1951 stories
·
79 followers

Every bit of hope

1 Comment and 2 Shares
جمعه سه هفته پیش بود، با کیمیا رفته بودیم باغ کتاب. یعنی من تهران بودم و خانه دوام نمی‌آوردم و باید کتاب‌ها را جایی جلویم می‌ریختم و باهاشان ور می رفتم. استاد راهنمایم نبود. زاییده بود و استاد مشاورم کلیه‌ی تیرخورده اش را دستش گرفته بود و از این بیمارستان به آن بیمارستان می‌رفت.
مشاورم قرار بود پروپوزال را بخواند و خبر بدهم. انتظار هر کامنتی را داشتم. ممکن بود کارم شایسته دریافت نوبل ادبیات باشد و حتی ممکن بود به عنوان نمونه ای از انشای بد به دانش آموزان دوره دبستان تدریس شود.
روزها بود که کاری نمی‌توانستم بکنم، چون داده ای نداشتم که کار جدیدی انجام بدهم. به هر حال با کیمیا قرار گذاشتیم که بریم باغ کتاب.
باغ کتاب جای ترتمیزی بود. توالت ها دستمال کاغذی داشت و کثافت به سر و کول آدم مالیده نمی‌شد. کاری که قرار نبود بکنم. رفتم نشستم بغل مجسمه چوپان دروغگو و گوسفندهایش و بچه ها را نگاه کردم. این کاریست که عمدتا میکنم. وقتی در تهرانم جایی می‌نشینم و آدم ها را نگاه می‌کنم. فکرها می‌آیند و می‌روند. بعضا به چیزی تبدیل می شوند. بعضی وقت‌ها هیچ چیز نمی‌شوند و صرفا شکل گلوله کاموای به هم گره خورده ای از جلو ذهنم قل می خورند و به گوشه تصویر می روند.
آن جا بود که توصیفی برای وضعیتم پیدا کردم. برگشتم و به کیمیا گفتم. گفتم که مشکلم وضعیت الانم نیس. مشکلم درد فعلی نیس. مشکلم این است که امیدی به بهتر شدن قضیه ندارم. مثلا امید ندارم که استادم پروپوزالم را بخواند. یا اگر بخواند من دفاع "در شانی" بکنم. یا بتوانم مقاله ای با حمال سابمیت کنم. یا از آن بد تر، به فرض اگر سه سال و نیم دیگر دکترایم تمام شد جایی ایستاده باشم که با خودم در صلح باشم. هیچ امیدی به هیچ چیز ندارم. امیدی به بعدش ندارم.
مطمئن بودم که "امید" توصیف دقیق چیزی که ندارم نیست. من در کل آدم امیدواری نیستم. من و امید در دو خط موازی و با فاصله از هم حرکت می‌کنیم. امیدوار بودن یا نبودن، اعتماد به نفس داشتن یا نداشتن، خللی در پرفورمنس یا برنامه من ایجاد نمی‌کند. کار را می کنم. عمدتا امیدی هم به چیزی ندارم.
به هر حال، استاد مشاورم کلیه تیرخورده اش را جمع کرد و متنم را اصلاح کرد و گفت پروپوزال خوبی تعریف کرده ام و استاد راهنمایم که هفتاد میلیون تومن بابت من از نظام آموزشی کشور گرفته نیامد که نیامد.
دلم میخواهد از استادم بگویم. استادم برایم یادآور شیره نظام آموزشی و هر مجموعه‌ای در کشور است که مایلم توصیفش نکنم. چند روز پیش متوجه شباهت عجیبش به عموی ملکه الیزابت شدم که بی عرضگی و استیصالش، آراستگی اغراق شده و چندش آورش حالم  را بهم می زند و سمبل نوعی از بی عرضگی و بی قابلیتی‌ست که حالم را می گیرد.
استادم سال آخر کارش در دانشگاه است. سال بعد بازنشسته می شود و با توجه به سن خر پیرش احساس می‌کند آن قدر که باید از سفره دانشگاه برای خودش سهم برنداشته است. شرکتی ندارد و در هیچ بازی دانشگاهیی جایی کنار میز غنایم ندارد. بنابراین به جای تلاش برای پیدا کردن هویت مناسب تصمیم گرفته است زیر میز بزند و سوپ را روی پای دانشجو بریزد. از بد روزدگار من به پُستش خوردم. متاسفانه من آدم کنه‌ای هستم و نمی تواند کار نکردن را گردن من بیاندازد. برای همین دائما جواب من را نمیدهد و دانشگاه نمی آید.
این ها بودند و هستند تا دو هفته پیش که چهارراه ولی عصر شلوغ شد. بعد تهران شلوغ تر شد. بعد تهران آلوده تر شد. بعد سطل آشغال ها را آتش زدند. بعد استاد من دانشگاه نیامد و زنگ من را جواب نداد. بعد تهران شلوغ تر تر شد. بعد تلگرام فیلتر شد. بعد عده ای کسشرهایی در دفاع یا عدم دفاع از تظاهرات، تحویل اخبار و رادیو و غیره دادند. بعد تهران آرام شد.
بعد من یک روز ساعت شیش و نیم صبح رفتم دانشگاه، دم اتاقم استادم نشستم. ساعت نُه آمد و گفت پرپوزال من را نخوانده و  برای یکشنبه بعدی با من قرار گذاشت.
یکشنبه شد و نیامد و من زنگ زدم و گفت مریض است و این هفته دانشگاه نمی آید، در حالی که از پشت تلفن صدای موج های دریای خزر می آمد.
و من یک آن فهمیدم که مشکل نداشتن امید به بهتر شدن اوضاع نیست. مشکل این است که امیدی به "تمام شدن" نیست.
مساله رکود اقتصادی، قیمت تخم مرغ یا هر چیز دیگری نیست. مساله این است که چیزی تمام نمی شود. بحران، به بحران دیگری می چسبد و تو دیگر قادر به تفکیک شدت بحران نیستی. فقط می‌دانی تیر خورده ای و هنوز تکه پاره هایت را جمع نکرده‌ای. نمی‌دانم چیزی که می‌گویم را درست توصیف میکنم یا نه. اما این حس، حس گیر افتادن است. مثل حالت سربازهای دانکرک. محاصره شده. نه در جنگ، نه در حال کشته شدن. در حالتی که هر چیزی امکان اتفاق افتادن دارد. در حال تعلیق. منتظر.
برای منی که آن روز ها تهران، دم دانشگاه تهران، چهارراه ولی عصر و جایی بودم که  شولوغی ها را دیدم  سوال نیست که این ناآرامی ها از کجا شروع شد و چرا انقدر شدت گرفت.
در روزهای قبل از ناآرامی، تعلیق له کرده بود. از نفس انداخته بود. آلودگی، زلزله کرمانشاه، الودگی، زلزله تهران، نباریدن باران، گران شدن تخم مرغ، نباریدن برف، آلودگی، بالا رفتن عوارض خروجی، صحبت از موش های گوشتخوار تهران.
هیچ کدام کشنده نبود. هیچ کدام بحران وحشتناکی نبود. اما هر کدام لگدی بود که به ذهن افراد می‌خورد و تاب آوری سازه ذهنشان را کم تر و کمتر می کرد.
مثل محاصره برلین، قبل از آنکه جنگ تمام شود. روس‌ها یک روز تمام برلین را بمباران میکردند( و یا حتی بیشتر. چیزی که می گویم با استناد به خاطره ای است که از کتاب سیمای زنی از جمع  دارم.) و مردم در پناهگاه ها کاری نمی‌توانستند بکنند. از وحشت، از استیصال فقط لخت می‌شدند و با هم می‌خوابیدند. نا امیدی نبود. امید هم نبود. تعلیق بود.
مشابه این حالت را با دوس پسر حمالم داشتم. مردک ضعیف النفس فرصت ریکاروی نمیداد. لگدی بعد از لگد دیگر و من به طرز شرم‌آوری تاب می‌آوردم. روزی بالاخره برای من واضح شد که این رابطه به هیچ جا نمی‌رسد. یک بار برای همیشه کَندم، اسباب و وسایلم را جمع کردم. لگد آخر را به سازه ناپایدار تخمی رابطه‌مان زدم. سازه فرو ریخت. هیچ چیز، مطلقا هیچ چیز نماند و من فرصت پیدا کردم که سازه نویی طراحی کنم و از نو جای دیگر و با مصالح دیگری بسازم که بیشتر شبیه من باشد.
الان که این ها را می نویسم، تلگرام دیشب از فیلتر خارج شده است. مردم خوشحالند. از "گیر افتادگی" رها شده اند. اما همزمان صبح، خبر غرق شدن کشتی سانچی و آن جریان‌ها رسانه ای شد. قطعا کسانی قبل از من توییت کرده اند ولی با استناد به ذهن خودم مطمئنم که از فیلتر خارج شدن تلگرام بی ارتباط به غرق شدن آن کشتی نیست. چیزی به کسانی پس داده شد تا وقتی چیزی گرفته می شود ذهن، تاب اوری کافی برای تحمل درد را داشته باشد.
بگذریم که من فکر میکنم واقعا کاری برای نفتکشی که وسط هیچ آتش گفته و ارتفاع زبانه‌های اتش صد متر بوده نمی شد کرد و این موضوع "به طور خاص" ارتباطی به بی‌کفایتی هیچ دولت و نظام و شخصی ندارد. اما می‌دانم که تک تک افراد در پایین آمدن توان تاب آوری بحران‌ها مقصر بودند.
فکر میکنم امروز که محرز شد کشتی غرق شده، از تمام یک هفته گذشته حال خانواده ها بهتر خواهد بود. دیگر هیچ نیست. هیچ تعلیقی نیست. همه چیز تمام شده است و فکر می‌کنم برای ذهن، تمام شدن، جان به لب شدن و مُردن بهتر از حالت تعلیق و گیر افتادن است.
این نقطه ای است که ده روز پیش بهش رسیدم. لای نگاه های استاد مشاورم و با کامل شدن پازل ذهنی‌ام. من از هر پیشرفت تحصیلی امید بریدم. می دانم که این مدرک، این دکترا، دکترا نیمشود و باید کوله ام را جمع کنم و بقایای دوست داشتنم را در کوله ام فرو کنم و ساختمان در حال فرو ریختن را ترک کنم.

اگر از من بپرسند دلایل شولوغی های دی 96 چه بود میگویم نا امیدی نیست که له کرد، تعلیق و گیر افتادن است. مردم شلوغ کردند که امیدی را تبدیل به ناامیدی کنند. واقع بین باشیم، هیچ کس فکر نمیکرد قرار است نتیجه مثبت خاصی بگیرد. آدم میخواهد تمام کند و از نو شروع کند. من تمام کردم و الان آرامم.    
Read the whole story
paradoxi
5 days ago
reply
نا امیدی نبود. امید هم نبود.
Ayda
4 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

لطف کن و قداره ات را زیر لباست پنهان نکن

1 Comment and 2 Shares
توی حمام توجهم جلب شد به چند تار مویی که ماسیده بود روی چاهک و می­ دانستم متعلق به من هم نیست. خواستم بردارم شان و بیندازم توی سطل آشغال. بعد نمی ­دانم چرا سرپوش چاهک را برداشتم و دیدم آن طرف سرپوش، توده لزج و تهوع آوری از مو و پوست و چرک و زخم کنده شده و چیزهای دیگر جمع شده. دست ­های تمیزِ تازه شسته ­ام را دراز کردم و آن توده را جدا کردم از سرپوش. احساس کردم دارم به موش مرده دست می­ زنم یا یکی دستم را گرفته و فرو کرده توی عفونت تخلیه­ شده دمل چرکین پای یک نفر. یه لحظه چشمم را بستم و بعد دوباره ادامه دادم به برداشتن موها و نجاسات. چرا این کار را کردم؟ چرا حتا نرفتم دستکش بیاورم؟ چون فکر کردم دارم ترس ­ها و تهدیدهای زندگی ­ام را با این حربه پس می­ زنم؟ با فرو کردن دست های تمیز عریان توی اعماق کثافات؟ درست مثل مامان. هیچ­وقت نشده چیزی خارجی، یک ماده، باعث شود چندشم شود. نه سوسک، نه چاه گرفته سینک ظرفشویی، نه زخم­ های عمیق، نه مدفوعی که چاه توالت را بند آورده. همیشه دست به کار شدم و سعی کردم خودم برطرف کنم وضعیت پیش آمده را. مانور جسارت و آمادگی برای موقعیت­ های آخرالزمانی و گروتسک فرضی ولی محتمل؟ تأثیر ناپیدا ولی عمیق مامان روی تمام وجوه شخصیتی ام؟ فکر می کنم می خواهم اول از همه به خودم ثابت کنم که برای حل مشکلاتم نیاز به کسی ندارم. نیاز ندارم آن کهن­ الگوی مذکر، آن توتم محافظ، سر برسد و با دست های قدرتمند مردانه اش نجاتم دهد. از تو ولی تنها یک درخواست دارم. می خواهم لطفی در حق من بکنی. یک روز که خیلی قبراقی و سرحال، قداره و پتک ات را هم همراهت بیاور. زل بزن توی صورتم، پتک را متداوم و در فواصل زمانی یکسان بکوب روی سرم و در همان حین بگو تو را هرگز هرگز هرگز دیگر به سوی خود نخواهم خواند. زودتر برایم قداره ببند، توی دهانم خاک بپاش و مرا از این گزاره های ترحم آمیز رمانتیک، از این گمان وهم آلود برهان. 
Read the whole story
paradoxi
5 days ago
reply
تو را هرگز هرگز هرگز
Ayda
4 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

از "آن" و دکمه های براق

1 Share
"آن" فرانسوی است. دکترای مذهب شناسی دارد. شراب ها را می شناسد و خیاط درجه یکی است. به من گفته که حتي مادرش تز مفصلی در مورد بچه های بیش فعال نوشته درحاليکه خودش بارها وقت بیخوابی های کشنده کودکش در حمام گریه میکرده. 
در چشم من، "آن" مادر فوق العاده ای است. من هر چه در مورد روش گفت و گو و توصیف صبورانه محیط و اشيا برای کودکان می دانم مدیون تجربه هاي "آن" هستم. 
چند شب پیش در مهمانی، کنار من نشسته بود که بچه از روی پایم سر خورد و دکمه براق کت "آن" را محکم گرفت و برد دهانش. کت مشخصا تازه بود و از پارچه ای مرغوب. 
مسلما اولین واکنشم عذرخواهی بود و تلاشم برای گرفتن دکمه از دهان خیس بچه که کت را جابجا لکه کرده بود.
"آن" خونسرد گفت: صبر کن. خودمان حلش ميکنيم. 
بعد خیلی آرام دست بچه را گرفت و لبخندزنان انگشتهايش را از دور دکمه باز کرد. بچه مات نگاهش میکرد. رو کرد به بچه و گفت حق داری، خودم هم عاشق این دکمه های براقم. آدم دلش میخواهد همه شان را گاز بگیرد. ولی ببین، لباسم را چه خیس کردی. بچه دکمه را ول کرده بود و خیره به دهان "آن" بود.
سپس رو کرد به من و در جواب عذرخواهی دوباره ام خندید: "نگران نباش. من ماشین لباسشویی دارم و امشب روشنش ميکنم!"
راستش یک لحظه خیلی حس خوبی به من دست داد. از اینکه کنار آدمی نشسته ام اینقدر رک و راست. حرفی به عنوان "فدای سرش" و "کت قابلی ندارد" و "تف بچه شما مایه تبرک کت ماست" و "چیزی نشده" بین ما رد و بدل نشد. 
اول اینکه دوستم خیلی راحت، خودش مستقيما وارد گفت و گو با کودکی هفت ماهه شده بود بدون اینکه او را نادیده بگیرد و بخواهد با پیش فرض اینکه بچه درهر حال هنوز نمی فهمد، صرفا برای من چیزی را توضیح بدهد. بعد اینکه حتی پنهان نکرده بود که لباسش لک شده و دوست ندارد که این لکه را یادگاری نگه دارد! به جای اینها، ضمن مواظبت از کنجکاوی کودکم، لباس مورد علاقه اش را نجات داده بود و همچنین اين اطمینان را به من داده بود که عذرخواهی لازم نیست چون تف بچه قابل جبران است.
به خودم فکر کردم. نه ساله بودم که آدم بزرگی آمد توی اتاقم و مهمترین عروسک سخنگویی که داشتم را از بالای کمد آورد پایین و پای عروسک از جا درامد. عروسکم در چشم من مهمترين عروسک جهان بود و لنگه نداشت چون در اوج تحریم و جنگ و غیره، سوغاتی فرنگ بود. یادم آمد چه تلاشی کردم که با بزرگواری بگويم اصلا اصلا چیزی نشده درحالیکه در قلب نه ساله ام خیلی هم چیزی شده بود. آن شب، همه اهل خانه ما در جواب عذرخواهی طرف گفتند: فدای سرت، قابلی نداشت بخدا. در حالیکه همه می دانستیم چقدر دلخوريم.

فکر میکنم رفاقت درست آنجایی است که تعارفی آن هم به بهانه مبادی آداب بودن و بزرگواری در بین نباشد. رفاقت آنجاست که آدمها اگر نسبت بهم خسارتی حتی در حد یک دکمه را سبب شدند، بتوانند در موردش حرف بزنند و مطمئن باشند که از اين راستگویی طرد نمی شوند، از چشم طرف نمی افتند، کوچک انگاشته نمیشوند، خسارت زننده دست پیش را نمیگیرد و قهر نمیکند و اینجا و آنجا از این ماجرا سریال دنباله دار نمی سازد....
Read the whole story
Ayda
4 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

Pieta

1 Share
این‌جا داستان فیلمی که هم‌نام این پست است لو می‌رود.

خشم واقعی‌ترین موجودیت دنیاست. قابل لمس‌ترین و احتمالن شانه‌به‌شانه‌ی عشق، غیرقابل‌دواترین حالت انسان. آن شعله‌ که زبانه می‌کشد بی‌چون‌و‌چرا خاموش‌کردنی نیست. منظورْ خشم از راننده‌ی تاکسی یا آدم‌های بی‌ادبِ توی صف نانوایی نیست. جایی درونی‌تر. یک جایی در اعماق. خیلی پایین. آن‌قدر عمیق که حاضر شویم جان‌مان را بدهیم و بی‌ که قبل از مرگ‌مان هم چیزی از خشم فروکش کند، آن حسِ وصف‌ناپذیرِ کثافت را به آدمی که به‌مان تحمیلش کرده‌بوده بچشانیم*.

*

هر ده قدم پایم را محکم به زمین می‌کوبیدم. دست خودم نبود. انگار که دردْ چاره‌اش باشد. بود هم. برای کسری از لحظه‌. بعد دوباره همان کاسه و همان آش. گاهی آه بلند و کشیده‌ای که لااقل مغز دست‌بردارد که آن هم فایده نه. گرفتن سر در میان دست‌ها هم نتیجه‌ی رضایت‌بخشی نداشت. ندارد. گذشت. طولانی. باز به هم رسیدیم. موقعیت؟ یکسان. آن آدم؟ انگار که هیچ. تو بگو چیزی بین ما نبوده. کوچک‌ترین اشاره‌ای حتی. نتیجه؟ برعکس. مثبت و بدون مشکل. من؟ ماه‌ها با خشم پا کوبیده‌بودم و ناخن شست را به گوشه‌ی انگشت حلقه فشار داده‌بودم که آن آتش بخوابد، که نخوابیده‌بود هم.

*

از من می‌خواهد که ازش عصبانی نباشم. با التماس. این‌بار خشم درونی شده. این‌بار خشم متوجه شخص خودم است بیشتر. طبیعی هم هست. آدم با خودش فکر می‌کند که این‌ها بصورت غایی مسئولش خودت هستی. این‌که کسی اجازه بدهد به خودش که فلان کند یا بهمان را بگوید این معنی‌اش چیست؟ به‌غیر از این‌که خودمان گند زده‌ایم؟ می‌پرسمش که اگر بچه‌‌ای از گروه سنی الف سرش داد بزند عصبانی می‌شود؟ می‌گوید نه «قربان». نگاهش می‌کنم و با لبخند توی دلم می‌گویم پس من چرا از توی جاکش «هم» عصبانی‌ام؟

*

فرزانه هم. تا سال‌ها تصورم این بود که تقصیر خودش بوده. وقتی رفت تا ماه‌ها به آن خشمی که بعد از دو شات الکل روی گونه‌هایش می‌لغزید فکر می‌کردم. دلم ریش می‌شد. بغض می‌کردم. یاد موهای خرمایی‌اش می‌افتادم و با خودم فکر می‌کردم که تمام آن مدت، ده سال از زندگی‌حرفه‌ای‌اش را ازش گرفته‌بودند و ما آدم‌ها معتقد بودیم که تقصیر خودش بوده. هنوز توی خواب‌هایم، به غیر از بار اول حرفی نزده. هربار می‌بینمش و می‌دانم که دیگر نیست و هربار با گریه از خواب می‌پرم.

*

باز. باز نوبت پا کوبیدن و سیگار دود کردن شده. باز تصور می‌کنم که تقصیر خودم است. نهایت درد اما آن‌جاست که تا وقتی پای‌بندانه‌به‌اصول، درست بودنِ سیاسانه را به درست بودنِ حقیقی ترجیح نمی‌دهیم نوبت پاکوبیدن‌مان تمام نمی‌شود، نمی‌گذرد.
Read the whole story
Ayda
5 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

«میون این همه کوچه که به هم پیوسته... کوچه قدیمی ما، کوچه بن بسته...»

1 Share


یک جور خمودگی و سرخوردگی دچارمان کرده است. گفتن ندارد. حالمان مثل حال بعد از 88 است. بدتر حتی. 88 امیدی به بهبود بود که الان همان هم نیست. الان شده همان تنازع بقا. چسبیدن قاچ زین... اسب سواری که البته پیشکش... نوشتن ندارد. نوشتن از نومیدیها را دوست ندارم. کمکی هم به هیچ کداممان نمی‌کند. به جز اینکه سری به تاسف تکان بدهیم که تو هم ناامیدی، تو هم کابوس می‌بینی، تو هم صبحها که بیدار می‌شوی دندان‌درد داری. از بس که تمام شب دندانهایت را روی هم فشار داده‌ای... به تراپیستم گفتم همان جریان عمومی ناامیدی... چیز تازه‌ای هم نیست. لابد این هم می‌گذرد. سرش را تکان داد...

 لابد روی این زخمها را هم غبار می‌پوشاند. لابد بعد از چند وقت سر می‌شویم. لابد به همین که گهگاهی آبی آسمان را ببینیم و به این که از روزنه کوچکی که معلوم نیست تا کی باز است، به جهان نگاه کنیم راضی می‌شویم... ما، سگ‌جانها... حالا دیگر حتی به سخت‌جانیمان شک هم نداریم... همه چیز می‌گذرد.

داشتم فکر می‌کردم آیا جامعه‌شناسی هست که بنشیند ساختار خانواده‌ها را از 88 تا به حال بررسی کند. آمار طلاق، خیانت و یا هر چیزی دیگر که از سرخوردگیها در درجه اول سرچشمه می‌گیرد. آدمیزادی که ناتوان از کنترل شرایط بیرونی است تلاش می‌کند مامنی برای خودش پیدا کند. مفری. گزیرگاهی. راه نفسی... به خودم فکر کردم. می‌دانم که 88 برای من آغاز ناامیدی بود. یک لکه‌ی بزرگ بود روی روشنی ذهنم. لکه‌ی بزرگی که بعد بزرگ و بزرگتر شد و همه ذهن مرا تسخیر کرد.  88 برای من نقطه عطفی بود که بیهودگی مثل یک ویروس به جانم افتاد. سال 78 هنوز بچه بودم، سال 88 مادر شده بودم. بچه داشتم. سرنوشتم با سرنوشت جامعه لعنتی‌ام گره خورده بود. از همانجا شروع شد. می‌دانم که اگر 88ی در کار نبود خیلی از مهاجرتها، جداییها و خیانتها اتفاق نمی‌افتاد.

فکر کردم از 88، 8 سال گذشته است... 8 سال طولانی. 4 سال از این 8 سال را من مستقل زندگی کرده‌ام. خانه‌ای را چرخانده‌ام. درگیر پول آب و برق و شارژ و خرج ماهیانه بوده‌ام. 4 سال است که می‌بینم هر ماه چطور از ماه قبلش سختتر است... بله. ما را به سخت‌جانی خود دیگر هر گمانی هست. لابد اگر سخت‌جان بخوانید سگ‌جان- نبودیم خیلی وقت بود که بریده بودیم...

شاید هم از سخت‌جانی نیست. از این است که توانایی دوباره افتادن و برخاستن را نداریم. ولی مگر نه اینکه اینجا هر روز می‌افتیم و فردا روز باز ایستاده‌ایم. باز توی آشپزخانه کوچک کهنه‌ام ایستاده‌ام. دارم پیاز داغ درست می‌کنم. به قصه‌های فوتبالی بی پایان پسرم گوش می‌کنم، درسهایش را چک می‌کنم و پرده‌های شیری رنگ را روی سیاهی شب می‌بندم و خانه زیر نور پررنگ لوسترها از چشم همه پنهان می‌شود. در خانه کوچک پرنورم ایستاده‌ام و می‌دانم که دیگر کارمان از سخت‌جانی گذشته است...

این سرخوردگیها، لابد جایی دوباره اثرش را می‌گذارد. مهاجرتهای بیشتر. جداییهای بیشتر. از هم گسیختنها... آدمی ناتوانیش را سنگی می‌کند و به هر جا که بتواند می‌کوبد... به هر چیزی که بتواند می‌آویزد... در جامعه‌ای که ندید گرفته می‌شود و صدایش شنیده نمی‌شود، از فرط نامرئی شدن به صورتکها می‌آویزد... باور کنید من هستم. زنده ام. همینجا هستم...

تو می‌گویی ما یک پاراگراف هستیم در کتاب تاریخ... پاراگرافی که مردمان بعد از ما ناباورانه خواهند خواند.... باور نخواهند کرد که از ساده‌ترین چیزها محروم بوده‌ایم... و بعد فراموشمان خواهند کرد. ماییم که در فاصله ابتدا و انتهای همین پاراگراف کودکی، نوجوانی، جوانی و حالا میانسالیمان گذشته است...

بله ما را به سگ‌جانی خود گمانی هست... هست متاسفانه. 

Read the whole story
Ayda
6 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

اون‌قدر خوندنی بود اصل مطلب،‌ و مفید، که نتونستم طاقت بیارم کل‌ش رو نذارم.از این...

1 Share
اون‌قدر خوندنی بود اصل مطلب،‌ و مفید، که نتونستم طاقت بیارم کل‌ش رو نذارم.
از این‌جا



قاعدهی اقلیتِ متعصب در سیستم های اجتماعی

فرض کنید شما به یک میهمانی خصوصی وارد می شوید. در این میهمانی، ۱۰ زن و تعدادی مرد حضور دارند. یکی از خانم ها، چادر به سر دارد. ۸ نفر از خانم ها، شکلی از حجاب را دارند، اگر چه که ممکن است این حجاب، کاملِ کامل نباشد. ۱ نفر از خانم ها بی حجاب است. این میهمانی خصوصی است، بنابراین قانون حجاب اجباری در کار نیست. نتیجه گیری شما:

 ۹۰ درصد خانم های این جامعه  به حجاب اعتقاد دارند، اگر چه که ممکن است تعریفشان از حجاب متفاوت باشد. ۱۰ درصد از خانم های جامعه به حجاب اعتقاد ندارند.

درست است نه؟ نه لزوما. می خواهم برای شما توضیح بدهم که ممکن است که در این جامعه، تنها ۱۰ درصد خانم ها به حجاب اعتقاد داشته باشند.

حالا یکی از میهمانها، برای شما تعریف می کند که قبل از ورود شما به جمع، چه اتفاقاتی رخ داده (این مثال واقعی است؛ و مربوط به روزهای آخری که نگارنده در ایران حضور داشت):

«تعدادی میهمان، زن و مرد، با هم اختلاط می کردهاند و کسی هم حجاب بر سر نداشته است. ناگهان میزبان به همه اعلام می کند که میهمان آخر، آقای ر، به همراه خانمش همین الان زنگ زده اند و دارند می رسند. میزبان ضمن معذرت از همه، اطلاع می دهد که آقای ر به شدت مذهبی است، بنابراین اگر خانم بی حجابی در جمع باشد داخل نخواهد آمد. و از آن جایی که آقای ر خیلی عزیز هستند، از همه ی میهمانان می خواهد که حجاب بر سر کنند. میهمانان، بعضی با بی تفاوتی و بعضی غرولندکنان حجاب بر سر می کنند.  یک نفر اما لجبازی می کند و حجاب بر سر نمی کند. آقای ر  و خانم چادری اش داخل می شوند. آقای ر،  وقتی متوجه زن بی حجاب می شود، سرش را پایین می اندازد و سکوت می کند؛ اما میهمانی را ترک نمی کند. جمع دوباره شروع به صحبت می کند و میهمانی دوباره گرم می شود

چه اتفاقی افتاد؟ در واقعیت امر، ۹۰ درصد این جامعه به حجاب اعتقادی نداشته اند، و تنها ۱۰ درصد واقعا معتقد به حجاب بوده اند. نتیجه گیری شما به عنوان یک ناظر بیرونی این بود که ۹۰ درصد جامعه باحجاب بوده اند. ۱۸۰ درجه غلط. چرا نتیجه گیری شما این همه غلط بود؟ و چرا آقای ر ، برخلافِ پیش بینیِ میزبان، جمع را ترک نکرد؟

این اساسِ بحثی است که می شود آن را قاعده ی اقلیتِ متعصب نام گذاشت، و موضوع فصلی از کتابِ در دستِ انتشارِ نسیم نیکولاس طالب است که مشغول خواندن آن هستم. این قاعده، در مورد یک طرفه بودن خیابانِ تعصب است، و این که چه طور متعصب ها، حتی اگر اقلیتِ مطلق باشند، می توانند قاعده شان را به هنجار جامعه تبدیل و تحمیل کنند. خودِ طالب، زمانی به این مساله فکر کرده که در جریانِ شرکت در یک کنفرانس، متوجه شده همه ی نوشیدنی های تهیه شده برای حاضران کوشر هستند (کوشر تهیه ی غذا و نوشیدنی به شکلی ست که برای یهودی ها قابل خوردن باشد،  تقریبا معادل غذای حلال برای مسلمان ها.) حیرت طالب از این جهت بوده که می دانست تعداد یهودی های حاضر در کنفرانس واقعا انگشت شمار است، ولی با این همه، کل نوشیدنی ها کوشر شده بودند. چرا این اتفاق افتاد؟ پاسخ در یک طرفه بودن رفتار یهودی هاست:

غیریهودی ها، هم نوشیدنی کوشر می نوشند و هم نوشیدنی غیر کوشر. اما یهودی ها فقط نوشیدنی کوشر می نوشند. 

 نتیجه: کنفرانس برای این که خیال خودش را راحت کند، به همه نوشیدنی کوشر می دهد. آن ها که متعصب نیستند، (روادار هستند) در هر حال نوشیدنی را مصرف می کنند (چه بسا خیلی از آن ها اصلا متوجه نمی شوند که نوشیدنی کوشر هست یا نه؛ خود نسیم طالب وقتی این را می فهمد که یکی از دوستانش به آن اشاره می کند). یهودی ها هم که نوشیدنی مطلوبشان را می نوشند. به این ترتیب، اکثریت کنفرانس از نظر اقلیت تابعیت می کند.

مثال دیگر از منِ نگارنده (باز هم واقعی): برای یک میهمانی مشغول درست کردن آش انار بودم. معتقدم که  ۵۱ درصد مزه ی آش به گوشت ریش ریش شده ی آن است. اما در عین حال، می دانستم که دو یا سه نفر گیاه خوار در جمع حضور دارند. گیاه خواران هم یک طرفه رفتار می کنند:

 غیرگیاه خواران، هم غذای گیاهی می خورند و هم غیر گیاهی، در حالی که گیاه خواران فقط غذای گیاهی می خورند.

منِ میزبان،  یا باید رنج دو قابلمه کردن آش را تحمل می کردم، یا این که راه  ساده تر را انتخاب می کردم و آش بدون گوشت درست کردم.  فکر می کنید کدام را انتخاب کردم؟ (راهنمایی برای پاسخ به سوال: نگارنده شیرازی است)

به این ترتیب یک اقلیتِ متعصب، اگر به قدر کافی متعصبانه رفتار کند، بقیه ی جامعه را ناچار می کند که از قانون آن اقلیت تبعیت کنند. عامل حیاتی و پیش برنده در این قاعده، عدم تقارن است. یک طرف متقارن رفتار می کند «هم این را می خورم و هم آن را» و یک طرف اکیدا غیرمتقارن «این را می خورم، و آن یکی را هرگز نخواهم خورد».

مثال دیگر از نسیم طالب:

چرا برخی کتاب ها ممنوع می شوند؟ مسلما به دلیل این نیست که متوسطِ جامعه چنین درخواستی دارند. بیشتر آدم های جامعه بی تحرک تر از این حرف ها هستند، و واقعا برایشان مهم هم نیست {که کتاب ها چه می گویند}. حتی اگر هم اهمیت بدهند، این قدرها اهمیت نمی دهند که بلند شوند بروند برای ممنوع شدن کتاب درخواست بدهند. به نظر می رسد که ، برای ممنوع کردن یک کتاب، یا ممنوع التصویر کردن یک آدم، کافی است تعداد کوچکی آدمِ مخالف، پای کار باشند. 

مثلا یک تعداد محدودی آدم بروند داد و هوار کنند و خواهان ممنوعیت فلان کتاب یا فلان کنسرت شوند، یا این که از تاسیس یک هنرستان موسیقی در شهر جلوگیری کنند، اگرچه که اکثریت شهر مشکل خاصی با آن هنرستان نداشته باشد.

طالب توضیح می دهد که قاعده ی اقلیت، یکی از بهترین مثال هایی است که نشان می دهد کارکرد سیستم های پیچیده، تا چه حد می تواند با رفتار فرد فردِ اعضای سیستم متفاوت باشد. اگر رفتار یک مورچه ی تنها را، هر چه قدر هم بادقت، دنبال کنید، بی نهایت بعید است متوجه شوید که کل کُلُنی مورچه ها چه طور رفتار می کند. آن چه که سیستم پیچیده را از افراد آن متمایز می کند، تعامل میان اعضای آن سیستم است. تعامل میان افراد سیستم است که باعث می شود که رفتار سیستم، با رفتاری که افراد، یا اکثریت افراد تمایل دارند، متفاوت باشد.

مثال دیگر: در ضیافت های دیپلماتیکی که ۵ + ۱ میزبان ایرانی ها هستند، مشروبات الکلی سرو نمی شود، چرا؟ پاسخ را دیگر می دانید:

طرف اروپایی، هم سر میز بدون مشروب می نشیند، و هم سر میز با مشروب. طرف ایرانی، فقط سر میز بدون مشروب می نشیند.  نتیجه: میز بدون مشروب.

در این جا هم، اگر ناظری از کره ی مریخ بیاوریم و از او بخواهیم که در مورد تمایل اکثریت به صرف مشروب اظهار نظر کند، بی برو برگرد نتیجه می گیرد که خواسته ی اکثریت این بوده که مشروب سرو نشود. این برداشتِ طبیعیِ هر کسی از دموکراسی و قاعده ی اکثریت است. در حالی که، ناظر زمینی، برخلاف ناظر مریخی، اطلاع دارد که سر این میز، تنها یک نفر از هفت نفر با سرو مشروب مخالف بوده است. این خواسته، صرفا خواسته ی طرفی بوده که متعصبانه تر و لجوجانه تر بر تمایلش پافشاری کرده است. بنابراین، اقلیتِ متعصب، می تواند به دو شکل بر جامعه تاثیر بگذارد:

 اولا) جامعه را به هنجار مورد علاقه ی خودش تسلیم کند.
ثانیا) ناظر ناآگاه را، به این نتیجه گیری غلط بیندازد که آن چه که در جامعه رخ داده، خواست اکثریت جامعه بوده است.

از نظرِ طالب، درک رفتار سیستم های پیچیده، هنوز برای ذهن انسان آشنا نیست، و برای همین است که چنین خطاهایی در قضاوت فراوان رخ می دهند.

طالب این را هم اضافه می کند که تنها پیش نیازِ موفق شدن اقلیت متعصب، پراکندگی جغرافیایی مناسب است، به طوری که در هر منطقه ای از جامعه، بتوانند این هنجار را تحمیل کنند. کافی است که سه یا چهاردرصد از هر روستا، شهر یا استان، از اقلیت متعصبِ پای کار تشکیل شده باشد. همین برای تبعیت کل جامعه از نرمِ مدنظر کفایت می کند.

طالب، مثال های متعدد و جالبی می زند از همه گیر شدن جهانی خیلی از مسایل تاریخی و اجتماعی و اقتصادی که بر اساس قاعده ی اقلیت متعصب منطبق است:

همه گیر شدن زبان انگلیسی:  فرض کنید که در یک ملاقات اداری بین المللی، ۱۹ نفر به آلمانی مسلط باشند، و یک نفر آلمانی بلد نباشد. نتیجه: جلسه به انگلیسی برگزار می شود.

همه گیر شدن ماشین های دنده اتوماتیک در آمریکا:  رانندگانی که با دنده ی دستی آشنایی دارند، می توانند دنده ی اتوماتیک هم برانند. ولی رانندگان دنده ی اتوماتیک نمی توانند دنده ی دستی برانند. نتیجه: قیمت اتوموبیل دنده دستی پایین می آید و تولیدش به تدریج به صفر میل می کند. 

طالب بحثی هم در مورد خیابانِ یک طرفه ی ادیان می کند، و سعی می کند سرعت افزایش جمعیت دین های مختلف را بر مبنای قاعده ی اقلیت و عدم تقارن توضیح دهد.


فرالجبازی: پیروزی از آنِ کسی است که لجبازتر است

بیایید شرایطِ مثال ها را پیچیده تر کنیم. شرایطی که نه یک دسته ی متعصب، بلکه دو یا چند دسته ی متعصب در جامعه حضور دارند. مثلا، دو راننده ی سرتق را فرض کنید که در یک جاده ی یک بانده، با سرعت به سمت هم در حال حرکت اند. جاده به حدی باریک است که اگر یکی از آن ها کنار نکشد و به شانه ی خاکی نرود، هر دو به هم برخورد می کنند و نابود می شوند. این مثال، در تئوری بازی ها مثالی آشنا است و کم وبیش همه می دانند که پیش بینی تعادلی این بازی این است که هر دو از ترس برخورد کنار می کشند و عملا هیچ کس صاحبِ جاده نمی شود.

حالا فرض کنید یک طرف تقارن را بر هم  بزند. مثلا راننده ی ماشین قرمز، فرمان را از جا می کند و از ماشین بیرون می اندازد، و به این ترتیب به رقیب سیگنال  می دهد که حتی اگر بخواهد هم نمی تواند کنار بکشد. نتیجه: رقیب، با ذکر این که « این دیگه از من هم کله خر تره» کنار می کشد. راننده ی ماشین قرمز این پیروزی را مدیون فرالجبازی کردن است. متعصب بالای متعصب بسیار است. و به درستی که متعصب ترینِ آن ها، هم الغالبون است.

 قاعده ی برنده شدنِ فرالجباز را،  می شود بر منازعه ی نفتی اخیر میان ایران و عربستان منطبق کرد. هر دو طرف، لجوجانه اصرار داشتند که از تولید کم نمی کنند مگر در شرایطی که طرف مقابل کوتاه بیاید . بیژن زنگنه، نماینده ی طرف ایرانی، بارها به صراحت اعلام کرد که « حتی اگر نفت 20 دلار هم شود من تولیدم را افزایش می دهم». زنگنه داشت آگاهانه به رقیب سیگنال می داد که در این بازی، فرمان را از جا کنده است و عملا هم ایران همین سیاست را در پیش گرفت. طرف عربستانی، ابتدا کمی مزه مزه کرد تا ببیند سیگنال درست بوده یا نه. عاقبت عربستان در مقابل این لجبازی کوتاه آمد.

حالا به مثال ابتدای متن برگردیم. چرا آقای ر، علی رغم پیش بینی میزبان، با مشاهده ی یک خانم بی حجاب از میهمانی خارج نشد؟ پاسخ این است که متعصب تر از اویی پیدا شده بود که حتی از او هم متعصبانه تر رفتار می کرد. او ناچار شد که برای ماندن در میهمانی، به نوعی سازش کند.

بلافاصله دو سوال پیش می آید: دقیقا چرا جامعه به خواسته ی متعصب تن می دهد؟  و این که چرا متعصب، در صورتی که با یک متعصب تر برخورد کند، احتمالا از موضع اولیه کمی عقب مینشیند؟

طالب به این دو سوال خیلی نپرداخته است، و شاید جای کمی بحث بیشتر در این فصل در کتاب خالی است. می شود استدلال کرد که اکثریت جامعه، در برخورد با گروهِ متعصب، هزینه/فایده می کند. مثلا، فایده ی منتشر کردن یک کتابِ جنجالی، می تواند با هزینه ی ناآرامی جامعه و شاید شکسته شدن شیشه ی چند کتاب فروشی همراه بشود. به همین جهت، اگر اکثریت از ناآرام کردن جامعه بیم داشته باشد، احتمالا آرامش جامعه را به انتشار یکی دو کتاب ترجیح می دهد.

نباید فراموش کرد که تنها چیزی که می تواند از سرعت پخش شدن قاعده ی اقلیت بکاهد، هزینه ی بالای تبعیت از خواسته ی اقلیت است. مثلا، در مورد غذای کوشر، اگر تهیه ی غذای کوشر به شکل سرسام آوری گران تر باشد، آن وقت جدا کردن غذای یهودی ها از غیریهودی ها اقتصادی تر می شود. در شرایطی که بودجه خیلی محدود باشد، حتی این احتمال وجود دارد که برگزارکنندگان کنفرانس به کلی قید تهیه ی غذای کوشر را بزنند، چون هزینه ی تبعیت (تهیه ی غذای کوشر) از هزینه ی عدم تبعیت (از دست دادن چند میهمان یهودی)، بالاتر رفته است.

دقیقا به همین خاطر است که برخی گروه های اقلیت، آگاهانه تلاش می کنند این تلقی را به وجود بیاورند که هزینه ی عدم تبعیت از خواسته ی آن ها بسیار بالاست. توسل به تهدید و واکنش شدید و بیان جمله هایی از قبیلِ «ساکت نخواهیم نشست»؛ ”«واقب این کار بر عهده ی خود آن هاست»؛ «مردم خود دست به کار خواهند شد»؛ همه در این راستا هستند که این تلقی را به وجود بیاورند که در معادله ی هزینه/فایده، هزینه بسیار بالاست، و بنابراین اکثریت را مجاب کنند که تن دادن به خواسته ی این گروه، عقلانی تر است.

اما، به محض این که لجبازتری در مقابل لجباز قرار می گیرد، معادله کاملا متفاوت می شود. حالا که تهدید موثر نیفتاده، عملا این گروه اقلیت است که باید معادله ی هزینه/فایده ی خودش را تشکیل بدهد، و معمولا راه حل عقلانی نوعی از سازش است. در مورد مثال میهمانی، آقای ر، باید مطلوبیت ترک مجلس را با مطلوبیت حضور در مجلس مقایسه کند، و اگر واقعا مایل به حضور در میهمانی باشد، بعید نیست که به پایین انداختن سر و ادامه ی حضور اکتفا کند.

یک مثال دیگر: تهدید به این که بازیِ فوتبال، تحت هیچ شرایطی نباید در یک روز مذهبی برگزار شود. اگر فیفا در این مثال نقش لجبازتر را بر عهده بگیرد که زیر بارِ تغییر تاریخِ بازی نمی رود، لجباز اولیه ناچار است به نوعی سازش - مثلا  برگزاری بازی و در عوض اجرای مناسک در بین دو نیمه - تن بدهد.


در دفاع از اقلیتِ پیشرو

حالا بیایید، به تبعیت از طالب، قاعده ی اقلیت را در شکل جالبتری بازنویسی کنیم:

یک انسان درستکار، هیچ وقت دست به کار خلاف نمی زند، اما یک خلاف کار، هم در کار خلاف شرکت می کند و هم در کار مشروع. 

در روایت فرزندان آدم در قرآن، قابیل ابتدا تلاش می کند که از طریق رقابت مشروع، نذر کردن برای خدا، هابیل را کنار بزند. اما وقتی که نمی تواند، آن وقت دست به خشونت می برد. در مقابل هابیل، هرگز به خشونت پناه نخواهد برد: "اگر تو براى کشتن من دست دراز کنى، من هرگز به قتل تو دست نمى گشایم". نتیجه ی این عدم تقارن، کشته شدن هابیل بود.

از همین روست که طالب معتقد است در مقابل بنیادگرایان سَلَفی که به غرب مهاجرت کرده اند، جامعه ی غرب با یک پرسش اساسی رو به روست:

آیا یک جامعه ی روادار،  می تواند در برخورد با دشمنان متعصب، پا روی ارزش های روادارانه اش بگذارد  و متعصبانه عمل کند؟ 

پاسخ طالب این است که بله. رواداری در حق دشمن متعصب، مثل رحم آوردن به گرگ است، و نتیجه می گیرد که روندی که فعلا آمریکا و اروپا در قبال مهاجران بنیادگرای سلفی در پیش گرفته اند، شبیه به خودکشی است. چون بنیادگرایان سلفی، از اساس جامعه ی میزبان را قبول ندارند و دشمنان آن هستند. این میهمانان، به عنوان یک اقلیت متعصب، این قابلیت را دارند که در درازمدت هنجار خودشان را به جامعه تحمیل کنند.

طالب، بحث بسیار جالبی دارد در مورد این که چه طور برخی از قوانین اخلاقی همه گیر و جهان شمول شده اند. او استدلال می کند که همه ی قوانین اخلاقیِ همه گیر، به نوعی عدم تقارن دارند: «دزدی، تحت هر شرایطی ، کار زشتی است» یا این که «هیچ کس نباید به هیچ عنوان شکنجه شود». به عقیده ی طالب، علت این که این قوانین به مرور زمان همه گیر شده اند، این نبوده که اکثریت با این گزاره ها موافقت کرده اند، (چه بسا کسانی که معتقدند شکنجه و دزدی در شرایطی مشروع هستند). علت این بوده که «هرگز» و «تحت هیچ شرایطی» این قوانین را غیر متقارن کرده اند. اگر که چنین رویکردی در مورد شکنجه وجود نداشت، چه بسا از قبح شکنجه کاسته می شد، و وضع از آن چه که الان در دنیا جاری است به شدت بدتر می بود.

از این بحث، می شود یک نتیجه ی خوب گرفت. قاعده ی اقلیتِ متعصب، لزوما، به نتایج ناگوار ختم نمی شود. این قاعده برعکس، گاهی می تواند جامعه را در مسیر درست جلو ببرد.

بر اساسِ قاعده ی اقلیتِ متعصب، برای پیش بردن یک جامعه، نیازی نیست که اکثریت آن جامعه مترقی باشند، تنها حضور یک اقلیت نخبه، که سرسختانه بر موضع درست پافشاری می کند برای پیش بردن جامعه به سمت مطلوب کفایت می کند. نتیجه ی مهمی است که تلویحاتِ ریز و درشت بسیاری با خود دارد.


پانوشت:
مثال های متن، صرفا در دایره ی محدود مثال به کار رفته اند. نباید مثال ها را، بدون شواهد کافی، به حوزه های وسیع تر تعمیم داد.

Read the whole story
Ayda
8 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete
Next Page of Stories