردند که من معنای دلتنگی را چیز دیگری می دانم و گرنه مگر می‌شود دل آدم تنگ نشود.
من دلتنگی زیاد کشیده‌ام در زندگی. معنای این یکی را خوب می‌فهمم. برای همین است که می‌گویم دیگر دلم تنگ نمی‌شود. مگر چه مانده که دل من تنگش شود؟ خانه‌مان را که فروختیم و الان تویش آپارتمان زده‌اند. کوچه را که دیگر هیچ شباهتی به آنچه من بیست و اندی زندگی را در آن نفس کشیدم ندارد و اگر به من نگویند نمی‌توانم فرقش را با همه کوچه‌های دیگر شهر که در آنها بزرگ شده ام بگویم. همه شبیه هم شده‌اند. همه هیچ شباهتی به آن خاطره ندارند. مادربزرگها و پدر بزرگه‌ها یا رفته‌اند یا باقی‌مانده‌شان ربطی به آن چه در سلولهای من خشک شده ندارند. دختر خاله‌‌ها که آن زمان‌ها پشت در قائم می‌شدند از خجالت وقتی می‌رفتیم خانه‌شان، حالا برای خودشان تنها می‌روند مسافرت خارج از کشور. آنکه موقع توقف زمان چهاردست و پا راه می‌رفت حالا کتاب «سرمایه» بدست در کتابخانه ایستاده است. با دوستانتان- اگر هنوز در ایران زندگی کنند- هیچ رابطه‌ای وجود ندارد یا به «لایک» ختم شده. (معمولا از خوشحالی، به فضولی، به رودربایسی (لایک) و بعد به بی‌تفاوتی و آنفالو می‌انجامد این پروسه پیدا کردن یک دوست آن زمان‌ها. برای شما اینطور نیست؟) کسی دیگر نمانده. خاطره‌ها تغییر کرده اند. وجود ندارند.

زمان از یک جایی برای مهاجر می‌ایستد.(فکر کنم جمع مزخرفی بستم که گفتم برای مهاجر. این وضع و حال الان من است. شاید تغییر کند و یک چیزی بیایید یا حالی بیاید که خیلی قلقلک بدهد. مهاجرت هیچ دونفری یک شکل نیست. ) هرچه شما بگویید قیمت ها در ایران چطور است، هنوز من آخرین قیمت شلوار جین در ایران برایم سیزده هزار تومان است. من تغییر طبیعی این چیزها را ندیدم. عکس را-حتی اگر مرتب هم ببینی در همه سالها- باز توی سرت نمی‌رود که این همان خانه و کوجه و شهر و دختر خاله و …است. اینها غریبه‌اند. من قدر این خوشبختی را می دانم که نزدیک به پدر و مادر و خواهر برادارم زندگی کنم. بقیه رنگ‌ها،‌ هر چقدر هم پررنگ، تسلیم زمان می‌شوند و کمرنگ می‌شوند. من مفهوم خانه-که برای من یعنی خانه پدر و مادر را اینجا دارم. خانه مادر آدم همیشه خانه مادر آدم است. روی میز وسط هال، -وسط کالیفرنیا هم که باشد- رومیزی پهن است. رومیزی که دورش گلدوزی شده است. این یعنی خانه. زیر کتری همیشه روشن است. چایی هر لحظه شبانه روز آماده است. این یعنی خانه. صدای رادیو-به فارسی- همیشه در خانه پخش است. اخبار بخش مهمی از زندگی است. اینها یعنی خانه. اینکه آدم از حیاط سبزی بچیند و بیاورد سر میز غذا، یعنی خانه. اینکه تا از زیر دوش در بیایی مادرت تختت را مرتب کرده باشد یعنی خانه. اینکه پدر و مادر شبها هنوز-حتی اگر تو مهمانشان هم باشی- ممکن است بگویند که شرمنده ما یه سر می‌رویم شب نشینی خانه آقا و خانم فلان. شما شامت رو -که آماده و گرم و حاضر و تازه است- بخور، «ما خیلی زود برمی‌گردیم.» از این خانه تر داریم؟

من فکر می‌کنم در نهایت تعریف غایی ما از این نوع دلتنگی‌ها همین مفهوم خانه باشد. من در خانه خوبی بزرگ شدم. (با همه بدبختی‌های جاری در همه زندگی‌ها) می‌دانم- و سعی می‌کنم قدرش را بدانم- که چقدر خوشبختم که در فاصله معقولی از خواهر و برادر و پدر و مادر زندگی می‌کنم و نه تنها این که این سعادت را که آنها توانستند یک جوری همان خانه را اینجا برای خودشان بسازند. احتمالا برای رفع دلتنگی خودشان. من می‌توانم که از خانه‌ای که در آن بزرگ شدیم به این خانه الان آنها برسم تغییرش را دیدم ذره به ذره . با همان آدمها و حتی خیلی از ذرات کوچک آن خانه. مادرم دیگر از انها استفاده نمی‌کند اما هر دفعه که در کابینتش را باز می‌کنم آن ته ردیف فنجان‌ها، فنجان‌هایی را می‌بینم که مامان با خودش از ایران آورده بود. این‌ها از این کابینت به آن کابینت مهاجرت کردند. با ما. این هنوز ربط من است به آن مملکت. من وقتی آن فنجان‌ها را می‌بینم یاد آشپزخانه ایران می‌افتم. اما اسم کوچه و شهر و چلوکبابی دیگر معنایی ندارد چون عوض شده اند و الان اگر عکس کوچه بعثت را به من نشان دهند من یحتمل هیچ‌کدام از خانه ها هم نشناسم.
من الان هم دلم برای خانه تنگ می‌شود. می‌روم یک سر سکرمنتو. دلتنگی‌ام دو ساعته تمام می‌شود و آنوقت می‌خواهم برگردم خانه خودم. این دو با هم خیلی فرق دارند. «خانه» با «خانه خودم» خیلی فرق دارد.

Read the whole story
paradoxi
27 days ago
reply
برای شما اینطور نیست؟
Ayda
4 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

Then the game changed...

1 Share
پرسیده بود: اما بعدش، بعد آن همه ماجرا و خاطره، آخر چه طور توانستی؟
گفته بودم: انگار توی خواب تکان خورده باشم، پریده باشم و ناگهان یادم آمده باشد چه بودم، که بودم، میخواستم کجا باشم...بعد ورق برگشت. به یاد آوردم، بازگشتم و توانستم.
Read the whole story
Ayda
4 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

جمشید آدما یادشون می ره همه طلوع های خورشید رو؟ 

1 Share
جمشید آدما یادشون می ره همه طلوع های خورشید رو؟ 
Read the whole story
Ayda
4 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

Never cared for games they play, And nothing else matters

1 Comment and 2 Shares


آینه‌ی قدی حقیقت گاهی ناگهان می‌افتد و مقابل چشمان‌مان تکه‌تکه می‌شود. و چونان همان مثل معروف بخش‌هایی از آن در دست هرکس که مقابل‌اش باشد، باقی می‌ماند. آدمی مثل من معمولی که نه ادیب است و نه فیلسوف، وقتی در مقابل کسی قرار می‌گیرد که گوش‌هایش را می‌فشارد که حقیقت را نشنود یا چشم‌بندی محکم می‌بندد که واقعیت را نبیند، آن‌هم وقتی می‌داند بخش بزرگی از حقیقت نسبی کدام‌سمت ایستاده است، از یک‌جایی به‌بعد زور نمی‌زند؛ آدمی مثل من می‌ایستد، نگاه می‌کند، عبور می‌کند. پیشترها حرف می‌زدم، توضیح می‌دادم، توضیح می‌خواستم. حالا در بزرگ‌سالی در مقابل بزرگ‌سالی آدم مقابل‌ام، وقتی می‌بینم سمت غلط را گرفته یا وری از ماجرا را که بدبختانه عمق‌اش را می‌داند اما غرور یا تعصب یا هر واژه‌ی دیگری نمی‌گذارد از آن عبور کند چون نیمی از ماجرا خود اوست، هویت گره‌خورده‌ی اوست، درست در یک‌لحظه‌ی عجیب، ایست می‌کنم. سر تکان می‌دهم و می‌گویم باشد تمام حقانیت جهان برای تو. و هرچه درو کرده‌ام، برای نشان دادن آن‌بخشی از حقیقت که نزد من است پیش‌کش می‌کنم که بیا ببر، دیگر چیزی برای دلبستگی به این تکه‌ها وجود ندارد. این عبور خوب است، نرم و آرام‌بخش است. آن آدم را برای همیشه می‌سپارم به‌دست همان بخش از ماجرا که دوست داشت باشد، به آن فریبی که آرام‌اش می‌کرد، به انسان حقایق مطلق. بعد جارو و خاک‌انداز را می‌آورم و خرده‌ها را جمع می‌کنم، جاروبرقی می‌کشم و تمام. این‌لحظه، سرشار از سبکی‌ست؛ سبکی شیرین بلوغ دیرحاصل اما نهایتا دست‌یافته.  
*

از سفر برگشته‌ بودم. ایمیل را باز نکردم. مربع کناری را علامت زدم و حذف شد. ثانیه‌ای قبل از حذف، رو به اسم‌اش گفتم غریبه، دیر شده و تو خاکریزت را خیلی قبل‌تر انتخاب کردی؛ تمام حقانیت جهان برای تو.
Read the whole story
saamirano
34 days ago
reply
تمام حقانیت جهان برای تو
Ayda
11 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

Point Of Decision

1 Share


یک) یه‌دوستی دارم که بازیگر تئاتره. کارش هم انصافا خوبه. یه‌بازی استراتژیک بلده برای زندگی که من همیشه می‌خندیدم بهش ولی حالا ایمان آوردم. هروقت به‌قول خودش می‌خوره به بی‌پولیِ تئاتری، می‌ره یه‌مدت توی شرکت آسانسورسازی کارگری می‌کنه. خیلی جدی. یعنی می‌خوام بگم من دیدم که وقتی می‌ره سراغ آسانسور با همون جدیتی کار می‌کنه که وقتی روی صحنه‌ست. بعد پولاشو جمع می‌کنه و دوباره یه‌نمایش می‌بره روی صحنه و این قضیه خیلی‌ساله که داره تکرار می‌شه. یه‌بار می‌گفت از آسانسور متنفر بوده اوایل ولی بعدش دیده این همون حیاط‌خلوته که دقیقا بهش فرصت می‌ده که پول جمع کنه و بره سراغ کار اصلی و بعد به‌مرور این حیاط‌خلوت همین‌قدر براش عزیز شده که تئاتر یعنی الان آسانسور رو همون‌قدر دوست داره که نمایشنامه.

دو) توی شنای ترکیبی وقتی می‌رسی به لبه‌ی شروع و زیر آب باید دوبل رو عوض کنی، یه‌ثانیه‌ی ترسناک هست که اگه از دستش بدی، کل مسیر رفت با بهترین رکورد هم به‌فنا می‌ره. این ثانیه اسمش POD ئه. این‌طوری بهتون بگم که غول‌های المپیک هم اگه این ثانیه رو توی ذهن از دست بدن، همه‌چیز رو از دست دادن. هدف قضیه اینه که هوش شناگر شناخته بشه که آیا این توانایی رو داره که یه‌دور رو پشت سر بذاره و یه‌دور جدید رو با همون انرژی شروع کنه یا نه.وقتی توی گزارش ورزشی دارن از استقامت حرف می‌زنن، از عبور از همین نقطه حرف می‌زنن.

سه) دوست بازیگرم بدون این‌که به‌شکل فنی از این POD چیزی بدونه، سال‌هاست داره ازش استفاده می‌کنه و بسیار هم جواب داده توی زندگی و کارش. من بلد نبودم این فن رو تا وقتی شنا برام از فرم تفریح به یه‌شکل حرفه‌ای تبدیل شد و به‌چشم خودم دیدم چه این نقطه‌ی تصمیم مهمه. اون‌جایی که مربی داد می‌زنه که دستتون که به لبه‌ی زیرآب رسید، ذهنتون رو ول کنید. اوایل عصبی می‌شدم که می‌شه مگه وقتی دور رفت رو گند زدی آخه. بعد دیدم که می‌شه. شد یعنی. خیلی زمان برد برای من ولی شد. نه توی استخر صرفا، حالا یاد گرفتم از یه‌ثانیه به بعد دستمو بزنم به دیوار روبه‌رو و مسیر رو عوض کنم و ذهنم رو روی همون دیوار پشت سر، ول کنم بره. حالا تازه می‌فهمم چرا تمرینای تیم همیشه باید با مدیتیشن باشه، چرا بعد از شنا وقتی رسما داریم می‌میریم از خستگی، تازه باید بدویم، چرا باید یه‌شناگر حرفه‌ای شوپن گوش بده، چرا شونه‌هامون شبیه مرداست. فشار فکری آدما توی هر کاری، توی هرنوع زندگی‌ای، گاهی خیلی بالاست. آدم قوی بلده اما توی هرکاری، هر شغلی، اون POD رو پیدا کنه و بچرخه، پشت‌سر بذاره، دستشو بزنه به دیوار و برگرده و بذاره هرچی هست بمونه همون‌جا. مهم نیست کجاییم؛ یکی توی استخر پیداش می‌کنه، یکی توی آسانسورسازی، یکی هم وقت نوشتن لابد.
Read the whole story
Ayda
11 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete
Next Page of Stories