2310 stories
·
92 followers

عموجان

1 Share

یک عمویی دارم پیوسته ناراضی. ناراضی نه از آن جنسی که الان به ذهن شما خطور کرد، بل‌که خیلی ناراضی. یک تصویری ازش دارم در نوجوانی‌ام، از این سفره‌های دراز انداخته بودیم خانه‌ی مادربزرگم و شاید ۱۵ نفری بودیم از بچه‌ها و نوه‌ها. سبزی خوردن تازه دو سه جای سفره گذاشته بودند و منتظر پلو جمع شده بودیم. عموی مذکور آمد نشست، مشت کرد وسط سبزی‌ها و یک مشت بزرگ سبزی گذاشت توی دهانش طوری که انگار ماکیانی از آخور یونجه برداشته باشد سبزی‌ها از اطراف دهانش زده بودند بیرون. توی همان شرایط هم چند فحش خواهر و مادر و جاکش و پفیوز پرتاب کرد برای سرتاپای نظام مقدس و مسئولین آن زمان که اصلن یادم نیست که بودند و چه بودند. من این پلان را هرگز از یاد نبردم.

این عمو به همین کیفیت ناراضی ماند. نه فقط از نظام و دولت (که خودش کارمندش بود) و کارکردهایش، که از هر اتفاق دیگری در زندگی‌اش. زن و بچه هم کم کم از اطرافش پراکنده شدند و تبدیل شد به انسانی تنها با پارانویا و یحتمل چندین بیماری اعصاب و روان. مادربزرگم گاهی می‌گفت فلانی این‌طور شد چون بچه که بود زیاد کله‌معلق می‌زد و روی سرش می‌ایستاد. بنده‌ی خدا دوست داشت هر طور شده دلیلی برای این وضعیت کشف کند وگرنه که الان باید تمام رفقای یوگا کار من مغزشان را از کف داده باشند. 

فرناز گفت که سر این انتخابات مطمئن شده که به کل از ایران بریده چون هیچ حسی به اتفاقاتی که افتاد و آنچه که شد ندارد. برایش نوشتم این یکی را معیار نکن چون به نظرم من و خیلی‌های دیگر هم داریم کم کم نسبت به وضع کشور بی‌حس می‌شویم. لااقل امروز ِ وطن یک خاصیتی دارد که مکانیزم دفاعی آدم هورمون بی‌حسی ترشح می‌کند. امشب داشتم فکر می‌کردم که اگر معیار، عمر رفیق جنتی باشد که این جمهوری را پایانی به این زودی‌ها متصور نیست. ما هم که پریدیم توی میان‌سالی و تا چشم به هم بزنی آغاز فصل بعدیست. بین دو پایان بندی که یکی‌ش بخواهد پایان عموی مظلوم باشد، من هر پایان دیگری را ترجیح می‌دهم. فلذا برای اولین بار در تاریخ سیاسی این مملکت از زمانی که چیزی از ساختار قدرت فهمیده‌ام، احساس کردم آمادگی دارم اندکی شل کنم، که همانا شل کنندگان درد کم‌تری احساس می‌کنند. 

حالا شاید زد و دوباره تنگ شدیم و پای صندوق یا در میدان تحریر هم‌دیگر یا آن دیگری را جر و واجر کردیم، اما الان دوست دارم راه بدهم هرچه می‌خواهد بیاید و برود، باشد که شاید جی‌اسپات ما میان‌سال‌گان جمهوری عزیز اسلامی هم این وسط پیدا شد. 


Read the whole story
Ayda
2 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

زندگی و دیگر هیچ

1 Comment

«من اکثراً تنها بودن را سلامتی‌بخش می‌دانم. معاشرت، حتا با بهترین‌ها، به‌زودی خسته‌کننده و هدردهنده‌ی وقت می‌شود. من عاشق تنها بودنم. من هرگز هم‌نشینی معاشرت‌پذیرتر از تنهایی نیافته‌ام. معاشرت‌ها معمولاً بیش از اندازه مبتذلند.»
سال‌ها بعدِ آ‌ن‌که هنری دیوید ثورو در رساله‌ی والدن مردمان زمانه‌اش را دعوت به تنهایی و گذران زندگی در طبیعت کرد و نوشت که به‌ باورِ او «ارزش آدمی در پوست او نیست تا لازم باشد او را لمس کنیم.» آلیچه رورواکر، فیلم‌ساز ایتالیایی، در نخستین سطرهای گفتار متن فیلم تازه‌اش چهار راه، می‌گوید ویروس اجازه نمی‌دهد آدم‌ها به‌هم نزدیک شوند و ویروس همین کووید ـ ۱۹ یا ویروس کرونای کوفتی‌ست که راه‌ورسمِ زندگی را تغییر داده و یکی از این رسم‌ها نزدیکی آدم‌ها به یک‌دیگر است که حالا چیزهای دیگری جایش را گرفته: دور ماندن، دور نشستن و با فاصله دیدن و ای‌بسا به تنهایی عادت کردن.
اما پذیرفتنِ رسم تازه اصلاً آسان نیست و برای یکی مثل فیلم‌ساز که همیشه گروهی را گرد هم آورده و روزها و ماه‌هایی را صرف فیلم ساختن کرده، یک‌جا نشستن و فیلمی نساختن سخت‌تر از هر چیز دیگر است. این است که دست‌به‌کار می‌شود و از خانه‌ی خودش شروع می‌کند؛ از آن‌ سقف و سرپناهی که معلوم نیست تا کِی باید به آن عادت کند؛ با دوربین ۱۶ میلی‌متری‌ای که حتا نمی‌داند درست کار می‌کند یا نه و با فیلم‌هایی که تاریخ انقضای‌شان ظاهراً سپری شده؛ مثل راه‌ورسم معمولِ زندگی در زمانه‌ی کرونا.
راه‌ورسمِ همیشگی گاهی این است که آدم گوشه‌ای می‌نشیند و داستانی را که در ذهن ساخته روی کاغذ می‌آورد و به جست‌وجوی راهی برمی‌آید برای این‌که داستانش به سینما نزدیک‌تر شود؛ درست همان‌طور که داستان بهترین فیلم‌ها انگار از اول برای بدل شدن به سینما روی کاغذ آمده. اما در غیاب راه‌ورسم همیشگی چه باید کرد؟ دوربین‌به‌دست گرفتن و تصویر خود را در آینه ثبت کردن حتماً نهایت کاری نیست که از فیلم‌ساز برمی‌آید. حالا که نمی‌شود آن داستان‌های دیگر، آن داستان‌های روی کاغذ را به فیلم بدل کرد، می‌شود سراغ همسایه‌ها رفت و در این شهربندان، در این تعطیلی موقت، سراغی از آن‌ها گرفت. این‌جاست که دوربین بدل می‌شود به چشمِ جادوییِ فیلم‌ساز و راه را برایش باز می‌کند که دوروبرش را ببیند؛ دروهمسایه‌ای را که همیشه همان‌جا بوده‌اند، اما فرصتی برای دیدن‌شان پیدا نمی‌شده. همسایه‌ها، آن‌ها که خانه‌شان همین نزدیکی‌هاست، چه‌طور زندگی می‌کنند؟ زندگیِ آن‌ها در این شهربندان، در این تعطیلی موقت، چه تغییری کرده؟


برای رسیدن به خانه‌ی دیگران، برای سرک کشیدن به زندگی دیگران، باید به دلِ طبیعت زد و چیزهایی را دید که معمولاً به چشم نمی‌آیند؛ چون همیشه چیزهایی که در دسترسند؛ به‌نظر پیش‌پاافتاده می‌رسند؛ بی‌نهایت معمولی و ای‌بسا تکراری. اما مثال مشهوری در کتاب‌های آشنایی با طبیعت هست که می‌شود این‌جا هم تکرارش کرد؛ این‌که آدم‌ در زندگی هزاربار از کنار درخت‌ها می‌گذرد و اصلاً بعید نیست فقط ده دوازده‌بار درخت‌ها را نگاه کند، اما همین آدم اگر مدادی به دست بگیرد و طرحی از درختی را که می‌بیند روی کاغذ بکشد، راهی برای دیدن درخت پیدا کرده که ممکن است دیگران پیدا نکرده باشند. این یک‌جور شیوه‌ی نگریستن است به چیزی که در معرض دید دیگران هم هست، اما ممکن است به چشم دیگران نیاید؛ چون به چشم‌ آن‌ها درخت‌ها فرقی باهم ندارند و مشتی شاخ و برگند؛ یکی کوتاه‌تر و آن‌یکی بلندتر.
راهی که آلیچه رورواکر برای رسیدن به خانه‌ی دیگران انتخاب می‌کند عبور از طبیعت است؛ سر زدن به راه‌های اصلی و آدم‌هایی که جایی در این راه‌ها زندگی می‌کنند و از هر کدامِ این آدم‌ها چیزی یاد می‌گیرد؛ انتزا که با سگش تیگر زندگی می‌کند به او یاد می‌دهد که از سرسختی در زندگی نباید غافل شد و تنهایی اصلاً چیز بدی نیست و آدم نباید از تنهایی بترسد و از کلودیو، همسایه‌ی دیگری که هر روز از جایی برای خودش گل می‌چیند، یاد می‌گیرد که شعر را می‌شود از دلِ زندگی بیرون کشید؛ همان‌طور که مجسمه‌سازی ماهر سنگ را می‌تراشد و مجسمه‌ای را از دل سنگ بیرون می‌آورد. از خانواده‌ی امانوئل و الساندرا یاد می‌گیرد که همیشه کاری برای انجام دادن هست و این‌طور نیست که آدم گوشه‌ای بنشیند و دست روی دست بگذارد و فکر کند در زمانه‌ی کرونا هیچ نمی‌شود کرد و اگر آن‌طور که خودش می‌گوید خیال‌پردازی را هم از این خانواده آموخته باشد معلوم است چرا دست‌آخر داستان آن درخت را روایت می‌کند که به‌واسطه‌ی همسایگانش عمری طولانی پیدا کرد و سعادت ابدی قرین زندگی‌اش بود.
آلیچه رورواکر رو به هر طرف که می‌‌کند زندگی می‌بیند و دیدن زندگی و تجربه کردن زندگی در زمانه‌ای که مرگ سرخط خبرهای هر روزنامه‌ و تلویزیونی‌ست، درست همان چیزی‌ست که باید باشد؛ چرا که تن دادن به ناامیدی و گوشه‌ای نشستن و کاری نکردن در چنین زمانه‌ای دست‌کمی از همان مرگی ندارد که ویروس کرونا نصیب مردمان این زمانه می‌کند. چهار راه چهار شیوه‌ی نگریستن به زندگی‌ست؛ چهار شیوه‌ای که دست‌آخر رورواکر را به این نتیجه می‌رساند که باید زندگی کرد. عباس کیارستمی دوم تیرماه ۱۳۷۶ در سررسید سبزش نوشته بود: «درست است که زندگی بسیار غم‌انگیز و بیهوده است، اما تنها چیزی‌ست که ما داریم.» و این تنها چیز درست همان چیزی‌ست که چهار راهِ آلیچه رورواکر را ساخته: زندگی و دیگر هیچ.

Read the whole story
Ayda
13 days ago
reply

آلیچه رورواکر رو به هر طرف که می‌‌کند زندگی می‌بیند و دیدن زندگی و تجربه کردن زندگی در زمانه‌ای که مرگ سرخط خبرهای هر روزنامه‌ و تلویزیونی‌ست، درست همان چیزی‌ست که باید باشد؛ چرا که تن دادن به ناامیدی و گوشه‌ای نشستن و کاری نکردن در چنین زمانه‌ای دست‌کمی از همان مرگی ندارد که ویروس کرونا نصیب مردمان این زمانه می‌کند. چهار راه چهار شیوه‌ی نگریستن به زندگی‌ست؛ چهار شیوه‌ای که دست‌آخر رورواکر را به این نتیجه می‌رساند که باید زندگی کرد. عباس کیارستمی دوم تیرماه ۱۳۷۶ در سررسید سبزش نوشته بود: «درست است که زندگی بسیار غم‌انگیز و بیهوده است، اما تنها چیزی‌ست که ما داریم.»
Tehran, Iran
Share this story
Delete

کافه‌ی بندر ـــ شعری از ریبئیرو کوتو

1 Share
Jack Vettriano©

کسی نمی‌داند این زنی که کافه‌ی بندر را می‌گرداند
پیر است یا جوان
کسی هنوز عشق‌بازی نکرده با این زن

مردها می‌‌روند این کافه
عرق می‌خورند و
مستِ مست برمی‌گردند
ولی صورتِ زن را نمی‌بینند

عرق‌های خوبی دارد
پُر می‌کند گیلاس‌ها را
ولی قول نمی‌دهد عشق‌بازی کند با کسی

عرق بخورید تا خرخره
آن‌قَدَر بخورید که بتّرکید
قر بدهید آن‌وسط
آواز بخوانید
ولی خیالِ نوازشِ سینه‌هایش را
دور کنید از ذهن‌تان
دستِ کسی به این زن نمی‌رسد

هیچ ملوانی صدای عشق‌بازی‌اش را نشنیده
هیچ ناخدایی قامتش را پشتِ پیشخان ندیده

قایقی آماده‌ی رفتن است در بارانداز‌
تلوتلو می‌خورند ملوان‌ها
مستِ مست‌اند ناخداها
آخرین بندرِ دنیاست این‌جا

[به فارسیِ م. آ]

Read the whole story
Ayda
13 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

آرتو، او که جنون خودکشی‌اش کرد.

1 Share


فیلم داستان دو سال آخر عمر «آنتونن آرتو» است، کسی که نبوغ‌اش او را خودکشی کرد. فیلم بر اساس یادداشت‌های روزانه‌ی دوست اواخر عمر آرتو یعنی «ژاک پروول» ساخته شده است. او آرتو را زمانی ملاقات می‌کند که بعد از نُه سال از تیمارستان ترخیص می‌شود.

 

زمانی که آرتو در تیمارستان بستری بود «ژاک لاکان» به پیشنهاد یکی از دوستانش او را معاینه می‌کند و تشخیص می‌دهد که او «از این حال بیرون نخواهد آمد، تا هشتاد سالگی خواهد زیست، ولی دیگر یک سطر هم نخواهد نوشت.» برخلاف نظر لاکان، آرتو در تیمارستان از کشیدن نقاشی و نوشتن دست نکشید. اما متاسفانه از آن آثار چیزی باقی نمانده است چرا که پرستاران آن‌ها را دور می‌انداختند. حتا یکی از پزشکان تیمارستان در یادداشت‌هایش درباره‌ی آرتو نوشته بود: مدعی است که شاعر است.

 

زندگی خودِ آرتو مصداق عینی نظریه‌ی «تئاتر شقاوت»اش است. آن شقاوت ماوراءطبیعی، بی‌رحمی و رنجی که بر روح و جسم تحمیل می‌شود، و درد زیستن. بستری‌های طولانی‌مدتش از سال‌های نوجوانی تا اواخر عمر در تیمارستان‌های مختلف، که بعد از مرگش فاش شد با سرما، گرسنگی و محیط‌های آلوده شکنجه شده است. جایی در فیلم برای بیان یک‌جمله، بازیگرش را، بارها و بارها با خشونتی افسارگریخته وادار به تکرار می‌کند، تا جمله را به‌درستی بیان کند. انگار هر کلمه نیشتر و زخمی است که جسم و روح را متلاشی می‌کند.

 

Read the whole story
Ayda
13 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

 عزیزم!درها را نبند، دست‌های من خسته‌ست.

1 Share

 عزیزم!

درها را نبند، دست‌های من خسته‌ست.

Read the whole story
Ayda
13 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

 چیز عجیبی نیست که «فردا» برای من و خیلی‌ها یعنی فردا و از ساعت دوازدهِ شب ...

1 Share

 چیز عجیبی نیست که «فردا» برای من و خیلی‌ها یعنی فردا و از ساعت دوازدهِ شب شروع می‌شود تا دوازدهِ شب بعد. اگر «فردا» برای شما پس‌فردا، دو-سه‌روز بعد، یک‌هفته یا حتی سر خرمن است لطفاً از قیدهای زمان مناسبی که همان‌معنی را می‌دهد برای وعده‌هایتان استفاده کنید. حداقل اینطوری نه ما پیش شما وسواسی لقب می‌گیریم، نه شما پیش ما ولنگار.

Read the whole story
Ayda
13 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete
Next Page of Stories