2218 stories
·
89 followers

Palliativstation

1 Share

با گروه همکارانم رفته بودیم ناهار. در راه برگشت، من هم به نوبه خودم از فشار کار و تلاش مداومم برای ایجاد حداقلی از هماهنگی بین زندگی بیرون و درون خانه می گفتم. از نگرانی دایمی ام برای فرزندم. از دوری و کوتاهی دستم از خانواده ام، از حسرتم برای اندکی فراغت بال، از حجم جلسات پشت‌ سر هم، از انباشت کارها... جالب اینکه هر کداممان از کشوری بودیم و به نوبت  داستانی از این دست داشتیم پر آب چشم... همگیمان به جز اِلِنی. با آن زلفهای رها و چشمهای خندان و روح یونانی گرمش. رسیده بودیم وسطهای راهرو و من جمله آخرم را در وصف مشکلاتم گفتم که یکهو ایستاد روبروی ما و گفت:
شماها می دانید palliativstation کجاست؟  در بیمارستانهای تخصصی آلمان، بخشی داریم به این اسم و من دو سال آنجا بعنوان پرستار بین‌المللی کار کردم. بخش شامل اتاق هایی است راحت، پر نور، پر از عروسک یا کارت پستال یا یادگاری های ریز و درشت از هر چه که بیمار دلش میخواهد... بسیار مجهز و مدرن است و هر چه بیمار اراده کند فراهم است. بیمار هم نه بیهوش است نه در کماست نه دائما  به دستگاه خاصی وصل است. فرق آنجا با بخشهای دیگر این است که بیمار از آن ترخیص نخواهد شد! و این را خودش و اطرافیانش می دانند.  در آن دو سال، بیمارانم  اکثرا  جوان و حتی کم‌سال بودند. اکثرشان خانواده های مرفه داشتند، خانه هایی در محله های زیبا، جایی برای گذراندن تعطیلات، آدمهایی که دوستشان می داشتند، خاطراتی که دلشان می خواست تکرارش کنند، هر کدام در خانه، خیابان شهر یا کشوری، دوستانی و گوشه هایی داشتند که دلشان می خواست باز به آنجا برگردند... و نمی توانستد. به همین سادگی. چون فرصتشان بسیار کوتاه، در حد ساعت و روز بود. خب آدم آن روی یک بیمارستان را که ببیند، دست آدمهای روی تخت یا نشسته روی صندلی را که در دستش بگیرد،...نگاه میکند به خودش. به خودش که روی تقویم برای چند هفته دیگر برنامه چیده، برای فصل بعدش چکمه خریده، به فکر تابستان آینده است، به فکر بازنشستگی است، به فکر جمع و جور کردن حساب بانکی برای خرید خانه است، نقشه چیده، قسط بلند مدت بسته، برای کهنسالی اش آرزو کرده... آدم به خودش میگوید: لعنتی... لعنتی... تو امید داری به زنده بودن. تو زنده ای. داری به زندگی به شکل یک زمان طولانی نگاه می کنی. چشمت دائم به ساعت نیست. تو نه روی آن تخت دراز کشیده ای، نه عزیزی داری که آنجا روز بشمرد. لعنتی... غصه های کوچکت را بردار و از این در برو بیرون. آدم ها ، همه ما میمیریم. اما تو الان زنده ای. زندگی کن.

النی که حرف میزد و خندان بود، اما من یخ زده بودم راستش. انگار پوستم را شکافته باشد، روحم را یک تلنگری زده باشد چنان محکم که بلند بگویم آخ... تصور کردم جایی را که حتی غم از دست دادن هم توصیف هولناکی و اندوهش را نمی کند که تماشای " از دست رفتن"،  بارها غمگینانه تر است.  و دیدم همه غم های بزرگ بزرگ من چقدر کوچک، چقدر حقیرند. همه نگرانی ها و حسرتهایم، با همه طول و عرض و عمق و ارتفاعشان چقدر ناچیزند وقتی میخواهند روبروی زندگی بایستند.
Read the whole story
Ayda
4 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

پیکان سپر جوشن

1 Share

سکانس اول: پدرم علاقه مفرطی به ماشین پیکان داشت. می‌گفت تکنولوژی پیکان برای کشور انگلیس است و برای همین پیکان یک سر و گردن از بقیه ماشین‌ها بالاتر است. کشورهای دیگر از ژاپن بگیرید تا آلمان و آمریکا، همه‌شان تکنولوژی ساخت ماشین را از انگلیسی‌ها کپی کرده‌اند. با همین استدلال گاهی تا جایی پیش می‌رفت که می‌گفت پیکان حتی از بنز و بی او و و ماشین‌های سوسول ژاپنی هم بهتر است. 
البته این را هم بگویم که من بر عکس پدرم از پیکان و تمام متعلقات مربوط به آن متنفر بودم. به نظرم پیکان یکی از المان‌هایی است که دوران بچگی ما دهه شصتی‌ها را به کسل‌کننده‌ترین و تباه‌ترین دوران زندگی در ایران معاصر تبدیل کرده است. من همیشه پای داستان‌های برادرم می‌نشستم درباره وقتی که پدرم برای چند ماه شورلت نوای مدل 1975 خریده بود. اینکه چطور صندلی‌های آن چرمی بوده و کولر داشته است و وقتی تو ماشین می‌نشستی دلت می‌خواسته تمام هوای داخل ماشین را داخل شش‌هایت تنفس کنی و بوی نوی چرم‌ها و بدنه ماشین را با تمام وجود استشمام کنی و وقتی که از بیرون بهش نگاه می‌کردی دوست داشتی همین‌طوری آن را نوازش و سطح صیقلی و صاف کاپوت و سقف ماشین را لمس کنی. هیجان‌انگیزترین قسمت داستان وقتی بود که درب صندوق عقب را باز می‌کردید و داخل آن یک یخچال می‌دیدید که پدرم عادت داشته آن را پر از قوطی کوکاکولا کند تا وقتی که برای گشت و گذار به خارج از شهر می‌رفتید کنار جاده پارک کنید و بعد نوشابه را مثل آبشار خالی کنید تو معده‌تان. 
البته من نمی‌دانم داستان‌های برادرم در مورد شورلت نوا تا چه اندازه واقعی و تا چه اندازه از تخیلات او سرچشمه گرفته بود. برای اینکه در آن زمان که خانواده‌مان شورلت نوا داشته است من هنوز به دنیا نیامده بودم و در این جهان وجود خارجی نداشتم و در بهترین حالت به مثابه یک ایده مبهم در ذهن پدر و مادرم جا خوش کرده بودم. وقتی هم که با حسرت از پدرم می‌پرسیدم چرا شورلت نوای کذایی را فروختی، پدرم با یک جواب سربسته قال قضیه را می‌کند: اینکه ماشین پت و پهنی بود و به درد کوچه پس کوچه‌های سنندج نمی‌خورد و همین‌طور اینکه پیکان ماشین جمع و جورتر و راحت‌تری است و نیز تکنولوژی انگلیس و این حرف‌ها...
این را هم بگویم که در یک بازه زمانی دیگر که من شاید یک جینگول مستان یک یا دو ساله بودم برای مدتی ماشین هیلمن داشته‌ایم. آن‌طور که از تشریحات برادرم درباره هیلمن یادم می‌آید انگاری ماشین دست دوم قراضه و زهوار در رفته‌ای بوده و به اصطلاح متجددین ماشین "خسته‌ای" بوده است و برای همین ارزش حسرت خوردن که چرا پدر خانواده آن را فروخته است نداشته. با اینجا من در دوران بچگی آنقدر از پیکان متنفر بودم که حتی به داشتن هیلمن کذایی هم قانع بودم. 
بعد از شورلت نوا و هیلمن از وقتی که خودم را به عنوان یک موجود زنده شناختم و به قول روان‌شناس‌ها وارد مرحله خود ادراکی شدم تا وقتی که دیگر به یک ارگانیسم پشت کنکوری تبدیل شده بودم، ماشین خانوادگی ما پیکان بود. این را هم بگویم که پدرم علاقه عجیبی به فروش پیکان و خرید یک پیکان جدید داشت. هنوز هم که به آن دوران فکر می‌کنم نمی‌توانم بفهمم دلیل اینکه پیکان قرمز (گوجه‌ای) مدل جوانان 1355مان را فروختیم تا پیکان قرمز (گوجه‌ای) مدل جوانان 1350مان را بخریم چه بود و چه طور می‌شد این اندازه از یکنواختی و عدم تنوع را توجیح کرد. 
تنها دلیلی که پدرم برای توجیح خریدن پیکان‌های مشابه می‌آورد این بود که این یکی خیلی "نرم‌تر" از ماشین قبلی است و شتاب بیشتری هم دارد. 
وقتی دومین پیکان گوجه‌ای را خریدیم من دوازده یا سیزده سالم بود. هر چه پدرم بیشتر از پیکان جدید و نرم‌تر بودن آن تعریف و تمجید می‌کرد من بیشتر نسبت به آن متنفر می‌شدم. وقتی می‌خواستم پنجره ماشین را پنج سانتیمتر پایین بیاورم باید دو دستی می‌افتادم رو دستگیره و با تمام نیرویی که در سلول‌های بدنم پیدا می‌شد دستگیره را می‌چرخاندم. 
*
سکانس دوم: یکی از شب‌های زمستان 1377 بود. برف مثل رگبار کلاشینکف از آسمان روی شهر کرج می‌بارید. من و پدرم سوار پیکان گوجه‌ای مدل جوانان 1350 بودیم و برای اینکه به خانه برویم از بلوار طالقانی داشتیم به سمت میدان آزادگان حرکت می‌کردیم. قسمت شمالی میدان آزادگان، منطقه عظیمیه کرج محسوب می‌شد که در دامنه کوه‌های شمال کرج قرار داشت. تو دهه هفتاد هنوز کسی غیر از خانواده ما در عظیمیه زندگی نمی‌کرد. خانه ما در بالاترین قسمت عظیمیه بین چند تا کوه و صخره جا خوش کرده بود. 
بخاری ماشین طبق معمول خراب بود. خیلی خوابم می‌آمد ولی تو فیلم‌ها دیده بودم که اگر تو یک همچین سرمایی آدم خوابش بگیرد دیگر راهی برای برگشت نیست و احتمالا پدرم با جسد یخ زده من در صندلی کمک راننده مواجه خواهد شد. برای همین تمام تلاشم را می‌کردم که نخوابم. بوی بنزین داخل ماشین پیچیده بود. یکی از چراغ‌های جلوی ماشین هم سوخته بود. به پدرم گفتم: فکر کنم وقتش رسیده که ماشین را ببری تعمیرگاه یک دستی به سر و رویش بکشند و بخاری‌اش را هم تعمیر کنند. پدرم گفت: نه، فعلا خوب کار می‌کند. ماشین خیلی نرمی است. هوا هم که خیلی خوب است. 
برگشتم و به پدرم نگاه کردم. یک پیراهن آستین کوتاه نازک پوشیده بود، داشت تخمه می‌شکست و با بی‌خیالی و خوشحالی فراوان مشغول رانندگی بود. رانندگی در آن شب یخ‌زده با پیکان جوانان برایش به مثابه رانندگی در اوشن درایو شهر میامی با یک بوگاتی هفتصد هزار دلاری بود (من صمیمانه اعتقاد دارم اگر همه آدم‌های دنیا روحیه انطباق‌پذیری و خوشبینی پدرم را داشتند الآن گونه بشر با تکامل داروین به جایی رسیده بود که داشت روی سیاره‌های خارج از منظومه شمسی کلونی‌های جدیدی می‌ساخت.)
بقیه راه بین من و پدرم حرفی رد و بدل نشد. پدرم رادیو را روشن کرده بود و روی باند ای ام یک کانال به زبان اسپانیایی پیدا کرده بود که به سختی می‌توانستید صدای مجری را از بین یک عالمه خش و نویز و سیگنال‌های صوتی ناشناخته تشخیص بدهید. پدرم صدای رادیو را تا ته زیاد کرده بود و با اینکه زبان اسپانیایی بلد نبودیم داشت به دقت به حرف‌های مجری گوش می‌داد. 
به میدان آزادگان رسیدیم و وارد عظیمیه شدیم. سیصد یا چهارصد متر بالای میدان آزادگان ماشینمان توی برف گیر کرد. پدرم یک عالمه گاز داد. چرخ‌ها چند بار بکسوات کردند. بعد موتور ماشین به تته پته افتاد و ناگهان خاموش شد. رادیو هم به همراه موتور ماشین خاموش شد و من و پدرم در سکوت و تاریکی مطلق فرو رفتیم. پدرم همچنان داشت در تاریکی تخمه می‌شکست. صدای شکستن تخمه به عمق سکوت و سرما اضافه می‌کرد. انگاری هنوز این واقعیت که ماشین تو برف گیر کرده را قبول نکرده بود. بعد از مدت درازی فقط دو کلمه ازش شنیدم: گیر کردیم. 
تو خیابان عظیمیه هیچ کس غیر از من و پدرم و دانه‌های برف نبود. هیچ ساختمان یا نشانه دیگری از تمدن در آنجا دیده نمی‌شد. ساعت طرف‌های یازده شب بود.
پدرم چندین بار استارت زد. ولی صدایی از ماشین در نیامد. دکمه کاپوت را زد و از ماشین پیاده شد. به سمت جلوی ماشین رفت، کاپوت را بلند کرد و مشغول کند و کاو موتور و دست و پنجه نرم کردن با دل و روده ماشین شد. 
از سرما تمام بدنم لمس شده بود. سعی می‌کردم خوابم نبرد. داشتم صحنه‌های فیلم سپید دندان را مرور می‌کردم. احساس کردم تبدیل شده‌ام به شخصیت جک کنروی که برای جستجوی طلا در دشت‌های آلاسکا گیر کرده است و برای اینکه از سرما یخ نزند مجبور است بر خواب غلبه کند.
پدرم بعد از چند دقیقه سرش را از کاپوت بیرون آورد و به سمت من آمد. بهم گفت که هیچ‌جوره ماشین روشن نمی‌شود. به اطرافش نگاه کرد. به این واقعیت پی برد که هیچ نشانه‌ای از تمدن در آنجا دیده نمی‌شود. وسط آلاسکا گیر کرده بودیم. پدرم کم‌کم داشت روحیه انطباق‌پذیری با شرایط سخت را از دست می‌داد. با اینحال سعی می‌کرد نگرانی‌اش را از من پنهان کند. بهم گفت: چیز خاصی نیست. باید بروم و کمک بیارم. ممکن است یک مقدار اذیت شویم ولی بعدا برایمان تبدیل به خاطره می‌شود. یک تعمیرگاه شبانه‌روزی تو خیابان مطهری است. من پیاده به سمت آنجا می‌روم و بعد آدم می‌آورم که ماشین را تعمیر کند. برای تو سخت می‌شود که این مسیر را پیاده بیایی؛ برای همین اینجا منتظر باش تا ما برگردیم.
پدرم در تاریکی محو شد. من تو ماشین نشسته بودم و داشتم فیلم سپید دندان را مرور می‌کردم و سعی می‌کردم خوابم نبرد و طبق نصیحت‌های پدرم روحیه انطباق‌پذیری‌ام را افزایش بدهم و به این فکر کنم که بعدها تمام این ماجراها خاطره می‌شود...
*
سکانس نهایی: پدرم بعد از شبی که ما در برف گیر کردیم به این نتیجه رسید که پیکان کذایی بیش از حد زهوار در رفته است. یک هفته بعد ماشین را فروخت. به ما وعده داد که قرار است یک ماشین هیجان‌انگیز و خیلی نرم بخرد که موتورش اندازه موتور هواپیما قدرت داشته باشد. صبح جمعه پدرم ماشین جدید را جلوی خانه پارک کرد. من تو حیاط بودم. از در حیاط بیرون آمد و ماشین جدیدمان را دیدم: یک پیکان سپر جوشن نوی سفید رنگ که صندلی‌هایش با پلاستیک پوشیده شده بود. 
 

Read the whole story
Ayda
8 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

خاله حالش بد است. یک سال است دارد می میرد و جثه کوچک فرسوده اش عجیب مقاومت می کن...

1 Share

خاله حالش بد است. یک سال است دارد می میرد و جثه کوچک فرسوده اش عجیب مقاومت می کند. مثل چرخ خیاطی جوکی مامان. با این حال نگران مردن نیست. نگران بعد از مردنش است. به دختر عمو ساره گفت من که بچه ندارم تا مجلس عزای مرا گرم کند، وقتی مردم چطور برایم گریه می کنی؟ دخترعمو ساره شروع کرد به سوگواری. خاله هم برای خودش اشک ریخت.نه برای مرگش، برای زندگی اش. این روز ها بهش می گویند زندگی نزیسته. قبرش هم در قبرستانی خارج از شهر و پای درخت کاج است. یک کنج خلوت که با شخصیت اسکیزوییدش همخوانی دارد. مامان اما می گوید حیاط امامزاده ابراهیم بهتر است. چون یک در بهشت به امامزاده ابراهیم باز می شود.

Read the whole story
Ayda
13 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

سرعت با عشق چه می‌کند؟

1 Share

پل ویریلیو می‌گفت: سرعت جهان را کوچک می‌کند. در واقع در امر سفرکه یکی عزیمت بود و یکی مقصد و دیگری راه بود، راه از میان رفته است. ناپدید و نیست شده. من به عشق فکر می‌کردم- آدم‌ست دیگر. قبلا سفر خانه خدا چند ماه طول می‌کشید. راه نیست نشده بود. حالا تنها عزیمت و مقصد مانده است. قبلا خانه خدا دور بود. خود خدا نزدیک. در واقع هر چقدر مقصد دور بود، مقصود نزدیک بود. 
پل ویریلیو می‌گوید: سرعت جهان را کوچک می‌کند. من به عشق فکر می‌کنم. سرعت معشوق را نزدیک می‌کند و عشق را که راه است، نیست.
Read the whole story
Ayda
17 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

با فین و فین و سرفه های خشک

1 Share

پنج تایی توی پاترول بابا، از کنار گوریل انگوری های غول پیکر رد می شدیم. تمام آن شهر ها یک شهر بازی ِ محقر داشت که توش یک گوریل انگوری بزرگی بود که کیفیت و اندازه اش بستگی به ابعاد شهر و اهمیتش داشت. مثل سبد های میوهء بزرگِ بدریخت ِ میدان ِ شهر های شمالی، مثل بنر های فراوان ِ تبریک منصوب شدن فلان مدیر به فلان سمت. شبیه هم و همه به غایت زشت. ساختمان های رنگ و رو رفته از بارانِ همیشه، شیروانی های قرمز. چیزهایی که همیشه دلتنگشان خواهم ماند. 
جایی می نشستیم و بساط مان را پهن می کردیم و غذا می خوردیم و همیشه قرار بود بعدا برویم شهر بازی. بعدا یعنی کی؟ هیچ وقت. بهترین و بزرگترین گوریل انگوری برای تهران بود. شاید وقتی رسیدیم تهران می رفتیم بزرگترین شان را می دیدیم. شاید هم نه. وقتی می رسیدیم شب بود و همه خواب بودند. پدر تشک ها را از توی کمد در می آورد و پرت می کرد روی ما سه تا. کوچک بودیم. همهء سال های مدرسه از هم سن و سال های خودمان کوچک تر بودیم. جیغ می زدیم و له می شدیم زیر بار تشک ها. 
با یاد آوریش لبخند زدم. چون خوب بودم و ذهنم خالی بود از آشفتگی. صبح جمعه بود و من ایستاده بودم جلوی پنجرهء کارگاه و باد خنکی می وزید و با صورت ماسکی و لباس خوابم به گوریل انگوری ها فکر می کردم. تنها بودم. اغلب صبح ها تنهام. زودتر از بقیه از خواب بیدار می شوم. صورتم را با ماسک آووکادو می پوشانم، دوش می گیرم، با حوله صبحانه می خورم و با حوله چیز هایی از گذشته را به خاطر می آورم. دلم می خواهد تمام روز با حوله ام توی خانه بچرخم. شبش بخوابم و صبح بعدِ حمام دوباره همان حوله را تنم کنم. من همانی می شدم که توی عکس های انقلاب با روبدشام توی خیابان ها می گشت. 
امروز از خانه بیرون نمی روم. غذا درست نمی کنم. لب تابم را باز نمی کنم. غوز کرده می نشینم روی صندلی ِ رو به پنجره و آسمان بالای خیابان انقلاب  را نگاه می کنم. اگر سوزن و نخ هایم را داشتم گلدوزی هم می کردم. فارغ از اعتراضات اسپانیا، خیابان های دود گرفتهء لبنان، عکس کودکان کرد، حصر ده ساله. 

پنج روز است که سی و چهار ساله شده ام. 

Read the whole story
Ayda
23 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

برلین

2 Shares

سال‌ها پیش چند هفته شمال آلمان بودم. شهری کوچک و بندری. روزها می‌رفتیم برای بازرسی یک بارج لوله‌گذار و تست کردن ادواتش. کار که تمام شد با قطار آمدم برلین. گفتم چند روزی استراحت کنم قبل از برگشتن. از ایر‌بی‌اندبی اتاقی اجاره کردم برای چهار روز. در محله‌ی نوی‌کلن. چمدانی پر از رخت چرک داشتم. از ایستگاه مترو تا خانه‌ی میزبانم ۱۰ دقیقه پیاده راه بود. مردی بنام دیوید. کمی طول کشید تا شمال و جنوبم را پیدا کنم و بعد راه افتادم.

روی زنگ آپارتمان اسم میزبانم نوشته نشده بود و عوضش اسمی بود که بنظرم ایرانی آمد. زنگ زدم دیوید در را باز کرد. کفش‌هایم را در آوردم. آپارتمان کوچکی بود که در مستقیم به هال کوچکش باز می‌شد. دوچرخه‌اش را کنار در گذاشته بود. توی هال یک مبل کوچک ال داشت که انگار بعنوان تختخواب ازش استفاده می‌کرد. ترسیدم که احتمالاً این مبل را برای خوابیدن من در نظر گرفته. اما به داخل اتاق خواب هدایتم کرد که اتاق خوب و بزرگی بود با دو پنجره‌ی قدی. مشابه عکسش. با یک تخت دونفره، یک جارختی و یک میزتحریر، تعدادی گلدان و چند تا کتاب نمایشی که مرتب روی رف چیده بود.

توضیح داد که خودش توی هال می خوابد و اتاق برای من است. خیالم راحت شد. البته خب هر بار که می خواستم از آشپزخانه استفاده کنم بایستی از جلوی دیوید رد می‌شدم که کمی سخت بود. ازش در مورد اسم ایرانی روی زنگش پرسیدم؛ گمانم ترابی. گفت دوست‌پسر سابقش است و اینجا بود که فهمیدم گی است. البته اگر هوشیارتر بودم از علائم دیگری هم می‌شد این را فهمید، مثلاً از جور به‌خصوصی که گی‌ها حرف می‌زنند. گویا با ترابی جدایی خون‌آلودی داشتند و من هم تسلایش دادم و گفتم خودم هم اخیراً جدا شده‌ام و بهش گفتم تحمل کند و زود می‌گذرد. گویا تا همین الآن هم ترابی بدش نمی‌آید که برگردد اما دیوید پس می‌زند. یا حداقل اینطور به من گفت. ترابی هم ایرانی نبود، گویا افغان بود. با این حساب حدس زدم آن تخت دونفره‌ای که قرار بود مال من باشد تختخواب سابق دیوید و ترابی بوده.

دیوید ادامه داد که خودش کاملاً از ماجرا عبور کرده. از ترابی. الآن زندگی و عشق و حالش را می‌کند و کاملاً راضی‌ست. شروع کرده از «آزادی‌اش» لذت ببرد. بدیهی بود که مثل سگ منتظر بازگشت ترابی‌ست و این ترابی نیست که موس موس می‌کند که برگردد بلکه خواست نهانی دیوید است؛ وگرنه چرا به من، منی که ۵ دقیقه هم از آشنایی‌مان نمی‌گذشت چنین جزئیاتی را گفته؟ به من چه که ورزش می‌کند؟ (البته بازوهای ورزیده‌ای داشت.) به من چه کار می‌کند و آخر هفته‌ها می‌رود کلاب؟ بعد هم گفت این اتاق را موقتی اجاره می‌دهد چون از وقتی ترابی رفته از پس اجاره‌خانه برنمی‌آید. حتی این را هم نمی‌خواستم بدانم. ترسیده بودم که سرِ درد و دلش باز شود و ترسم هم کمی بابت این بود که خود دیوید هم آلمانی نبود، بلکه اسپانیایی بود، نسبتاً خون‌گرم و بعید نبود که احساس کند من هم ایرانی‌ام و خون‌گرم و بعد چطور می خواستم از این اشتباه درش بیاورم؟

خودش توی خانه سیگار می‌کشید و لذا به من هم اجازه داد. جوری عنوان که کرد رسم خانه اینطوری نیست اما انگار چون هنوز در اواخر دوره‌ی سوگواری‌اش بسر می‌برد، بابت جدایی از ترابی، برای تمدد اعصاب سیگار توی خانه را مجاز کرده بود. البته ترجیحم این بود هیچ کداممان اجازه نداشته باشیم. چون تا ولو شدم روی تخت، از زیر در بوی دود سیگار آمد و صدای آهنگش هم بلندتر از چیزی بود که مناسب است. از یوتیوب آهنگی الکترونیک گذاشته بود. متاسفانه دیوید توی خانه کار می‌کرد. به هوای بررسی آشپزخانه به اجبار از هال رد شدم. کمی بیشتر حرف زدیم. گفت آهنگ سالومون است. من هم از خودم گفتم. گفتم بازرس بیمه‌ام و برای کار آمده‌ام آلمان و گفتم در مسیر برگشت چند روزی هم برلین بمانم و هیچ برنامه‌ی خاصی هم ندارم؛ ول‌گردی، پیاده‌روی، شاید یک موزه. گفتم در کنارش می‌نویسم. بلاگرم و یک رمان نوشته‌ام. همین که دیوید اینقدر از زندگی‌ام دور بود باعث شد که جراتش را داشته باشم و این را بگویم. البته برایش چیز عجیبی نبود. چون برلین پر است از آدمهای علاف و گم‌گشته و کسانی که دوست دارند هنرمند باشند اما نیستند. ولی با زیست در محیطی متشکل از هم‌مسلکان‌شان زندگی را راحت‌تر و شدنی‌تر می‌کنند. علی‌الخصوص در همان محله‌ی به‌خصوص و محله‌ی کناری‌اش، کرویتزبرگ، که شده پاتوق هنرمندان، شبه‌هنرمندان و هیپسترها.

دیوید هم فری‌لنس کار آی‌تی می‌کرد. اولش شک کردم ولی بعداً دیدم واقعا با اسکایپ انگار وسط نوعی مکالمه‌ی کاری یا شاید هم یک جلسه‌ی کاری‌ست. فکر کردم بقیه هم با همین شک و تردید به من نگاه می‌کنند وقتی از بازرسی و بارج و کشتی و لوله‌های دریایی و فری‌لنسری حرف می‌زنم. تازگی‌ها یکی-دوتا عکس مرتبط در گوشی‌ام دارم که به مخاطبم نشان می‌دهم تا باور کند که دروغ نمی‌گویم. عکسی از بارجی که جرثقیلی رفیع دارد.

از دیوید اجازه گرفتم از ماشین لباسشویی‌اش استفاده کنم. توی دستشویی بود. کنار توالت. زیمنس، سفید. رویش هم سبد رخت چرک. گفت ایرادی ندارد و هر وقت خواستم بهم راهنمایی می‌کند که دستگاه چطور کار می‌کند. توی دستشویی‌اش هم مثل بقیه‌ی جاهای خانه یکی-دو تا گلدان داشت که خیلی هم سرحال بودند. دیوید سبزانگشتی بود و این را به خودش هم گفته بودم و خودش هم می‌دانست. البته چیز چندان عجیبی نبود، انگار همه‌ی اهالی محل ذوق و شَم پرورش گیاه داشتند: حین پیاده‌روی‌های طولانی‌ام می‌دیدم که پشت بیشتر پنجره‌ها گلدان چیده‌اند. آن هم گیاهان خاص و غریب، نه از این پاپیتال‌های هرجایی که پرورش‌شان نیازی به هیچ مهارتی ندارد. برگ‌انجیری‌های غول پیکر، برگ‌قاشقی‌های مینیاتوری، ساقه‌چوبی‌های ظریف. انگار انواع برگ‌پهن مهارت بیشتری هم برای پرورش می‌خواهند و گیاهان دیوید هم بیشترشان از همین‌ها بودند.

سر توالت که بودم این مشاهداتم را جمع‌بندی می‌کردم و کنار کله‌ام هم -متاسفانه- سبد رخت‌چرک‌های دیوید بود، محتوی چندین تی‌شرت و شلوار و شورت کثیف. سبد را گذاشته بود روی ماشین لباسشویی. دستشویی هم دستشویی کوچکی بود و اینکه ماشین لباسشویی زیمنس هم آنجا بود فضا را تنگ‌تر کرده بود. من مرد گنده‌ای نیستم و دیوید هم همین‌طور، قدش از من کوتاهتر بود و البته بازوهایش کلفت بودند و حالا که باب توصیف باز شده بگویم ته‌ریش زبر و پر و سیاهی داشت که از زوایایی شبیه ته‌ریش وزیر جوان بود، بماند، اما در مجموع جثه‌ی کوچکی داشت و لذا ما دوتا بهرحال در آن فضای کوچک کاسه‌توالت می‌توانستیم خودمان را جا بدهیم. اما ترابی چه؟ اگر مرد گنده‌ای می‌خواست از آن توالت استفاده کند قطعا به مشکل برمی‌خورد و گفتم که، حتی خود من هم چندان فضا نداشتم و کافی بود کله‌ام را بچرخانم و صورتم توی سبد رخت‌چرک‌ها بود. در سفر هم گوارش آدم خشک و سفت کار می‌کند و لذا بیشتر از معمولم توی دستشویی بودم. حالم به هم می خورد از اینکه هربار می‌روم هم بایستی منظره‌ی لباس زیرهای چرک دیوید را ببینم. اما کاری هم غیر از تماشای گلدان برگ‌پهن و سبد رخت‌چرک نداشتم و اینجوری بود که یکی از اقلام رخت چرک دیوید توجهم را جلب کرد. یک شورت سفید. شورتی عادی با برش معمول نبود. از این شورت‌هایی بود که آدم در فیلم‌ها یا وبسایت‌ها می‌بیند. شورتی که کناره‌هایش پارچه نداشت. شاید بشود گفت شورت بندی. کنارهایش کشِ خالی بود و یک تکه پارچه‌ی کشبافِ مثلثی شکل، محفظه‌ی بیضه‌ها و آلت را تشکیل می‌داد. طره‌ای هم مو بهش چسبیده بود و البته هم طره غلط است و هم مو: یک پشم وز خورده بود. سیاه و ضخیم.

همان روز اول چرخی در محل زدم و البته بیشتر به هوای خرید میوه. از مغازه‌ی ترک‌ها میوه‌های رسیده‌ی خوبی گرفتم و کمی هم آجیل. نگران بودم دیوید از میوه‌هایم بدزدد. کمی حرص خوردم از این بابت و بعد به این نتیجه رسیدم که بهترین و قشنگترین راه این است که پیش‌دستی کنم و بهش تعارف کنم. بجای اینکه بروم در نقش مالباخته‌ی بدبین بروم در نقش ایرانی بزرگ‌منشی که بذل و بخشش می‌کند. گمانم دیوید هم استقبال کرد. حداقل مطمئنم یک موز برداشت. عجیب هم نیست چون بیشتر کسانی که ورزش می‌کنند اهل موزند. دیوید هم که حرفه‌ای ورزش می‌کرد. حداقل حرفه‌ای‌تر از من. از کجا می‌گویم؟ چون توی آشپزخانه دیدم هم پودر داشت و هم آن ظرف مخصوص مخلوط کردن پودر را داشت، همانی که تویش یک فنر دارد تا جلوی کلوخ شدن پودرها را بگیرد. من اما نامرتب ورزش می‌کنم و البته علاقه‌ام به موز بابت چیز دیگری‌ست. بابت پتاسیم. چون من تشنه‌ی مواد معدنی‌ام و هربار که گوگل می‌کنم می‌فهمم اقلاً نیمی از امراضم بابت کمبود مواد معدنی‌اند، پتاسیم، منیزیوم، روی.

چون دیدم خودش دود می‌کند از دیوید در مورد ساقی هم پرسیدم و گفت شماره‌ای بهم می‌دهد و طرف می‌آید دم ایستگاه مترو، همان ایستگاهی که ۱۰ دقیقه فاصله داشت تا خانه‌اش. رویم نشد بگویم سیم‌کارت آلمانی نگرفته‌ام و با همین همراه اولِ قراضه که آذری جهرمی و یارانش تمام امکاناتش را قفل کرده‌اند سر می‌کنم. حتی خارج از مرزهای کشور و در رومینگ هم فیلترینگ‌شان فعال است. وزیر جوان. آخ. حتی می‌خواستم در مورد وزیر جوان هم با دیوید حرف بزنم که منصرف شدم چون توجه نمی‌کرد، به نمایشگرش خیره شده بود که همان‌جا مقابل مبل ال بود، و با آهنگش ملایم کله می‌زد.

وانمود می‌کرد که مشغول «کار» است و چه کسی بهتر از من، منی که خودم خبره‌ی تمارضم، برای فهم اینکه کی واقعا مشغول کار است و کی مشغول چال کردن. در مورد لباسشویی هم باید ازش می‌پرسیدم. بعد دوباره یاد آن شرت مزبور افتادم و چیز دیگری که آخرین بار در توالت دیدم هم یادم افتاد: اینکه روی تکه پارچه‌ی مثلثی‌شکل آن شورت، انگار با ماژیک چند اسم و امضا هم بود و خدا می‌داند که ذهنم کجاها نرفته بود. شاید برای جبران شکست عشقی‌اش با ترابی، پایش به گی‌کلاب‌های آنچنانی برلین باز شده بود و شبی «بیادماندنی» را با چند اسم و امضا روی شورت کذایی در تاریخ ثبت کرده بود. حتی شاید می‌خواست شورت را پست کند برای ترابی؟ بعنوان پیغامی موید اینکه «ببین بدون تو چقدر خوش می‌گذرد…»

واقعیتش این بود که اصلاً نمی‌خواستم با ساقی دیوید دم ایستگاه مترو قرار بگذارم. چون آلمانی بلد نبودم. کاش اینقدر کودن نبود و این را می‌فهمید، اما نفهمید، لذا قضیه را جور دیگری برایش عنوان کردم. هر چیزی را به روش‌های مختلفی می‌شود گفت و هرکسی بنا به گیرایی‌اش فقط یکی از آن روشها را درک می‌کند. به دیوید گفتم اگر ایرادی ندارد یکی -دو گل از مال خودش را به من بفروشد و اینجا بود که با انگشتم به کیسه‌ی کوچکی که روی مبل ال افتاده بود اشاره کردم. تاکید کردم پولش را هم می‌دهم. البته واقعیتش فکر نمی‌کردم که بخواهد بابت آن مختصر گیاه ازم پولی بگیرد، مخصوصاً که متوجه شده بودم علاوه بر موز، میوه‌های دیگرم هم کم شده‌اند. اما معلوم است کسی که توی هال می‌خوابد و اتاق خوابش را به مسافر اجاره می‌دهد لنگ پول است. زیپ‌کیپ کیسه‌ی کوچکش را باز کرد و محاسباتی کرد و خلاصه آخرش این شد که بابت آن گلِ کج و کوله‌ای که تازه سرگل‌هایش را هم از قبل کنده بود ازم ۵ یورو خواست و من هم بلافاصله رفتم توی اتاقم، یعنی توی اتاق سابق خودش و ترابی و یک اسکناس ۱۰ یورویی برایش آوردم. گفت خرد ندارد و دستپاچه شده بود که دستم را گذاشتم روی بازویش -سفت بود- و گفتم فرار که نمی‌کنم، هستم تا چند روز دیگر و دیر نمی‌شود و از این حرف‌ها. کیسه و مابقی گیاه‌هایش را هم انداخت روی مبل.

توی اتاق کمی سبالد خواندم، آسترلیتز، که روز قبلش حین پرسه‌زنی در یک کتابفروشی بهش بر خورده بودم. می‌خواستم آماده بشوم و بروم کمی در شهر بچرخم اما متوجه شدم دیگر تقریباً هیچ لباس تمیزی ندارم. حتی شورتی که پایم بود را پشت و رو پوشیده بودم. منظورم این است که همه‌ی کلک‌های ممکن را زده بودم. حتی به این هم فکر کردم که کلاً بی خیال ماشین لباسشویی شوم و برای این چند روز باقیمانده بروم و چندتایی لباس زیر بخرم. اما خود لباس‌هایم هم بوی عرق می‌دادند، حتی یکی‌شان را که بو کردم آنقدر بویش زننده بود که پرتش کردم آن‌طرف اتاق، با خشم، افتاد زیر رف بین دو پنجره‌ی قدی. رفتم پای رف، که لباس بوگندو را بردارم و بچپانم توی کیسه‌ی در حال انفجار رخت‌چرک‌هایم و اینجا بود که چشمم به ردیف کتاب‌ها افتاد. یکی‌شان در مورد پرورش گیاهان خانگی بود. ورقی زدم و سطوری خواندم اما قضیه پیچیده‌تر از آنی بود که منِ ساده‌لوح سعی می‌کردم با صفت ساختگی «سبزانگشتی بودن» بیانش کنم. پرورش گیاهان علاوه بر ذوق، پشتکار و دانش و ممارست می‌خواست. چیزهایی که من نداشتم. الا در مهندسی لوله‌های دریایی. برای بار چندم در زندگی آرزو کردم کاش کمتر از مهندسی لوله‌های دریایی می‌دانستم و عوضش کمی بیشتر از چیزهای دیگر می‌دانستم، مثلاً پرورش گیاهان یا حتی پرورش اندام و اینجاهایش با انگشت، برگ پهن یکی از گیاهان دیوید -یا شاید هم ترابی، کسی چه می داند؟- را نوازش کردم.

دوباره رفتم توی هال. با کتاب پرورش گیاهان خانگی. دیوید گفت او هم قواعد کتاب را دنبال نمی‌کند. اما اصول خودش را داشت. مثلاً اینکه گفت آنی که توی اتاق من است، دخترِ اینی است که توی هال است – با انگشت نشانش داد و بعد سوابق خانوادگی مابقی گیاهانش را هم گفت. گلدانی را نشان داد که چهار برگ داشت. یکی زرد و در حال پژمردن. مابقی سبز و سالم. یک برگ هم جوانه زده بود. گفت عدد طلایی این درخت چهار برگ است. همیشه چهار برگ دارد. هر وقت یکی از برگ‌هایش پیر و پیزوری می‌شود عوضش یکی دیگر از بغل گلدان جوانه می‌زند. گفت سال‌هاست این گلدان چهار برگ داشته. از حرف‌هایش اینطور فهمیدم که هر گلدان خودش یک «میکرو اکوسیستم» است. البته برداشت خودم بود. مغز دیوید هنوز به حدی نرسیده بود که بتواند برای پدیده‌ها کلمه پیدا کند. اما ذوق داشت. سبزانگشتی بود. و حتی حدس زدم شاید دارد معماگونه اشاره می‌کند که آن برگی که در حال زوال است عملاً ترابی‌ست. که رفته. و برگ دیگری جایش جوانه می‌زند. البته شاید هم نه، شاید اینها برداشت من‌اند و راستش اگر بخواهیم «میکرو اکوسیستم» آن گلدانِ زیبای چهاربرگی را با زندگی عشقی دیوید یکی بگیریم، بجای یک برگ بایستی «چندین برگ» جوانه می‌زدند و اینجا بود که فهمیدم تصویر شورت بندی دیوید و امضاهایش تا مدتها با من خواهد بود.

ازش خواستم راهنمایی‌ام کند که ماشین لباسشویی را راه بیندازم. سیگارش را خاموش کرد. دود را فوت کرد و راه افتاد سمت توالت، من هم به دنبالش. سبد رخت چرک‌هایش را خالی کرد توی لباسشویی و بعد ازم پرسید رخت چرک‌هایم کجاست؟ بیاورم‌شان. اولش متوجه منظورش نشدم. رفته رفته فهمیدم و فضای تنگ دستشویی هم باعث می‌شد که نتوانم سریع پاسخ درستی بدهم، جوری که بهش بر نخورد. چه می‌دانم مثلاً چیزی درباره‌ی نجس و پاکی و وسواسی بودن ایرانی‌ها و آب و آبکشی بیمارگونه‌مان بگویم. نمی‌شد. دیر شده بود. اسپانیاییِ‌ ورزیده منتظرِ من ایستاده بود و حتی مایع لباسشویی با عطر اسطخودوس را هم پیمانه کرده بود. رفتم و با کیسه نایلونِ کپلِ لباس چرک‌هایم برگشتم. بررسی کرد که مشکی قاطی‌شان نباشد تا رنگ ندهد. داشتم. اما قبول کرد. با اغماض.  هنگامی که کیسه را توی لباسشویی خالی می‌کردم چشم‌هایم را بستم، یعنی به هم فشار دادم، حداقل فایده‌اش این بود که لحظه‌ی تماس البسه‌ام با شورت بندی، با امضاها، با آن تک‌پشم ضخیم و فرخورده را نمی‌دیدم. لباسشویی را روشن کرد و برگشتم توی اتاقم.

دیگر رغبت چندانی به گردش در شهر نداشتم. فکر کردم شاید بد نباشد که کلاً بی‌خیال آن چند تکه لباسم بشوم و بروم چیزهای جدید بخرم. فکر کنم که چمدانم مثلا در هواپیما گم شده. یا ضایعه‌ی مشابهی. صدای زمزمه‌ی ماشین لباسشویی می‌آمد. بعد سعی کردم با مطالعه ذهنم را منحرف کنم. ترفندی که تا بحال جواب نداده. اینقدر هم ادامه دادم تا با صدای بوقِ اتمام کار لباسشویی به خودم آمدم. متوجه شدم بعد از ظهر شده و یکی از اندک روزهای سفرم را دارم دستی دستی از دست می‌دهم. پاشدم و لباس پوشیدم و علیرغم اینکه تابستان بود حواسم بود کاپشن بهاره‌ای هم همراهم ببرم چون هوای غرب و مخصوصاً اروپای شمالی موذی‌ست.

به بهانه‌ی خداحافظی به دیوید گفتم کار لباسشویی تمام شده. سرش را چرخاند، عینک هم زده بود که یعنی خیلی مشغول کار آی‌تی‌ست و با تعجب پرسید پهن‌شان نکردی؟ ادامه داد رخت‌آویز کنار اتاق است و البته نیازی به تذکرش نبود چون خودم دیده بودمش. چاره‌ای نداشتم. برگشتم. سبد را گذاشتم پای دهانه‌ی لباسشویی زیمنس، دستم را در آن توده‌ی گرم و مرطوب فرو کردم و رخت‌های «تمیز» را ریختم توی سبد و البته پهن کردن‌شان مصیبت دیگری بود، چون لای همدیگر فرو رفته بودند، رخت‌های من و دیوید و حتی شاید ترابی و حتی شاید دیگرانی که اسمشان را با ماژیک روی بیضه‌بند شورت مذکور نوشته بودند. رخت‌آویز را مقابل رف برپا کردم، بین دو پنجره، جوری که از هر دو پنجره کمی آفتاب دریافت کند و کمکی باشد برای ضدعفونی. حین پهن کردن شورت سفید متوجه شدم که امضاها کمرنگ هم نشده‌اند که نشان از آمپرمآبل بودن ماژیکی داشت که آن هوس‌رانان ازش استفاده کرده بودند و البته تعجبی هم نداشت، اینجا برلین بود، پایتخت آلمان، آلمان هم پایتخت صنعت دنیا، زادگاه استدلر و فابرکاستل و چه و چه. موقع خروج به دیوید گفتم که پهن‌شان کردم و انگار سهل‌انگاری اولیه‌ام را بخشیده باشد سری تکان داد به علامت خداحافظی.

من هم راهم را کشیدم و رفتم سمت موزه‌ای که از قبل نشانش کرده بودم و نقاشی‌هایی از رنسانس داشت، مجموعه‌ای بی‌نظیر از کارهای مانتنیا و بلینی. حالم هم خوب شده بود. یعنی هوای تازه که به صورتم خورد و بوی اسطخودوس شیمیایی را که با خود برد حالم خوب شد و راستش با خودم هم حرف زدم، خودم را آرام کردم و حتی وقتی از سایه می‌آمدم زیر آفتاب و می‌توانستم کاپشن بهاره‌ام را در بیاورم خوشحال‌تر هم می‌شدم. تماشای نقاشی‌های آن اساتید ایتالیایی هم سر ذوقم آورده بود. در کنار اینها گنجینه‌ی دائمی خودِ موزه هم بود که چیزی بود غنی. هنوز خاطرم مانده که اتفاقی به آن پرتره‌ی آلبرشت دورر برخوردم، همان مرد میانسال با رگ‌های متورم صورت، بینی‌ای کمی بهتر از مازندرانی‌ها و چهره‌ای که مطلقاً «هیچ چیزی» بروز نمی‌دهد اما بدیهی‌ست که چیزهای زیادی در سرش می‌گذرد. پرتره‌ی یاکوب مافل. از محبوب‌هایم. زمانی آرزویم این بود که کاش من هم بتوانم همین‌قدر تودار و مرموز و موقر باشم، اما نبودم، اگر بودم که لابد می‌توانستم یک نه محکم به دیوید بگویم و لباس‌هایم را جدا بشویم. خلاصه اینکه بابت همین تعلقات خاطر بود که آن نقاشی مدتها کاغذ دیواری لپتاپم بود. با این توصیفات وقتی بی‌اطلاع و بی‌برنامه دیدم روبروی تابلوام زیر لب گفتم «کار دنیا رو ببین…»

جزو معدود بارهایی بود که تنها می‌رفتم موزه و می‌توانستم هر کاری که صلاح است انجام بدهم: لفت دادن بی‌حد و حصر جلوی تابلویی و ندیدن آنهایی که «جذبم» نمی‌کردند. کسی هم نبود که بخواهم بهش جواب پس بدهم و با خودم فکر کردم دیوید راست می‌گوید که جدا شدن از ترابی و آزادی‌های متعاقب هر جدایی‌ای چه لذت‌بخشند. یکی-دو ساعتی در موزه پرسه زدم و آمدم بیرون که تجدید قوایی بکنم و قصد هم نداشتم با بلیطم موزه‌های دیگری ببینم. چون دیگر می‌دانم که ظرفم چقدر گنجایش دارد و بیشتر از گنجایشش درش بریزم سرریز می‌کند. توی کافه که شل نشسته بودم به همین چیزها فکر می‌کردم، به آن صورت سنگی، اصلاً هم انتظار پیغامی از دیوید را نداشتم، اما وقتی آمد بخاطر کنجکاوی نسبتاً زود بازش کردم: با لحنی کمی چپ‌اندرقیچی پرسیده بود که کیسه‌ی علفش گم شده، من ندیده‌ام؟ کمی به هم ریختم و بهم‌ریختگی‌ام از این حالت‌های پیش‌رونده داشت یعنی مردد بودم که چطور جوابش را بدهم. چون جوابی که «دوست» داشتم بهش بدهم چیزی بود شدید و غلیظ و از آنور به خودم می‌آمدم و می‌گفتم درست نیست که این سفر کوتاهم را با اعصاب خراب و فکر و خیال آلوده کنم. لذا فقط جواب دادم نه. گمانم کارم هم درست بود چون نیم ساعت بعد دوباره پیغام داد که پیدایش کرده و ضمنی هم معذرتخواهی کرد و البته من هم پیغامش را «ندیدم» تا یکی-دو ساعت بعد.

شب هم که رفتم خانه دیدم که انگار شیاطین از بدنش خارج شده‌اند و با خنده کیسه‌اش را تکان تکان داد و دستش را فرو کرد لای چاک نشیمن مبل و توضیح داد که سُر خورده بوده اینجا. من هم بدقلقی نکردم، اینجوری برای جفت‌مان بهتر بود، بیشتر از همه برای خودم. بعد هم چند سکه‌ی چرک ریخت کف دستم که علی‌القاعده می‌شد همان پنج یورویی که بهم بدهکار بود و من هم مطابق رسوم همین‌طور که سکه‌ها را می‌ریختم ته جیب شلوارم تعارف کردم که حالا عجله‌ای نبود و از این حرف‌ها. توی اتاق که رفتم دیدم لباس‌های روی رخت‌آویز هنوز خشک نشده بودند. نیمه‌تر. برگشتم از آشپزخانه چیزی بردارم چون ضعف کرده بودم، چون زیاد راه رفته بودم اما چیز زیادی از میوه‌هایم باقی نمانده بود و البته عجیب هم نبود، مردِ اسپانیایی که در حال گذران شکست عشقی‌اش است اشتهایش هم زیاد است، این را همه‌مان خوب می‌دانیم. با یک قوطی کوکا برگشتم توی اتاقم و رفتم سراغ آجیل‌ها. پرصدا شروع کردم به جویدن و با قلپی فرو دادم‌شان پایین چون کمی هم ضعف کرده بودم و کوکا کمکم کرد. با خودم فکر کردم کاش وقتی رخت‌ها خشک شدند اقلاً خودش بیاید و جمع‌شان کند و البته بیشتر از این مجال فکر کردن نبود، شب بود و بدنم به استراحت نیاز داشت و همین‌طور که پلک‌هایم سنگین می‌شد به این فکر کردم که بددل نباشم، به صنعت آلمان فکر کردم، به اینکه مایع لباسشویی آلمانی دودمان هرچی باکتری و قارچ و ریزارگانیسم‌های میکروسکوپی‌ست را می‌سوزاند و بعد به فردا فکر کردم و چه خوب است که فردا لباس تمیز دارم، پیراهن چهارخانه‌ی سدری‌ام، پیژامه‌ام، تی‌شرت کهنه‌ی نرمم، و از لای همان پلک‌های نیم‌بسته برگ‌پهن را دیدم که قاعدتاً سبز بود اما من تیره می‌دیدمش و تیرگی‌اش هم در حال گسترش بود جوری که از لحظات بعدش چیز چندانی یادم نیست.



Read the whole story
Ayda
29 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete
Next Page of Stories