2315 stories
·
92 followers

دیروز صبح بیدار شدم پیام دادم به س که بیداری بیام بالا احتیاج به مشورت دارم راجع...

1 Comment

دیروز صبح بیدار شدم پیام دادم به س که بیداری بیام بالا احتیاج به مشورت دارم راجع به چندتا پیشنهاد کاری. رفتم بالا و داشتیم صبحانه می‌خوردیم که س گفت می‌خوام برگردم ایران! مصاحبه روز قبلش هم خوب پیش نرفته بود و بعد از دو سه ماه رشته و جای خوبی پیدا نکرده بود. گفت من خیلی دلیلی برای موندن ندارم، اون‌جا پدر و مادرم هستن، کسی که دوسش دارم هست و گربه‌هام و موقعیت ‌‌‌کاری خوب. و نمی‌دونم چرا زدم زیر گریه. احساس کردم چرا من هیچ‌کس رو ندارم. چرا هیچ‌جا دلیلی برای موندن ندارم. چرا حتی وقتی از همه چیز حاضر بودم بگذرم هم خواسته نشدم. قلبم به درد اومده بود. برگشتم پایین و باز گریه کردم تا خوابم برد. یادم نمیاد آخرین باری که با مادرم از زندگیم حرفی زدم کی بود، آخرین باری که نگران بودم ولی دلم به پدرم گرم بود کجا بود. آخرین باری که تنها نبودم و زندگی مثل حمل کردن کره زمین توی کوله پشتی وسط کویر لوت برای رسیدن به قله دماوند نبود…



Read the whole story
Ayda
34 days ago
reply
آخرین باری که تنها نبودم و زندگی مثل حمل کردن کره زمین توی کوله پشتی وسط کویر لوت برای رسیدن به قله دماوند نبود…
Tehran, Iran
Share this story
Delete

فردا یه روز جدیدهههههههه

1 Share

گفته بودم یه سال نمیخوام با پسر جماعت باشم؟ اون کنسله آقا :)))))

باور نکردنیه :)))))) چرا اینجورم؟:)))))))))

بعد اینکه، هر روز یک فروپاشی خاک برسری داشتم، بعد به یه حالت عرفان گونه در یک جمله رسیدم. بعد یه دفعه خیلی خوشحال شدم‌.

Read the whole story
Ayda
34 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

۰۴/۰۴/۱۴۰۰ عدد

1 Share

اینترنتم رو روشن کردم و اول اومدم اینجا که وبلاگ بخونم و دیگه واقعا اینجا داره برام جالب و واقعی تر میشه.

این روزها خیلی خسته هستم. همه اش خوابم میاد. هیچ کدوم از خوابهام به اندازه کافی نیستن. وقتی بعد از هر از چند روزی (۲هفته یا شاید حتی بیشتر) برای کاری میرم بیرون و میبینم که کلی آدم تو خیابون هست و مردم واقعا دارن میرن سر کار و وجود دارن و همه اینها، خیلی متعجب میشم. یعنی هر دفعه واقعا با تعجب، نگاه آدمها میکنم. خیلی دوران عجیب و سختی رو گذروندم. دوست پسرم رسما پوست کله من رو کند. و عجیب اینکه من اصلا حالم بد نیست. ۳ هفته اول داشتم کلی گریه میکردم و زاری و فکر میکردم دیگه می میرم ولی الان هیچی و هیچی و هیچی.

این جالبه واقعا. چون رابطه ما هم طولانی بود و هم جدی بود و هم خیلی متفاوت بود برامون. یعنی تموم شدنش اصلا تموم شدن یه رابطه معمولی نبود. ولی نه تنها زنده موندم بلکه حالم ۱۰۰۰ درجه از چند ماه پیش بهتره. نه اینکه صرفا بهتر از قبل باشه. واقعا حالم خوبه. بعد یه چیزی تو اخلاقیاتم تغییر کرده. مدیون اون روزای سختم.  بعد اون چیز اخلاقیم میشد، خیلی فداکاریهای چپ و راست. که درست نبود. ولی دیگه ندارمش. اصلا ندارمش.

Read the whole story
Ayda
34 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

 پرندگانی هستند که آشيانه‌ی خود را ترک می‌کنند به جای ديگر می‌روند و خواب آ...

1 Share

 پرندگانی هستند که آشيانه‌ی خود را ترک می‌کنند به جای ديگر می‌روند و خواب آشيانه‌ی خود را می‌بينند.

بهارها به خواب زمستان می‌روند وخواب می‌بينند که در بهارند.
پرندگانی هستند که روز وشب تنهامان می‌گذارند و خواب می‌بينند که روز و شب با ما هستند.
تواين پرندگان را ديده‌يی وخواب می‌بينی که با تو هستند

ضیا موحد -- مشتی نور سرد
Read the whole story
Ayda
34 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

میان‌بُر‌هایی برای گُم شدن

1 Share

دوراس نوشته بود «آدم تنهایی را پیدا نمی‌کند؛ می‌سازدش.» و این‌طور که پیداست، ساختنِ تنهایی را باید یک‌جور انتخاب در نظر گرفت؛ لحظه‌ای که آدم یا خیال می‌‌کند به آن خودآگاهیِ کامل رسیده، یا به این نتیجه می‌رسد که برای سر درآوردن از زمانی که به سرعت برق‌وباد می‌‌گذرد، چاره‌ای جز این‌ ندارد که دور خودش را خط بکشد و در چارچوبِ این خط برای آینده‌اش تصمیم بگیرد. گاهی این‌طور است که آدم دوروبرش را هم خوب از نظر گذرانده و آن گروه و حلقه‌ای را که کامل‌تر به‌ نظر می‌رسند پیدا نکرده و در چنین موقعیتی قاعدتاً به این نتیجه رسیده که شاید بهتر است به توصیه‌ی جان میلتن در بهشتِ گم‌شده عمل کند که نوشته بود «انزوا گاه بهترین همدمِ آدمی‌ست.» و این هم هست که انزوا را هر آدمی تاب نمی‌آورد؛ حتا آن‌که تنهاییِ خود را باور دارد. اما حتماً آدم‌هایی هستند که درست نمی‌دانند چرا تنها مانده‌اند و درست نمی‌‌دانند که از این تنهایی می‌شود دل کَند یا نه. یک راهِ سر درآوردن از این تنهایی شاید این است که آدم تک‌وتنها شروع کند به پرسه زدن و شروع کند به این‌جا و آن‌‌جا سرک کشیدن و شروع کند به سنجیدن حال‌وروز خودش در مواجهه با دیگران و شروع کند به سر درآوردن از این‌که شهرِ خودش را چه‌قدر می‌شناسد.
اِوای عَذرای اوت همان اولِ فیلم به خانه‌ای نقل مکان می‌کند که دو هفته، یا کمی بیش‌تر، قرار است خانه‌اش باشد؛ چون هوای دو هفته‌ی اولِ ماهِ اوت در مادرید آن‌قدر داغ است که آدم‌ها را وامی‌دارد چمدان کوچکی بردارند و از شهر بیرون بزنند و بروند به شهرها و روستاهایی که دست‌کم هوا به اندازه‌ی مادرید جهنمی نیست. این دو هفته را اِوا می‌خواهد آن‌طور که دوست دارد بگذراند؛ در شهر بگردد؛ به موزه‌ها سر بزند؛ کنسرت‌های خیابانی را تماشا کند؛ در نوشگاه‌های شهر به تماشای دست‌افشانی و جامه‌درانی بنشیند و شهری را که سی‌وسه سال در آن زندگی کرده از نو بشناسد.
معلوم است در شهری مثل مادرید ممکن است چشمش به دوست‌وآشناهای سابق هم بیفتد؛ همیشه ممکن است کسی سرِ راهش سبز شود که مدت‌هاست سعی کرده از او دور باشد و حتماً دلیلی هم برای این کارش دارد. اما در این مادریدِ نسبتاً خلوتی که تعداد توریست‌هایش فعلاً بیش‌تر از ساکنانش است هر چیزی ممکن است؛ به‌خصوص دیدن آن دوست‌وآشناها. اما چاره‌ای نیست.
اِوا پرسه‌زنِ حرفه‌ای نیست؛ اتفاقاً آماتور است و در این دو هفته‌ی شگفت‌انگیز می‌خواهد شهر را و آدم‌های شهر را از نو بشناسد. شاید اگر اِوا سری به نوشته‌های بودلر زده بود می‌دانست که جمعیت برای پرسه‌زنِ حرفه‌ای مثل آسمانی‌ست که پرندگان در آن پرواز می‌‌کنند؛ مثل آبی که ماهیان در آن شنا می‌‌کنند. و شهر معمولاً اگر نبض آدمی را که دارد روی زمینش راه می‌رود بگیرد و حال‌وروزش را تشخیص دهد به گردشی دعوتش می‌کند که نتیجه‌اش یکی شدن با جمعیت است. آدم اگر این دعوت را بپذیرد و با شهر یکی شود،‌ جایی در میانه‌ی جمع می‌ایستد و دیگر آن آدم سابق نیست؛ آدم تازه‌ای‌ست که زندگی را جور دیگری می‌بیند و آدم‌ها را مثل قبل نمی‌بیند و شهر را به چشم تازه‌ای می‌بیند که قبلاً فکرش را هم نمی‌کرده. اِوا هم سعی‌اش را می‌کند که با جمعیت یکی شود؛ سعی‌اش را می‌کند که از خانه دور باشد و همه‌‌جای شهر را خانه‌ی خود بداند و سعی می‌کند جهان را ببیند و در مرکزِ جهان باشد و در عین حال از چشمِ جهان دور بماند.
این آخری انگار با روحیه‌ی اِوا سازگارتر است: دیدن و از معرض دیدِ دیگران پنهان بودن؛ جز آن‌ها که خودش می‌خواهد ببینندش. چنین موقعیتی هم البته موقعیت به‌خصوصی‌ست؛ چون آدم برای این‌که از دیدِ دیگران پنهان باشد، باید خلوت خودش را تدارک ببیند و باید گوشه‌ای مخصوص خودش داشته باشد و باید آموخته باشد که با نشستن در این گوشه‌ی مخصوص و در این خلوت می‌شود راهی برای رسیدن به خود پیدا کرد؛ چون واقعاً هیچ‌کس نمی‌تواند به اِوا بگوید چه مرگش است و چرا حال‌وروزش این‌طور به نظر می‌رسد.
در این خلوت و تنهایی چیزهایی هست که بیرونِ خانه پیدا نمی‌شوند؛ لم دادن روی مبل و تماشای نور آفتاب حتا در آن روزهای گرم ظاهراً لذتی‌ست که دیگران بهره‌ای از آن نبُرده‌اند؛ همین‌طور رسیدگی به گل‌ها؛ یا خاطرات روزانه‌ی رالف والدو امرسون را ورق زدن و خواندن سطرهایی که صاحب کتاب زیرشان خط کشیده است.
این شیوه‌ی زندگی که اِوا برای این دو هفته برگزیده، کیفیتی دارد که دست‌آخر او را به نتیجه می‌رساند: جایی هست که می‌ایستی و گذشته را به یاد می‌آوری و آن‌چه را گذشته پشت سر می‌گذاری و با خیالی آسوده قدمی رو به جلو برمی‌داری؛ یک‌ جا خودت برای خودت تصمیم می‌گیری و حرف خودت را گوش می‌کنی و آینده را بی‌اعتنا به حرف دیگران می‌سازی؛ آینده‌ای که خوب می‌دانی فقط به خودت تعلق دارد و هر کسی که دوست داری در این آینده شریک باشد.

Read the whole story
Ayda
39 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

عموجان

1 Share

یک عمویی دارم پیوسته ناراضی. ناراضی نه از آن جنسی که الان به ذهن شما خطور کرد، بل‌که خیلی ناراضی. یک تصویری ازش دارم در نوجوانی‌ام، از این سفره‌های دراز انداخته بودیم خانه‌ی مادربزرگم و شاید ۱۵ نفری بودیم از بچه‌ها و نوه‌ها. سبزی خوردن تازه دو سه جای سفره گذاشته بودند و منتظر پلو جمع شده بودیم. عموی مذکور آمد نشست، مشت کرد وسط سبزی‌ها و یک مشت بزرگ سبزی گذاشت توی دهانش طوری که انگار ماکیانی از آخور یونجه برداشته باشد سبزی‌ها از اطراف دهانش زده بودند بیرون. توی همان شرایط هم چند فحش خواهر و مادر و جاکش و پفیوز پرتاب کرد برای سرتاپای نظام مقدس و مسئولین آن زمان که اصلن یادم نیست که بودند و چه بودند. من این پلان را هرگز از یاد نبردم.

این عمو به همین کیفیت ناراضی ماند. نه فقط از نظام و دولت (که خودش کارمندش بود) و کارکردهایش، که از هر اتفاق دیگری در زندگی‌اش. زن و بچه هم کم کم از اطرافش پراکنده شدند و تبدیل شد به انسانی تنها با پارانویا و یحتمل چندین بیماری اعصاب و روان. مادربزرگم گاهی می‌گفت فلانی این‌طور شد چون بچه که بود زیاد کله‌معلق می‌زد و روی سرش می‌ایستاد. بنده‌ی خدا دوست داشت هر طور شده دلیلی برای این وضعیت کشف کند وگرنه که الان باید تمام رفقای یوگا کار من مغزشان را از کف داده باشند. 

فرناز گفت که سر این انتخابات مطمئن شده که به کل از ایران بریده چون هیچ حسی به اتفاقاتی که افتاد و آنچه که شد ندارد. برایش نوشتم این یکی را معیار نکن چون به نظرم من و خیلی‌های دیگر هم داریم کم کم نسبت به وضع کشور بی‌حس می‌شویم. لااقل امروز ِ وطن یک خاصیتی دارد که مکانیزم دفاعی آدم هورمون بی‌حسی ترشح می‌کند. امشب داشتم فکر می‌کردم که اگر معیار، عمر رفیق جنتی باشد که این جمهوری را پایانی به این زودی‌ها متصور نیست. ما هم که پریدیم توی میان‌سالی و تا چشم به هم بزنی آغاز فصل بعدیست. بین دو پایان بندی که یکی‌ش بخواهد پایان عموی مظلوم باشد، من هر پایان دیگری را ترجیح می‌دهم. فلذا برای اولین بار در تاریخ سیاسی این مملکت از زمانی که چیزی از ساختار قدرت فهمیده‌ام، احساس کردم آمادگی دارم اندکی شل کنم، که همانا شل کنندگان درد کم‌تری احساس می‌کنند. 

حالا شاید زد و دوباره تنگ شدیم و پای صندوق یا در میدان تحریر هم‌دیگر یا آن دیگری را جر و واجر کردیم، اما الان دوست دارم راه بدهم هرچه می‌خواهد بیاید و برود، باشد که شاید جی‌اسپات ما میان‌سال‌گان جمهوری عزیز اسلامی هم این وسط پیدا شد. 


Read the whole story
Ayda
42 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete
Next Page of Stories