2247 stories
·
91 followers

روایات ناسازگار

1 Share
یاد حرفی افتادم (به گمانم از ویرجینیا ولف) که اصل جمله خاطرم نیست اما محتوای آن این است: گاه آدم با رفتن به آن‌سوی خیابان دوستی را از دست می‌دهد. من این جمله را این‌طور فهمیدم که دارد از امکان و احتمال، از نقش حادثه یا از «دست تقدیر» حرف می‌زند. به عنوان مثال :  ا
دیروز که با عجله از پیاده‌روی این سمت خیابان آزادی به آن سمت رفتید که به کتابفروشی مورد نظرتان سری بزنید، با چندثانیه تفاوت زمانی یکی از همکلاسی‌های سابق‌ شما در همین پیاده‌رویی که آن را ترک کردید از روبرو می‌آمد. او امروز صاحب یک شرکت صنعتی ست و این روزها برای مدیریت بخش مهندسی در جستجوی کسی است مثل شما که تخصص لازم را داشته و قابل اعتماد باشد. اگر به سمت دیگر خیابان نمی‌رفتید به هم برمی‌خوردید، احیانا با هم قهوه‌ای می‌نوشیدید، گپی می‌زدید و کل زندگی شما که از جستجوی کار خسته‌ و کلافه شده‌اید متحول می‌شد.  ا
همایون ارشادی در یکی از مصاحبه‌های خود چیزی گفت که اگر نمی‌گفت همگی ما آن را می‌دانستیم: من هر چه دارم از کیارستمی دارم!  ا
ماجرای نقطه عطف زندگی همایون ارشادی چنان که در این ویدئو شنیدیم و تبدیل او به یک چهره جهانی برای ایرانی‌های تشنه‌ی موفقیت واقعه‌ای معجزه‌گون و آرزویی دوردست و خیالی‌ست. گویی مرغ اساطیری ایرانیان هما از فراز سر او گذشته است و روی او سایه انداخته است. این اصلا واقعه‌ای معمولی و هرروزه‌ای نیست. کافی بود پیش از برخورد به کیارستمی سر چهارراهی بجای پیچیدن سمت راست مستقیم می‌رفت. یا پشت چراغ‌قرمزی ده‌ثانیه بیشتر معطل می‌شد.ا

یکی از تعریف‌های شانس این است: «در زمان درست در مکان درست بودن». ا

خود همایون ارشادی به این امر واقف است که در زمان درست در مکان درست بوده است. به این مصاحبه توجه کنید: ا
آقای ارشادی شما در رشته معماری تحصیل کرده اید چطور شد بازیگر شدید؟
شاید بشود اسمش را شانس گذاشت شاید هم یک اتفاق. شاید هم یک توفیق اجباری نمی‌دانم!من به شانس معتقدم وبه نظرم درهر موردی شانس خیلی دخیل است. اینجا هم من خیلی خوش شانس بودم که برحسب تصادف وارد سینما شدم. زمان درست، بخت درست و در واقع یک اتفاق ساده و چیزهایی از این قبیل ... ا
- آقای ارشادی گفتید شانس.از آشنایی تان وشانس برخوردتان با عباس کیارستمی وقرار گرفتن جلو دوربین او بگویید. ا
یکروز پشت چراغ قرمز یکی از خیابان‌های تهران منتظر بودم که دیدم کسی به شیشه پنجره خودروام می‌زند. سرم را برگرداندم و متوجه شدم که او عباس کیارستمی است. شیشه را پائین کشیدم. آن آقا گفت من عباس کیارستمی هستم می‌خواهم یک فیلم بسازم و دوست دارم شما هم در این فیلم باشید.فردای آن روز کیارستمی به دفتر کارم آمد. ما ساعتی را با هم صحبت کردیم تا اینکه کیارستمی ... خواست که من به دفترش وبه دستیارش مراجعه کنم وتست بدهم. رفتم. تست دادم وبعد ازسه هفته با من تماس گرفته شد وگفتند که من را برای بازی در فیلم "طعم گیلاس" انتخاب کرده اند» (مصاحبه با قدس آنلاین). ا
*
موضوع این پست در ذهن من «موفقیت» بود. اما امروز با مراجعه به صفحه ویکیپدیای همایون ارشادی چیزی خواندم که تصور من از واقعیت را مخدوش کرد. نوشته است: ا
«ارشادی در سال ۱۳۷۵ توسط تهمینه میلانی به عباس کیارستمی معرفی و موفق شد در فیلم طعم گیلاس انتخاب شود و به عنوان نقش اولِ فیلم بازی کند». ا
این روایت ناقض روایت «سر چهار راه» است که پیش از این از کیارستمی و ارشادی شنیدیم. ا
آیا می‌توانیم به قول تهمینه میلانی که چندی پیش “اقتباس”های هنریِ به قول آلمانی‌ها «بویناک» او مایه جنجال در جماعت هنری شده بود، اعتماد کنیم؟ شاید نه. اما باید این را هم بگویم که شخصا از نوشته‌ها و یادداشت‌های مختلف در باره همایون ارشادی این تصور برای من پیش آمده است که همایون ارشادی تحصیلکرده‌ی معماری ست و با طعم گیلاس وارد سینما و دنیای بازیگری شده است، و این تصوری خطاست که با واقعیت نمی‌خواند. همایون ارشادی با بازیگری آشنا بوده است و پیش از طعم گیلاس (۱۳۷۶) در دو فیلم یکی به کارگردانی سعید اسدی به نام «عشق گمشده» (۱۳۷۵) و دیگری به نام کاکادو (۱۳۷۳) به کارگردانی تهمینه میلانی بازی کرده است. میلانی اهل سینماست و با کیارستمی رابطه دوستانه دارد، پس دور از ذهن نیست که ارشادی را به او معرفی کرده باشد. ا
تعارض این دو روایت متأسفانه طوری ست که نمی‌توان آن‌ها را با فلسفه‌بافی‌ و تحلیل‌های عرفانی به طریقی و به طور کلی با یکدیگر سازگار کرد. ... ا
Read the whole story
Ayda
49 minutes ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

شب آرامی بود.

1 Share
عجیب آن که توی آن اتاق همهء بوها با هم قاطی نشده بود که نشود تشخیص داد. به وضوح بوی سیر، سیگار و بوی یک مادهء شیمیایی می آمد. یک جور چسب. که مانده توی اتاقِ گرم در بسته و حالا باد داشت بوها را با خودش جا به جا می کرد. 
اتاق نور خوبی داشت. پنجره های بزرگی که به یک تراس باز می شد. تراسی که پشت میله های پنجره زندانی شده بود. یا برعکس. حالا اما شب بود و باد خنکی از پنجره های باز می پیچید توی اتاق. بادی که برای این وقت سال ِ تهران زیادی دست و دلبازانه بود. 
مسواک زد. همیشه توی لیوان یک خمیر دندان خالی بود. که کسی دورش نمی انداخت. هر چند خمیر دندان پونه را سه هزار و هفتصد تومان می خریدند اما هیچ کس نمی خواست آن کسی باشد که قوطی خالی را می اندازد دور. توی این دنیا هیچ چیز به اندازهء قوطی های خمیر دندان اشتباه طراحی نشده. همیشه وقتی دورش می اندازی فکر می کنی می شد یک کم دیگر چلاندش و یک بار دیگر مسواک زد. 
بیست دقیقه بعدش، با طعم خمیر دندان نعنایی پونه در دهان، نشسته بود پشت میز و طراحی می کرد. خطوط منظم مدادش کاغذ زرد را آرام می پوشاند. آرام و با حوصله. این چیزی بود که بود. آرام و با حوصله. گاهی سرش را می چرخاند سمت چپ. و پاهای دوست پسرش را می دید و کمی از دست هاش را. باقی بدنش پشت میز بود. کمی گردن می کشید تا ببیند دوست پسرش توی آن لحظهء شب دقیقا چه شکلی ست. بی نتیجه. 
داد زد فهمیدی دیشب بارون اومد. پسر گفت که فهمیده. که بیدار بوده. داد زد نگفتم همیشه توی تیر یه بار بارون میاد. گفته بود. سه شب پیش گفته بود. پسر گفت اتفاقا یادش افتاده. داد نزد. آرام گفت. حواسش جای دیگری بود. نفهمید کجا. 
از آن دسته آدم هایی بود که دوست داشت بگوید نگفتم؟ هر چند خودش از گفتنش بیزار بود. اما همیشه دیر یادش می آمد. همین که نگفتم از دهانش می آمد بیرون با خودش فکر می کرده اَه لعنتی!
Read the whole story
Ayda
1 hour ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

« در حال شوک به سر بردن »

1 Comment
صبح را با خبر بی بی سی شروع می کنم. دادستانی آلمان، دو نقطه ، فرض می شود مدلین مرده است. مدلین یک دختر پنج شش سالهء مو طلایی ست. این را می شود از عکسش فهمید. خبر را نمی خوانم و به سقف خیره می شوم. شب هایی که تنهام، توی اتاق بی پنجره می خوابم. از خواب که بیدار می شوم به سقف نگاه می کنم و غمگین به مدلین فکر می کنم، یا به این که چندم ماه است، یا سعی می کنم به یاد بیاورم اولین بار کی گفتی دوستم داری. 
امروز به مدلین فکر می کنم بی آن که داستانش را بدانم. بعد از فیلم مرگ جورج فلوید فکر نمی کردم خبری غمگینم کند. چیزی شبیه سونتاگ بعد از دیدن عکس های داخائو. سر شده بودم. توی زندگیم بدتر از مرگ جورج فلوید ندیده بودم. هشت دقیقهء نفسگیر. با آن که می دانستم جورج فلوید مرده، توی تمام لحظاتی که فیلم را می دیدم، منتظر بودم پلیس زانویش را از روی گردنش بردارد. داره می میره لعنتی! و فلوید روزها بود که مرده بود. 
بعد از خیابان های هشتاد و هشت و چشم های خونی ندا، هیچ چیز هولناکی نبود که تکانم دهد. یا فکر نمی کردم چیز هولناکی باشد که تکانم دهد. اما بود. بسیار بدتر، طولانی تر و هولناک تر. حالا که مرگ فلوید را دیده بودم می توانستم مرگ سهراب را تصور کنم. کاری که سال ها ازش گریخته بودم. و بسیاری دیگر که زنده از کهریزک بیرون نیامدند. پس مرگ شان این شکلی بوده؟ نه! بسیار بسیار جانکاه تر.  
و دیدن همان چند کلمه روی عکس مدلین غمگینم کرد. بله خانوم سونتاگ! در حال شوک به سر بردن تا ابد طول می کشد. همیشه اتفاق هولناک تری هست. حتی دیدن ویدیوی نهنگی که بی باله توی آب می غلتد تا بمیرد تکان دهنده است، بعدِ مدلین، بعدِ جرج فلوید، بعدِ ندا.
آخر شب، قبل خواب یکی توئیت کرده که پسر دایی کوچکش مرده. که خیلی غمگین است. که هشتگ آه! این یکی از توان من خارج است. توی غمش شکی ندارم. اما نمی فهمم چطور یکی می تواند این همه غمگین باشد. بعد بیاید بنویسد غمگین است و در آخر هشتگ آه! چطور می تواند با هشتگ آه غمش را این همه بی معنی کند. حسی شبیه هولدن دارم، وقتی نشسته بود روی پله های مدرسهء فیبی و چشمش افتاد به دیواری که روش نوشته بود فاک. من هم داشتم دیوانه می شدم. اما من مثل هولدن نمی توانستم چیزی را پاک کنم. صفحه را بستم و خوابیدم. 
Read the whole story
Ayda
14 days ago
reply
آخر شب، قبل خواب یکی توئیت کرده که پسر دایی کوچکش مرده. که خیلی غمگین است. که هشتگ آه! این یکی از توان من خارج است. توی غمش شکی ندارم. اما نمی فهمم چطور یکی می تواند این همه غمگین باشد. بعد بیاید بنویسد غمگین است و در آخر هشتگ آه! چطور می تواند با هشتگ آه غمش را این همه بی معنی کند.
Tehran, Iran
Share this story
Delete

دل من نگرفته اما. خوبم. آرامم.

1 Comment
دارم به شالیزار ها نگاه می کنم. هوا آفتابی ست. آن سو تر اما ابر. بعد از ظهر باران خواهد بارید. بابا دارد یک چیزی را تعریف می کند. داستان ویلای آقای الهی تبار. سه بار، چهار بار، ده بار این داستان را شنیده ام. هر وقت از کنار همین شالیزار ها گذشته ایم که برویم کیا شهر ماهی بخریم، یا برنج بخریم یا هر چی، بابا شروع کرده به تعریف کردن این داستان. بی اندکی پس و پیش. تنها یک خدا بیامرز اضافه می شود به اسم ها. رفتم جلو دیدم اِ این که ماشین خدابیامرز علی اکبریه؟ گفتم مجید تو این جا چیکار می کنی؟ اگر مرحوم تازه مرحوم شده باشد، من یادش می اندازم. می گوید مقدم. می گویم همون که مرد؟ می گوید آره خدا بیامرز. با تاخیر. با افسوس. یادش رفته بود که مقدم هم مرده. و بله من نمی توانم لال شوم. 
گوش می کنم و گوش نمی کنم. من به بابا رفته ام از فرط تکرار. بابا اما گوینده خوبی ست. نه مثل من کشدار و بیمزه.
داستان هاش شنیدنی نیستند. برای هیچ کس توی این دنیا مهم نیست آقای الهی تبار چطوری این ویلا را خریده، چند بار رفته دادگاه، چند بار وکیل گرفته. توی این دنیا چی از این بی اهمیت تر که نقاشی که از تهران آورده با خودش، از میدان صادقیه سوارش کرده، توی راه چلو کباب خورده و هزار تا جزئیات ریز بی اهمیت دیگر، پکیج خانه را دزدیده و رفته که رفته؟ 
با این همه بلد است چطوری داستان های بی اهمیتش را برای شنونده تعریف کند. با جزئیات کشنده. فکر می کنی داستانش هیچ وقت تمام نمی شود. اما بلد است دهان ها را بسته نگه دارد. حتی دهان من که این داستان را ده بار شنیده ام. 
می گوید دقیقا یک سال طول کشید. روی ق های دقیقا تاکید می کند. تا بعدش اضافه کند حالا یک ماه کمتر یا بیشتر. برای غیر دقیق ترین چیز های ممکن از دقیقا استفاده می کند. اصلا معنی قید را نمی داند. 
می گوید زنگ زدم گفتم بردار بیار اون پکیجو. داستان به اوج خودش رسیده. فتوحاتش را با آب و تاب بیشتری می گوید. این همه را گفته تا برسد همین جا. فقط نادر شاه نیست و جایی را فتج نکرده و الماسی نیاورده. پکیج دزدیده شدء ویلای آقای الهی تبار را پس گرفته. 
ماشین را پارک می کند وسط خیابان. کج. از من بدتر و کج تر پارک می کند. از این که توی ماشین باشم و بابا جایی ماشین را پارک کند خجالت می کشم. می دانم راننده های دیگر وقتی از کنار ماشین بابا می گذرند لعنت می فرستند به خودم و پدر و مادرم. می گوید الان بر می گردد. می رود توی شورایاری. نباید بگذارم برود. اصلا آن تو چی کار دارد؟ آمده ام این جا تا نگذارم جایی برود. اما هوا خوب است. من صبحانهء ام را خورده ام، حیاط را آرام قدم زده ام. صدای باد را لای درخت های بلند صنوبر شنیده ام. بعد از سال ها انگار. هزار سال. صدای پرنده ها، صدای برگ ها، رشد آرام صخره ها. مثل معجزه ست صداها. 
می گذارم برود هر جا دلش خواست. حالش خوب است. تهران که بود گیر کرده بود توی خانه. پیر شده بود. پیر تر، بی حوصله تر. کم حرف می زد. زنگ که می زدم چهار تا کلمه می گفت و خداحافظی می کرد. بی هوا. وسط حرف. حالا از صبح تعریف می کند. می گوید بریم کیاشهر؟ بابا عاشق این است که برود کیاشهر و وقت رانندگی داستان های تکراریش را تعریف کند. می گویم برویم. 
همیشه همین جا، درست همین جا داستان ویلای آقای الهی تبار را قطع می کند و می گوید محلیا به این جا می گن چهار راه. با تعجب و خنده. که چهار راه است و نمی دانم چیش عجیب است. داستان ویلا را ادامه می دهد تا درست کنار همین ساختمان بلند سفید بگوید، محلیا این جا چقدر کشته دادن و رفتن و اومدن تا دادگاه صدا سیما رو مجبور کرد این راهو باز کنه همه بتونن برن لب ساحل از این راه! تا حالا از این ور اومدی؟ صد بار با خودش آمده ام. می گویم نه ! چطوری کشته دادن؟ نمی پرسم. 

می رسیم لب آب. فکر می کنم چه عجیب است که آدم توی شهری زندگی کند که دریا داشته باشد. دلش که گرفت لباسش را می پوشد، چترش را می گیرد دستش و داد می زند من می رم لب دریا و تق در به هم کوبیده می شود از باد. 
Read the whole story
Ayda
20 days ago
reply
می رسیم لب آب. فکر می کنم چه عجیب است که آدم توی شهری زندگی کند که دریا داشته باشد. دلش که گرفت لباسش را می پوشد، چترش را می گیرد دستش و داد می زند من می رم لب دریا و تق در به هم کوبیده می شود از باد.
Tehran, Iran
Share this story
Delete

قبس

1 Share


سالی یه بار تابستون ما با یه گروه از دوستانمون می‌ریم کمپینگ. بعضی‌هاشون رو واقعن همون سالی یک بار می‌بینیم. بعضیشون رفیق گرمابه و گلستانمون هستن.

چادر و آتش و کباب و آب و آفتاب و کتاب.

جایی که می‌ریم یه دریاچه پشت یک سدی نزدیک وینه. سه چهار روز می‌مانیم و مطلقن قطع از جهان پیشرفته و زندگی در حد نیازهای اولیه. خیلی برای روانم خوبه. این‌که با چه چیزهای کمی راضی‌ام، خوشحالم می‌کنه. این‌که یه پلیور دودی رو سه روز تمام تنم می‌کنم. این‌که می‌بینم واقعن خیلی از این چیزهایی که روزمره مصرف می‌کنم رو «لازم» ندارم بهم یه حال فروتنانه‌ی خوبی می‌ده که پس می‌شه و می‌تونم.

.

مامانم همیشه می‌گه چرا موهاتو شونه نمی‌کنی. در نظر خودم شونه می‌کنم اما با خودم فکر کردم چی می‌شه اگر واقعن چهار روز موهام رو شونه نکنم؟ موهام کمی بلندتر از شونه‌هامه و فر که نه اما تاب داره. در طی سه روز موهام چنان گرهی خورد که واقعن روز آخر ترسیدم که وقتی برگردیم باید کوتاهش کنم. فقط هم تقصیر شانه نکردن نبود. سه روز تمام حمام نرفتم. نه که جایی که می‌ریم کمپ، حمام نباشه. هست. می‌خواستم ببینم چی می‌شه اگر سه روز حمام نکنم. البته سه روز حمام نکردن واقعی که نبود، روزی سه چهار بار پریدم توی دریاچه‌ی یخ با دمای زیر بیست اما خب اون حالتی که آدم فکر می‌کنه، اگر یه روز صبح نره زیر دوش چی می‌شه و چه آسمونی به زمین میاد رو می‌خواستم با خودم بازی کنم. باید بگم هیچی نمی‌شه. موهام هم بیشتر و بیشتر گره خوردند و دردلاک طبیعی روی موهام تشکیل شد و تنها فرق همین بود. این روزها تمام کاری که کردیم این بود که آتش درست کردیم و هروقت گشنه و تشنه شدیم یه چیزی روی آتش درست کردیم و خوردیم و نوشیدیم و اوقات بیکاری یا به ابرها نگاه کردم یا کتاب خوندم یا به شعله‌های آتش خیره شدم.

.

یه لحظه‌هایی بود که فکر کردم نکنه زندگی من باید خیره شدن به شعله‌های آتش باشه؟

چون بنده‌ی این هستم که حتمن یه کار «مفید» بکنم، خیلی سعی کردم شعله‌های آتش رو برای خودم توصیف کنم. مفید هم که می‌گم امر نسبی در نظر بگیرین. یعنی کار ذهنی بکنم. کاری که مثلن خواستم انجام بدم این بود که به شعله‌ها نگاه کنم و سعی کنم به فارسی توصیف کنم چی می‌بینم. با خودم فکر کردم به طور سنتی توی فارسی می‌گیم رقص شعله‌ها. بد هم نیست واقعن. اما کامل اون شرحی نیست که می‌تونه باشه و من می‌خواستم که اگر خودم دارم به شعله نگاه می‌کنم خودم هم بتونم توضیح بدم به چی دارم نگاه می‌کنم. پیش خودم فکر کردم آتش با چوب چه کار می‌کنه؟ افعالش چی می‌تونه باشه؟ لغزیدن، افروختن، مکیدن، شناور شدن، وزیدن، درهم‌پیچیدن، لهیب زدن، شراره کشیدن، گداختن، احاطه کردن، نشستن، نوازش کردن، بلعیدن، ضرب گرفتن، رقصیدن؟ ای بابا. منم رسیدم به رقصیدن؟ بعد خواستم خیلی ظاهری به خودم بگم اون چیزی که می‌بینم چیه، گفتم فرم شعله‌ها فرم ارگانیکیه که با توجه به بافت و جنس چوب و تری و خشکیش و جهت وزش باد عوض می‌شه. خب. خسته نباشی. بالاخره این شعله‌ها با چوب چه کار می‌کنن که دست از نگاه کردن نکشیدی سه روز؟ نمی‌دونم. این رو می‌دونم که وقتی یه چوب تازه رو می‌ذاری روی آتیش و سطح پایین چوب آتش می‌گیره و آتش به تمام سطح زیرین سرایت می‌کنه و یه محیط بزرگی رو دربرمی‌گیره ، انگار هزاران انگشت آتشین بی‌تاب چوب رو می‌خاد در آغوش بگیره که پدرشو درآره.

ای چوب خر. خودت رو چرا سپردی دست آتش؟ هیچی نمی‌مونه ازت بدبخت.

قشنگ اما هست تا دلت بخاد. اشکال آتش افروختن از منظر چوب انداز این هم هست که آدم بس نمی‌تونه بکنه. این میون فکر هم کردم که عشق آتشین هم از اون تشبیه‌های تکراری که واقعن آدم از بس جاهای بد دیدتش، فکر می‌کنه خب چرت. بعد می‌ری سه چهار روز به شعله‌های آتش خیره می‌شی که فکر کنی شاید بیچاره‌ها بد هم نگفتن. یه شباهت سطحی و ناچیزی بالاخره هست.

.

دوتا جوری که تعبیر آتش رو توی یه اثر هنری دیدم و داشتم فکر می‌کردم چقد قشنگ کنه آتش رو نشون می‌دن، یکی یه تئاتری بود که نه می‌دونم اسمش چیه نه یادمه کجا دیدم اما یه المان صحنه‌ش باهام بود و اون جهنمی بود که با پارچه‌ی ابریشم ساخته بودن. فرض کنید شما فرم شعله‌های آتش، ریز و درشت و کوچک و بزرگ و زیر و زبر با پارچه‌ی ابریشم بریده شده بود. بعد آتش که برافروخته می‌شد از پایین به این پارچه‌های خفته یه بادی می‌زد که باعث می‌شد اون تکه از صحنه شعله بکشه. پارچه‌ی نرم نازک ابریشم همراه با بازی اون بازیگری که توی اون جهنم بود واقعن کمال آتش بود. اجراهای بد این ایده هم زیاده. مثلن این‌که پارچه‌ها رو بخای به زور رنگ آتش کنی. اون آبی و زرد و نارنجی رو واقعن بخواهی بازتولید کنی. اون کار احمقانه‌ست. اون اجرایی که من دیدم یه حسن خوبی داشت و حسن خوب و مناسب و تمومش این بود که شعله‌ها تنالیته‌های خاکستری بود و چون اون آتش، جهنم افکار بود. جهنمی بودن و برافروختنش یه چیزایی بود که در سر بازیگر بود. روی اون پارچه‌ها یک عالم چیز نوشته شده بود که من نمی‌تونستم بخونم اما می‌دونستم افکار جهنمی اون شخصه.

اون یکی آتش قشنگ، کاملن متفاوت با این قبلی، آتش جاندار میازاکیه. یادم نیست توی کدوم کاره. شعله‌های آتش کودکانه و شوخ و شنگ و شیطون زیر یه ماهیتابه یا قابلمه‌ی در حال جوشیدنه و  ناگهان بزرگ می‍شن و‌ یه تکه چوب یا زغال رو می‌بلعن و به سوختنشون ادامه می‌دن. گاهی هم یه تکه از آتش می‌پره بیرون. از جان‌بخشی بهش و قیافه‌ی کودکانه‌ای که شعله‌ها دارن و دهان گشادشون و رنگ و سرعت و زبانه کشیدن بی قانونش، بی حد و حصر خوشم میاد و بارها تماشاش کردم.

این دوتا نوک زبونم بود. حتمن یه چیزای دیگه‌ای هم دیدم اما یادم نیست. چیزی که می‌دونم دوست ندارم اینه که یکی سعی کنه جای این‌که جان آتش رو بکشه، ظاهر آتش رو نقاشی کنه. می‌فهمم از کجا میاد این احتیاج که اون رنگ‌ها رو بخای بازتولید کنی اما ننگ به نیرنگ اون کار.

.

ورای این گیر افتادن همیشگی در جزییات، بیرون بودن واقعن نعمتی بود که همه می‌دونستیم ارزون نیست و بالاخره به دستش آوردیم و کلن نوع دیگه‌ای از شادی رو غیر قابل قیاس با همیشه، بهمون داده بود. خودم بارها یادم آوردم که الان خونه نیستم. الان بیرونم. این‌جا بیرونه. من مجبور نیستم خونه باشم. هی یادآوری کردم به خودم و شعف عجیبی همه‌ی وجودمو دربرگرفت. روی چمن‌های بلند دراز کشیدم و به ابرا نگاه کردم. به دریاچه. به تپه‌های دور و بر و به آتش و به درخت‌ها و همه‌ی این‌ها رو با لذتی شگرف دربرکشیدم. از دراز شدن توی چمن‌ها هم سه تا کنه آوردم خانه. همه را قلی جراحی کرد و بیرون کشید. تا به حال سه کنه همزمان بهم نچسبیده بود. حتی با این‌که همیشه کنه یه دل‌نگرانی ملویی با خودش میاره که نکنه این بار چیزیم بشه، این بار یه جور ناباورانه‌ای حتی درباره‌ی کنه هم بد به دلم راه ندادم.

.

خانه که رسیدیم، احساس کردم واقعن بهتر از وقتی هستم که خانه رو ترک کردم. دوش گرفتم. موهام رو شستم و در کمال ناباوری گره موهام باز شد و تمیز شدم و مگر حمام نباید برای تمیز شدن باشه؟ آب گرم دوش هم بعد از چند روز آب یخ واقعن دلچسب بود.

نوشتم که یادم نره کلن این حال رو که چقد خوبه وقتی گرسنه‌ای بخوری، وقتی خوابت میاد بخوابی، وقتی گرمته شنا کنی، وقتی حوصله‌ت سررفته کتاب بخونی. وقتی شب و تاریک شد به آتش نگاه کنی. وقتی صبح خورشید سر زد و چادر گرم شد، بیدار شی و گیج و متحیر به بیرونی نگاه کنی که توی تاریکی شب فراموش کرده بودی، هست و نه تنها هست بلکه خیلی قشنگه.

حال مختصر و در عین حال بی نقصیه.

Read the whole story
Ayda
23 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

سکوت در مدیریت یک هنر است، حرف به‌جازدن یک واجب کفایی

1 Share
یکی از اشتباهات من در کار این است که خیلی از افراد تعریف می‌کنم و شدت تشویق کردنم بسیار بیشتر از حالت خنثی‌بودن است چه برسد به تنبیه که به‌ندرت است.

به‌نظرم مدیر در تعریف از کارمندانش باید بسیار سنجیده عمل کند و حتی اگر کارمندی درجه یک است، سعی کند در تعریف  امساک داشته‌باشد.
از بس خودم آدمی هستم که با تشویق رشد می‌کنم  مدام فکر می‌کنم باید مدام به کارمندانم برای هر کار مثبتی "هزار آفرین " بگویم و یادآوری کنم که " من شما را می‌بینم."

این اشتباه است.
کمترین نتیجه‌اش این است که طرف توی ذهنش بالای درخت می‌نشیند و توقع ندارد که ممکن است اشتباه کند و برای اشتباهش توبیخ شود.

 امروز تازه می‌توانم مدیرعامل مهربان را کمی درک کنم. آن چهره همیشه لبخند بر لب که در ۹۹ درصد موارد فقط شنونده بود، کادو به اندازه می‌فرستاد، پاداش به وقت درخواست می‌داد، اضافه حقوق را با چانه‌زنی زیاد می‌پذیرفت و هر صد سال می‌گفت "آفرین"!
Read the whole story
Ayda
36 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete
Next Page of Stories