2255 stories
·
91 followers

در جوازِ استفاده از خدماتِ کارگرانِ غیرماهر

1 Share

بهمن دارالشفاییِ عزیز در توئیتر نوشته است:

 

این‌که آدمی بیاد کارای خونه آدم رو انجام بده یا خریدهای سنگین آدم رو تا ماشین یا دم خونه بیاره برام هضم‌شدنی نیست. توجیه ایجاد شغل و … هم قانعم نمی‌کنه. به نظرم کارفرما داره برای سلامتی خودش، سلامتی دیگری رو می‌خره. ممنون میشم اگر متن نظری خوبی در این مورد خوندین بهم نشون بدین.

 

و در توضیحِ بعدی:

 

شغلی که من به آن اشاره کردم در ایران شغلی است بدون بیمه، بازنشستگی، مرخصی (استحقاقی یا استعلاجی)، سنوات و اصولاً هر نوع حمایت قانونی. این‌که رفتار شما با این افراد یا دستمزدی که بهشان می‌دهید منصفانه است یا نه تغییری در استثماری‌بودن ماهیت این شغل ایجاد نمی‌کند.

 

صِرفِ نگرانی در این امور را من نشانِ شرافت می‌دانم، حتی اگر از پیش نمی‌دانستم که بهمن اصولاً در موردِ کارگران دغدغه دارد. نویسنده تصریح کرده است که می‌داند که بحثْ پیچیده است، و منِ وبلاگ‌نویس در این مورد سوادِ نظری ندارم (و خواسته‌ی اولیه‌ی نویسنده معرفیِ متنی نظری بود)؛ چند نکته که به‌نظرم می‌رسد را می‌گویم. روشن است که این نکته‌ها بدیع نیستند، و قاعدتاً در متن‌‌های جدّی اقتصادی و فلسفه‌ی سیاسی به اینها به شکلی جامع و دقیق و نظام‌مند پرداخته‌اند.

۱. موضوعِ ایجادِ شغل [مذکور در توئیتِ اول] به‌نظرِ من کاملاً جدّی است و نمی‌دانم چرا نمی‌تواند متقاعدکننده باشد. کسی را در نظر بگیریم (و متأسفانه چنین کسانی اصلاً کم نیستند) که امروز برایش تنها راهِ کسبِ درآمد این است که باری را از اینجا بردارد و به آنجا ببرد. فرضِ من این است که امروز راهِ دیگری برای کسبِ درآمد ندارد. امروز برای من مطلوب است که کسی بارم را برایم بیاورَد؛ چرا از او نخواهم؟ کارِ من انجام می‌شود و او پولی می‌گیرد، پولی که او امروز به‌دست نمی‌آورْد اگر همه با بهمن هم‌نظر بودند و طبقِ نظرشان عمل می‌کردند.

آسان است که در اینجا صحبت کنیم از یاددادنِ ماهیگیری (به‌جای دادنِ ماهی)، و غیره؛ اما این صحبت اولاً این فرض را نادیده می‌گیرد که کارگر امروز محتاجِ درآمد است، و ثانیاً این واقعیت را نادیده می‌گیرد که منِ شهروندِ عادی در موضعِ ایجادِ شغل و آموزشِ مهارت نیستم. ثالثاً این را هم در نظر نمی‌گیرد که آنچه کارگر دارد برایم انجام می‌دهد کاری واقعی است و مزددادنِ من به او از جنسِ صدقه‌دادن نیست—مثلِ موردی نیست که کودکی آمده است و می‌خواهد، بی‌آنکه من خواسته باشم، به من فالِ حافظ بفروشد. باربریْ کار است؛ الّا اینکه بعضی کارها تخصصِ بالا می‌خواهند، بعضی نه.

کارهای خانه هم مثلِ کارهای دیگر است. شخصی هست که یا عملاً نمی‌تواند شیشه‌های پنجره‌های خانه‌ی خودش را تمیز کند، یا نمی‌خواهد. کسِ دیگری هست که آماده است این کار را انجام بدهد. آنچه مهم است و در اختیارِ کارفرما است این است که شرایطْ منصفانه و رابطه انسانی و مؤدبانه باشد.

 

۲. بهمن معتقد است که منصفانه‌بودنِ رفتارِ ما با چنین اشخاصی تغییری در استثماری‌بودنِ این شغل‌ها ایجاد نمی‌کند. هم‌شکل با این نوع ملاحظه، گمان می‌کنم که سنگین‌بودنِ کار یا اثرش بر سلامتِ کننده‌اش، گرچه مهم است، تعیین‌کننده نیست. شخصاً از نزدیک—از خیلی نزدیک—کسی را می‌شناسم که هم تدریسِ خصوصی کرده‌ است و هم شنبه شب کلیسا را (و دست‌شویی‌های کلیسا را) تمییز کرده‌. گزارش‌اش را صادقانه یافته‌ام که تدریسِ خصوصیِ ریاضیاتِ دبیرستانی در خانه‌ی محصّلی در بالای شهرِ تهران را سخت‌تر از کارِ بسیار سنگینِ تمییزکردنِ کلیسا در مرکزِ شهرِ تورونتو یافته است. به‌نظرم سنگین‌بودنِ کار اهمیتِ اساسی‌ای ندارد و چیزی که مهم‌تر است این است که کننده‌اش چقدر در انجامِ آن کار تحتِ فشارِ جسمی-روانی است. نیز در موردِ تأثیرش بر سلامت:‌ آیا معتقدیم کسی که ده ساعت در روز تایپ می‌کند سلامت‌اش کمتر از باربر در معرضِ خطر است؟ یا اصلاً مترجمی خوشنام که در اتاقِ کارش نشسته و کار می‌کند، آیا چشم و کمر و گردن‌اش سالم خواهد ماند؟

ما شهروندانِ عادی تواناییِ تغییراتِ فوری در نظامِ امور را نداریم. الآن کسی هست که، با لحاظ‌کردنِ همه‌ی شرایط، آماده است کاری برای من بکند و پولی بگیرد. چیزی که در اینجا به‌نظرِ من مهم‌ترین است رضایتِ در-مجموعِ طرفین است.

 

۳. موضوعِ دیگر این است که ملاحظاتِ مربوط به بیمه و بازنشستگی و نظایرشان منحصر به این شغل‌ها نیست. وضعِ بیمه‌ی رانندگانِ تاکسی‌های اینترنتی چگونه است؟ مسافرکش‌های شخصی چطور؟ بقیه‌ی کارگرانِ روزمزد چطور؟

خیلی از ما ملاحظاتی داریم در موردِ استفاده از محصولاتِ شرکت‌های عظیم—نگران هستیم که این گوشیِ شیک یا پیراهنِ مطلوب، نتیجه‌ی کارِ نوجوانی در شرقِ آسیا باشد که با شرایطی نامنصفانه کار می‌کند. این ملاحظات چقدر باعث می‌شود این محصولات را نخریم؟ می‌ترسم که پرهیزمان از استفاده از خدماتی از جنسِ باربری و تمیزکردنِ خانه تا حدِ زیادی ناشی از این باشد که مستقیماً با کارگر طرف هستیم؛ اما به‌نظرم، تا جایی که به اخلاق مربوط می‌شود، اصلاً مهم نیست که شخص را می‌بینیم یا نمی‌بینیم. و از قضا به‌نظرم فایده‌ای دارد که با کارگر مواجه باشیم: این باعث می‌شود بتوانیم مهربان باشیم و منصفانه برخورد کنیم، کاری که در موردِ گوشیِ تلفن و پارچه‌ی مرغوب نمی‌توانیم بکنیم.

 

۴. امرِ مربوطِ دیگر این است که برخی از ما می‌ترسیم که در استفاده از چنین خدماتی موضع‌مان از-بالا-به-پایین باشد. ترسی بجا است و باید مراقبت کنیم. در ذاتِ خودِ امر من تفاوتی بینِ مراجعه به متخصصِ چشم و کارگرِ منزل نمی‌بینم.

 

۵. و اگر بپذیریم که لازمه‌ی امرِ واجبِ اخلاقی این است که در موردِ موضوع‌اش توانایی داشته باشیم، سؤالِ مربوط این خواهد بود: آیا می‌توانیم کامپیوتر و گوشی نداشته باشیم؟ در سطحی بومی‌تر: نگرانِ کارگرِ مزرعه و قصابی و نانوایی هم هستیم؟ آیا می‌توانیم از خریدِ محصولات‌شان پرهیز کنیم؟ در سطحی روزمره‌تر: زن و مردی سالمند که با هم زندگی می‌کنند، آیا اصولاً می‌توانند از خدماتِ موضوعِ توئیتِ اصلی استفاده نکنند؟

 

اینها تأملاتِ اولیه‌ی من است و یک‌نفس نوشتم. کاش دیگرانی هم بنویسند و مفصّل بنویسند—گمان نمی‌کنم این مسائلْ راه‌حلِ یک‌خطی داشته باشند، و وقتی بنویسیم ابعاد و پارامترهایشان برایمان روشن‌تر می‌شود و شاید بتوانیم عاقلانه‌تر تصمیم بگیریم. و دغدغه‌ی من در اینجا اساساً دغدغه‌ی اخلاق است، نه احساسات.

Read the whole story
Ayda
15 hours ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

با اینکه مشخصه ولی نامشخصه

1 Share
من واقعا زندگی بی‌هدفی دارم. بی‌هدف و آواره. قبلا فکر می‌کردم دارم پرسه می‌زنم الان اسمش شده این. لابد پرسه‌زنی و آوارگی در امتداد همدیگه‌اند. خودم را به آدم‌های جدید نمی‌دانم چجوری معرفی کنم. حتی دقیقا نمی‌دانم خودم را اهل کجا معرفی کنم. اصلیت لر، کودکی در دزفول، بعد چند سالی تهران، بعد نوجوانی در اهواز، بعد دوباره تهران، چند سالی شرق، چند سالی غرب و چند سالی مرکز تهران. مثلا اگر خودم را در خواستگاری تصور کرده باشم همیشه تصوری وحشتناک بوده. قبل‌تر شاید همه چیز واضح‌تر بود ولی الان رو به واگرایی گذاشته. انگار اجزای من دارند از جاذبه‌ی من دور می‌شوند. نه درباره جنسیت نه گرایش جنسی نه تعلقم به هر چیزی که قبلا بوده درباره هیچ چیز دیگر مطمئن نیستم. یکی دو سال پیش تیندر نصب کرده بودم بلکه از تنهایی خارج بشم. عزای واقعی آنجا بود چون نمی‌دانستم به آدم‌های جدید درباره خودم چی بگم. پروژه‌ی تیندر شکست کاملی بود. رزومه‌ی کاری‌ام مثل کتاب هزار‌پیشه‌ی بوکفسکی است. بارها فکر کرده‌ام که اگر من قاتل باشم و کارآگاهی دنبال من باشد گیج و سردرگم می‌شود. چون هیچ‌چیزم با چیز دیگرم جور درنمی‌آید. سرنخ‌ها زیاد و ته‌نخ‌ها کم. شاید قدیمی‌ترین چیزهایی که با من بوده‌اند فوتبال و سینما بوده. اگر شغل تماشاچی را به رسمیت می‌شناختند ترجیح می‌دادم همیشه همین بمانم. ولی مجبورم به جبر جامعه کار هم بکنم. شاید اگر کتابی درباره زندگی من باشد اسمش باشد: «در عین حال». چون هر چیزی که درباره خودم بگویم باید بگویم «در عین حال» و خلافش را هم بگویم. بی‌مذهب و در عین حال معتقد. سرد و در عین حال عاشق. 
چند ماه پیش دایی اصغرم آمده بود خانه ما. من از همه بخصوص این یکی دایی همیشه فرار کرده‌ام چون هیچوقت سرش را از کون ما بیرون نمی‌آورد. همیشه در حال نصیحت است. به نصیحت کردن معتاد است. مادرم بارها بهش گفته که به بچه‎‌های من کاری نداشته باش ولی بی‌فایده است. آمد و نشست و کمی گذشت انگار نتوانسته جمله را در ذهنش زندانی کند گفت «بهتر نیست شغلت رو عوض کنی؟» گفتم «من؟» گفت «البته ببخشیدا ولی می‌بینم که به این سن رسیدی و هیچی نداری گفتم شاید بهتره شغلت رو عوض کنی» بی‌اختیار پرسیدم «مگه شغل من چیه؟». دایی‌م نمی‌دانست دارم شوخی می‌کنم یا جدی میگم. گفت «نمی‌دونم هر کاری می‌کنی من که خبر ندارم. آدم اگه این خربزه رو می‌خوره اسهال می‌گیره خب یه میوه دیگه می‌خوره». گفتم «من اسهال ندارم». خندید و ادامه نداد. ولی درستش این بود که من هر چی می‌خورم اسهال می‌گیرم چون حالِ گوارش ندارم!
Read the whole story
Ayda
14 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

لهجه‌اتنه شمالی ستنه جنوبیاماحرف که می‌زنیباد از شمال می‌وزدو پرندگان از جنوب با...

1 Share

لهجه‌ات
نه شمالی ست
نه جنوبی
اما
حرف که می‌زنی
باد از شمال می‌وزد
و پرندگان از جنوب باز‌می‌گردند 


مژگان عباسلو

Read the whole story
Ayda
20 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

تیمچه

1 Share

جنب خیابان دارایی تبریز ورودی ساده‌ای به تیمچه‌ی امیر باز می‌شود. سقف تیمچه‌ ساده است، ردیف آجرها دور می‌زنند تا به هواگیر مرکز برسند. تیمچه به حیاط سرسبزی باز می‌شود که دور تا دورش حجره‌ است و حوضی در میانش و گربه‌هایی هم ولو و منتظر بازاری‌های همیشه گربه‌دوست که ناهاری قسمت کنند. تیمچه جزیی از بازار فرش‌فروش‌ها بود. تا میانه‌ی تیمچه تخته‌های فرش روی هم انداخته شده بودند. مثل همه‌ی سراها و تیمچه‌های فرش‌فروشی همیشه آرام بود و بوی زحمت بافتن می‌داد. آنقدر تیمچه را دوست داشتم که سر راه مدرسه راهم را دور می‌کردم ازش رد شوم. به خودم قول داده بودم هفتاد سالگی، هر جای دنیا باشم برمی‌گردم و در تیمچه‌ی امیر حجره‌ای می‌گیرم و فرش می‌فروشم و روزگار می‌گذرانم.
ساعات کار جدید بانو کمی متفاوت است و چند روزی در هفته عصر در خانه تنها هستم. بعضی عصرها در این شهر تازه می‌روم پیاده‌روی، همین حوالی خانه. دیروز با کمک نقشه و استطرلاب حوالی خانه جنگلی و راه باریکه‌ای پیدا کردم و رفتم که چه پیش‌آید. این شهر را به جنگل‌های ناگهانش دوست دارم که ناغافل وسط هر محله‌ای پیدایشان می‌شود. راه سرپایینی بود و درخت‌ها بلند. هر چه رفتم راه عریض‌تر شد تا رسید به فضای بازی، یک چیزی میدان‌مانند. دور تا دروش را درخت گرفته بود و قوس می‌گرفتند و وسط آسمان به هم می‌رسیدند، آن بالا مرکز‌شان انگار هواگیری داشت که آسمان را می‌شد دید زد. عجیب یاد تیمچه‌ی امیر افتادم. انگار همان فضا، همان سکوت، همان آرامش. نه کسی آمد و نه سنجابی بته‌ای جنباند. من بودم و من، نشستم و نشستم تا هوا رو به تاریکی رفت.
تیمچه‌ی امیر البته این سال‌ها تغییر هویت داده است. در جز و مد مرسوم بازار، راسته‌ی طلافروش‌ها آنقدری پیش رفت تا تیمچه را فتح کرد. الان دیگر از آرام تخته‌فرش‌ها خبری نیست و زرق و برق النگو‌ها و نئون‌های طلافروش‌ها چشم می‌زند. هفتاد سالگی هم دیگر آنقدر دور به نظر نمی‌آید.

Read the whole story
Ayda
42 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

یه میخ موی چوبی اسب دریایی سفارش دادم با یه عالمه جوراب پشمی بلند که یکیش سر زان...

1 Share

یه میخ موی چوبی اسب دریایی سفارش دادم با یه عالمه جوراب پشمی بلند که یکیش سر زانوهاش یه روباه نارنجی داره. نمی‌دونم کاربردشون کی و کجاست ولی باید نقطه آروم و کمی خوشبختی باشه احتمالا.



Read the whole story
Ayda
58 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

پست اول اینجا مال هجده سال پیشه. بیست و یک ساله بودم و الان دم چهل سالگی. هیچ چی...

1 Share

پست اول اینجا مال هجده سال پیشه. بیست و یک ساله بودم و الان دم چهل سالگی. هیچ چیز خاصی در این هجده سال عوض نشده، اصلا یادم نیست چی شده. زندگی به این کوتاهی لااقل حافظه بهتری‌ می‌خواد.

Read the whole story
Ayda
59 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete
Next Page of Stories