2251 stories
·
91 followers

یه میخ موی چوبی اسب دریایی سفارش دادم با یه عالمه جوراب پشمی بلند که یکیش سر زان...

1 Share

یه میخ موی چوبی اسب دریایی سفارش دادم با یه عالمه جوراب پشمی بلند که یکیش سر زانوهاش یه روباه نارنجی داره. نمی‌دونم کاربردشون کی و کجاست ولی باید نقطه آروم و کمی خوشبختی باشه احتمالا.



Read the whole story
Ayda
5 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

پست اول اینجا مال هجده سال پیشه. بیست و یک ساله بودم و الان دم چهل سالگی. هیچ چی...

1 Share

پست اول اینجا مال هجده سال پیشه. بیست و یک ساله بودم و الان دم چهل سالگی. هیچ چیز خاصی در این هجده سال عوض نشده، اصلا یادم نیست چی شده. زندگی به این کوتاهی لااقل حافظه بهتری‌ می‌خواد.

Read the whole story
Ayda
7 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

مثلِ بوشِ پسر نباشیم

1 Comment

[بی تأمل و بدونِ بازخوانی.]

شخصی در توئیتر چیزی با این مضمون نوشته است که در مواجهه‌ی خیر و شر، کسی که شر را نادیده می‌گیرد بی‌طرف نیست بلکه بی‌شرف است. آن توئیت را—که نمی‌شود ظرافتِ لفظی و کوبندگی‌اش را نادیده گرفت—حدودِ هفت‌هزار بار پسندیده‌اند و بیش از هفتصد بار بازنشر داده‌اند. عدمِ مدارا، و فاشیسم، راحت رشد می‌کند. نوعاً مستظهر به بلاغت و فصاحت هم هست.

گمان می‌کنم که در هر موضوعی، از حقوقِ شهروندانِ عادیْ این باشد که نظرشان را اعلام نکنند، و از حقوق‌شان این است که اصلاً به‌دنبالِ این نروند که صاحب‌نظر بشوند. منظورم از اینکه کسی در موضوعی شهروندِ عادّی است این است که در آن موضوع منصب و سِمتی ندارد و مسؤولیتی متوجه‌اش نیست. (لابد نظریه‌پردازانی هستند که می‌توانند مفهومِ شهروندِ عادی را به‌دقت تعریف کنند یا از هر مشخص‌سازیِ دم‌دستی‌ای ایراد بگیرند؛ من فعلاً دقیق‌تر از این نمی‌توانم بگویم.) دوستِ من که در مغازه‌اش میوه می‌فروشد لازم نیست در موردِ تعویقِ کنکورِ کارشناسیِ ارشد نظری داشته باشد، و اگر هم نظری داشت لازم نیست بگوید؛ وزیرِ علوم باید نظر داشته باشد و باید نظرش را بگوید.

الزامِ دیگران به اعلامِ موضع، به‌نظرم مصداقِ تفتیشِ عقاید است. این الزام می‌تواند با تهدید به زندان و شکنجه و ازدست‌دادنِ شغل و ازدست‌دادنِ امکانِ تحصیل باشد، مثلِ وقتی که از کسی مطالبه می‌کنند که در موردِ اعتقاداتِ دینی و گرایش‌های سیاسی‌اش توضیح بدهد. و می‌تواند از طریقِ فشار در شبکه‌های اجتماعی باشد.

روشن است که گاهی منطقاً نمی‌شود بی‌طرف بود، مثلِ وقتی که دارند وزیری را استیضاح می‌کنند و بسته به روال،‌ رأی‌ندادنِ من یا به نفعِ وزیر است یا به ضررش. اما چه می‌شود گفت در موردِ کسی که دیگری را الزام می‌کند به نظردادن در خیلی از چیزهای دیگر؟ 

فرض کنیم که در موردی معتقدم که می‌دانم حق چیست و باطل کدام است (و معتقدم که جوّ‌گیر و احساساتی نشده‌ام). در چنین حالتی، احتمالاً معتقد هم هستم که من خودم برحق هستم. وقتی که می‌گویم کسی که شر را نادیده می‌گیرد بی‌طرف نیست بلکه شریر است، دارم سه‌گانه‌ی موافق-بی‌طرف-مخالف را تبدیل می‌کنم به دوگانه‌ی موافق-مخالف: یا با من هستید و برحق یا بر من هستید و بی‌شرف، و شقّ‌ِ سومی وجود ندارد. گیرم که من کاملاً بر حق؛ چرا دیگران وظیفه دارند برحق باشند؟ چرا من حق دارم مجبورشان کنم موضع بگیرند؟ و توجه داریم که در این مورد عملاً نه‌فقط فشار می‌آورم که موضع‌گیری کنند، بلکه دارم فشار می‌آورم که موضع‌شان همان موضعِ من باشد (وگرنه، بسته به میزانِ قدرتِ من، خود را در معرضِ این قرار می‌دهند که بکشم‌شان یا بی‌شرف خطاب‌شان کنم یا، ملایم‌تر اگر باشم، دوستی‌ام را با آنان قطع کنم). حرف‌هایمان در فضیلتِ مدارا چه شد؟‌ آیا/چرا دیکتاتورهایی را محکوم می‌کنیم که خود را فرستاده‌ی خدا می‌انگاشته‌اند؟ آیا/چرا به‌نظرمان زشت است که کسی بخواهد دیگران را به‌زور به بهشت ببرَد؟ 

و در کجا اجازه می‌دهیم که دیگران با ما هم‌عقیده نباشند؟ فقط در سیاست و حقوقِ بشر؟ چرا در موردِ صفاتِ خدا چنین نکنیم (اگر که به خدا معتقدیم)؟ چرا در موردِ استقلال-پرسپولیس نه؟ چرا در موردِ فلان بحثِ مجرّدِ فلسفی نه؟ چرا در موردِ اینکه در فلان دعوای شخصیت‌های سریالِ فرندز حق با کیست نه؟

دلیلِ محکمی ندارم. صرفاً دارم سؤال می‌کنم. و به‌نظرم جوابی معقول این نیست که ما در موردِ حقایقْ مدارا نمی‌کنیم و فقط در موردِ سلایق مدارا می‌کنیم. تصور می‌کنم که اصولاً‌ مدارا وقتی است که مدارکننده خودش را برحق می‌داند و دیگری را برخطا، و با این حال تحمیل و تهدید نمی‌کند.

*

بوشِ پسر بعد از حمله‌های یازدهمِ سپتامبر می‌گفت که یا با ما هستید یا با تروریست‌ها.

**

به آن توئیت ارجاعِ مستقیم نمی‌دهم، چرا که حدس می‌زنم نویسنده‌اش نه در مقامِ نظریه‌پردازی که در مقامِ بیانِ فوریِ احساس بوده است، آن هم بیانی بلیغ. شاید توان و حوصله‌اش را اگر داشت، طرحی هم با این مضمون می‌کشید. او را متهم نمی‌کنم که در مقامِ نظر بر ضدِ مدارا است؛ اما گمان می‌کنم که، مثلِ موردهای ملموسی از نژادپرستی و اقلّیت‌ستیزی و سن‌ستیزی، جلوه‌هایی از این رذائل را می‌شود در حرف‌هایی زد که گذرانه و بدونِ توجهِ زیاد گفته می‌شوند.

 

Read the whole story
Ayda
8 days ago
reply
دلیلِ محکمی ندارم. صرفاً دارم سؤال می‌کنم. و به‌نظرم جوابی معقول این نیست که ”ما در موردِ حقایقْ مدارا نمی‌کنیم و فقط در موردِ سلایق مدارا می‌کنیم“. تصور می‌کنم که اصولاً‌ مدارا وقتی است که مدارکننده خودش را برحق می‌داند و دیگری را برخطا، و با این حال تحمیل و تهدید نمی‌کند.
Tehran, Iran
Share this story
Delete

Bruno Barbey

1 Share
Bruno Barbey
Read the whole story
Ayda
14 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

روایات ناسازگار

1 Share
یاد حرفی افتادم (به گمانم از ویرجینیا ولف) که اصل جمله خاطرم نیست اما محتوای آن این است: گاه آدم با رفتن به آن‌سوی خیابان دوستی را از دست می‌دهد. من این جمله را این‌طور فهمیدم که دارد از امکان و احتمال، از نقش حادثه یا از «دست تقدیر» حرف می‌زند. به عنوان مثال :  ا
دیروز که با عجله از پیاده‌روی این سمت خیابان آزادی به آن سمت رفتید که به کتابفروشی مورد نظرتان سری بزنید، با چندثانیه تفاوت زمانی یکی از همکلاسی‌های سابق‌ شما در همین پیاده‌رویی که آن را ترک کردید از روبرو می‌آمد. او امروز صاحب یک شرکت صنعتی ست و این روزها برای مدیریت بخش مهندسی در جستجوی کسی است مثل شما که تخصص لازم را داشته و قابل اعتماد باشد. اگر به سمت دیگر خیابان نمی‌رفتید به هم برمی‌خوردید، احیانا با هم قهوه‌ای می‌نوشیدید، گپی می‌زدید و کل زندگی شما که از جستجوی کار خسته‌ و کلافه شده‌اید متحول می‌شد.  ا
همایون ارشادی در یکی از مصاحبه‌های خود چیزی گفت که اگر نمی‌گفت همگی ما آن را می‌دانستیم: من هر چه دارم از کیارستمی دارم!  ا
ماجرای نقطه عطف زندگی همایون ارشادی چنان که در این ویدئو شنیدیم و تبدیل او به یک چهره جهانی برای ایرانی‌های تشنه‌ی موفقیت واقعه‌ای معجزه‌گون و آرزویی دوردست و خیالی‌ست. گویی مرغ اساطیری ایرانیان هما از فراز سر او گذشته است و روی او سایه انداخته است. این اصلا واقعه‌ای معمولی و هرروزه‌ای نیست. کافی بود پیش از برخورد به کیارستمی سر چهارراهی بجای پیچیدن سمت راست مستقیم می‌رفت. یا پشت چراغ‌قرمزی ده‌ثانیه بیشتر معطل می‌شد.ا

یکی از تعریف‌های شانس این است: «در زمان درست در مکان درست بودن». ا

خود همایون ارشادی به این امر واقف است که در زمان درست در مکان درست بوده است. به این مصاحبه توجه کنید: ا
آقای ارشادی شما در رشته معماری تحصیل کرده اید چطور شد بازیگر شدید؟
شاید بشود اسمش را شانس گذاشت شاید هم یک اتفاق. شاید هم یک توفیق اجباری نمی‌دانم!من به شانس معتقدم وبه نظرم درهر موردی شانس خیلی دخیل است. اینجا هم من خیلی خوش شانس بودم که برحسب تصادف وارد سینما شدم. زمان درست، بخت درست و در واقع یک اتفاق ساده و چیزهایی از این قبیل ... ا
- آقای ارشادی گفتید شانس.از آشنایی تان وشانس برخوردتان با عباس کیارستمی وقرار گرفتن جلو دوربین او بگویید. ا
یکروز پشت چراغ قرمز یکی از خیابان‌های تهران منتظر بودم که دیدم کسی به شیشه پنجره خودروام می‌زند. سرم را برگرداندم و متوجه شدم که او عباس کیارستمی است. شیشه را پائین کشیدم. آن آقا گفت من عباس کیارستمی هستم می‌خواهم یک فیلم بسازم و دوست دارم شما هم در این فیلم باشید.فردای آن روز کیارستمی به دفتر کارم آمد. ما ساعتی را با هم صحبت کردیم تا اینکه کیارستمی ... خواست که من به دفترش وبه دستیارش مراجعه کنم وتست بدهم. رفتم. تست دادم وبعد ازسه هفته با من تماس گرفته شد وگفتند که من را برای بازی در فیلم "طعم گیلاس" انتخاب کرده اند» (مصاحبه با قدس آنلاین). ا
*
موضوع این پست در ذهن من «موفقیت» بود. اما امروز با مراجعه به صفحه ویکیپدیای همایون ارشادی چیزی خواندم که تصور من از واقعیت را مخدوش کرد. نوشته است: ا
«ارشادی در سال ۱۳۷۵ توسط تهمینه میلانی به عباس کیارستمی معرفی و موفق شد در فیلم طعم گیلاس انتخاب شود و به عنوان نقش اولِ فیلم بازی کند». ا
این روایت ناقض روایت «سر چهار راه» است که پیش از این از کیارستمی و ارشادی شنیدیم. ا
آیا می‌توانیم به قول تهمینه میلانی که چندی پیش “اقتباس”های هنریِ به قول آلمانی‌ها «بویناک» او مایه جنجال در جماعت هنری شده بود، اعتماد کنیم؟ شاید نه. اما باید این را هم بگویم که شخصا از نوشته‌ها و یادداشت‌های مختلف در باره همایون ارشادی این تصور برای من پیش آمده است که همایون ارشادی تحصیلکرده‌ی معماری ست و با طعم گیلاس وارد سینما و دنیای بازیگری شده است، و این تصوری خطاست که با واقعیت نمی‌خواند. همایون ارشادی با بازیگری آشنا بوده است و پیش از طعم گیلاس (۱۳۷۶) در دو فیلم یکی به کارگردانی سعید اسدی به نام «عشق گمشده» (۱۳۷۵) و دیگری به نام کاکادو (۱۳۷۳) به کارگردانی تهمینه میلانی بازی کرده است. میلانی اهل سینماست و با کیارستمی رابطه دوستانه دارد، پس دور از ذهن نیست که ارشادی را به او معرفی کرده باشد. ا
تعارض این دو روایت متأسفانه طوری ست که نمی‌توان آن‌ها را با فلسفه‌بافی‌ و تحلیل‌های عرفانی به طریقی و به طور کلی با یکدیگر سازگار کرد. ... ا
Read the whole story
Ayda
30 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

شب آرامی بود.

1 Share
عجیب آن که توی آن اتاق همهء بوها با هم قاطی نشده بود که نشود تشخیص داد. به وضوح بوی سیر، سیگار و بوی یک مادهء شیمیایی می آمد. یک جور چسب. که مانده توی اتاقِ گرم در بسته و حالا باد داشت بوها را با خودش جا به جا می کرد. 
اتاق نور خوبی داشت. پنجره های بزرگی که به یک تراس باز می شد. تراسی که پشت میله های پنجره زندانی شده بود. یا برعکس. حالا اما شب بود و باد خنکی از پنجره های باز می پیچید توی اتاق. بادی که برای این وقت سال ِ تهران زیادی دست و دلبازانه بود. 
مسواک زد. همیشه توی لیوان یک خمیر دندان خالی بود. که کسی دورش نمی انداخت. هر چند خمیر دندان پونه را سه هزار و هفتصد تومان می خریدند اما هیچ کس نمی خواست آن کسی باشد که قوطی خالی را می اندازد دور. توی این دنیا هیچ چیز به اندازهء قوطی های خمیر دندان اشتباه طراحی نشده. همیشه وقتی دورش می اندازی فکر می کنی می شد یک کم دیگر چلاندش و یک بار دیگر مسواک زد. 
بیست دقیقه بعدش، با طعم خمیر دندان نعنایی پونه در دهان، نشسته بود پشت میز و طراحی می کرد. خطوط منظم مدادش کاغذ زرد را آرام می پوشاند. آرام و با حوصله. این چیزی بود که بود. آرام و با حوصله. گاهی سرش را می چرخاند سمت چپ. و پاهای دوست پسرش را می دید و کمی از دست هاش را. باقی بدنش پشت میز بود. کمی گردن می کشید تا ببیند دوست پسرش توی آن لحظهء شب دقیقا چه شکلی ست. بی نتیجه. 
داد زد فهمیدی دیشب بارون اومد. پسر گفت که فهمیده. که بیدار بوده. داد زد نگفتم همیشه توی تیر یه بار بارون میاد. گفته بود. سه شب پیش گفته بود. پسر گفت اتفاقا یادش افتاده. داد نزد. آرام گفت. حواسش جای دیگری بود. نفهمید کجا. 
از آن دسته آدم هایی بود که دوست داشت بگوید نگفتم؟ هر چند خودش از گفتنش بیزار بود. اما همیشه دیر یادش می آمد. همین که نگفتم از دهانش می آمد بیرون با خودش فکر می کرده اَه لعنتی!
Read the whole story
Ayda
30 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete
Next Page of Stories