2260 stories
·
92 followers

آبان نود و نه این جوری می شود. و تمام آبان های بعد از این!

1 Share

صبح ها قبل از مسواک زدن از کنار کارت پستالی می گذرم که پشتش نوشته شده خسته نباشی مجسمه ساز بزرگ. هشت سال از تاریخ نوشته شدن کارت پستال می گذرد. و هر روز صبح، پیش از مسواک زدن یادم می آید که من مجسمه ساز بزرگی نشدم. شاید باید کارت پستال را از روی در شیشه ای اتاق بردارم. یا نوشتهء پشتش را با کاغذی بپوشانم. تنها به مرد نقاشی روی کارت پستال نگاه کنم که حلقه ای را دستش گرفته و یادم بیاید من شعبده باز خوبی هم نیستم. اما کی هست؟ بابتش افسوس نمی خورم. من « هیچی » خوبی هستم و اصلا مگر قرار بوده چیزی غیر از این باشم؟ توی تمام این سال ها که نمی دانم چند سال، میلیارها آدم آمدند و رفتند و مگر چند نفر همینگوی بودند؟ حتی بعضی که چند ماه بعد آمدن شان رفتند « هیچی » هم نبودند. فقط صدای گریه بودند توی خاطرات مادر و پدرشان. وقتی شروع کردم نمی خواستم این موضوع غمگین را بنویسم. حالا که دارم می نویسم یاد گزارش بی بی سی از درسا قندچی افتادم. درسا یکی از مسافران پرواز هفتصد و پنجاه و دو هواپیمای اوکراین بود که با شلیک دو موشک جانش را از دست داد. و وقتی می نویسم دو موشک قلبم مچاله می شود. چون درسا می توانست زنده باشد. بابای درسا توی ویدیو می گوید دخترش با استعداد بوده. فکر می کنم اگر من جای درسا توی آن هواپیما بودم بابای من می گفت من با استعداد بوده ام؟ بعید می دانم. چون من هیچ کجای زندگیم هیچ استعدادی از خودم نشان نداده ام. از نظر او من دختر خوبی بوده ام؟ 

شک ندارم نمی توانسته بنشیند جلوی دوربین و بگوید من چه دختر خوبی بوده ام. این چیزی ست که پدرم درباره ام خواهد گفت، اما نه رو به روی مونیتور خطاب به میلیون ها مخاطب. چون این کار سخت است و پدرم از پسش بر نمی آید. پدر من وقت مصیبت لال می شود و موهایش سفید می شود. حالا نه. حالا تمام موهاش سفید شده و دیگر موی سیاهی ندارد. پشتش خم تر می شود و همیشه بغض دارد. این اتفاقی بوده که توی تمام این سال ها، با هر مصیبتی افتاده … و پیر می شود. پیرِ پیر. خطاب به فامیل های ترک مان می گوید من دختر خوبی بوده ام و زن عموی بابا به ترکی چیزی را زمزمه می کند. چیزی شبیه لالایی. و اوج می گیرد و دل همه را آتش می زند. و بعید نیست آن قدر اوج بگیرد که بابا آرامش کند. هر چند زن عموی بابا، من را سال هاست که ندیده. اما این شکلی ست. هر عزاداری و حلوا و صدای قرآنی یاد پسر سال ها پیش از دست رفته اش را زنده می کند و بیش از همه اشک می ریزد. 

باری! صبح پنجشنبهء قشنگی بود که با فکر کردن به پرواز هفتصد و پنجاه و دو غمگینش کردم. صبح بخیر. 

Read the whole story
Ayda
1 day ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

 شب است. از بیرون صدای سگ می‌آید‌‌. صدا خیلی نزدیک نیست. صداهای دیگری هم هس...

1 Share

 شب است. از بیرون صدای سگ می‌آید‌‌. صدا خیلی نزدیک نیست. صداهای دیگری هم هست و صدای ثابت، هنوز، صدای کوبیدن و ساختن است: ریختن دیواری، کوبیدن سرامیک‌ها به کف، کفی که سقف ماست.

یک‌هفته از این پیشنویس می‌گذرد. شب است و فقط صدای باران می‌آید. گذشت. همه‌چیز می‌گذرد.

Read the whole story
Ayda
5 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

شخصِ بی‌شخص

1 Share


 

عکس اول:

چه بسا ارنست، همان بچه‌مدرسه‌ای که در سال1931 توسط «کرتژ» عکاسی شده، هنوز زنده باشد (اما کجا؟ چگونه؟ حکایت غریبی است!)

رولان بارت. اتاق روشن.

 

اکنون می‌شود به‌قطع گفت که ارنست، همان بچه‌مدرسه‌ای که در سال1931 توسط «کرتژ» عکاسی شده، دیگر زنده نیست. او مُرده است.

 

 

عکس دوم:

زنده است. همان بچه‌مدرسه‌ای، کلاس چهارم ابتدایی، که بیست و چند سال پیش، همراه با پدر دوستش، از طرف مدرسه، رفته است عکاسی تا برای پرونده‌اش عکس سه‌درچهار بگیرد. معذب، با دلهره‌ی نبود پدرش، نشسته است روی صندلی، خیره به لنز، انگار تمام سال‌های نیامده دارد از جلوی چشم‌هایش می‌گذرد.

 

یک روز اما، مثل ارنست، او به‌قطع زنده نخواهد بود. در عکس، چون ارنست، همیشه کودک می‌ماند. اما که چی؟

کودکی‌اش برای زندگی و تاریخ چه دارد؟

هیچ.

 

 

کاراکتر عکس دوم که حالا کودکی‌اش را سپرده به همان عکس، چون مجرمی فراری، امروز در کتاب «یا این یا آن»ِ کیرکگور پناه گرفته بود، بدون هیچ امیدی: «مگر امید چیزی به غیر از عقب‌انداختنِ روز مصیبت است؟» سپرش «ناشادترین انسان» بود، آن بخش از کتاب که کیرکگور می‌گوید:

ناشادترین انسان کسی است که نمی‌تواند بمیرد.

 

همه‌ی ما کودکانِ مُرده‌ای هستیم، که همان کودکی، بی‌قرارِ قبلی به خودمان وارد می‌شویم، می‌بینیم کسی در ما نیست، و باقی عمر «مرگ» را تحت عنوان زندگی تمرین می‌کنیم.

 

Read the whole story
Ayda
5 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

ادامه‌ی اون داستان

1 Share
مقدمه رو اینجا گفتم. 
رفتیم بر جاده هراز، سر جاده‌ی بلده ایستادیم. دوتا خانواده هم اومده بودن کنار من و الهه ایستاده بودن که مطمئن بشن ما می‌تونیم ماشین بگیریم. روز آخر تعطیلات بود و هر اتوبوسی که رد می‌شد پر بود، شاید هم این جمعیت رو می‌دیدن و فکر می‌کردن همه‌ی اینا مسافرن. بارها به خانواده گفتیم شما برین، ما می‌تونیم ماشین بگیریم و بریم. می‌گفتن نه. داماد خانواده می‌گفت اصلاً خودمون می‌بریم می‌رسونیمتون تهران، راهی نیست. بالاخره تونستیم دایی و خانواده‌ش رو راهی کنیم که تا جاده بسته نشده برگردن قائمشهر. اما مادر دوست الهه، دخترهاش، دختر دایی و داماد مونده بودن که ما رو راهی کنن. 
نمی‌دونم به سر جاده‌ی بلده دقت کردید؟ اون سه راهی روبروی یه صخره‌ی بزرگه، توی یه پیچ خطرناک. ماشین‌ها که از دو طرف میان دید خوبی به همدیگه ندارن. یه پراید اونطرف جاده هراز کنار کوه توقف کرد و راهنما زد. من گرخیده بودم که این می‌خواد اینجا دور بزنه؟ اینجا که دید نداره! بعدم چرا رفته اونور جاده وایستاده، خب وسط توقف می‌کرد لااقل ببیننش. قشنگ داشتم تصویرسازی می‌کردم از اینکه پراید فرمون رو می‌چرخونه، میاد اینور و تصادف می‌کنه. تصویر تصادف کاملاً جلوی چشمم بود، ولی ... خودمون رو توی تصویر ندیده بودم. 
چند ثانیه نکشید، پراید بدون اینکه واقعاً مطمئن بشه می‌تونه دور بزنه حرکت کرد، اومد جلو و یه پژو که توی جاده داشت به سمت تهران می‌اومد خورد بهش، صدای تصادف وحشتناک و کشیده شدن ماشین‌ها به سمت ما... 
شانس واقعاً با ما یار بود که همون موقع یه پیکان قدیمی سر جاده‌ی بلده ایستاده بود تا توی جاده بپیچه و دوتا ماشین خوردن بهش. در واقع پیکان سپر بلای ما شد وگرنه الان معلوم نبود ما هر کدوم کجا بودیم. از پیکان یه زن بیرون اومده بود و جیغ و فریاد می‌کرد، راننده‌های اون دوتا ماشین یادم نیست بیرون اومدن یا نه. مادر دوست الهه دست ما دوتا رو چنگ زد کشیدمون سمت ماشین داماد و همه با ترس و اضطراب سوار شدیم. تعدادمون زیاد بود و رو هم رو هم نشسته بودیم توی ماشین. انقدر همه ترسیده بودیم که حتی فکر نکردیم باید بایستیم ببینیم اونها که تو تصادف بودن سالمن یا نه. همه داشتن بدون اینکه مخاطب خاصی داشته باشن حرف می‌زدن و از لحظه‌ی تصادف می‌گفتن. داماد به سمت تهران حرکت کرده بود و مادر دوست الهه می‌گفت می‌رسونیمتون. من لال شده بودم، الهه می‌گفت آخه چرا انقدر تعارف می‌کنین؟ ما رو همین جا پیاده کنین توی ترافیک یه ماشین پیدا می‌کنیم دیگه. ترافیک به سمت تهران شروع شده بود. 
آخرش داماد راضی شد یه جایی که می‌تونست دور بزنه به سمت شمال ما رو پیاده کرد. من معطل نکرده بودم و به تمام ماشینایی که از کنارمون رد می‌دشن اشاره می‌کردم «دونفر، دونفر تهران». یه ماشین شخصی نگه داشت. ما کوله‌ها رو برداشتیم و سریع خداحافظی کردیم و سوار شدیم. راننده یه جوونی بود که با ماشین خودش، ماشین خانواده‌ش رو داشت همراهی می‌کرد. دید چقدر مضطربیم. هر کسی ما رو توی اون حال می‌دید می‌فهمید چقدر مضطربیم. تو یکی از رستورانا که خانواده‌ش توقف کرده بودن ایستاد و گفت بفرمایید بریم ناهار. گفتیم ممنون، ما قبل حرکت ناهار خوردیم. واقعاً هم اون ناهار هنوز سر دلمون بود. با الهه تو پارکینک رستوران نشستیم و بازم اتفاق رو مرور کردیم.
من هر بار به این اتفاق فکر می‌کنم، یادم میاد که چقدر واضح تصویر تصادف رو توی ذهنم پیش‌بینی کرده بودم. و یادم میاد که چطور احمقانه خودمون رو توی تصویر ندیده بودم. فکر می‌کنم که خیلی وقتها هست، که ما چیزی رو می‌بینیم، اما فراموش می‌کنیم خودمون رو توی اون ببینیم. ما داریم خیلی از اتفاقات رو پیش‌بینی و تجربه می‌کنیم، اما خودمون رو توش نمی‌بینیم. ما دلار سی تومن رو خیلی وقته پیش‌بینی کردیم، اما ندیدیم خودمون چندتا پله پایین می‌افتیم. ما خوشحالی یه رئیس جمهور بی‌عرضه برای خرید اسلحه رو می‌بینیم، اما سمتی که اون اسلحه نشونه می‌ره رو نمی‌بینیم. ما داریم گسترش فقر رو مثل جذام به تن شهرهامون می‌بینیم، اما فکر می‌کنیم جایی که ما نشستیم جزیره‌ی سلامته. ما از دیدن خودمون تو هولناک‌ترین اتفاقات عاجزیم، شاید هم به امید یه پیکان هستیم که توی اون لحظه، به سر جاده برسه و جون ما رو بخره. 
Read the whole story
Ayda
6 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

خواب شهر

1 Share


پیش از غروب پر کشید. همه میدانستند چنین خواهد شد. زیر پنجرهای که جانش خاموش شد ایستادند و خواندند آنچه او بر قلبها به خون، به عشق، به درد نوشتهبود. زمین بغض کرد و آسمان آنطور که او زمزمه کردهبود و آنطور که عاشقانش خواستند بارید. بر خشکی، بر سردی، بر یاس بارید. چنان به اشک بارید که بر تن ایستاده به مهر قلههای شهر، بر هزارتوی کوی و برزنش و بر قاب میلیونها پنجرهاش آب روان شد. و همه پلیدیها را شست و همه کدورتها را برد.


جنازهاش را هفت شبانهروز بر بلندای البرز گذاشتند. مردم پارچههای سیاه را بر سر در خانه‌‌هایشان بیرق کردند و صدایش را، جانش را در خانههایشان مهمان کردند. غروب ربنایش از همه بلندگوهای شهر بلند شد و آفتاب که سر به تو گذاشت پشت هر پنجره، بر طارمی هر ایوانی شمعی روشن شد. نه تنها به یادش، که به وامداریاش. همه آنها که عشقشان را به آواز او پر و بال دادند، همه آنها که غمشان را با نوای او گریستند، آنها که لبهای تشنه را به ربنای او دوباره به زندگی خواندند، آنها که امید سپیدی را با او در دلشان سبز نگه داشتند، و آنها که تفنگشان را به ندای او زمین گذاشتند. هفت شبانهروز مردم به یادش به البرز چشم دوختند و شبها شمعی افروختند و هر شب به یاد آوردند آن دلهای خسته عاشقی را که زمانه یاریشان نکرد یا مردمانش ندانستند، ندانستند که قدر بدانند و آنها را بسان مرده امروزشان بر بلندای البرز تکریم کنند. و چنین شد که پشت پنجرهها به یاد آن نویسندهای که در غربت مرد، آن شاعری که در ظلمت دست از زندگی شست، آن جانی که برای خاک به خون غلتید، آن صدایی که پشت نردهها جا ماند شمعها روشن شد. چنان شمع روشن شد که چراغهای نئونی مصنوعیشهر بر بودنشان شرمشان آمد. 

جنازهاش را بعد از هفت شب و هفت روز وداع در آرامش و چنان که باید در کنار مردی که جان زبان را زنده کرد به خاک سپردند. وقت به خاک سپاریاش کرکرهها پایین بود. مردم بر بامهایشان به احترام او ایستادند و به یاد آوردند همه قلبهایی که وجدان یک سرزمین بود و هست. 

این خواب مردم شهر بود در شبی که او زمین را ترک گفت. شبی که آسمان تا صبح غرید، صبحش سرما بر خانهها خزید و خزان، آخرین خزان قرنی که با کودتایی سرد آمدهبود آغاز شد. 

Read the whole story
Ayda
15 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

در جوازِ استفاده از خدماتِ کارگرانِ غیرماهر

1 Share

بهمن دارالشفاییِ عزیز در توئیتر نوشته است:

 

این‌که آدمی بیاد کارای خونه آدم رو انجام بده یا خریدهای سنگین آدم رو تا ماشین یا دم خونه بیاره برام هضم‌شدنی نیست. توجیه ایجاد شغل و … هم قانعم نمی‌کنه. به نظرم کارفرما داره برای سلامتی خودش، سلامتی دیگری رو می‌خره. ممنون میشم اگر متن نظری خوبی در این مورد خوندین بهم نشون بدین.

 

و در توضیحِ بعدی:

 

شغلی که من به آن اشاره کردم در ایران شغلی است بدون بیمه، بازنشستگی، مرخصی (استحقاقی یا استعلاجی)، سنوات و اصولاً هر نوع حمایت قانونی. این‌که رفتار شما با این افراد یا دستمزدی که بهشان می‌دهید منصفانه است یا نه تغییری در استثماری‌بودن ماهیت این شغل ایجاد نمی‌کند.

 

صِرفِ نگرانی در این امور را من نشانِ شرافت می‌دانم، حتی اگر از پیش نمی‌دانستم که بهمن اصولاً در موردِ کارگران دغدغه دارد. نویسنده تصریح کرده است که می‌داند که بحثْ پیچیده است، و منِ وبلاگ‌نویس در این مورد سوادِ نظری ندارم (و خواسته‌ی اولیه‌ی نویسنده معرفیِ متنی نظری بود)؛ چند نکته که به‌نظرم می‌رسد را می‌گویم. روشن است که این نکته‌ها بدیع نیستند، و قاعدتاً در متن‌‌های جدّی اقتصادی و فلسفه‌ی سیاسی به اینها به شکلی جامع و دقیق و نظام‌مند پرداخته‌اند.

۱. موضوعِ ایجادِ شغل [مذکور در توئیتِ اول] به‌نظرِ من کاملاً جدّی است و نمی‌دانم چرا نمی‌تواند متقاعدکننده باشد. کسی را در نظر بگیریم (و متأسفانه چنین کسانی اصلاً کم نیستند) که امروز برایش تنها راهِ کسبِ درآمد این است که باری را از اینجا بردارد و به آنجا ببرد. فرضِ من این است که امروز راهِ دیگری برای کسبِ درآمد ندارد. امروز برای من مطلوب است که کسی بارم را برایم بیاورَد؛ چرا از او نخواهم؟ کارِ من انجام می‌شود و او پولی می‌گیرد، پولی که او امروز به‌دست نمی‌آورْد اگر همه با بهمن هم‌نظر بودند و طبقِ نظرشان عمل می‌کردند.

آسان است که در اینجا صحبت کنیم از یاددادنِ ماهیگیری (به‌جای دادنِ ماهی)، و غیره؛ اما این صحبت اولاً این فرض را نادیده می‌گیرد که کارگر امروز محتاجِ درآمد است، و ثانیاً این واقعیت را نادیده می‌گیرد که منِ شهروندِ عادی در موضعِ ایجادِ شغل و آموزشِ مهارت نیستم. ثالثاً این را هم در نظر نمی‌گیرد که آنچه کارگر دارد برایم انجام می‌دهد کاری واقعی است و مزددادنِ من به او از جنسِ صدقه‌دادن نیست—مثلِ موردی نیست که کودکی آمده است و می‌خواهد، بی‌آنکه من خواسته باشم، به من فالِ حافظ بفروشد. باربریْ کار است؛ الّا اینکه بعضی کارها تخصصِ بالا می‌خواهند، بعضی نه.

کارهای خانه هم مثلِ کارهای دیگر است. شخصی هست که یا عملاً نمی‌تواند شیشه‌های پنجره‌های خانه‌ی خودش را تمیز کند، یا نمی‌خواهد. کسِ دیگری هست که آماده است این کار را انجام بدهد. آنچه مهم است و در اختیارِ کارفرما است این است که شرایطْ منصفانه و رابطه انسانی و مؤدبانه باشد.

 

۲. بهمن معتقد است که منصفانه‌بودنِ رفتارِ ما با چنین اشخاصی تغییری در استثماری‌بودنِ این شغل‌ها ایجاد نمی‌کند. هم‌شکل با این نوع ملاحظه، گمان می‌کنم که سنگین‌بودنِ کار یا اثرش بر سلامتِ کننده‌اش، گرچه مهم است، تعیین‌کننده نیست. شخصاً از نزدیک—از خیلی نزدیک—کسی را می‌شناسم که هم تدریسِ خصوصی کرده‌ است و هم شنبه شب کلیسا را (و دست‌شویی‌های کلیسا را) تمییز کرده‌. گزارش‌اش را صادقانه یافته‌ام که تدریسِ خصوصیِ ریاضیاتِ دبیرستانی در خانه‌ی محصّلی در بالای شهرِ تهران را سخت‌تر از کارِ بسیار سنگینِ تمییزکردنِ کلیسا در مرکزِ شهرِ تورونتو یافته است. به‌نظرم سنگین‌بودنِ کار اهمیتِ اساسی‌ای ندارد و چیزی که مهم‌تر است این است که کننده‌اش چقدر در انجامِ آن کار تحتِ فشارِ جسمی-روانی است. نیز در موردِ تأثیرش بر سلامت:‌ آیا معتقدیم کسی که ده ساعت در روز تایپ می‌کند سلامت‌اش کمتر از باربر در معرضِ خطر است؟ یا اصلاً مترجمی خوشنام که در اتاقِ کارش نشسته و کار می‌کند، آیا چشم و کمر و گردن‌اش سالم خواهد ماند؟

ما شهروندانِ عادی تواناییِ تغییراتِ فوری در نظامِ امور را نداریم. الآن کسی هست که، با لحاظ‌کردنِ همه‌ی شرایط، آماده است کاری برای من بکند و پولی بگیرد. چیزی که در اینجا به‌نظرِ من مهم‌ترین است رضایتِ در-مجموعِ طرفین است.

 

۳. موضوعِ دیگر این است که ملاحظاتِ مربوط به بیمه و بازنشستگی و نظایرشان منحصر به این شغل‌ها نیست. وضعِ بیمه‌ی رانندگانِ تاکسی‌های اینترنتی چگونه است؟ مسافرکش‌های شخصی چطور؟ بقیه‌ی کارگرانِ روزمزد چطور؟

خیلی از ما ملاحظاتی داریم در موردِ استفاده از محصولاتِ شرکت‌های عظیم—نگران هستیم که این گوشیِ شیک یا پیراهنِ مطلوب، نتیجه‌ی کارِ نوجوانی در شرقِ آسیا باشد که با شرایطی نامنصفانه کار می‌کند. این ملاحظات چقدر باعث می‌شود این محصولات را نخریم؟ می‌ترسم که پرهیزمان از استفاده از خدماتی از جنسِ باربری و تمیزکردنِ خانه تا حدِ زیادی ناشی از این باشد که مستقیماً با کارگر طرف هستیم؛ اما به‌نظرم، تا جایی که به اخلاق مربوط می‌شود، اصلاً مهم نیست که شخص را می‌بینیم یا نمی‌بینیم. و از قضا به‌نظرم فایده‌ای دارد که با کارگر مواجه باشیم: این باعث می‌شود بتوانیم مهربان باشیم و منصفانه برخورد کنیم، کاری که در موردِ گوشیِ تلفن و پارچه‌ی مرغوب نمی‌توانیم بکنیم.

 

۴. امرِ مربوطِ دیگر این است که برخی از ما می‌ترسیم که در استفاده از چنین خدماتی موضع‌مان از-بالا-به-پایین باشد. ترسی بجا است و باید مراقبت کنیم. در ذاتِ خودِ امر من تفاوتی بینِ مراجعه به متخصصِ چشم و کارگرِ منزل نمی‌بینم.

 

۵. و اگر بپذیریم که لازمه‌ی امرِ واجبِ اخلاقی این است که در موردِ موضوع‌اش توانایی داشته باشیم، سؤالِ مربوط این خواهد بود: آیا می‌توانیم کامپیوتر و گوشی نداشته باشیم؟ در سطحی بومی‌تر: نگرانِ کارگرِ مزرعه و قصابی و نانوایی هم هستیم؟ آیا می‌توانیم از خریدِ محصولات‌شان پرهیز کنیم؟ در سطحی روزمره‌تر: زن و مردی سالمند که با هم زندگی می‌کنند، آیا اصولاً می‌توانند از خدماتِ موضوعِ توئیتِ اصلی استفاده نکنند؟

 

اینها تأملاتِ اولیه‌ی من است و یک‌نفس نوشتم. کاش دیگرانی هم بنویسند و مفصّل بنویسند—گمان نمی‌کنم این مسائلْ راه‌حلِ یک‌خطی داشته باشند، و وقتی بنویسیم ابعاد و پارامترهایشان برایمان روشن‌تر می‌شود و شاید بتوانیم عاقلانه‌تر تصمیم بگیریم. و دغدغه‌ی من در اینجا اساساً دغدغه‌ی اخلاق است، نه احساسات.

Read the whole story
Ayda
26 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete
Next Page of Stories