1917 stories
·
79 followers

من درختم تو باهار

1 Comment
با خودم می­ گویم کاش این دانشمندها بیایند یک مانیتور تاشو بسازند. یک چیزی که جمع کنی بگذاری توی جیبت، بعد هر وقت که چیزی برای نوشتن به ذهنت نمی­ رسید و تقلا می ­کردی برای یک جمله، آن را کانهو سفره از جیبت در بیاوری­ش، پهن کنی روی زمین، خودت بنشینی در میان و دست و پا بزنی، بلکم چیزی معنی داری آن وسط پدید آمد. نهال توصیه کرده بود که هر وقت دیدید ناتوان­ اید در نوشتن، شروع کنید به نوشتن همین عجز و ناتوانی و آن قدر ادامه دهید تا ما فی الضمیرتان بلخره خودش را روی کاغذ نشان دهد. مثلن بنویسید «الان نشسته ­ام روبروی مانیتور، صفح ه­ی ورد سفید است و چیزی ننوشت ه­ام. الان دارم ننوشت ن­هایم را می­ نویسم و ...» و الی آخر. حالا می­ دانم دست آخر انقدر که واهمه دارم از مواجهه با خروجی کار، تا به انتها فقط تکرار خواهم کرد: «نشسته ­ام روبروی مانیتور و هیچ گهی هم نخوردم آخر». نوشتن ولی بهانه ست، دستاویزی برای پرهیز از ادراک مستقیم پیچیدگی واقعیت بحران ساز پیش رو. دوست داشتم الان، امروز قهر کنم. با عالم و آدم. از این قهرها که فقط خانم گوگوش می­ تواند ادا و غمزه ­اش را بیاید و بعد همه را مجاب کند که درست می ­گوید و واقعن چه اشتباه بچگانه ­ای کرد که حرف­ های او را باور کرد. از همان قهرها که جایش توی فیلمفارسی ­ست. قهری که در عین این­که آبشخورش فقط ضعف و بی­قراری ­ست، اما به همه القا کند که اتفاقن قهر و ابا ورزیدنی از موضع قدرت است. که به بقیه بفهماند بله، این منم لوس و ریچل گرین، اما حق دارم این­جا برنجم و قهر کنم و تا شخص مذکور به منت­ کشی و پوزش­خواهی نیفتد، تغییر موضع نخواهم داد!
از نبودن بیش از حدش ناراحتم. از این­که عادتم داده تا مثل تازه ­عروسی که هر ماه منتظر آمدن نامزدش از سربازی ­ست، به انتظار دیدار او بنشینم، دل­ آزرده ­ام. دلم می­ خواست به جای ارسال مجازی آن زیباترین آهنگ آقای بنان -که «س»، به­ درستی کامل ­ترین اثر موسیقایی جهان گذاشته بود نامش را- آن را حضوری گوش می­­ دادیم با هم و بعد رو می ­کردم به او و می ­گفتم که از دنیای شما، بنان و مرضیه مرا بس. دوست داشتم در حضور او به جای اشتباهِ دستمال لک و پیس ­گرفته ­ی آشپزخانه اشاره کنم و غر شلختگی ­های همخانه ­ام را بزنم. حالا نه که برای زندگی روزمره تقدس خاصی قائل باشم و مثلن خدای ناکرده بخواهم خبط کنم و -مثل آن دو مجسمه ­ی بلاهت- از روزمرگی ­های پروانه ­ای­ و فرهنگی-هنری-اجتماعی-اعتدالی ­ام عکس بگیرم و بگذارم روی دیوار اینستاگرم یا حتا بدتر از آن بخواهم جایی بنویسم در ستایش روزمرگی­ های دوتایی­ مان. ولی خب قضیه برایم بسیار پیشینی ­تر و بافاصله ­تر از چنین ابتذالی ­ست. بیشتر میلی­ ست معطوف به بودن و زیستن در مجاورت دیگری از آن جهت که دیگریِ مهم زندگی توست و تجربه­ ی چنین بودنی برایت زیستنی دیگرگون را به ارمغان خواهد آورد.

عصری رفیق از­ هفت ­دولت ­آزادم آمده بود این­جا. از آن آدم ­ها که می­ دانی در زندگی­ شان تا به حال نشده است که نگران چیزی یا کسی شوند یا حرص چیزی را بخورند یا استرس بگیرند. یعنی فی­ المثل موقعیتی آخرالزمانی را تصور کنید که همه­ افتاده ­اند به جان هم و آدم­ خوب ­ها -به سبب  لوزری ابدی ­شان- دارند توسط آدم­ بدها آش و لاش می­ شوند و مرده­ ها وایت ­واکر شده­ اند و زمین ترک برداشته و از آسمان سنگ می ­بارد، بعد در همین اثنا به خط افق نگاه می ­کنید و می ­بینید یک نفر نشسته روی تخته­ سنگی و دارد روی لپ­ تاپش دکتر هوس می­ بیند، آن­ هم در حالی ­که یک چنگال به پایش فرو رفته و خون شتک زده به بیرون؛ آن یک نفر بدون شک همین رفیق من خواهد بود. امروز هم با همان بی­ خیالی ذاتی ­اش آمده بود نشسته بود جلوی من. داشت تعریف می­ کرد که وقتی بچه بوده ماشین ­شان را جلوی چشم ­شان آتش زده ­اند و شروع کرده ­اند به شعار سر دادن. یا وقتی که زلزله ­ی هولناکی را تجربه کرده بوده در نوجوانی. می ­گفت این ­جور اتفاق ­ها در زندگی، تو را برای تمام مصیب­ت های بعدی -حتا بدتر و سخت­ تر- آماده و پذیرا می ­کند و یک آن دیدم که حرفش در عین بداهت، چقدر درست است. نشان به آن نشان که بعد از آن دزدی کذایی و به سرقت رفتن -تقریبن- همه­ ی آن­چه برای به دست آوردن­ش تلاش کرده بودم (از دست­­نوشته ­ها بگیر تا کیف پول یادگاری مادربزرگ تا ترمه ­ی سال­ ها پیش یزد و مانتوی مورد علاقه و مشق­ های شاگردهام)، چقدر این «ترس از فقدان» برایم کمرنگ­ تر شده است. بعد از آن ماجرا دیگر کمتر غصه­ ی چیزهایی که گم می­ کنم یا به هر نحو دیگری از دست می ­دهم را می ­خورم. آن از دست دادن و به دست نیاوردنِ هیچ چیز بعد از آن یک ­جوری مرا تکان داد که بعید می­ دانم اتفاق دیگری به آن اندازه نقطه ­ی عطف زندگی­ ام شود. همین چند روز پیش طی اقدام شورمندانه ­ای تمام عکس­ های گوشی ­ام را به ­اشتباه حذف کردم و فکر می ­کنید بعدش چه شد؟ هیچی. حتا سراغ ریکاوری و این داستان­ ها هم نرفتم. خوبی ­اش این است که گمان می کنم در زمینه­ ی آدم ­ها هم همین ­قدر خردمند و وارسته شده ­ام. الان دیگر می ­دانم که انتظار همراهی دائمی و مؤانست همیشگی یک نفرِ دیگر، چقدر توهمی پوچ و خودفریبی ­ست. این­که می ­گویند دوست ­داشتن و علاقمندی به یک انسان دیگرْ صرفن پدیده ­ای زیستی ­ست یا به ­قول آن یکی، تنها ارضای ایگوی فربه ­شده­ ی خودِ فرد است را کاری ندارم. این را می­ خواهم بگویم که دست روزگار یک چیزی را خوب به من شیرفهم کرده: برقراری تعادل بین آرمان ­ها و مسئولیت ­های اجتماعی و آرزوها و آمال مربوط به زندگی شخصی تقریبن محال است. همیشه یکی بر دیگری غلبه خواهد کرد و این­جاست که اگر تمهیدات قبلی صورت نگرفته باشد، آشوب به پا خواهد شد. آدم­ها نمی ­توانند هم شریک بیست­ وچهاری زندگی هم باشند و هم به مسئولیت­ ها، تعهدات و اهداف اجتماعی و گروهی ­شان جامه ­ی عمل بپوشانند. به ­جد معتقدم این هم یکی از آن کلک­ های تاریخی ­ست که هالیوود و اعوان و انصارش کرده­ اند توی مخ ما جهان ­سومی ­ها. بله شما اگر سول­ میت خود را پیدا کنید، دیگر از آن به بعد زندگی­ هر جفت ­تان با هم سینک خواهد شد و انگار نه انگار که مسئولیت­ هایی از قبل وجود داشته که تحت­ الشعاع این وضع جدید قرار خواهد گرفت. اینستاگرم و اصلی­ هایش هر روز به صفحات گوشی ما هجوم می­­ آورند که بگویند رمز موفقیت آدم­ های موفق، در درجه ­ی اول جفت­یابی و در درجه ­ی بعدْ ورود همه ­جانبه به تمام ساحت ­های زندگی جفت مذکور است. می خواهم بگویم رابطه­ ای که با همراهی دائمی هر دو نفر در تمامی برنامه­ های زندگی جفت­ شان پیش می ­رود، یا محتمل نیست یا اگر هم محتمل باشد اساسن چیز مهمل و بیهوده­ و دست چندمی ­ست که هیچ برآیند مهمی نخواهد داشت. آن قدر همیشه وقت کم­ است و فرصت­ ها محدود که دستکم برای من پذیرفتنی نیست اگر آن زمان را صرف برنامه ­ی جنبی دونفره ­ای کنم. نمی ­خواهم موارد استثنائی را منکر شوم ولی هر انسان متعهد -به لحاظ اجتماعی و ­سیاسی- و کارآمدی که من دیده­ ام، بخش قابل توجهی از زمانش را تنهایی سر کرده است حتی با وجود بودن در یک رابطه. آن اوایل که بهم می­گفت من اصلن وقت بودن در یک رابطه را ندارم، به سخره گرفته بودمش و می­ گفتم تو فکر کرد­ه ­ای دُن ژوانی چیزی هستی لابد که از این اداها می ­آیی. الان ولی به او حق می­ دهم تا حد زیادی. می ­دانم که هنوز هم او باهار است و من زمین  و دوری­ اش دشوار و تاب­ نیاوردنی ولی شوربختانه باید بلخره با این حقیقت روبرو شد که آدم ­ها حتا بعد از شروع یک رابطه­ هم بسیاری از ابعاد زندگی­ شان از هم جدا خواهد بود. یعنی اگر نخواهند روند زندگی هم را مختل کنند و همان کارایی سابق را داشته باشند و در عین حال دائمن هم بیمناک نباشند که من ناچارم از فلان کار مهمم بزنم برای اثبات تمایلم به استمرار این رابطه، چاره­ ای ندارند جز این­که فقدان موقتی­ هم را به رسمیت بشناسند.
Read the whole story
Ayda
1 hour ago
reply
دوست داشتم الان، امروز قهر کنم. با عالم و آدم. از این قهرها که فقط خانم گوگوش می­ تواند ادا و غمزه ­اش را بیاید و بعد همه را مجاب کند که درست می ­گوید و واقعن چه اشتباه بچگانه ­ای کرد که حرف­ های او را باور کرد. از همان قهرها که جایش توی فیلمفارسی ­ست. قهری که در عین این­که آبشخورش فقط ضعف و بی­قراری ­ست، اما به همه القا کند که اتفاقن قهر و ابا ورزیدنی از موضع قدرت است. که به بقیه بفهماند بله، این منم لوس و ریچل گرین، اما حق دارم این­جا برنجم و قهر کنم و تا شخص مذکور به منت­ کشی و پوزش­خواهی نیفتد، تغییر موضع نخواهم داد!
Tehran, Iran
Share this story
Delete

.

1 Share


برایش تعریف کردم ، ن ده روزی سگ رفیق‌شان را نگه می‌داشت ، رفته بودند مکزیک . سگ با ادب و نزاکت ، گاهی توی خانه می‌شاشید . حتی بلافاصله بعد از گردش بیرون از خانه . دست آخر ن رفته پت شاپ، پرسیده؛ چه‌کند ؟ برایش توضیح دادند خانه‌ات را دوست دارد ، می‌شاشد تا قلمرو را نشانه‌گزاری کند . شاشیدنی از سر دوست داشتن.
این‌ها را وقتی گفتم که م تعریف می‌کرد وقتی زاییده ، آن روزهای عجیب و پر مشغله‌ی شش هفته‌ی اول گذشته ، وقتی تمام روز تک و تنها مشغول شیر دادن و عوض کردن جای بچه بوده ، به خود از ریخت افتاده‌اش توی آینه در تنهایی نگاه کرده می‌پرسیده ، کجا بودم وقتی دوستانم همین روزها را می‌گذراندند؟
برایش گفتم ما خیلی آگاهانه در مرزهای رفاقت شاشیده‌ایم . ماجرای سگ دوست ن را تعریف کردم تا بگویم ما از سر دوست داشتن ، فهم و شعور اجتماعی ، برای جلوگیری از ایجاد مزاحمت ، برای حفظ مرزها و مناسبات ، اشتباهی رفته‌ایم و گند زده‌ایم . آدمیزاد گاهی خیلی جدی هم‌دلی لازم دارد و ما پشت حفظ حریم شخصی ، قایم شدیم . خومان هم ندیدیم چه بی‌ابتکار عمل‌ایم . ته ظرافت رفتارمان خودداری و سکوت بود وقتی که باید دست کم برای هم چایی می‌ریختیم یا دوتا گیلاس پر می‌کردیم ، حتی بدون گفتگو ، فقط برای این‌که تاکید کنیم ، هستیم ! موجودیم و قابل لمس .
خیلی گذشت از آن روزها ... یک روزی غر می‌زدم برای‌ش از روزگار غریب‌م . گفت عامدانه خودم را دور نگه داشتم ، برایش تصویر کتاب‌نوشته‌های تاریخ‌دار را فرستاده بودم، شوهرم / ناتالیا کینگزبورگ ... تقارن تلخ و مضحکی بود . مات مانده بود که حقیقت دارد ؟ گفتم بله ، همین‌قدر گل‌درشت و بی‌ظرافت!
می‌گفت باز هم خودم را دور نگه داشتم . گفتم من هم دور ماندن‌ت را احترام گذاشتم ، خندیدیم هر دو ، اقرار کردیم هردو شاشیده‌ایم ... می‌دانستیم چه می‌گوییم.
آمد پیش‌م . همین چند روز پیش ، یک جمعه‌ی دلپذیر ... سه تا گلدان بی‌ربط و رابطه‌ی پای پنجره را نشان‌ش‌ دادم . بن‌سای را خودش آورده بود چند هفته پیش ، بنفشه‌ی آفریقایی قدیمی به گل نشسته و سیکلمه‌ی سال قبل رفیقی  . سرحال و سرزنده . گفتم؛ می‌دانی؟ سه روش نگهداری متفاوت دارند ، اما پای این پنجره‌ی رو به جنوب ،  یک‌جور و  بی‌هیچ آداب و ترتیبی آب‌شان می‌دهم . مثل گاو آب می‌خورند مثل نگاتیو نور می‌بلعند . حالا فهمیده‌ام  باز هم گند زدیم وقت محاسبه . سگ دوست ن یادت می‌آید ؟ ... یادش بود ! بقیه‌اش را خودش گفت ؛ چه‌قدر تلاش کردیم تفاوت‌ها را بفهمیم و مطابق‌ش رفتار کنیم . که کلیشه‌ها بی‌رحمانه‌ترین واقعیت‌های روزگارند .  همان کلیشه‌هایی که بیش‌ترین تلاش را کردیم تا ازشان فاصله بگیریم . تلاشی بیهوده .
هر دو بسیار خسته بودیم ... بسیار !

Read the whole story
Ayda
19 hours ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

تو حرفمو باور میکنی؟

1 Share
"من هیچ وقت درد را ،رنج را،آن قدر جاگیر و ابدی در چشمان کسی ندیده بودم،انگار لغزش چاقوی جراحی برای همیشه از ریخت انداخته بودشان.نمی شد تاب شان آورد و بهم که خیره شد چشم هایم تن زدند از نگاه کردن."
از داستان سلام غریبه
کتاب"موسیقی برای آفتاب  پرست ها"
ترومن کاپوتی
-این داستان برای من آشنا بود باید برای تو بخونمش ،نمیتونم به هیچکس دیگه انگار این لذت آشنایی و حرف زدن با غریبه ها و این رازهای کوچولوی دلنشین رو توضیح بدم.اینکه چرا بتو حق میدم 
اینکه چرا حرف تو رو باور میکنم و حتی حرف نزدنت رو چرا باور میکنم اینکه مدل محبت خواهی تو برای من عزیزه ولی من نمیتونم دیگه نمیتونم اون محبت رو بتو داشته باشم ولی حق  تو میدونم ،من یه عمر از محدود بودن از خفه کردن حس ها  بیزار بودم از اینکه نتونم بلند پروازی کنم  نتونم آرزوها و خیال های عجیب و دور داشته باشم   و از این  دلگیر ترم که من داشتم باتو اینکار و میکردم اینکه تو چه اشتباهاتی داشتی برام مهم نیست  من در مورد خودم فکر میکنم اینکه برخورد من چی بوده ؟من با تو  چه کردم ؟از یجایی به بعد من باتو اونجور که خودم از خودم انتظار داشتم نبودم من داشتم تو رو خفه میکردم سرکوب میکردم این منو خشمگین میکرد.من دوست نداشتم به رویاها و خیال های تو گوش بدم و تو چقدر با حرف زدن از رویاهاته که زنده ای.حالا میتونم این قصه رو برات بخونم ببوسمت بگم من باورت میکنم من نمیرم تو اتاق در رو ببندم  و بشینم نقاشی قایق بکشم من میرم بالاتر پشت پنجره و بتو نگاه میکنم لبخند میزنم برات دست تکون میدم درسته که از گوش دادن به آرزوهای دست یافتنیت خسته ام ولی کیف میکنم از دیدن اینکه بهشون میرسی اصلا انگار تو از معدود کسایی هستی که اینطور خستگی ناپذیر کشتی زوار در رفته ی زندگی رو پیش میبری و میرسی بجاهایی که میخوای.

Read the whole story
Ayda
19 hours ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

Places that feel more like home to us because we can finally be who we are *

1 Comment and 2 Shares


همه‌چیز بسته‌بندی شده و آماده‌ی رفتن‌ام. حالا تاریک است و دارم آخرین موزیک‌هایی را که می‌شود بار لپ‌تاپ و هارد کرد، منتقل می‌کنم. نور بنفش مانیتور، خانه را روشن کرده و این فضای خالی شبیه خواب‌ها شده. یک‌تکه بیسکوییت را بی‌میل می‌جوم و نگاه‌ام را سر می‌هم به‌جایی‌که بیشترین خاطرات یک‌دهه‌ی گذشته‌ام را ساخته؛ آجربه‌آجر، کاشی‌به‌کاشی، جایی‌که بزرگ‌ترین تصمیم درست زندگی‌ام را در آن گرفتم و وزنه‌ها را زمین گذاشتم. چیز زیادی نمی‌توانم ببرم. آدم‌ها بیشتر اوقات فکر می‌کنند این‌قدر غنی‌اند که سر آخر بین انتخاب یک‌‌جعبه کتاب یا لباس، اولی را انتخاب کنند. آدمیزاد متوهم ابله.
.
کتاب‌هایم را، بیشترشان را نمی‌‌برم. دلیل‌اش جا است و بیهودگی حمل خاطره و چیزهای دیگری شاید که توضیح ندارند. موزیک‌ها را هم و فیلم‌ها. یک‌عصری هم نشستم به‌تماشا و مرور اسامی دوست و رفیق، از الف تا ی روی گوشی‌ و تبلت و ایمیل. با هرکس به‌بهانه‌ای حال و احوال کردم؛ یکی بابت تولد، یکی دلتنگی و دیگری دلیلی از زیر زمین کشف‌شده. هرکس که دل داد و علیک گرمی گفت و ته وجود لامصب‌ام حس کرد هنوز انرژی میان‌مان رد و بدل می‌شود و عبارات، رسمی و صرفا از سر آداب اجتماعی نیست، بی اشاره به‌چیزی، برایش بسته‌ای کتاب یا موسیقی با دست‌خطی کنار گذاشتم که بعدتر زحمت بکشد و از مادر تحویل بگیرد. باقی را هم گذاشتم خانه‌ی ب؛ امانت‌دار روح و روان‌ام.
.
احساس می‌کنم از مراسم تدفین خودم برگشته‌ام؛ سبک‌، خالی، رها. به‌شکل عجیبی خوب و یله‌؛ سلول‌به‌سلول، عصب‌به‌عصب. دیگر باید بروم و یک زندگی جدید، بی‌هیچ نشانی از گذشته شروع کنم. آژانس جلوی در منتظر است، باید لپ‌تاپ را ببندم، در را قفل کنم، کلید را روی کانتر بگذارم و آرام از حیاط رد شوم. هرچندسال دیگر از زندگی‌ام مانده باشد، هم‌اندازه‌ی پدر هم اگر عمر کنم، پرده‌ی بعدی زندگی‌ام است و این‌جا، این‌لحظه همه‌ی اتصال‌ا‌م با گذشته تمام می‌شود. آلیس دیگر اینجا زندگی نمی‌کند.




 *
Dexter; Season 7, Episode 8
 
Read the whole story
Roya
38 minutes ago
reply
احساس می‌کنم از مراسم تدفین خودم برگشته‌ام؛ سبک‌، خالی، رها.
Ayda
20 hours ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

I guess it comes down a simple choice: Get busy living, or get busy dying*

1 Share
اینجور نبود که من همیشه بدانم دارم چکار میکنم. همیشه هم نمی دانستم آیا راهی که می روم سرانجام به واهه ای میرسد یا سر به ترکستان دارد. فقط میدانستم که پافشاری بر شکست، زهر زندگی ام است و در سیاهی "شبهای هول" هم باز میشود خاک بن بست ترین زندانها را حتی با قاشق مضحکي تراشید.* صبر...صبر...صبر...چه صبوری کردم به پای خويش در گشودن قفلها.
از کجا این آغازيدن های از نو را یاد گرفتم نمی دانم. تصویر خاصی جلوی رویم نیست. شاید از خستگی ناپذیری مادرم در مواجهه با گوشت تلخی های روزگار آمده یا زندگی کنار مقاومت جمعی ملتی که علیرغم همه ناکامی ها و نشدنها و آشوبها و مصیبتها همچنان میروند دربند و خزر و خلیج فارس را نگاه میکنند و در مهمانی ها خستگی ناپذیر ميرقصند و پایکوبی میکنند.
و راست است. نماندن و راه افتادن، راه افتادن و خاکها را کنار زدن و رفتن، درد دارد. هراس دارد. زخم دارد. تنهایی دارد. عشق ماسیده دارد. نامه های ناگشوده و برگشتی دارد. خاطرات نیمه رها شده دارد. چشم بستن دارد روی قلبی که خواستنی را؛ حال هر چه که باشد، پافشاری میکند اما برايش میسر نیست. تهش، یک غم تيره ته نشین دارد که مثل بوی خاک وقت باران، گاهی به نشتري سر باز میکند و دوباره یادت می آورد کجا بود و چه شد. نماندن و رفتن، همه اینها را دارد. تنها چیزی که ندارد، حسرت است. و نداشتن حسرت به رفتن همه راههای بی بازگشت، بیراهه ها، بی چراغيها و پرسه هایش می ارزد.

* جمله اي از فیلم Shawshank Redemption که همیشه ارزش باز دیدن را دارد.


Read the whole story
Ayda
4 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

رفتن تو همه قانونها رو بهم زد

1 Share

روزی که از تهران اثاث کشی کردیم بریم دزفول شش سالم بود. از تهران تا اراک پشت پیکان آبی یکسره گریه کردم. دلم برای  بازی با بچه ها توی خونه مامان بزرگ تنگ می‌شد. بابا هفته قبلش رفته بود و کلید گرفته بود. حالا اومده بود مارو با خودش ببره. من با صدای بلند زار می زدم. بعد از چند ساعت بابا سعی کرد یه جوری آرومم کنه. 
- دخترم اونجا خونه‌مون خیلی قشنگه. باغچه داره.
- خونه مامان بزرگ هم باغچه داره.
- نمی‌دونی هفته پیش که دزفول بودم چی شد. یه دختر کوچولو بدوبدو اومد بهم سلام کرد. پرسید شما دکتر ج هستی؟
- کی بود؟ 
- دختر یکی از دکترا بود بابا. همسایه‌مونه. 
- بهش چی گفتی؟
- گفتم بله. ما همسایه تازه شما هستیم. گفت شما بچه هم دارین؟ منم گفتم بله. دوتا دختر دارم. یکیش اندازه شماست. یکیش هم کوچیکتره.
- خودش اندازه من بود؟
- آره بابا اندازه خودت بود. مهربون بود. خوشگل بود. پرسید امروز دختراتون میان؟ گفتم نه باید هفته دیگه برم تهران
بیارمشون. الان منتظر شماست بابا. خوشحاله که دارین میاین.
اشک‌هامو پاک کردم و بقیه راه رو درمورد دختر همسایه خیال پردازی کردم.
.
من و مریم هم‌سن بودیم. پدرهامون همکار بودند و مادرهامون خیلی سریع دوست شدند. خونه‌هامون دیوار به دیوار بود توی محوطه بزرگی که پر از ویلاهای سازمانی بود. ویلای روبرویی مال دکتر آ بود که دوتا دختر داشت. پنج تا دختر بچه بودیم و یک پسر که برادر مریم بود. من و مریم هم سن و هم کلاس.
هرروز عصر یکی از مامانها آش رشته یا لوبیا می‌پخت و توی تراس خونه‌اش فرش پهن می‌کرد و بساط عصرونه رو می‌چید. ما بچه ها توی محوطه بزرگ ویلاها تا جون داشتیم بازی می‌کردیم. اون وسط آش و لوبیا می‌خوردیم و دوباره بازی.
.
حلقه زده بودیم و کف دست راستمون رو گرفته بودیم وسط و نگاه‌هامون با عجله بین کف دست خودمون و بقیه می‌چرخید.
- کدومه؟
- اینکه از کنار شروع میشه.
- نه اون خط بچه است. اینی که از پایین میره خط عمره
- خط عمر کف دست چپه چون قلبمون سمت چپه
اینبار همه کف دست چپمون رو گرفتیم وسط. مریم گفت "خط عمر من که این وسط تموم میشه"
همه دست مریم رو به سمت خودمون می‌کشیدیم "کو؟ ببینم؟ کجا؟"
- رعنا خط عمر تو هم همونجا که مال مریم تموم میشه قطع میشه
خط عمرم رو دنبال می‌کنم تا جایی که کمرنگ میشه. چند میلیمتر اونطرف‌تر یه خط نازک ادامه پیدا می‌کنه. با هیجان داد می‌زنم:
- نه قطع نمیشه. فقط کمرنگ میشه. ایناهاش.
- یعنی چی؟
- یعنی سکته می‌کنه.

به مریم گفتم "یه چیزی میشه که من از ترس سکته می‌کنم تو از ترس می‌میری" همه از خنده ریسه رفتیم و نگاهمون افتاد به آسمون. دسته خفاش‌ها با نور قرمز غروب تو آسمون پیداشون می‌شد. بین خودمون باور داشتیم که نگاه کردن به خفاش چشم رو کور می‌کنه. چشمامون رو با دست گرفتیم و بدوبدو به طرف ویلاها فرار کردیم.
.
شب وقتی مامان برای بوس شب بخیر اومد کنار تختم انگشتم رو گذاشتم کف دست چپم و پرسیدم "مامان من اینجا سکته می‌کنم؟" 
-سکته چرا مامان جون؟ کجا؟
-اینجا دیگه. آخه خط عمرم اینجا پاره میشه ولی قطع نمیشه. مال مریم همینجا تموم میشه.
- اینا الکیه دخترم.
- دوستم گفته.
- اینا برای بازیه. واقعی نیست. 
- الان کجای خط عمرم مامان؟ اینجا که سکته می کنم چند سالمه؟ پیرم؟
- بچه‌ها هیچ وقت سکته نمی‌کنند.
- آره باید خیلی پیر باشم. پنجاه ساله باشم. مامان مریم پنجاه سالش شد می‌میره؟ 
- بخواب دخترم. به فرشته‌ها فکر کن.
چراغ رو خاموش می کنه و میره. من به فرشته‌ها فکر می‌کنم و آرزو می‌کنم خوابشون رو ببینم.
.

قبلن هم گفتم که از بهترین خاطرات روز عروسیم دیدن همزمان بیشتر آدمهایی بود که دوستشون دارم. اونم بعد از چندین سال دوری. می‌دونستم مریم نمی‌تونه بیاد. درگیر شیمی درمانی بود. روزی که داشتیم لیست مهمون‌های عروسی رو می‌نوشتیم فهمیدم.
- مامان خانوم دکترهارو نوشتی؟ هر کدوم شش نفر. مریم ایرانه؟
سرمو بلند کردم دیدم مامان درحالیکه داره اشک‌هاشو پاک می‌کنه تلاش می‌کنه که جلوی گریه‌شو بگیره.
- بهت نگفته بودم که ناراحت نشی. اون بچه مریضه. چندماهه. سرطان داره. یه سرطان بدخیم بدمصب که امیدی به خوب شدنش هم نیست.
- ایرانه؟
- آره. ولی کسی رو نمی‌بینه.

از اون روز تا همین حالا که دارم این پست رو می‌نویسم هر لحظه توی یادمه. اینجور ممتد و بی‌وقفه یاد کسی بودن رو من با آدم‌های دیگه هم تجربه کردم. صبح‌ها اولین لحظه‌ای که چشممو باز می‌کنم، اولین چیزی که به یادم میاد مریمه و بعد بقیه کارهای روزمره. وقتی دارم مقاله می‌نویسم، وقت غذا خوردن، دوش گرفتن، سکس کردن، هر لحظه‌ای که هستم یاد مریم همراهمه. انگار بجز دوتا چشمم یک چشم سوم هم بالای سرم وصله که توی کادرش تصویر خودم هست و تصویر مریم که در سیاهی‌ه.
روز عروسیم هم مثل همه روزهای قبلش از صبح به یادش بودم. حتی بیشتر از روزهای قبل. من و مریم با هم رفتیم مهدکودک. با هم رفتیم کلاس اول. اولین کلاس نقاشیمون رو با هم رفتیم. با هم کنکور دادیم و رفتیم دانشگاه. با هم رفتیم خارج. حالا من داشتم ازدواج می‌کردم. اون داشت می‌مرد. چطور می تونستم به فکرش نباشم؟ شب عروسی وقت سلام کردن به مهمون‌ها به همبازی‌های دوران بچگی که رسیدم و مریم بینشون نبود قلبم مچاله شد. دوست دیگه‌مون رو بغل کردم و دوتایی حسابی گریه کردیم. اون موقع هنوز نمی‌دونستم مرگ چه شکلیه. زندگی به چشمم هنوز خیلی پرشور بود. خوشحالی و غم مطلق برام وجود داشت و در اون لحظه این دو با هم تقابل کرده بود. حس اون لحظه رو هیچ وقت یادم نمیره. الان دیگه شادی و غم اصالت قبلی رو برام ندارن. زندگی و مرگ به همدیگه پیچیده‌ند. فکر می‌کردم دیگه مریمو نمی‌بینم. اشتباه می‌کردم.

آخرین بار برلین دیدمش. بین درمانش چندماه فاصله انداخته بود تا سفر کنه.
مرگ حقیقت ترسناکیه که وقتی باهاش روبرو می‌شیم شدیدن انکارش می‌کنیم. البته اگر اصلن مجبور شیم باهاش روبرو بشیم. معمولن به محض اینکه می‌فهمیم مرگ دوستی نزدیکه ازش فرار می‌کنیم. از دیدن اون فرد فرار می‌کنیم. از حرف زدن باهاش فرار می‌کنیم. اگر هم باهم همکلام شدیم از مرگ هیچ حرفی نمی‌زنیم. من و مریم هم استثنا نبودیم. برخلاف رسم همیشگی بینمون که خاطرات کودکی رو مرور می‌کردیم، اینبار فقط از آینده حرف زدیم. انگار می‌خواستیم تا زورمون می‌رسه دست مریمو بگیریم و بکشیمش توی آینده. از شرایط کاری دندان پزشک‌ها درآلمان پرسید و اینکه شرایط مهاجرت چطوریه. به غده گردنش اشاره کرد و گفت این سوغات امریکاست. دیگه نمی‌خوام برگردم اونجا. گفت کمکم می‌کنی بیام آلمان؟ گفتم آره. معلومه. از کارم پرسید. براش حرف زدم. گفت بزن تو کار واردات تجهیزات پزشکی. گفتم سردر نمیارم که من، خودت بیا اینجا باهم راه بندازیمش. ازم خواست براش یه پوزیشن کاری پیدا کنم درآلمان. گفت یه کار برام پیدا کن که بهم روحیه بده برای خوب شدن. وقتی برگشت ایران کلاس آلمانی ثبت نام کرد. فقط دو جلسه‌اش رو تونست بره. حال عمومیش مدام بدتر می‌شد. با اینکه دکترا از روزی که تشخیص بیماریش رو دادن همزمان جوابش کردن، اما مریم هرروز یک درمان جدید امتحان می‌کرد. مریم از زندگی دست نمی‌کشید. از زندگی سختش دست نمی‌کشید و این چیزی بود که بیشتر از همه دلمو مچاله می‌کرد.

چند ماه بعد ازون دیدار بود که تصادفم پیش اومد و بیماری بعدش. وقتی روی تخت بیمارستان افتاده بودم و هرروز وزنم کمتر می‌شد و تبم تندتر و راه نفسم بندتر، با خودم گفتم بازی روزگارو ببین. من زودتر از مریم دارم می‌میرم. ناراحت هم نبودم. نگران هم نبودم. یک لحظه هم حاضر نبودم برای زنده موندن بجنگم. داشتم عذاب می‌کشیدم و دلم می‌خواست زودتر عذابم تموم بشه.

از بیمارستان که مرخص شدم آدم دیگه‌ای بودم. در بخش بیماران سرطانی بستری بودم و هم اتاقیم شیمی درمانی می‌شد و موضوعات مربوط به داروها و حال عمومی بعد از شیمی درمانی باب مکالمات تازه منو مریم رو باز کرد. تازه می‌تونستیم کمی راجع به بیماریش حرف بزنیم و بیشتر از اون راجع به زندگی در بیمارستان؛ جراحی‌های پی در پی، خشک شدن و بسته شدن رگ ها، حال بعد از شیمی درمانی، تنگی نفس، کمبود خواب راحت توی بیمارستان، غذای بی‌مزه، سروصدا، بیهوشی، راجع به همه چیز بجز مردن.
.
روزهای آخر دلم می‌خواست بهش بگم نترس از مردن دوستم. نترس از نیست شدن. ما تا روزی که هستیم بهت فکر می‌کنیم. ما فراموشت نمی کنیم. ولی همه حرفهای دلمو قورت می‌دادم و فقط براش عکس گل‌های تراسمو می‌فرستادم. چون نمی‌دونستم چه حالی داره. نمی‌تونستم تصور کنم باختن بعد از سه سال جنگیدن آدمو چه شکلی می‌کنه. می‌ترسیدم ازین بی خبریم. می‌دونستم هرچی بگم پرته. می‌دونستم جایی که اون هست رو من هیچ وقت نمی‌تونم درست تصور کنم.
.
یک ماه پیش مریم رفت. وقتی خبر مرگش رو شنیدم که برای کنفرانس در یک شهر غریبه بودم. تمام روز گیج بودم و دست و پام از داخل می‌لرزید. کنفرانس که تموم شد قطار برگشت رو گرفتم، عینک آفتابی زدم و زارزار گریه کردم. با اینکه سه سال بود می‌دونستم این روز میاد. با اینکه می‌دونستم راحت شد، رنجش تمام شد، هیچ کدوم ازینا کمک نمی‌کرد آروم باشم. انگار تازه داشتم برای همه اون سه سال گریه می‌کردم. برای زندگی که منصفانه تقسیم نمی‌شه.
.
مریم توی همه سال‌های قبل از بیماریش خیلی خوب زندگی کرد. زندگیش پربار بود. پر از موفقیت کاری و درسی، پر از ورزش حرفه‌ای، پر از حمایت و رسیدگی به پدر مادر، پر از سفرهای رنگ به رنگ اروپایی و امریکایی، پر از امید بود. چیزی که اذیتم می‌کنه اینه که مریم تشنه زندگی بود. پر از شور زندگی بود. یکی مثل من نصف عمرشو یه گوشه لم داده و خیال پردازی کرده. یکی مثل مریم هر لحظه اش پر از دستاورده. چرا باید وقت زندگی اون کمتر از من باشه؟ چرا؟
.















Read the whole story
Ayda
4 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete
Next Page of Stories