2239 stories
·
91 followers

تو آمریکا هر مسئله‌ای، هر مسئله‌ای که در سطح بزرگ و کشوری مطرح می‌شه، خیلی سریع ...

1 Share

تو آمریکا هر مسئله‌ای، هر مسئله‌ای که در سطح بزرگ و کشوری مطرح می‌شه، خیلی سریع تبدیل به یک شو تلوزیونی می‌شه. یک برنامه سرگرم کندده، یک مسابقه، یک دراما. حتی پندمیک جنگ فرهنگی خودشو هم پیدا کرده و حالا ماسک زدن و ماسک نزدن هست که تیم تو رو مشخص می‌کنه. حد وسط نیست. چون حد وسط دراما نداره برای فروش از رسانه‌ها و نقشی که  رو که رسانه‌ها (مخصوصا رسانه‌های تصویری) در این مملکت دارن، هیچ نهاد دیگه‌ای نداره. اینقدر سر هر جریانی این تکرار می‌شه که آدم به خودش شک می‌کنه نکنه واقعا سمیولیشنی هست و ترومن شویی.   

از اون طرف رسانه‌های اجتماعی زندگی خصوصی همه رو آوردن بین مردم و مرز بین نمایش و آدم‌ها کم‌تر شده. مثل یک تاتر اینتراکتیو. الگوریتم‌ها هی خوراک تیم خودتو بهت می‌دن و تو هی بیشتر و بیشتر توی نقش فرو می‌ری و تعصبت نسبت به تیمت بیشتر می‌شه و دراما بزرگ‌تر. 

Read the whole story
Ayda
3 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

یازدهم- «اعتمادت را خرج ارابه‌ها نکن»

1 Share

جاناتان تل، قصه‌ی قشنگی دارد به اسم «اعتمادت را خرج ارابه‌ها نکن». قصه‌ی دو مرد هم‌نام در بیت‌المقدس: دیوید و داوود که اولی یهودی مذهبی و محافظه‌کار و دست‌راستی است، دومی فلسطینی مسیحی. این دو مرد با هم در بانک هم‌کارند. هر دو نسبتا کوتاه‌قدند و اندام درشتی دارند، هر دو متاهل‌اند، دو بچه دارند و بچه‌ی سوم در راه است. دیوید و داوود بعضی روزها وقت ناهار باهم به کافه‌ی نزدیک بانک می‌روند، ساندویچ لای نان چیاباتا سفارش می‌دهند و کاپوچینو، باهم گپ می‌زنند و ناهار می‌خورند، و چون حرف زدن از سیاست و مذهب خط قرمز است و هر دو می‌دانند که دیگری مخالف سیاسی آن‌هاست، فقط از خانواده حرف می‌زنند و پول. از نگرانی‌های مالی‌شون، خانواده‌ای که هی بزرگ‌تر می‌شود و صنار سه‌شاهی حقوق بانک، دیگر کفاف مخارج را نمی‌دهد.
یک روز داوود به دیوید می‌گوید تو که روزهای «شبات» و تعطیلات مذهبی‌تون ماشین‌ات را نمی‌توانی استفاده کنی، بیا ماشین‌ات را این روزها به خواهر من دنیل کرایه بده. خواهرم طلاق گرفته، ۲ بچه کوچک دارد، در دادگاه مترجم است و ماشینی لازم دارد که روزهای تعطیل بچه‌ها را گردش و خرید ببرد. دیوید بعد کلی تعلل و مشورت با زن‌اش و زنگ زدن به دوستی که در دوران سربازی داشت و حالا پلیس ایست بازرسی است و درخواست از او که پیشینه دنیل را در سیستم چک کند، بالاخره قبول می‌کند.

اما دیوید که در ظاهر «هیچ مشکل شخصی با اعراب ندارد»، کماکان مشکوک است و مضطرب. دست‌آخر از همان دوست‌اش که مامور ایست بازرسی است، یک دستگاه کوچک ضبط مکالمات می‌گیرد، در داشبورد ماشین زیر نقشه‌ی شهر حیفا پنهان می‌کند. (آن‌ها هرگز یکدیگر را نمی‌بینند، دنیل کلید دیگری دارد و بی‌صدا سر وقت مقرر ماشین را برمی‌دارد و برمی‌گرداند.) هرهفته دیوید روز یک‌شنبه سر راه کار، دستگاه ضبط را بیرون می‌آورد و مکالمات ضبط‌شده‌ی دنیل را می‌شنود: صدای لالایی فلسطینی برای بچه‌هایش، صدای اخبار از ضبط‌صوت ماشین که گاهی عربی است و گاهی عبری، صدای فیروز، سروصدای ماشین‌ها در خیابان و ... بعد چندهفته اما صدای دنیل است که به عبری زمزمه‌های عاشقانه‌ای می‌کند: «آه، تو مال منی...آه، تو بهترین مرد جهانی... تو خیلی...آه...آه»

دیوید، مرد مومن که مثل باقی یهودیان خشکه‌مذهب تا قبل از ازدواج با زنی نبود و زن‌اش را هم که دختر یک ربن است یک «زوج‌یاب» حرفه‌اش برایش پیدا کرد و بعد دو بار دیدن هم ازدواج کردند، مبهوت و حیران ماند. کم‌کم تمام هفته فقط منتظر روز یک‌شنبه است که ماشین را که دنیلا برگردانده، بردارد و با لذت به مکالمات ضبط‌شده گوش دهد. چرا دنیل به عبری با معشوق‌اش حرف می‌زند؟ یعنی با یک مرد یهودی ارتباط دارد؟ چرا هیچ‌وقت صدای مرد ضبط نشده و نیست؟‌مرد تمام این مدت ساکت است؟ از آن مردهایی است که دست‌هایشان در سکوت تن زن را درمی‌نورد‌؟ تمام لذت زندگی دیوید شده همین صداهای عشوه‌گر و عاشقانه‌‌ای که پنهانی ضبط شده است.

زن دیوید برای بار چهارم باردار است. غر می‌زند که از «زن فلسطینی» پول بیشتری بگیر. دیوید سراغ مذاکره‌ی دوباره با داوود برود. داوود می‌گوید اتفاقا دنیل گفت به او بگوید ۲۰ شکل هم کمتر از توافق قبلی‌شان می‌تواند پرداخت کند. دیوید نمی‌تواند بگوید دیگر این قرار را پایان دهیم، چون تمام لذت زندگی‌اش شده گوش دادن به صدای ضبط‌شده‌ی دنیل. مجبور است به ۲۰ شکل کمتر رضایت بدهد و به زنش به دروغ بگوید ۱۰ شکل دیگر هم اضافه کرد و این ۳۰ شکل را با زدن از خرج ساندویچ . کاپوچینو ناهار و سلمانی جفت‌وجور کند. و هنوز هربار از خودش بپرسد چرا هیچ‌وقت صدای 
مرد ضبط نشده؟ چرا مرد ساکت است؟

یک صبح یک‌شنبه که باز سراغ دستگاه ضبط می‌رود، خشک‌اش می‌زند. مطمئن بود هفته پیش نقشه حیفا را از سمت جلد و شروع نقشه روی دستگاه گذاشته بود، حالا نقشه برعکس است. دستش رو شد؟ ...بعد ناگهان دوزاری‌اش افتاد. تمام این مدت، تمام این هفته‌ها، دنیل می‌دانست که او در ماشین دستگاه ضبط مخفی کرده، تمام این ماه‌ها با شیطنت این صداها را ضبط می‌کند. صدای مرد نیست، چون مردی در کار نیست. دنیل مچ او را خیلی وقت است گرفته و این شیطنت را راه انداخته است. داوود دستگاه ضبط را برمی‌دارد، دکمه‌ی ضبط را می‌زند و می‌گوید «شالوم دنیل...اوه ببخشید سلام...»

هفته‌ی بعد که دستگاه را برمی‌دارد و پلی می‌کند، صدای دنیل است:«سلام دیوید، ممنون از محبتت در این ماه‌ها. پدرم برای من ماشینی خرید، دیگر از این به بعد به ماشین تو احتیاجی ندارم. پول کامل این هفته را در پاکت نامه گذاشتم. باز هم ممنونم. خداحافظ، دنیل»

چرا این روزها بارها یاد این قصه‌ی لطیف جاناتان تل می‌افتم؟ به این آب‌باریکه‌ی «عاشقانه‌ی» پنهان و کوچک؟‌ چون آدم‌ها، آدم‌ها را نمی‌بینند... 

چون قرار است دور شد و دور ماند...چون ابزارهایند که شدند پل و باید بار روابط را بر دوش بکشند، چون دست‌ها دیگر در کار لمس و کاوش نیستند و نخواهند بود. چون «بدون تماس»، کلیدواژه‌ی تضمین سلامت چیزها و مکان‌ها و آدم‌ها شده است. مثل یک آب باریکه‌ی عاشقانه‌ در چهاردیواری تنگ یک دستگاه خودرو مزدا که آدم‌هایش هرگز یکدیگر را نمی‌بینند، از دو قطب مخالف هم‌اند، یکی طرف ظلم است و دیگری مظلوم، و یک دستگاه فکسنی که راحت زیر نقشه‌ی شهر پنهان می‌شود، پل کوچک بی‌ادعا است؛ «بدون تماس»، تضمینی، امن...
Read the whole story
Ayda
12 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

موش

1 Share

بالاخره شنبه‌ی معهود فرا رسیده بود. همه تعجیل داشتند برای بازیابی و بازسازی وضعیت «عادی»، برای به‌جاآوردن مناسک پیشین. تلفن را برداشته بود و یک‌کاره به هرکس که می‌توانست زنگ می‌زد و با لحنی بی‌تفاوت می‌گفت دوباره معاشرت‌هایش را از سر گرفته و حتی مشکلی با ایستادن در صف هم ندارد. گفت دوباره می‌خواهد برای تصمیم‌هایی که نگرفته و انتخاب‌هایی که نکرده، مضطرب شود و بی‌اشتها (
و همزمان که سیب‌زمینی آب‌پز را با بی‌میلی پوست می‌گرفت، به صحبتش ادامه می‌داد. انگار بخشی از یک پرفورمنس از پیش تعیین‌شده). صدایش را قدری بالا برد و گفت: «ببین دیگه تموم شد. دیگه نمی‌شه این شکلی زندگی کرد.» و بحث را بلافاصله عوض کرد. 
آن‌ها فضایی مشترک درست کرده بودند برای استمرار ارتباط و حالا یکی دو هفته‌ای بود که هرروز به هم وعده‌ی سفر و مهمانی می‌دادند. وعده‌ی درآغوش‌کشیدن‌های طولانی. وعده‌ی روزی بسیار نزدیک که مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت. از لباس‌ها و نوشیدنی‌ها و کشیدنی‌ها و شنیدنی‌ها می‌گفتند، از خوشی کش و قوسی به تن‌شان می‌دادند و روی صندلی پشت مانیتور جابه‌جا می‌شدند. بعضی‌ها خبر از این می‌دادند که به محل کارشان فرا خوانده شده‌اند و دیگر قرار نیست دورکاری کنند. آن‌ها همه غرور بی‌حدوحصری نسبت به قوای جسمانی‌شان احساس می‌کردند و می‌خواستند با بی‌پروایی آن را به روی دیگران هم بیاورند. هروقت از حمام بیرون می‌آمدند، لحظاتی برهنه مقابل آینه‌ی قدی توقف می‌کردند و لبخند موهومی بر چهره‌شان نقش می‌بست. به نظر می‌رسید حتی بدبین‌ترها هم باورشان شدهب بود که دیگر تمام شده و بالاخره راه خروج از هزارتو را پیدا کرده‌اند، مثل موش‌های کوچک که یکی یکی و با شتاب راهشان را به فضای بزرگ‌تر پیدا می‌کنند. آن‌ها که انزوا را خوش داشتند، لابد پا روی پا می‌انداختند،‌ سرشان را عقب می‌گرفتند و برای لحظاتی به سقف خیره می‌شدند؛ درست به آن ترک ریز رو به گسترشی که به نظر می‌آمد بعد از باران‌های اخیر پدیدار شده. 
حالا تنها دو یا سه نفر بودند که هنوز بر سر موضع خویش مانده بودند. قاشقی که به جداره‌ی لیوان چای می‌خورد و شکر را هم‌ می‌زد، متعلق به یکی از آن سه نفر بود. او با خودش فکر می‌کرد حتی اگر اعداد درست بگویند، غیاب جاخوش‌کرده در خیابان‌ها و معابر، چگونه از موش‌های کوچک هراسان پر خواهد شد؟ چطور باید جهان را وادار کرد از شتاب خود بکاهد؟ اگر طاعون هم نتواند این شتاب را به رام‌شدنی دعوت کند، پس چه چیز دیگری می‌تواند؟ با خود فکر می‌کرد که تنها دو چشم معلق دارد. دو چشم و توان بی‌اندازه‌ای برای تماشای همه‌ی اتفاقات حال و آینده. نگریستنی بی‌انتها، بدون ‌پلک‌زدن.



Read the whole story
Ayda
22 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

Carpe diem & Sapere aude

1 Share

من معتقدم که در موردِ خیلی از ما کارِ عقلانی این است که بر وضعیتِ قرنطینگی مداومت کنیم. اما اگر اضافه بر یادآوریِ دلیل‌های مربوط به شُرورِ شیوعِ کورونا این را هم برای آرام‌کردنِ خودمان اضافه می‌کنیم که برای درآغوش‌گرفتن همیشه فرصت هست، خب به‌نظرم فی‌الواقع نیست.

این ’همیشه‘ چیزِ خطرناکی است. در موردِ قرنطینه، هم محتمل است که آن که می‌خواهیم درآغوش‌اش بگیریم دیگر نباشد، هم محتمل است که باشد و آن میل یا هیجان دیگر نباشد، یا با آن شدّت نباشد. جرأتِ دانستن داشته باشیم: آرام‌سازِ واقعی قاعدتاً این است که برای آغوش نوعاً فرصت هست، یا إن شاء الله فرصت خواهد بود.

 

Read the whole story
Ayda
35 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

دهم- What a lark! What a plunge!

1 Share
دلم برای کافه‌ها، کتاب‌فروشی‌ها، کتاب‌خانه‌های شهر، باشگاه ورزش‌ام، موزه‌ها، گوشواره به گوش کردن و پاشنه بلند پوشیدن تنگ شده. برای قرار قهوه‌های بعدازظهر با دوستانم در کافه‌های شهر. دیروز دنبال چیزی بودم و در کشویی دستم به کارت تبریک سال نو باریستاهای کافه‌ی محل افتاد که هر روز ساعت‌ها آن‌جا کار می‌کنم. برایم نوشته بودند که ممنون‌اند که هر روز چندساعت را با آن‌ها سر می‌کنم، هر روز لبخند می‌زنم و احوال‌شان را «واقعا» می‌پرسم و «For generally being an awesome person». یکی‌شان گفت مرسی که هر روز حواست هست از رنگ بلوز و سایه چشم و مدل مو ما تعریف کنی و از طعم خوش قهوه‌ات از ته دل تشکر کنی. ذوق‌زده بغض کرده بودم و هر سه نفرشون را محکم در آغوش گرفتم. این روزها فکر می‌کنم چرا هیچ کدام را در شبکه‌های اجتماعی ندارم تا دست‌کم احوال‌شان را بپرسم. اولین روزی که کافه دوباره باز شود،برای هر ۳ نفرشان هدیه کوچکی ببرم. بهشان بگویم ندیدن‌شان هر روز غمی بود که جای خالی‌اش را چیزی پر نمی‌کرد، خیلی وقت است بخشی از روزمره‌ی زندگی برای من دیدن این صورت‌های جوان و مهربان و صمیمی این ۳ نفر است که خوب می‌دانند اول صبح قهوه‌ی Pour Over از دانه‌های کاملا برشته می‌خواهم بدون هیچ شیر و شکر و اضافه‌ای. بعدازظهر که بروم بدون پرسیدن چیزی می‌گویند «کاپوچینو با شیر جو دوسر.» و اگر هوا حسابی گرم و آفتابی باشد «ماچا لاته خنک با شیر جو دوسر.» بعد فوری اسم کاربری‌شان را بپرسم و در فیس‌بوک و اینستاگرام اد کنم!

از هفته‌ی پیش اتفاق عجیب و تازه‌ای افتاد:‌بعضی پرونده‌های بسته‌شده‌ی ذهن از گذشته دوباره باز شدند. انگار وقتی آینده‌ از همیشه مبهم‌تر و ترسناک‌تر است، ذهن من که همیشه از گذشته فاصله می‌گیرد و همه‌چیز روزهای رفته را به درک می‌فرستد،  از ترس بین «بد و بدتر»، سراغ بد آشنایی رفته که دست‌کم یک‌بار آن را زیست و می‌داند تازیانه‌اش از چه جنس است و چقدر چموش. چیزها و آدم‌ها و مکان‌ها و مکالمه‌هایی هجوم آوردند که اصلا یادم رفته بود روزی رخ دادند و حالا ... 

بعضی روزها بیمارگونه می‌روم صفحه‌ی یادبود «نیویورک‌تایمز» درباره‌ی کشته‌های کرونا در نیویورک را باز می‌کنم. زن جوان ۲۵ ساله‌ای با رژلب سرخ، پیرزنی که همه‌ی عمر در باهمستان‌شان در کوئینز کار داوطلبانه و مردمی کرد، مرد نوازنده‌ی خوش‌تیپ با موهای فلفل‌نمکی...بعد هزارکیلو سنگین‌تر و در حال خفگی از بغض، صفحه را می‌بندم و به خودم قول می‌دهم دیگر بازش نکنم و باز...

چند روز پیش خواندم که خیلی‌ها هجوم بردند و این روزها کتاب «خانم دالووی» ویرجینیا وولف را می‌خوانند.  وولف کتاب را ۵ سال بعد از پاندمی آنفلونزا نوشت و با این‌که هیچ‌کجای کتاب اشاره‌ای به بیماری نمی‌کند، لابلای صفحات می‌بینی که حواسش به فاجعه بود... اولین‌بار که کتاب را در دست گرفته بودم، چقدر پسم زد و حوصله‌ام را سر برد. بعد فهمیدم مثل خیلی از کتاب‌های دیگر مشکل از ترجمه کج‌ومعوج و بی‌حال و بی‌خلاقیت مترجم بود. چندسال بعد که نسخه انگلیسی و اصل کتاب را در دست گرفتم، مجذوب‌اش شدم. مجذوب همان جمله‌ی پنجم کتاب: What a lark! What a plunge!... حالا چند روزی است در سرم ناگهان صدایی می‌گوید:
What a lark! What a plunge!
Read the whole story
Ayda
35 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

امید مصیبت آخرین است

1 Share

در کتاب “انسانی زیادی انسانی” نوشته فردریش نیچه فیلسوف شهیر آلمانی آمده است: وقتی جعبه پاندورا باز شد و بلایایی که زئوس در آن گنجانده بود به جهان آدمیان فرار کردند یکی که از همه ناشناخته تر بود در جعبه باقی ماند. این آخرین بلا امید بود. از آن پس انسان این جعبه و امید درونش را به اشتباه صندوقچه نیک اقبالی میداند. ولی ما از یاد برده ایم که زئوس آرزو کرده بود آدمی همچنان به آزار خویشتن ادامه دهد.

روزهای عجیب و غریبی که میگذرانیم از سوی بزرگترها با ایام جنگ جهانی دوم مقایسه میشوند و هیچکس نمیداند در پس این ابرهای تیره کرونا چه چیز انتظار بشر را میکشد. در این میانه اما آنچه به نظر بدتر از بد است، امید فروشی است. برخی صفحات اجتماعی را که مرور میکنی میخواهی دهان طرف را خرد کنی از بس که یاوه میسرایند و آدمها را دو راهی دنبال کردن آرزوها و امیدهای خوشگل و یا تسلیم شدن به افکار منفی و جو ایجاد شده قرار میدهند.

اینکه در شرایطی که جهان در معرض یک تغییر بنیادین است و هر ساعت دهها آدم به کام مرگ میروند بیای بنشینی روبروی دوربین و بگویی مردم عزیز، نگران نباشید و این روزها تمام میشود و باز همه چیز مانند سابق میشود و اتفاقا بعد از این دوران شما بیش از پیش به آموزه های موفقیت و امید که از قضااااااااااااااا من میفروشم نیاز خواهید داشت واقعا حال به هم زن است.

اینها همانهایی هستند که مردم را صبح جمعه به یک سالن بزرگ شهر میکشانند و داد میزنند کی حالش خوبهههههههههههههههههههه؟ و بعد به نیرنگ در کله آدمهایی که به زحمت ورودیه سالن را پرداخت کرده اند فرو میکنند که بیل گیتس توانست پس تو هم میتوانی! پنداری که باقی 7 میلیارد ابنا بشر گلابی بوده اند و فقط مریدان این بابا توانمند هستند.

اگر نمیتوانید یا نمیخواهید راست بگویید یا شعورتان نمیرسد به دیدن حقیقت، کاش لااقل حرف نزنید. چگونه میشود به مردمی که در دوران پیش از کرونا هم کشورشان مرز ورشکستگی را رد کرده و غرق در بیکاری و فساد بود بگوییم نگران نباشید و امید داشته باشید که باز همه چیز مثل سابق خواهد شد.

خیر آقایان محترم! هیچ چیز حتی مانند همان سابق مزخرف هم نخواهد شد. خیلی از آن کسب و کارهایی که تعطیل شدند دیگر هرگز برنخواهند گشت! همه آن آدمهایی که بنگاه های اقتصادی اخراج کردند بیکار شده اند و حکومت توان حمایتشان را نخواهد داشت.

در اثر کاهش رونق اقتصادی در جهان و جنگ عربستان و روسیه قیمت نفت سقوط وحشتناکی کرده و در نتیجه قیمت ارز باز هم بالا خواهد رفت چون همان چند بشکه نفت را هم که میتوانستیم بفروشیم ارز کمتری خواهد آورد و محصولات پتروشیمی هم ارزان میشوند. این یعنی توان تامین ارز کمتر و بالتبع قیمت بیشتر.

درآمدهای مالیاتی قابل تحقق نیست چون عمده سهم مالیات از مالیات ارزش افزوده و در واقع بر مصرف مردم بوده است که کاهش کابوس واری خواهد داشت.

کسری بودجه دولت سر به فلک خواهد زد و صندوقهای بازنشستگی ورشکست خواهند شد. موج افسردگی ناشی از سوگواریهای نکرده برای آدمها و داشته های از دست رفته شان بلند و روزگار تلختر از تلخ خواهد شد.

اگر میخواهید کمکی بکنید شاید درست این است که این امید واهی، این مصیبت آخرین را فراموش کنید و با واقعیت روبرو شوید و روبرو کنید شاید بتوان از آن عبور کرد و فردای بهتری ساخت. حرف من این نیست که برویم و بمیریم اما خواستم بگویم پای منبر امیدفروشان اگر بنشینیم فردای واقعه سختتر خواهیم شکست. امید بدترین بلاست زیرا که عذاب را طولانی میکند.

Read the whole story
Ayda
60 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete
Next Page of Stories