2273 stories
·
92 followers

چشمه خشکیده

2 Shares

 

اگر مانند من اینقدر بیکار و بیعار باشید که بنشینید تاریخ تولد آدمها را دقیق نگاه کنید متوجه خواهید شد که بزرگان فرهنگ و هنر ایران زمین عموما متولد سه دهه اول قرن اخیر هستند و تقریبا زمان جوانه زدن، شکل­ گیری و اشتهارشان هم به سی سال بعد از آن برمیگردد. این یعنی در آن برهه تاریخی فضا برای رشد و شکوفایی فرهنگ و هنر و ادبیات فراهم بوده است.

یک نگاهی به این اسامی و تاریخ تولدشان بیاندازید:

هوشنگ ابتهاج (1306)، محمدرضا شجریان (1319)، احمد شاملو (1304)، نیما یوشیج (1276)، سهراب سپهری ( 1307)، فروغ فرخزاد (1313)، رهی معیری (1288)، مهدی اخوان ثالث(1307)، استاد شهریار(1285)، سیمین بهبهانی (1306) مسعود بهنود (1325)، بهرام بیضایی (1317)، سیمین دانشور(1300)، عباس کیارستمی (1319) حمید مصدق (1318)، مسعود کیمیایی (1320)، فریدون مشیری (1305)، ناصر تقوایی (1320)، آیدین آغداشلو (1320)، محمدرضا لطفی(1325)، پرویز مشکاتیان (1324)، احمدرضا احمدی (1319)، حمید سمندریان (1310)، عزت انتظامی (1303)، غلامرضا تختی (1309)، احمد محمود (1310)، محمود دولت آبادی (1319)، شفیعی کدکنی (1328) پرویز تناولی (1326) فرهاد فخرالدینی (1326)

البته بنده هم میدانم که خیلی از این کسانی که اسمشان این بالا آمده است را شاه خائن به زندان و بند و بست گرفتار کرده ولی مغز حرف این است که فضا امکان رشد و بالندگی اسطوره­ ها را میداده است. یعنی در بدبینانه ترین نگاه میشود گفت کسی بوده که بشود زندانیش کرد!

حالا سعی کنید 5 تا اسم برای من بنویسید که پس از دهه 40 به دنیا آمده باشند و در دهه  شصت و بعد از آن قد کشیده باشند و یک دهم هر یک از این اساتید در فرهنگ و هنر کشور تاثیر گذاشته باشند. اصلا هم کاری به اینکه دچار بند و بست شدند یا حکومت با آنها چه رفتاری کرد ندارم. دوست هم ندارم تخیل کنم که تختی اگر الان زنده بود سرنوشتش چه میشد.

کمی فکر کنید! نتیجه هولناک است. این چشمه خشکیده است. چشمه فرهنگ و هنر و ادبیات ما دیگر نمیجوشد. فرهنگ و هنر یک سرزمین یعنی ضربان تفکر و رشد آگاهی. وقتی فرهنگ و هنر را خشکاندید آن سرزمین را باید سرزمین سوخته نامید چونان که افتد و دانی.

 

Read the whole story
Ayda
3 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

در هیچ کدام لذتی نبود

1 Share

در یک جای نه خیلی دوری از حالا، دیدم همه را بخشیده‌ام. شاید درست در همان لحظه‌هایی که فهمیدم انتقام هیچ کیفی ندارد. ولی آدم چطور می‌تواند خودش را ببخشد وقتی هرگز نمی‌تواند از خودش انتقام بگیرد؟



Read the whole story
Ayda
3 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

حافظ حافظه

1 Share

 
کتاب‌ها را از اول، از صفحه اول آغاز می‌کنند و شبکه‌ها را، فیس‌بوک، تلگرام، توییتر و باقی را از آخر.
از آخر آغاز نمی‌کنیم. از آخر آغاز می‌شود.

کتاب حافظ حافظه است و شبکه‌ها حافظ فراموشی.

Read the whole story
Ayda
8 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

امّا این دیدارها، این بدرودها، عاقبت ما را نابود خواهد کرد

1 Comment

کم پیش می‌آید که عکسی روی میز بگذارم و روزها و هفته‌ها و ماه‌ها وقت و بی‌وقت خوب تماشایش کنم. مدت‌هاست این‌یکی را گذاشته‌ام روی میز. حساب روز و ماهش از دستم در رفته. روزهایی هست که حوصله‌ی هیچ کاری ندارم. این‌ روزها خواندن بی‌فایده است؛ چه رسد به نوشتن. کدام نوشته؟ درباره‌ی چی؟ برای کی؟ اصلاً که چی؟ این‌طور است که هر نوشته‌ای گاهی تبدیل می‌شود به غزلی در نتوانستن.
عوضش می‌شود خوب تماشا کرد. می‌شود دست را زیر چانه زد و در سکوت به این عکس خیره شد. این عکس زنی‌ست که دست راستش را تکیه داده به صورتش. جایی را می‌بیند یا فکر می‌کند. شاید هم فقط دارد جلو دوربین نقش بازی می‌کند. مهم نیست. مهم آن چشم‌هایی‌ست که کلمات در آن‌ها شنا می‌کنند. شنای کلمات حتا در این عکس ثابتی که حالا روی این میز گذاشته‌ام پیداست. کافی‌ست کمی دقت کنم.
برای من او نویسنده‌ای معمولی نیست. آدمی مثل همه نیست. آدمی‌ست که از اول فرق داشته با دیگران. آدمی بوده درون خودش. در خودش متولد شده. در خودش رشد کرده و هرچه نوشته نتیجه‌ی مراوده‌ی خودش بوده با خودش. صریح‌تر از این نمی‌شود نوشت. با آن چشم‌‌های گاهی درشت، با آن نگاهی گاهی جدی و گاهی اخمو، طبیعی‌ست که از مزایای منزوی بودن به‌خوبی بهره برده باشد.
تنهایی او تنهایی آدمی نیست که دلش بخواهد از آدم و عالم ببُرد و کاری به کار هیچ‌کس نداشته باشد. تنهایی آدمی‌ست که فکر می‌کند آدم‌هایی که بشود چند کلمه‌ای با آن‌ها ردوبدل کرد روزبه‌روز کم و کم‌تر می‌شوند. این‌طور است که دوباره پناه می‌برد به خودش. به خودی که دست‌کم می‌داند این وقت‌ها می‌شود گوشه‌ای ماند و ناپدید شد. همین است. شاید ناپدید شدن تعبیر بهتری باشد. این ناپدید شدن نسبت پررنگی دارد با نوشتن. هرچه بیش‌تر بنویسی بیش‌تر ناپدید می‌شوی. این‌طور است که هر کلمه کلیدی‌ست برای باز کردن درهایی که مدام سر راه‌مان سبز می‌شوند.
برای او نوشتن کاری معمولی نبود. کار تمام‌وقتی بود که می‌ارزید به همه‌چیز. جمله‌ای منسوب به او هست که می‌گوید هنر نسخه‌ی دوم جهان واقعیت نیست. از آن کثافت همان یک نسخه کافی‌ست. پای نوشتن که در میان باشد همه‌چیز را می‌شود کنار گذاشت. یا درواقع باید کنار گذاشت. چه‌طور می‌شود با وجود همه‌چیز، با بودن همه‌چیز، نوشت؟ و چه‌طور می‌شود خوب نوشت؟
اتاقی از آن خودش با این‌که یکی از مهم‌ترین رساله‌های فمینیستی‌ست، اما به کار هر کسی می‌آید که می‌خواهد بنویسد، یا خیال می‌کند باید بنویسد. نوشتن به چشم آن‌‌ها که نمی‌نویسند کار لذت‌بخشی‌ست. می‌گویند خوش‌به‌حال‌تان که می‌نویسید. خوشی‌اش کجاست؟ همه‌اش سختی‌ست. مشقت‌های بی‌پایان است. اتاقی از آن خود شرح این مشقت‌هاست؛ هرچند در وهله‌ی اول سرگذشت زن‌ها را روایت می‌کند. اما این کم‌ترین چیزی‌ست که از نویسنده‌ای مثل او توقع داریم.
چه‌طور می‌شود خانم دَلُوِی را خواند و به اتاقی از آن خود فکر نکرد؟ خانم کلاریسا دلووی مدام این‌طرف و آن‌طرف می‌رود. آدم‌ها را می‌بیند. با آدم‌ها حرف می‌زند. درباره‌ی آدم‌ها نظر می‌دهد. درباره‌ی همه‌چیز. و آن‌چه می‌سازد، آن‌چه دست‌آخر می‌ماند، پرتره‌ی تمام‌وکمالی‌ست از خانم دلووی؛ زنی که از همان اول گفته گل‌ها را خودش می‌خرد. این همان آدمی‌ست که بالاخره فرصتی برای گفتن، برای بودن، پیدا کرده و خیلی بهتر از دیگران می‌گوید و وجود دارد.
چه‌طور می‌شود اُرلاندو را برای چندمین‌بار خواند و یاد ویتا سکویل وست نیفتاد؟ بله، گاهی آدم‌ها وارد زندگی دیگری می‌شوند و حضورشان آن‌قدر پررنگ می‌شود که نه‌فقط در یادداشت‌های روزانه و نامه‌های مکرر، که در داستان‌ها هم سروکله‌شان پیدا می‌شود. آدم‌ها، حتا آن‌ها که به خود پناه می‌برند، حتا آن‌ها که در خودشان متولد شده‌اند و در خودشان رشد کرده‌اند و هرچه نوشته‌اند نتیجه‌ی مراوده‌ی خودشان بوده با خودشان، باز هم در معرض دیگران هستند.
آدمی در معرض دیگران. شاید این هم تعبیر بدی نباشد؛ به‌خصوص وقتی با نویسنده‌ای طرفیم که حتا وقتی با دیگران حرف می‌زند کلمات در چشمانش شنا می‌کنند. کافی است لحظه‌ای به آن‌ها نگاه کند و بعد شروع کند به نوشتنش. اما نوشتن که به همین سادگی نیست. زمان می‌خواهد. وقتی از آن خود. و مهم‌تر از این‌ها مکان می‌خواهد. اتاقی از آن خود. نقطه، سر خط.
همین است که آن جمله‌ی رمان موج‌ها را می‌شود درباره‌ی نوشتن هم به کار برد: امّا این دیدارها، این بدرودها، عاقبت ما را نابود خواهد کرد. کسی هست که باورش نداشته باشد؟

Read the whole story
Ayda
8 days ago
reply

اتاقی از آن خودش با این‌که یکی از مهم‌ترین رساله‌های فمینیستی‌ست، اما به کار هر کسی می‌آید که می‌خواهد بنویسد، یا خیال می‌کند باید بنویسد. نوشتن به چشم آن‌‌ها که نمی‌نویسند کار لذت‌بخشی‌ست. می‌گویند خوش‌به‌حال‌تان که می‌نویسید. خوشی‌اش کجاست؟ همه‌اش سختی‌ست. مشقت‌های بی‌پایان است. اتاقی از آن خود شرح این مشقت‌هاست؛ هرچند در وهله‌ی اول سرگذشت زن‌ها را روایت می‌کند. اما این کم‌ترین چیزی‌ست که از نویسنده‌ای مثل او توقع داریم.
چه‌طور می‌شود خانم دَلُوِی را خواند و به اتاقی از آن خود فکر نکرد؟ خانم کلاریسا دلووی مدام این‌طرف و آن‌طرف می‌رود. آدم‌ها را می‌بیند. با آدم‌ها حرف می‌زند. درباره‌ی آدم‌ها نظر می‌دهد. درباره‌ی همه‌چیز. و آن‌چه می‌سازد، آن‌چه دست‌آخر می‌ماند، پرتره‌ی تمام‌وکمالی‌ست از خانم دلووی؛ زنی که از همان اول گفته گل‌ها را خودش می‌خرد. این همان آدمی‌ست که بالاخره فرصتی برای گفتن، برای بودن، پیدا کرده و خیلی بهتر از دیگران می‌گوید و وجود دارد.
Tehran, Iran
Share this story
Delete

مردِ تنهای خداوند

1 Comment

همه‌چیز شاید از روزهایی شروع شد که پُل شریدر قیدِ کار در مؤسسه‌ی فیلمِ امریکا زد و جایی هم برای زندگی نداشت. حال‌وروزش آن‌قدر خراب بود که زنش از خانه بیرونش کرده بود و برای آدمی که سرپناهی بالای سرش نیست، سواری شخصی‌اش می‌شود همه‌ی دنیا؛ می‌شود جایی‌ برای زندگی و نشستن و زل‌ زدن به آدم‌هایی که هنوز به تهِ خط نرسیده‌اند و ممکن است هیچ‌وقت هم نرسند. روزها پشتِ هم گذشت و بالأخره دردِ معده بود که او را از پا درآورد و کارش را به اورژانسِ بیمارستان کشاند و تازه آن‌جا فهمید هفته‌هاست با کسی حرف نزده؛ چون اصلاً کسی نبوده که بخواهد با او حرفی بزند یا حرفش را بشنود.
روزهای تنهایی شریدر هم‌زمان شده بود با دوره‌ای که خاطراتِ عجیب آرتور بِره‌مِرِ جوان به‌دستِ روزنامه‌ها افتاد و مردم دست‌نوشته‌های آدم‌کُشی را خواندند که در نتیجه‌ی اولین و آخرین اقدام به قتلش جرج والاس، فرماندارِ آلاباما، را از کمر به پایین فلج کرد. و شریدر که به‌ روایت اِیمی توبین «از پیش دل‌بسته‌ی روایتِ اوّل‌شخص و صدای روی تصویر بود، از این به شوق آمده بود که بِره‌مِر، جوانی روان‌پریش و درس‌نخوانده و از طبقه‌ی متوسّطِ روبه‌پایین و اهلِ غربِ میانه، در خاطراتش چنان با خود سخن می‌گوید که انگار دانشجوی ترک‌تحصیل‌کرده‌ی سوربُن در فیلمی از روبر بِرسون است.» امّا ظاهراً چیزی که بیش از همه به مذاق شریدر خوش آمد این بود که بِره‌مِر آدمی کاملاً تنها بوده؛ یک منزوی تمام‌عیارِ‌ وابسته به سواری شخصی‌‌اش و حتا وقتی می‌خواسته سیاستمداران را زیر نظر بگیرد روزها در این سواری می‌نشسته و آن‌ها را می‌پاییده.
راننده‌ تاکسی برای پُل شریدر خاصیتِ درمانی داشت؛ آدمی که خیال می‌کرد به تهِ خط رسیده و جداً خیالِ خودکشی را در سر می‌پروراند، با خواندنِ خاطراتِ آرتور بِره‌مِر به این نتیجه رسید که داستانِ موردِ علاقه‌اش را پیدا کرده. برای شریدرِ شکست‌خورده‌ی آن روزها که تهوّع (رمانِ اگزیستانسیالیستیِ ژان‌پُل سارتر) و یادداشت‌های زیرزمینی (رمانِ غریب و سرشار از خشمِ فئودور داستایفسکی) را دوست می‌داشت، خاطراتِ آرتور بِره‌مِر همان سرگذشتی بود که می‌شد براساسش یک فیلم‌نامه نوشت؛ فیلم‌نامه‌ای درباره‌ی تنهایی یا آن‌طور که بعداً گفت تنهایی خودخواسته‌ی آدمی که همه‌ی زندگی‌اش در یک تابوت فلزی چهارچرخ خلاصه می‌شود.


نکته‌ی اصلی راننده‌ تاکسی شاید تصویرِ خاصّی‌ست که از انسانی منزوی و ناامید می‌بینیم، آدمی که خودش می‌گوید «من همه‌ی عمرم تنها بوده‌ام» و بااین‌که مثل هر آدمِ دیگری بدش نمی‌آید که زندگی‌اش را تغییر دهد امّا به‌دلایلی می‌فهمد این تنهایی را نمی‌شود با هرکسی قسمت کرد. تراویس بیکل مالکِ تنهایی خود است و تنهایی‌اش نتیجه‌ی دلواپسی‌اش از ترسی قدیمی؛ این‌که به آن‌چه دوست می‌دارد نرسد و البته تلاشی هم برای رسیدن به خواسته‌اش نمی‌کند و روشن است که این خواسته در وهله‌ی اوّل کشتنِ آدم‌ها نیست.
بدبینی مفرطش به پای‌بندی‌های انسانی‌‌ست که کم‌کم دمار از روزگارش درمی‌آورد. وقتی دانسته یا ندانسته بتسی را آزار می‌دهد و کاری می‌کند که بتسی رهایش کند، در دفترچه‌ی خاطراتش می‌نویسد «حالا می‌فهمم او هم مثلِ بقیه است؛ سرد و بی‌مِهر. خیلی‌ها این‌جوری‌اند، و صد البته زن‌ها که انگار همه عضوِ یک اتحادیه‌اند.»
رانندگی در شبِ شهر فرصتی‌ست تا خشونتِ حقیقی را ببیند و یاد بگیرد که جواب خشونت خشونت است. در یادداشت‌های روزانه‌ا‌ش هم این خشونتی را که در عمقِ جانش خانه کرده می‌بینیم: «خدا را شکر می‌گوییم به‌خاطرِ بارانی که آشغال‌ها و آدم‌های بی‌سروپا را از پیاده‌روها می‌شوید و پاک می‌کند.» و «یه‌روز یه بارونِ واقعی می‌آد و همه‌ی این اراذل و بی‌سَروپاها رو از خیابون‌ها می‌شوره و می‌بره.» آینه‌‌ی تاکسیِ تراویس بازتابی از دنیای واقعی‌ست؛ چیزهای زیادی را در این آینه می‌بیند بی این‌که خودش در آینه پیدا باشد. خودش فقط وقتی در آینه پیدا می‌شود که باید حرفی بزند؛ حرفی که هیچ‌کس جز خودش دوست ندارد آن‌ را بشنود؛ حرفی که هیچ‌کس جز خودش آن‌را نمی‌فهمد.
بی‌خود نیست که پُل شریدر در توضیح شخصیتِ تراویس این‌طور نوشته: «تراویس فردی‌ست از جنسِ محیطِ اطرافش… نیروی‌ مردانه‌ای‌ که پیش می‌رود، ولی کسی نمی‌تواند بگوید به‌سوی چه. امّا اگر آدم به‌دقت بنگرد، تقدیر را می‌بیند. فنرِ ساعتی در فشرده‌ترین حالتِ ممکن. هم‌چنان که زمین به‌دور خورشید می‌گردد و زمان به‌پیش می‌رود، تراویس بیکل به‌ سوی خشونت پیش می‌راند.»

همه‌چیز شاید از لحظه‌ای شروع می‌شود که تراویس در رستورانی درجه‌سه کنار باقی راننده تاکسی‌هایی می‌نشیند که دارند از همه‌چیز حرف می‌زنند و لابه‌لای حرف‌های‌شان از او می‌پرسند که اسلحه لازم دارد یا نه. تراویس هنوز به اسلحه فکر نکرده. هنوز منتظر بارانی‌ست که اراذل و اوباشِ خیابان را بشوید و با خود ببرد. منتظر رئیس‌جمهوری‌ست که فکری برای فاضلاب روبازی به‌نام امریکا بکند. شاید آن مسافر تیرخورده‌ای که تراویس حرفش را بعداً به بتسی می‌زند مقدمه‌ی دوستی دوباره‌‌اش با اسلحه است. مردی که سوار تاکسی می‌شود و نشانی‌اش را می‌گوید و بعد می‌میرد. مشکل این است که فکر می‌کند «هیچ روزی نیست که با اون‌یکی فرق داشته باشه، زنجیره‌ای طولانی و پیوسته، بعد یک‌دفعه همه‌چی تغییر می‌کنه.»
تغییر از شبی شروع می‌شود که مسافر جوانی (مارتین اسکورسیزی) سوار تاکسیِ تراویس می‌شود و می‌روند خیابان سنترال پارک غربی، ساختمان ۴۱۷. مسافر چراغ روشنی را در طبقه‌ی هفتم نشان می‌دهد. سومین پنجره از جایی که نشسته‌اند. آن سوی پنجره زنی‌ست که مرد می‌گوید همسر اوست. می‌گوید آن‌جا آپارتمان من نیست. می‌گوید دو هفته طول کشیده پیداش کرده. می‌گوید می‌خواهد بکشد. می‌گوید نظرت چیست. بعد پای مگنوم کالیبر ۴۴ را به گفت‌وگوی‌شان باز می‌کند. «هیچ‌وقت دیده‌ای یه کالیبر ۴۴ با صورت یه زن چی‌کار می‌‌کنه، راننده؟»
بعدِ این‌ است که تراویس می‌رود پیش اندی و سراغ مگنوم ۴۴ را می‌گیرد و لحظه‌ای بعد لوله‌ی بلند هشت اینچی‌اش را می‌بیند؛ اسلحه‌‌ی سنگین و غول‌آسا و بی‌رحمی که اندی می‌گوید هیولاست؛ می‌گوید می‌تواند یک سواری را درب‌وداغان کند؛ اسلحه‌ای که گلوله‌اش سنگ را سوراخ می‌کند؛ چه رسد به آدمی‌زاد. هیچ توصیفی جای توصیفِ خود شریدر را نمی‌گیرد وقتی در توضیح مواجهه‌ی تراویس با مگنوم می‌نویسد «به‌نظر برای دستش خیلی بزرگ است؛ انگار با معیار میکل‌آنژ ساخته شده. مگنوم ۴۴ به دستِ خدایی مرمرین تعلق دارد، نه راننده تاکسی‌ای نحیف.» بااین‌همه دست‌آخر چشمش به یک رولور کالیبر ۳۲ می‌افتد که اگر بگذاردش زیر کمربند و پیراهنش را رویش بیندازد کسی از وجود اسلحه باخبر نشود. آدمی مثل او حتماً پیش از این هم اسلحه‌ای داشته که می‌گوید «دیگه هیچ‌کس نمی‌تونه بَرَم گردونه اون‌جا، مگه جنازه‌ام رو.»

این چیزها که مهم نیستند، مهم‌ نرمش‌های روزانه و تمرین‌های مکرر تراویس است: هر روز صبح بیست‌وپنج‌تا شنا، صدتا دراز ـ نشست و صدتا بشین ـ پاشو. مهم‌ تمرین تیراندازی‌ست؛ این‌بار با مگنوم ۴۴ و با انفجار هر گلوله انگار لگدی‌ست که اسلحه می‌زندش، یا به‌قول شریدر حمله‌ای‌ست به مردانگی‌اش. اسلحه‌ها را یکی‌یکی برمی‌دارد: کالیبر ۳۸، کالیبر ۲۵. مهم سوراخ کردن آدمکی‌ست که نامش را گذاشته‌اند هدف؛ هدفی مقدمه‌ی هدفی بزرگ‌تر؛ از آدمک به آدم. برای رسیدن به این هدف بزرگ‌تر است که تراویس مگنوم ۴۴ را پشت کمر شلوارش جا می‌دهد و با کالیبر ۳۸ تمرین می‌کند. ریل‌هایی فلزی را با نوار چسب به ساعدش وصل می‌کند و با یک حرکت فنر جاسازی‌شده‌ی نزدیک آرنج را می‌جهاند و کالیبر ۲۵ را به دست می‌گیرد. یک کارد سنگری هم می‌بندد به ساق پایش.
برای رسیدن به هدف بزرگ باید همه‌چیز در دسترس باشد. باید همه‌ی لباس‌ها را امتحان کرد؛ لباس‌هایی که هفت‌تیرهای ریز و درشت را بپوشانند. مهم نیست که ظاهرش شبیه شکارچی‌های قطب شمال می‌شود یا نه. مهم این است که می‌شود با گلوله‌های کالیبر ۴۴ روی میز ضرب بگیرد. این زندگی آدمی‌ست که به سوی خشونت پیش می‌رود. آدمی که می‌گوید «گوش کنین عوضی‌ها؛ یه نفر هست که دیگه تحملش تموم شده، یه نفر که جلو اراذل و اوباش و عوضی‌ها و آشغال‌ها و کثافت‌ها وایستاده. یه نفر…»


تراویس به آیریس می‌گوید مجبور است بماند؛ می‌گوید کار خیلی مهمی دارد که باید تمامش کند؛ می‌گوید خیلی محرمانه است و کنجکاوی آیریس هم راه به جایی نمی‌برد. در دفتر خاطراتش می‌نویسد «همه‌ی زندگی من فقط در یک جهت پیش رفته. حالا تازه می‌فهمم. هیچ‌وقت انتخابی در کار نبوده. تنهایی همه‌ی عمر تعقیبم کرده. راه فراری نیست. من مرد تنهای خداوندم.» و مرد تنهای خداوند وقتی در اولین مأموریتش شکست می‌خورد به این نتیجه می‌رسد که رسیدگی به فاضلاب بزرگی به نام امریکا کار هیچ رئیس‌جمهوری نیست و او که قبلِ این گفته بود «خدا را شکر می‌گوییم به‌خاطرِ بارانی که آشغال‌ها و آدم‌های بی‌سروپا را از پیاده‌روها می‌شوید و پاک می‌کند.» در نقش بارانی ظاهر می‌شود که خون به پا می‌کند؛ باران خون به نیت پاکیزه کردن جامعه. مگنوم ۴۴ دیگر برایش عادی‌ست؛ شاید هنوز خدایی مرمرین نباشد، اما مرد تنهای خداوند است و آن‌طور که خودش فکر می‌کند همین مجوز اوست برای برخاستن از جا و گلوله‌ای نثار دیگران کردن.

Read the whole story
Ayda
8 days ago
reply
«گوش کنین عوضی‌ها؛ یه نفر هست که دیگه تحملش تموم شده، یه نفر که جلو اراذل و اوباش و عوضی‌ها و آشغال‌ها و کثافت‌ها وایستاده. یه نفر…»

Tehran, Iran
Share this story
Delete

جوکر بازی

2 Shares

تقریبا یک سال از ظهور پاندمیک کرونا گذشته و به نظرم وقتشه حدس و گمان‌های قبلی رو تایید، تکذیب یا مرتقع کنیم.

لایه ی اوزون ترمیم و اقتصاد نابود شد، قشر متوسط به فقیر سقوط کرد و کسب و کارهای مستقل و بی پشتوانه یتیم شدن. مدارس از فرم مدون دویست سال اخیر خارج و آمار ترک تحصیل اجباری بالا رفت.

به واسطه ی شرایط سخت معیشتی و ارتباطی، افسردگی اپیدمی شد. خشونت خانگی رکورد شکست و آمار جنایات کلان و برون ریزی خشم افزایش صعودی داشت. اعتراضات شهروند مدرن تبدیل به التماس های بدوی شد و امید سقوط کرد. روابط انسانی متزلزل و ابراز وجود افسار گسیخته در شبکه اجتماعی به شکل ترسناکی عمومی شد.

سوالی که الان برای همه مطرحه “آیا”یی یک آینده ی روشن در حد فراموش شدن این فشار و سرکوبه. آیا می‌شه بیماری خود به خود از بین بره یا به چیزی شبیه آنفلانزای فصلی تبدیل بشه؟ روزنه‌ی امیدی هست به هر حال. بدن در برابر آنفلانزا مقاوم شده و آمار تلفات دیگه به چشم نمی‌آد در حدی که سالی یه آنفلانزا می‌گیریم و ککمون نمی‌گزه. پس بله، ممکنه خیلی زود این جریان تموم بشه ولی آیا عملکرد عمومی ما در برخورد با کرونا که ویروسی به مراتب ضعیف تر از آنفلانزاست صحیح بوده؟

طی چند ماه اخیر خیلی سعی کردم در قالب طنز و لفافه‌بافی به دوستان و دنبال‌کنندگانم در شبکه‌ی اجتماعی هشدار بدم چون مطرح کردن این مسائل در شرایط کنونی با ریسک ایجاد پلتفرم لازم برای پراکنش خشم فروخورده همراهه و منم عین تک‌تک شما از عوارض کرونا مصون نبودم و اعصابم کشش ورود به یک مجادله‌ی احساسی رو نمی‌ده پس انتقاد مستقیم به سبک زندگی در شرایطی که دیگران تحت فشار نیازهای بنیادی به بقا و آسایش بهش وا دادن، کار چندان عاقلانه ای نیست.

امروز اما به واسطه خواب مفید جسورترم. به علاوه کسی وبلاگ نمی‌خونه و خودش ریسک مواجهه مستقیم رو کاهش می‌ده.

خیلی تلاش شد که به نسل جدید ایران مفهوم “وقتی از علم مسئله سررشته‌ای نداری، به دانش عالم اعتماد کن و نظر اضافه نده” آموزش داده بشه درحالی که این مهم تفاوت چندانی با “اگه آخوند نیستی باید مرجع تقلید معتمد داشته باشی!” نداره. اگه کسی جمله‌ی دوم رو بهتون بگه شما گاردتون رو بالا می‌گیرید که “در مسائل مرتبط با عقل سلیم و شخصی من نیازی به پیروی کورکورانه از دستورات یک فرد دیگه ندارم” ولی جمله ی اول به خلع سلاح احساسی منجر می‌شه، در صورتی که هر دو جمله دارن شما رو به یک شکل عقیم می‌کنن: حق تفکر مستقل، تصمیم‌گیری ابراز نظر شخصی ندارید.

الان عصر تکنولوژیه. اگر اراده کنیم با هر سطح از سواد و قابلیت مالی قادر به کسب علم و آگاهی هستیم پس لزومی نیست حرف و منطق هر عالمی رو بی‌چون و چرا واجد شرایط اعتماد بدونیم. با این پیش زمینه به سبک زندگیی که طی یک سال اخیر در جامعه‌ی جهانی اپیدمی شده از نزدیک نگاه کنیم.

دولت‌ها به بهانه‌ی کنترل بیماری اعلام حکومت نظامی کردن و ما پذیرفتیم چون “اونا درباره‌ی این بیماری بیشتر می دونن.” ولی آیا ویروس کرونا فقط از طریق بزاق منتقل می‌شه؟ با یه سرچ ساده متوجه می‌شیم این ادعا دروغه. مثلا کارکنان اون کشتی که بعد از دو ماه شناوری وسط اقیانوس، بی‌هیچ تماسی با دنیای خارج مبتلا شدن. اصلا چرا سرچ؟ نرخ انتشار بیماری اونقدر زیاد بوده که می‌شه به شواهد فردی تکیه کرد. چند نفر متوجه شدید قشر وسیعی از مبتلایان بیماری کسانی بودن که خیلی بیشتر از شما رعایت و کمتر از شما در جامعه تردد می‌کردن؟

ما حکومت نظامی رو تحت شرایطی پذیرفتیم که در اکثر کشورهای پیشرفته و غیر پیشرفته‌ی دنیا نارضایتی از عملکرد حکومت‌ها بالا گرفته بود و اعتراضات اجتماعی با باج‌های خرد و سخنرانی های “ایشالا از شنبه…” جمع نمی‌شد اما وحشت از مرگ فردی یا اطرافیان با ویروسی خاموش و مرموز اکثر ما رو خونه نشین کرد. تظاهرات های آمریکا، انگلستان، آلمان، چین، فلسطین و فرانسه خودبه خود خاموش شد.

عملکرد حکومت ایران که یک شوخی بود و خودتون این روزها رو زندگی کردید و نیاز به بازگوییش نیست اما چند مثال ساده از تکرار مکررات به کهریزک ختم نمی‌شه: ممنوع کردن کلیه‌ی تجمعات، جشن‌ و گردهمایی‌ها، تعطیلی باشگاه‌های ورزشی، کافه‌ و آرایشگاه‌ها با وجود برگزاری تمامی مناسب‌های سوگواری، برقراری ادارات و ادامه کار سرویس‌های حمل و نقل عمومی بدون هیچ کمک اقتصادی یا معنوی از ملت. عدم وجود یا تولید زیرساخت های لازم برای درمان بیماران یا حتی تحت بیمه قرار دادن داروهای تجویزی. عدم کنترل تورم با اتخاذ تصمیم های بنیادی سیاسی برای نجات مردم از فقر و الی ماشالله.

این موضوع رو معلق رها کنیم و به مسائل مهم تر بپردازیم. روزی چند بار اسپری الکل می‌زنید؟ روزی چند بار دست‌هاتون رو با صابون می‌شورید؟ روزی چند بار از وایتکس و سایر شوینده‌های قوی برای پاکسازی محیط استفاده می‌کنید؟ برای ضدعفونی مواد خوراکی به چه مواد شیمیایی متوسل شدید؟ یک لحظه به آبان دو سال قبل فکر کنید. به تمام آبان‌های قبل از کرونا فکر کنید. روزی چند بار با مواد شوینده‌ی مضرر سروکار داشتید؟ آیا از مصرف اون‌ها بیشتر از بیماری ویروسی نمی‌ترسیدید؟

ناراحتی‌های پوست/ گوارشی این مدت سراغتون اومدن؟ سراغ اطرافیانتون چطور؟ می‌دونید که بیماری‌های بافتی بعضا غیرقابل جبران یا بازگشت هستند و به امراضی مزمن و مادام العمر تبدیل می‌شن؟ فکر می کنید الکل، صابون و وایکتس به همون میزان که در کشتن کلیه‌ی موجودات زنده موثرن روی حیات شما تاثیر نمی‌ذارن؟ فکر می کنید ماده‌ای که دیواره‌ محافظتی ویروس _که در شرایط فیزیکی دشواری مثل سرما و گرما تاب‌آوری بیشتری از بدن شما داره_ رو دچار تجزیه می‌کنه، تاثیر مستقیمی بر سلامتی دراز مدتتون نخواهد داشت؟ می‌دونستید عملا پوست و کلیه‌ی مواد ترشحیش اولین خط دفاعی بدنتون در برابر هرگونه آلاینده‌ی خارجی هست و اگه آسیب جدی ببینه در برابر گازهای موجود در هوا هم واکنش شدید بافتی خواهید داشت؟ آیا می‌دونستید هر مدل الکلی از طریق پوست جذب میشه؟ می‌دونستید که ممکنه تا بیست درصد از اسپری یا سایر مواد ضدعفونی کننده‌ای که روی دست یا وسایلتون می‌زدنید رو تنفس کنید و مستقیما وارد سیستم تنفسی،گوارشی یا خونیتون بشن؟ و آیا می‌دونستید که الکل یکی از عوامل تضعیف کننده سیستم ایمنی بدنه و حتی منجر به جهش سلولی و سرطان میشه؟ به نظرتون احتمال بهبود از ویروس کرونا بیشتره یا سرطان؟ روزی چند بار از اسپری الکل استفاده می‌کنید؟

بعدی. انسان بدون آب و غذا تا چند روز زنده می‌مونه؟ به طور متوسط تا سه هفته بدون غذا و تا سه روز بدون آب زنده می‌مونیم. بدون اکسیژن چطور؟ سه دقیقه. اگه کمبود اکسیژن بیشتر از سه دقیقه طول بکشه مغز از کار می‌افته و بدون مغز، ارگان‌های بدن یکی‌یکی خاموش می‌شن. اگر در سوانح به افراد آسیب مغزی، نخاعی و عصبی وارد بشه معمولا غیرقابل بازگشت یا درمانه چون سلول‌های عصبی به ندرت بازسازی یا ترمیم می‌شن. طی یک سال اخیر سردرد، بی‌حالی روزانه، پراکنش فکری، فراموشی‌های مقطعی، دردهای قفسه سینه و گرفتگی عضله رو تجربه کردید؟ شرط می بندم خیلی بیشتر از قبل بوده.

فکر کردید بخاطر کمتر شدن فعالیت جسمی، استرس یا افسردگیه؟ ممکنه قسمتی از علت باشن ولی حدس بزنید چی؟ ماسک ها دارن ما رو می‌کشن! هر روز داریم تعداد بیشتری از سلول‌های مغزیمون رو بخاطر کمبود اکسیژن از دست می‌دیم. یادتونه اوایل چقدر سخت بود نفس کشیدن تو ماسک؟ در حالی که بدن به شرایط سخت عادت کرده و این روزها راحت‌تر ماسک می‌زنیم، مغز هنوز به سطح نرمالی از اکسیژن برای عملکرد صحیح احتیاج داره و نمی‌تونه به این کمبود عادت کنه پس عملا مثل شرکتی در حال ورشکستگی، هر روز با تعدیل نیرو و کاهش فعالیت سعی در بقا داره.

ولی آیا ماسک اونقدر ریسک ابتلا رو کاهش می‌ده که بخوایم برای بازه زمانی نامشخص همچین شرایطی رو تحمل کنیم؟ نه. به‌غیر از ماسک‌های صنعتی فیلتردار سایر ماسک‌ها از چهار طرف بازن! جریان گردشی هوا به صورت محدود و مدون ادامه داره. اکثر ماسک‌ها حتی کیفیت نانومتری لازم برای جلوگیری از ورود ویروس رو ندارن و با هر بار شست و شو منافذشون بزرگ‌تر می‌شه. در صورت تجربه بی حالی، کرختی، فراموشی و سردرد بدونید که درصد اکسیژن خون کم شده.

علاوه بر اون هر روز داریم الیاف ماسک رو تنفس می‌کنیم و چیزی که وارد ریه بشه اگر قابل جذب از طریق بافت نباشه، درونش باقی می‌مونه و در دراز علائم ناراحتی تنفسی و آلژی اونقدر شدید خواهد شد که نیازمند مصرف داروی روزانه برای کاهش واکنش بدن در برابر این مواد غیرقابل دفع خواهیم بود. به هر صورت شما می‌تونید بدون ریه هم با دستگاه زنده بمونید ولی زوال مغز با هیچ چیز قابل جبران نیست.

سابقا در رابطه با بیماری‌های پاندمیک تاریخی صحبت کردیم. بشر با وجود تلفات قابل توجه به هر حال با شرایط وفق پیدا کرده و سیستم ایمنی در برابر هرچه که طبیعت ارائه داد مقاوم شده. خصوصا ما ایرانی‌ها در جریانیم که برای مقابله با ویروس نباید آنتی بیوتیک مصرف کرد! هرچی بیشتر در معرض آلودگی باشیم، احتمال قوی شدن سیستم ایمنی بیشتر خواهد بود. مصرف روزانه مایعات، انواع ویتامین‌ها_خصوصا ویتامین سی که به تکثیر سلولی و بهبود بافت های آسیب دیده کمک می کنه و ویتامین ب شش، دی و ای_ فعالیت سیستم دفاعی رو ارتقا می‌ده. مواد معدنی مثل سدیم، پتاسیل و کلسیم که سیستم خونی و سلولی بدن رو کاراتر می‌کنه، پروتئین ها و کلیه ی سبزیجات دارای آنتی اوکسیدان، بهتر از هر دارو، ماسک یا ضدعفونی کننده‌ی شیمیایی بدن رو در برابر تهاجم خارجی محافظت می‌کنن.

استفاده از ماسک در فضاهایی مثل بیمارستان، مترو و اتوبوس منطقیه ولی نه در فضای آزاد یا دارای تهویه! حقیقتا اجبار مصرف ماسک در جامعه برای افراد مبتلا به بیماری‌های قلبی، مغزی و تنفسی کشنده‌ست! می تونید از پزشکان بخواید براتون گواهی موجه جهت عدم استفاده از ماسک بنویسن. به مغزتون اجازه تنفس بدید و گلبولهای سفید بدن رو فعال نگه دارید.

این مسائل کاملا بدیهی هستن. شما برای درکشون نیاز به دانش پزشکی ندارید. به امید واکسن زندگیتون رو به حراج نذارید. بشر تا حالا زیر چهار سال نتونسته واکسن کارآمد پیشگیری از ابتلا بسازه. واکسن عملا ویروس کشته یا ضعیف شده‌ی بیماریه و اگه سیستم ایمنی کارآمدی نداشته باشیم، ممکنه با تزریق واکسن حتی مبتلا بشیم! شما سلامت هستید. اجازه بدید بدن خودش ویروس رو ضعیف کنه یا بکشه. با این سبک جدید زندگی داریم هر خودمون رو به مرگ نزدیک تر می‌کنید تا ویروس کرونا!

با تشکر از این تریبون. در آخر خواهش می‌کنم من رو نخورید و جنبه شنیدن یک ابراز نظر شخصی رو داشته باشید.

دوست‌دار شما،

آن انسان “غیرمسئول و بی‌سوادی” که تا مجبور نبوده ماسک و الکل استعمال نکرده و زنده‌ست هنوز!

Read the whole story
Ayda
8 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete
Next Page of Stories