2225 stories
·
90 followers

این تکه‌ها رو برای انتشار در توییتر نوشته بودم، چون در توییتر پراکنده می‌شد این...

1 Share
این تکه‌ها رو برای انتشار در توییتر نوشته بودم، چون در توییتر پراکنده می‌شد این‌جا هم منتشر می‌کنم برای راحت‌تر خوندن احتمالی:

ـ مادر و پدر من زیاد جدل می‌کنند. چندی یک‌بار مادرم رو می‌کشیدم کنار و ازش خواهش می‌کردم وارد جدل نشه، بی‌خیال بشه. اما هیچ‌وقت وارد این گفتگو با پدرم نشدم. چون پدرم زود عصبانی می‌شه. در عوض برای پدرم مسخرگی و مطربی می‌کردم که جدل نکنه.
باید یک روز بالٱخره قبول کنم از طرفی که داد می‌زنه می‌ترسم و خواه‌ناخواه کج می‌شم به سمت این‌که از طرفی که داد نمی‌زنه بخوام از حقش بگذره.
اما حالا بحث جدل خانوادگی نیست؛ حرف گیر افتادن بین دو قلدره.

ـ یکی از این دو طرف قلدر خودش رو پدر ما می‌دونه و بارها ثابت کرده که پدر آزارگریه و اهل گفتگو نیست. قلدر دیگه بی‌هیچ حقی اصرار داره خودش رو قیم ما جا بزنه و بارها ثابت کرده امنیت و آسایش و آزادی ما براش مهم نیست. چیزی که نظرم رو جلب می‌کنه اینه که به‌نظر می‌رسه گروه عظیمی نیازمند جلب توجه هر دو قلدر هستند.

ـ من در برابر قلدرها آدم چندان شجاعی نبوده و نیستم. تجربه‌ی سال‌ها درگیری‌م با قلدرها نشون داده که معمولاً سعی کرده‌م باهاشون چشم‌توچشم نشم. اما همیشه نشده از قلدرها فرار کنم. بارها زمانی رسیده که قلدرها گیرم انداخته‌ند و در نهایت درگیر شدیم و خرابی به‌بار اومده.

ـ یک تجربه‌ی دیگه‌م از درگیری با قلدرها این بوده که گاهی در توهم رام کردنشون فکر کرده‌م که بهتره دل‌شون رو به‌دست بیارم. تا این‌جای کار هنوز ایراد خیلی بزرگی به‌چشم خودم نمی‌آد. اما کار وقتی از خرک در رفته که برای به‌دست‌آوردن دل قلدرها قلدری‌شون رو تلویحاً تٱیید کرده‌م. به‌خودم اومده‌م و دیده‌م که فراموش کرده‌م اون‌ها اصلاً حق قلدری نداشته‌ن.

ـ توی دوران مدرسه مدتی مبصر کلاسی بودم. زمانی کشف کردم اگه خوراکی‌هام رو به قلدرهای کلاس بدم اون‌ها هم قبل از اومدن معلم برام دردسر درست نمی‌کنن.

ـ به‌نظر می‌رسه قلدرها از خیلی از ما بیشتر توانایی کسب تجربه و یادگیری دارن. قلدرهای غیرمثالی که من باهاشون درگیر می‌شدم یاد گرفته بودن من و امثال من رو با ترس از شر احتمالی کنترل کنن.

ـ تصور می‌کنم مسئله‌ی این روزهای ما عموماً ربطی به سندروم استکهلم نداره. تصور می‌کنم گروه عظیمی از ما رام ترس از شر احتمالی شدیم. از طرف دیگه هم دل‌مون می‌خواد دل قلدرها رو به‌دست بیاریم. در همین گیر و دار اون‌قدر گیج شدیم که فراموش کردیم مهم و بی‌اهمیت چیه، معیارمون چیه.

ـ خیال خامی هست که اگر دل پدر خودخوانده‌ی آزارگرمون رو به‌دست بیاریم شاید دست از کتک زدن‌مون برداره. خیال خامی هست که اگر قیم خودخوانده‌ی قلدرمون پدره رو کتک بزنه، ما نجات پیدا می‌کنیم.

ـ قیم خودخوانده هیچ حقی نسبت به ما نداره. پدرخودخوانده اما فقط به این دلیل که تمام دارایی‌های ما رو در دست گرفته وظیفه داره از ما محافظت کنه و این محافظت هیچ حق اضافه‌ای به‌ش نمی‌ده. نمی‌تونه یقه‌ی چاقوکش محل رو بگیره و بعد برگرده توی خونه و به این بهونه به ما غذا نده یا به هر بهانه‌ای کتک‌مون بزنه.

ـ چاقوکش محل همون‌قدر که خطری برای ماست، برای پدر خودخوانده هم هست. طلبی از ما نداره بابت جلوش ایستادن. اما ما ازش طلب داریم بابت گرسنگی‌کشیدن‌ها و کتک‌خوردن‌ها و آسایش‌نداشتن‌ها.

ـ ایراد اصلی مثال پدر و قیم اینه که ما قاعدتاً کودکان نابالغ نیستیم، یعنی نباید باشیم. هرچند خیلی از ما مثل کودکان نابالغ رفتار می‌کنیم. یکی از نشانه‌های بالغ بودن گرفتن تصمیم‌های جدی و بلندمدته. خیلی از ما اما گه‌گداری فریادی می‌زنیم و دو روزی قهری رفتار می‌کنیم و با اولین ضربه‌ی شلاق به اتاق‌هامون برمی‌گردیم. مشکل اینه که می‌خوایم با قلدر به روش خودش مقابله کنیم، قلدرانه.

ـ تجربه ممکنه به ما نشون بده با قلدر نمی‌شه گفت‌وگو کرد. شک نزدیک به یقین دارم که با قلدر نمی‌شه قلدرانه هم مقابله کرد. در بهترین حالت خرابی‌ای به‌بار می‌آد که احتمالاً برای قلدر اهمیتی هم نداره. چیزی که شاید کمک کنه اینه که به قلدر نشون بدیم از شر احتمالی‌ش نمی‌ترسیم و به‌ش تن هم نمی‌دیم. به‌ش نشون بدیم که نیازی به تٱیید و توجه و حمایت‌ش نداریم.

ـ اگر بتونیم خودمون بالغانه رفتار کنیم، می‌تونیم از زیر سایه‌ی پدر خودخوانده هم بیرون بیایم، خانواده‌ی خودمون رو تشکیل بدیم و با پذیرفتن این‌که هیچ‌کس بی‌نقص نیست سعی کنیم نواقص رو برطرف کنیم. در غیر این‌صورت خودمون قلدر بعدی رو متولد می‌کنیم.


ـ در آخر این‌که کاش در چاله‌ی "بعضی‌ها برابرترند" نیافتیم. آدم‌هایی هم که دو ماه پیش کشته شدند در راه و آرزوی آزادی و آسایش و امنیت کشته شدند. و هیچ سمت رسمی نداشتند، هیچ‌کس پشتیبان‌شون نبود. خونی که از اون‌ها ریخت خون "حجامت" نبود. اگر این رو فراموش کنیم یا در نظر نگیریم، به‌نظر من که در صداقت رفتارمون می‌شه شک کرد.
Read the whole story
Ayda
51 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

جلوه‌های ویژه

1 Share
صبح با صدای مامانم بیدار شدم که داشت پشت تلفن دوستش رو که به شدت گریه می‌کرد دلداری می‌داد. همونطوری که از یک حزب‌الهی واقعی توقع میره. شهادت رو تبریک باید گفت و ما همیشه منتظر شهادتیم و شهادت هنر مردان خداست. دوستش آروم شد و تلفن رو قطع کرد. مشکی پوشیده بود. نوحه‌ی «ای کشته‌ی دور از وطن» رو گذاشت سینه زد و گریه کرد. من هم این وسط داشتم نیمرو درست می‌کردم. پرچم سیاه عزاداری‌اش رو آورد گفت بزن سر در خونه. منم بالای در نصب کردم. تلویزیون داشت با لحنی حماسی بیانیه‌های سران مملکت رو پخش می‌کرد. راستش من عاشق این لحظه‌های حماسی‌ام. دوست داشتم جای مجری‌های اخبار بودم و این آیات قرآن رو می‌خوندم. الذین آمنوا و هاجروا و جاهدوا. هروقت اینجوری اوضاع هیجانی میشه یاد نرگس دخترعمه‌ام می‌افتم که موقع دیدن فیلم‌های اکشن خیلی هیجان‌زده می‌شد و ما هی بش می‌گفتیم نرگس نترس جلوه‌های ویژه‌اس. اونم تا صحنه‌ی هیجان‌انگیزی می‌دید می‌پرید بغل خواهرم و جیغ می‌زد: «عاطی عاطی جلوه‌های ویژه»
Read the whole story
Ayda
53 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

تعلق خاطر

1 Share

در سفر کوتاهم مردمان معمولی‌ای را دیدم که تعلق خاطری به جایی که در آن به سر می‌بردند نداشتند. بعضی آن را دوست نداشتند. بعضی در خیال رفتن به جایی دیگر بودند- جوانان را نمی‌گویم، از پیرمردان و پیرزنان حرف می‌زنم. با اینکه بی‌نیاز بودند. هر کدام مسکن مناسبی داشتند و پولی کم و بیش در بساط. اما غریب و غریبه بودند. هر کس به دور بچه‌هایش چنبره زده بود و تعلق خاطرش همان بود. اگر نمی‌رفتند یا خیال رفتن نداشتند به آن خاطر بود. رفته بودند اما. وقتی کسی را دوست ندارید از او رفته‌اید. وقتی جایی را دوست ندارید از آن دور شده‌اید. من اجتماع را چنین دیدم. هر کس و بچه‌هایش و گاهی بچه‌های بچه‌هایش. زن‌ها هنوز اجاق را گرم نگاه می‌دارند. بوی طعام از آنها بلند می‌شود.  و بچه‌ها- نوه‌ها خانه‌ها- آپارتمان‌ها را زنده می‌کنند. در خانه بعضی هم صدای بچه‌ای نمی‌آید. بزرگ شده‌اند و رفته‌اند. عده‌ای در گذشته زندگی می‌کنند. گذشته نه شاه و دورانش، گذشته بهتر بود. شما گویید از جایی به بعد زندگی متوقف شده است. ارتباط با جامعه گاهی تلویزیون است اما همان را هم همه تقسیم نمی‌کنند. بعضی خیلی کمتر صدا و سیمای ملی را تماشا می‌کنند و بیشتر- از آنهایی که من دیدم سیماهایی دیگر را.

گذشته در حافظه‌ها و خاطرهاست و هنوز چیزهایی از آن باقی مانده است. تکه زمینی، انگشتری. زمین‌ها تکه‌تکه شده است تا میان بازماندگان تقسیم شود. همان بازماندگان را به هم مربوط می‌کند.  انگشترها دیگر آن علت وجودی را ندارند. با اینکه سنت‌هایی از عهد عتیق پابرجاست.

زیبایی؟ یک شب قبل از اینکه خواب بربایدم به آن فکر کردم. زیبایی نیست. مردم به دنبال آن نیستند. جراحی زیبایی، جراحی زیبایی نیست. مسئله ظاهر است. مردم باطن خود را پس آن پنهان می‌کنند.  و هنوز زنان به زنان نگاه می‌کنند. تا آنها را بپسندند یا نپسندند. در هر زنی، مردی هست که به خواستگاری زنی می‌رود.


Read the whole story
Ayda
81 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

.

1 Share

پسرم ۵ روز دیگه ۱۶ ساله می‌شی ، ۱۶ تا سی‌صد و شصت و پنج روز احتمالن چاهار یا پنج تاش سی‌صد و شصت و شش روز بودن به اضافه دوبست شصت و هشت روز توی دل‌م و چیزی نزدیک یک سال آرزوی نشستنت توی دل‌م‌ .  روز قبل از اومدن‌ت شیرین عبادی جایزه نوبل صلح گرفت، کامکارها تو مراسم اجرا داشتن و من مطمئن بودم دست‌ کم با تعاریف متعارف، خانواده خواهی داشت‌ و از نیمه ده سالگی نداری عزیزم. روزی که دنیا اومدی  صدام فراری بود ، امریکا توی عراق بود، خاتمی رئیس جمهور و ما مشغول مشق الفبای جامعه‌ی مدنی. اولین اسکاری که تو بودی شهره آغداشلو کاندید بود و ما مشنگا عبارت هنرمند در تبعید و  و روایت اون فیلم پر از آب چشم رو نمی‌دیدیم ، دل دادیم به نماینده‌ی سرزمین کهن پر از خون دل!
می‌دونی مامان؟ من از اومدنت می‌ترسیدم، تو رو بین خودم و پدرت نمی‌خواستم و می‌خواستم ، بس که دوست‌ش داشتم، بس که آخر با هم‌ زندگی نکرده بودیم و حالا که نگاه می‌کنم دست آخر هم اون کیفیتی که می‌خواستم جز چند پاس گذرا اتفاق نیفتاد. دوست داشتن من ترسناکه، دوست نداشتن‌م ترسناک‌تر ، غر نمی‌زنم اما سخت راضی می‌شم، کشتم خودمو که تو راضی کردن‌م احساس ناتوانی نکنی ... اما این رو می‌دونم تو هم بدون شاید به کارت بیاد قبل از سیزده‌بدر ۸۲ که برداشتم‌ت توی دل‌م ، آماده بودم از همون لحظه، که مهم‌ترین اولویت بودن‌م باشی! حلال جان، شادی وجود، حقیقت موجود باربدک‌م.
حالا تو داری  ۱۶ ساله‌ می‌شی ، نوجوان بارسم شکل و مختصات! و مثل تمام بودن‌ت فراتر از تعریف‌ها، قرارها، بودن‌ها.
اشتباه کن مامان! خراب کن ، بساز... خراب کن رها کن نساز ، حالا وقت اشتباه کردنه، کنارت‌م، تاوان می‌دیم،  که اگه الان اشتباه نکنی جماعتی با تو تاوان می‌دن یه روزی!
آرزو کن مامان ، آرزوهای محال و دور ... یا می‌رسی و حال‌ش رو خواهی برد یا یک عالمه چیز یاد می‌گیری ، من هم کنار‌ت نگاه می‌کنم ، تماشا می‌کنم، نمره عینک‌م رو عوض می‌کنم با تو دور و دورتر رو نگاه می‌کنم. یا نمی‌رسی کنارش چیزهایی یاد می‌گیری که تو هیچ داروخونه‌ای قرص‌ش رو نمی‌فروشن!
اشتباه کن، نمی‌بخشم خودمو روزی روزگاری، که  شریک روزگارت تاوان اشتباه‌هایی رو بده که فرصت‌شو که بهت ندادم ، کنارت نبودم، خراب کردم و نساختم, اشتباه کن که الان وقت اشتباه کردنه!
بودن یعنی مسئولیت باربدک‌م ، الان نترس که به وقت‌ش زمین زیر پات سفت باشه مامان! که بر بیای، کنارت‌م که نترسی از تنهایی روزای نیومده. دوست داشتن‌م به کارت نمی‍آد که فضیلتی برای هیچ مامانی تو دوست داشتن ننوشتن، که دلیل بودنه. کنارت‌م مامان ته‌ چاه باشی یا سلطان جهان, با هم درست‌ش می‌کنیم

Read the whole story
Ayda
82 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

مبلغی منبر

1 Share
جالب‌ترین قسمت زندگی اون‌جایی بود برای من که قبول کردم آدما عوض می‌شن و کاری هم در موردش از دست هیشکی ساخته نیست. طبعا خیلی هم غم‌انگیز بود. یا شاید هم سنگین. شاید هم ترسناک. یعنی خب جالبه دیگه، یه آدمی یه روزی بهت می‌گه دوستت داره بعد دقیقا همون آدم مثلا شیش ماه بعدش یادش میره جواب اسمساتو بده. حالا غمگین یا ترسناک یا هرچی. این‌که خودت اون گذار ِ «عزیزم می‌میرم برات به ای بابا این ول‌کن نیست» رو با موفقیت پشت سر میذاری اصلا برات محسوس نیست مشخصا که «عه من عوض شدم!». می‌گی با خودت که آره بابا کار نکرد، یا سینرژی نبود، یا فلان و بهمان و کوفت و زهرمار. بعد وقتی بهت فشار میاد و هیچ کار دیگه‌ای بغیر از برگزاری جلسه‌ی یک‌نفره‌ی ریتروسپکتیو نداری و میشینی نگاه میکنی قشنگ و موارد رو برمی‌شُماری (دلم خواست کتابی باشه اون کلمه) و می‌بینی عه این آدمه دقیقا عوض شده تازه می‌فهمی که بابا اون‌دفعه هم شاید من خودم عوض شده‌بودم. حالا البته نمی‌گم هر رابطه‌ای تموم میشه به خاطر اینه که آدما عوض میشن. نه به ولله. من مسائل مربوط به روابط بشری رو می‌ذارم به عهده‌ی همون دوستمون که البته که کل دنیا رو هم زحمت داده‌بود اما مفیوضات مشعشعشون هنوز روشن‌کننده‌ی طریق عشاق و هنر‌آموزان راه رابطه‌ست. بگذریم. می‌خواستم یعنی ارواح شیکمم بگم که برای من جدای اون جالب ‌بودن و ترس‌ناک بودن و غم‌انگیز بودن و الخ، یک مشخصه‌ی دیگه هم داره. «زور». اصلا نباید از این موضوع به سادگی بگذریم که آدم به هزاراجاش زور میاد که اون‌ور رابطه عوض شه این‌ورش نه (ور خودمون طبعا).

انی‌ویز، گفتم بیام باهاتون درمیون بذارم که یه وقت رکبی چیزی نخورین. نیست داریم وبلاگ‌ها رو هم یکی یکی از دست می‌دیم، گفتم شاید نیاز به یه مقدار منبر داشته‌باشین.

و من الله التوفیق.
س.
Read the whole story
Ayda
89 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

یک صبحانه رنگارنگ

1 Share
کدوهای نارنجی زیبا را ورقه ورقه خرد می‌کنم. کره را با کمی روغن گذاشتم توی ماهیتابه داغ شود. این اضافه کردن روغن از معرفت‌های تازه‌ام است. بعد از چهل و اندی سال فهمیده‌ام که کره را نباید تنها انداخت توی تابه، که می‌سوزد ه رنگ می‌بازد که سیاه می‌شود. سیاه و نارنجی هیچ ترکیب خوبی نیست. لکه‌های سیاهی میان ان نارنجی خوش رنگ و اشتهاآور می‌ریند به زندگی.
پنیرها را از توی یخچال بیرون می‌آورم. دوتا پنیر از دانمارک رسیده که گران‌قیمت و در حکم طلایند، پنیرهای سفید و و رشته رشته‌ای که اسم‌شان به ترکی «گیس» است و همان قدر آشفته و ریساریس. توی ظرف چوبی زیبایی که به سه قسمت تقسیم شده و از آن الگوی علامت صلح را می‌شود درآورد می‌چینم و لابه‌لایش گردو می‌ریزم. ظرف پنیرم غنی است. توی ظرف پنیرم از فقر خبری نیست. فقط صلح و غنا. صلح و رفاه.
به پوسته قهوه‌ای تخم مرغ‌هایی که از روستا آمده ضربه می زنم و توی کاسه با خامه و پنیر و سبزی می‌ریزم و می‌زنم. بوی سبزی پلویی خشکی که از کشورم، از وطنم آوردم، توی چمدان‌هایم گذاشتم و آوردم می‌پیچد توی آشپزخانه. بوی وطن برای من ترکیبی از بوی شنبلیله و تره شده و بوی زیر گلوی مادرم.
این‌جایش را دوست دارم: مخلوط را یک هو می‌ریزی توی تابه کره+روغن داغ و کف تابه بلافاصله سفت می شود و می بندد. اسمش املت پنیر است. این‌جا توی ترکیه هزاران جور املت که اسم‌های مختلف دارند می‌بینی که تهش فقط از قابلیت بستن تخم‌مرغ و چسباند مواد به همدیگر استفاده شده. وگرنه آن املتی که آراز با رب توی آشپزخانه کوچک خانه و مغازه اجاکسر می‌ساخت هم برای خودش املتی بود. آراز نیست اما ذکر املتش هنوز هست و چه جاودانگی‌ها که ربطی به ادبیات و هنر ندارد و توی ذات املت با رب گوجه نهفته است.
انار دانه شده دارم توی یخچال. صبحانه حتما باید ترکیبی از میوه و سبزی با لبنیات و پروتئین باشد. من زن مراقبی هستم. خانواده‌ام باید سالم باشند. مرد من باید قوی و روپا باشد، دخترم باید زیبا و خوش‌اندام باشد و خودم باید بانشاط و ورزشکار باشم و عمر باکیفیت کنم. تغذیه مهم است. من گوشت نمی‌خورم ولی باید حبوبات بخورم. دخترم باید از برنجش کم کند و آلوئه‌ورا به پوست صورتش بمالد و مَردم باید سبزیجات و ویتامین ث بیشتر بخورد تا تاثیر سیگارهای پشت‌هم و این همه سفر رفتن و هواهای مختلف کم شود. ما می‌خواهیم زنده بمانیم. ما می‌خواهیم باکیفیت زنده بمانیم.
صبحانه تقریبا حاضر شده.
بنفشه دارد چه می‌کند. قهوه‌اش را خورده؟ با یادگارهای مادرش چی کار می‌کند؟ کسی هست بغلش کند و باهاش گریه کند؟ از پا نیفتد؟ من برایش رفیقی نکردم. هیچ وقت. برایش حتا صبحانه خوبی حاضر نکردم. خودش آمد قهوه‌اش را ریخت و خورد. خودش به همه چیز سر و سامان داد. الان چه می‌کند؟
ریختن چای مال مرحله آخر است. چای خوش رنگ و کمرباریک که به جای قندپهلو قاشق چای‌خوریبه پهلو دارد. رنگ چای را از پشت نور پنجره بزرگ اتاق می‌بینم. قرمز. ترک‌ها می‌گویند رنگ «خون خرگوش» تا می‌گویند تصویر خرگوش و نرم لطیف و صورتی رنگی را می بینم که توی برف‌ها خوابیده و دورش خون سرخ ریخته. اگر خون روی کف خیابان به سیاه می زند و بهش زرشکی می‌گویند روی برف‌های سفید سرخ است. مثل این رنگ این استکان چای.
باید بروم بیرول را بیدار کنم تا چای یخ نزده، این‌جا چای زود یخ می‌زند.

Read the whole story
Ayda
89 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete
Next Page of Stories