1879 stories
·
79 followers

I found the mask I was wearing before this shit happened and it feels as cold as...

1 Share
I found the mask I was wearing before this shit happened and it feels as cold as my soul, as estranged as your face.
Read the whole story
Ayda
1 day ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

یادم تو را فراموش

1 Comment
روز اسباب کشی، مادرم یک جعبه پر از سی دی صوتي بلااستفاده از دوران دانشجویی و طبعا ماجراجوییهای عاطفی مرد را که نه دیگر بهشان گوش میدهد نه دور می اندازد نشانم داد و گفته بود: یک عالم نوار ویدئو تو هم در کتابخانه ما مانده. اینجا هم که دستگاه پخش ویدئو نداری. نمی دانم باهاشان چه کنم؟ گفته بودم: آنها اکثرا فیلم عیدها و تولدها است! با دوربین فیلمبرداری ام گرفته بودم و به مرور به ویدئو تبدیلشان کردم. گفته بود: می دانم. و الان من محکومم تا آخر عمرم نگاهشان دارم...خندیده بودیم. شاید کمی به تلخی.

لباسهای بچه زود به زود کوتاه و تنگ میشوند. تقریبا هر دو ماه یک بار باید بروم خرید. لباسهای کوچک شده، گاهگاه لک دار ولی تمیز با عطر ملایم شوینده لباس کودک. هر کدام را نگاه میکنم، انگار نشانی دارد از روزی که خوب خندیده بود، معصومانه گریسته بود، شیر بالا آورده بود، قان قان کرده بود، مرا خندانده بود، دلم را برده بود... بعد هی میخواهم بگذارمشان توی کیسه بدهم به صلیب سرخ یا اصلا بریزم دور...نمی توانم. دوباره مومنانه تایشان میزنم و روی هم در طبقه بالایی کمدش می چینم.

یادم کشید به آن سررسید سبز. لای اولین برگش عکسی بود از کسی که زمانی دوستش داشتم. چه سررسید عزیزی بود برایم! بعدها، خیلی بعدتر، که دیگر مهری به دلم نمانده بود، همچنان اما دل نداشتم عکس را دور بریزم. انگار یاد داغي که به دل افتاده بود، عزیزتر از حضور و وصل بود. بعد یاد انبوه برگهای پاییزی افتادم؛ خشک شده لای دفترهای جا مانده در خانه. ياد کاست هایم و تاریخچه هاشان. همه کارتهای قدیمی، عکسها و امضاها، پوسترها، ته رژ لبها، جعبه گوشواره ها، فیلمهای وی اچ اس،... به روزگاری که کاغذ و نگاتیو و ضبط صوت هنوز افسانه نبود.

بی تعارف، ما خاطره بازهاي حرفه اي باید مستمر و فعالانه با جمع آوري یاد و نشان مبارزه کنیم. وگرنه روزی خودمان را میبینیم انگار نشسته درون یک گودال، محیط دورمان پر از کاغذ کهنه دستنویس، ته بلیط تئاتر، کارت پرواز، سررسید هتل، لنگه گوشواره، تستر ادکلن،...، گرفتار شده، گیر افتاده، بدون راه فرار.




Read the whole story
Ayda
3 days ago
reply
بی تعارف، ما خاطره بازهاي حرفه اي باید مستمر و فعالانه با جمع آوري یاد و نشان مبارزه کنیم. وگرنه روزی خودمان را میبینیم انگار نشسته درون یک گودال، محیط دورمان پر از کاغذ کهنه دستنویس، ته بلیط تئاتر، کارت پرواز، سررسید هتل، لنگه گوشواره، تستر ادکلن،...، گرفتار شده، گیر افتاده، بدون راه فرار.

Tehran, Iran
Share this story
Delete

نیوکلن برلین

1 Share

 خانه جدیدم در برلین یک اتاق در محله نیوکلن برلینه که از ایربی ان بی اجاره کرده ام. بر خلاف اجاره‌های  ارزان در
 برلین، ایربی‌ان‌بی نسبتا گران است و برای یک اتاق بین ۵۰۰ تا ۱۰۰۰ یورو باید بدهیم. در محله‌های کوریزبرگ و نیوکلن که من دنبالش  بودم متوسط قیمت ۷۰۰ تا ۸۰۰ یورو برای یک ماه بود و برای برلین خیلی گران است. اما با در نظر گرفتن راحتی ایربی‌ان‌بی ترجیح دادم انتخابم از این سایت باشد. برلین اتفاقا از آن شهرهایی است که مردمش دو روز هم بخواهند سفر بروند  اتاق یا خانه‌شان را اجاره می‌دهند. اما هم اغلب پول‌پیش می‌خواهند (برای اجاره یک ماهه و بیشتر) و هم تا صاحبخانه تایید کند و جواب بدهد و اصلا جواب بدهد یا نه هم کلی طول می‌کشد. برای یک ماه و نیمی که در جولای و آگوست در برلین بودم اتاقم را از این سایت پیدا کردم. سایتی که معروف به سایتی برای چپ‌ها و آلترناتیوها است و قیمت‌هایش هم خیلی مناسب هستند. من برای یک ماه و نیم فقط ۳۵۰ یورو دادم. اما اغلب خانه‌هایی که تبلیغ‌شان گذاشته شده عکس ندارند و باید برای چندین نفر بفرستی تا یکی جواب بدهد.یک سایت  خوب دیگر هم  این یکی است که خانه‌هایش بیشتر است و عکس هم دارد. اما همچنان ماجرای پول پیش و دیرجواب دادن پابرجا است و برخلاف ایربی‌ان‌بی نمی‌شود نظرات مسافران قبلی را خواند و با چشم باز انتخاب کرد.  اتاق قبلی من که از سایت الترناتیوها گرفتم محشر بود و در محله عالی. اما کل خانه شلوغ بود و کمی هم کثیف.  در عوض خانه‌ای که این بار از ایربی‌انبی با دقت بسیار و خواندن همه نظرات مسافران قبلی خواندم خیلی مدرن و تمیز است و راضی‌ترم که پول بیشتری می‌دهم (۴۲۵ یورو برای ۱۷ شب) برای اکتبر اما هم به نظرم از همین ایربی‌ان‌بی اتاق بگیرم ‌
‌‌خونه جدید یکی از آن خانه‌هایی است که وقتی وارد می‌شویم مثل قلعه یا شاید کاروان‌سرا هستند و حیاط خودشان را دارند. طبقه ششم است و بدون اسانسور اما در عوض دل باز و پر از گل و گیاه است. سرکوچه‌مان یک کافه‌ای است که بیشتر شبیه دفتر کار گروهی است. کافه بزرگی که خیلی قشنگ و با دقت دیزاین شده و در عین حال مناسب سازی برای کار هم شده و از هر ۲۰ نفر، ۱۷ تاشان مشغول کار با لپ‌تاپ هستند. شب‌ها هم از ساعت ۸ شب به بعد موسیقی زنده دارد با یک بلیط ارزان. روبروی خانه یک استخر بزرگ است که به شیوه استخرهای قدیمی با سونا و اسپا و ورودی ۵ یورو. دور و بر خانه‌ها پر از بازارچه‌های خیابانی
کافه‌های قشنگ محله قبلی بیشتر بود البته و شاید هم هنوز مال اینجا را کشف نکرده‌ام در عوض اینجا مدرن‌تر است و کلی مغازه برای خرید سرکوچه دارد
ورودم  اینبارم به آلمان همراه با کلی ماجراهای احمقانه شخصی بود که ذهنم را درگیر کرد و نزدیکی دوره پریود هم هرمون‌هایم را بهم ریخته. اما امیدوارم از فردا، از زندگی جدیدم در محله تازه لذت ببرم. ۱۲ روز بیشتر در این خانه و محله نیستم و حیف است که کیفش را نبرم. بعدش کجا هستم؟ ۲۹ سپتامبر برای چند روزی می روم هانوفر که در فاصله دو ساعتی با برلین است و بعد از آن را هنوز نمی‌دانم
Read the whole story
Ayda
3 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

Mr Wong

1 Share
شب آخر سیدنی بود. یکشنبه شب. حقیقتن نمی‌تونستم سکوت شهر رو باور کنم. دو شب قبلش شلوغ‌ترین شهری بود که توی تموم عمرم دیده‌بودم و حالا هنوز آدم‌ها توی خیابون بودن اما انگار که گرد مرگ پاشیده‌باشند روی آجربه‌آجر دیوارها. عجله‌ای برای تموم کردن روز و خوابیدن نداشتم. توی جورج‌ستریت به سمت شمال قدم می‌زدم. سر تقاطع جورج‌ستریت و بریج‌ستریت صدای هم‌همه‌ی خفه‌ای شنیدم. کوچه‌ی خیلی تنگی به اسم بریج‌لین، درست اول بریج‌ستریت بود که اگر دقت نمی‌کردی شاید اصلن توی اون تاریکی شب نمی‌دیدیش. واردش شدم و نگاهم افتاد به ساختمون آجری‌ای که پنجره‌های کمانی ِ با ارتفاع خیلی کم داشت و از توش نور گرم و زرد لامپ‌های تنگستن دیده‌می‌شد. جلوتر رفتم تا ورودیش رو ببینم. یک صف بسیار طولانی‌ بیرونش بسته‌شده‌بود. رستوران چینی‌ای بود به اسم «Mr Wong». چند ثانیه‌ای به آدم‌های شیک و پیک ِ توی صف نگاه کردم و بعد دلم نخواست جلوتر بروم. با این‌حال دلم می‌خواست عکسی از پنجره‌ی اولی که از ساختمون دیده‌بودم بردارم. پسرکی بیست و خرده‌ای ساله، با کت‌شلوری کرم‌رنگ و کراوات قهوه‌ای نیم‌رخ به پنجره ایستاده‌بود و خیره‌مونده‌بود به جایی در انتهای کوچه. حقیقت این بود که با بودنش توی کادر، عکس ِ بهتری می‌شد اما دلم نمی‌خواست هیچ وضعیت غیرعادی‌ای بعد از برداشتن عکس پیش بیاد. گاهی آدما از این‌که ازشون عکسی گرفته‌بشه ناخرسند می‌شند و من هم خیلی خیلی به‌ندرت صورت واضحی از کسی توی عکس‌هام دارم. این بود که صداش کردم و پرسیدم که آیا می‌تونه کمی جابجا بشه تا من بتونم عکسم رو بردارم. اول با تعجب نگاهم کرد و گفت «sure» و اومد سمتم که دوربین رو ازم بگیره. فهمیدم که متوجه چیزی که به‌ش گفته‌بودم نشده. بلندتر گفتم که فقط می‌خوام «خودم» از ساختمون عکس بگیرم و لطفن بره کمی اون‌طرف‌تر. اوه بلندی گفت و عذرخواهی کرد و بعد رفت و کنار ایستاد. عکسم رو برداشتم و ازش تشکر کردم. احساس می‌کردم که داشت نگاهم می‌کرد. انگار که به خودش اومده‌باشه گفت «?Sorry». لبخند زدم و گفتم که فقط تشکر کردم. بدون لبخند سرش رو تکون داد که «No problem mate». پشت کردم که برگردم توی بریج‌ستریت که بلند گفت «?What time is it if you don't mind». برگشتم سمتش و گوشی‌م رو بالا آوردم. نگاه‌ش کردم و گفتم «ده و سی و پنج‌ دقیقه». همون‌طور خیره موند به گوشیم. نگاهش کردم. مغموم بود. مغموم و منتظر. یحتمل آدمش سی و پنج‌ دقیقه دیر کرده‌بود. دستی که موبایل تویش نبود را بلند کردم و گفتم «Cheers». نگاهش را از سنگ‌فرش بریج‌لین بلند کرد و گفت «yeah yeah cheers mate».
Read the whole story
Ayda
3 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

مشکل حقوق زنان در مملکت ما این است که زنان خودشان هیچ وقت ضرورت گرفتن حقوقی را ا...

1 Share
مشکل حقوق زنان در مملکت ما این است که زنان خودشان هیچ وقت ضرورت گرفتن حقوقی را احساس نکرده‌اند. همیشه یک شاهی رییس جمهوری چیزی پیدا شده که گفته زنان باید این جور یا آن جور باشند و اغلب زنان هم تبعیت کرده‌اند. تبعیت کردن هم اساسا یک ویژگی ایرانی است و زن و مرد ندارد. عرب بیاید می‌گوییم باشه هر چی تو میگی، مغول بیاید می‌گوییم باشه هر چی تو میگی، روس بیاید همین طور انگلیس بیاید همین طور، میرپنج بیاید، آخوند بیاید، آمریکا بیاید همین طور.
اولین زنانی که از ایران رفتند اروپا و فمینیسم و برابری را یاد گرفتند قجرزادگانی بودند که به دنبال بهتر کردن زندگی شخصی خودشان بودند. مطالبی هم نوشتند و کارهایی هم کردند. اما پیش از آنکه بیشتر زنان ایران باسواد بشوند که بتوانند آن مطالب را بخوانند، ناگهان شاه سوییس درس خوانده‌ی مملکت آمد یک بیانیه خواند و سند رقیت زنان را پاره کرد. من نمی‌دانم رقیتی بود یا نبود. اما اولین کسی که باید بندگی را بفهمد خود آدم است و خودش باید بند آن را پاره کند. فقط تجربه‌ی زندگی نسل خودم و نسل مادرم و نسل مادربزرگم نشان می‌دهد که رقیت مادربزرگم کمتر بود. رعیت زاده‌ای بود بی امکانات که چند خشکسالی و بعد هم تقسیم ارایض و تصادف او را به شهر کشانده بود ولی بار بخش مهمی از اقتصاد خانه را با کارهای سنتی به دوش می‌کشید و همین موضوع باعث می‌شد شاه خانه‌اش باشد. اعتماد به نفس بالایی داشت و با اینکه بی سواد بود می‌توانست حرفش را بزند بی آنکه از کوره در برود و خودش را بدنام کند. نسل مادرم برده‌ی سرمایه‌داری بود. از کله‌ی سحر تا بوق سگ به کار در کارخانه مشغول بود و شب هم به امور منزل. من از او هم بدتر. مادرم حداقل به استخدام رسمی و بیمه‌ی مادام‌العمرش دلخوش بود و من به همین پروژه‌های در بهترین حالت یک ساله. نه اعتماد به نفس دارم و نه می‌توانم حرفم را بدون از کوره در رفتن بزنم.
سال 85 احمدی نژاد در نامه‌ای به علی آبادی خواستار حضور زنان در ورزشگاه شد. یک عده از این آخوندهای مصلحت طلب مثل صافی گلپایگانی گفتند حرام است و مفسده دارد و اینها. همین جماعتی که الان سینه جر می‌دهند که چرا نمی گذارید بریم استادیوم آن وقت سینه جر می دادند که حالا که احمدی نژاد می‌خواهد حق را بهمان بدهد اصلا نمی‌خواهیمش. شبیه همین را وقتی که وزیر زن هم معرفی کرد گفتند. این است که در میان این فعالان سیاسی و اجتماعی ما اصلا حق مطرح نیست. و از سیاست ورزی هم فقط پیروی از یک جریان را بلدند. قائم به خود نیستند. تنها به دنبال منفعت خود هستند. منفعت فردی و نهایتا طبقاتی. یک مشت قجر زاده‌ی برج عاج نشین که در حرف‌ها و مهمانی‌هایشان فقط دارند زنان (هر زن دیگری که شازده زاده‌ی خارج رفته‌ی زعفرانیه نشین فمینیست نباشد) را مسخره می‌کنند و اسم خودشان را می‌گذارند فمینیست. فمینیست‌هایی که 300 یا 400 سکه اتیکت قیمت آلت تناسلی‌شان است و از آن طرف داد و فریاد می‌کنند که مهریه چرا محدود شده و حق طلاق را هم بگیرید، نصف اموال را هم بگیرید، نفقه را هم که باید بدهد. کدام حق؟ کدام برابری؟
اگر یک روز 5000 نفر زن بلند شوند برای تماشای یک مسابقه بروند استادیوم کسی می‌تواند جلودارشان باشد؟ دولت؟ پلیس؟ آخوند؟ با پرچم میزبان بروند داخل و بعد جاگیر که شدند پرچم بزرگ ایران را ببرند روی سرشان. پلیس می‌تواند بازی را به هم بریزد؟ فدراسیون می‌تواند جلوی ورود زن میزبان را بگیرد؟ اصلا مساله‌ی رفتن زنان به استادیوم این است که طبق آماری که من دارم که طبعاً محدودیت‌های طبقاتی و اجتماعی من آن را محدود می‌کند، اغلب زن‌ها از فوتبال متنفرند. بیشترین درگیری بیشتر زنانی که می شناسم (و خوشبختانه به دلیل زیستی که داشته‌ام زنان زیادی را می‌شناسم) با مردهای خانه‌شان سر همین فوتبال است. فوتبال در ساعت‌های عصر برابر است با بی‌توجهی به امور زن و فرزندان موجود در خانه و فوتبال در ساعت‌های شب برابر است با ندیدن سریال. و اصلا بد صداترین آدم‌های عالم این جواد خیابانی هپروتی و عادل فردوسی پور نیم زبونی و مزدک میرزایی بچه خوشکل هستند که بیس چاری صدایشان توی سر زن خانه است که مدام مشغول کار دیگری است و فقظ صدای گزارش کردن اساتید را تحمل می‌کند. تقصیر خودشان نیست. نمی‌توانند نسبتی با محسن مسلمان که خوب می‌دود یا خوب نمی‌دود یا سید جلال حسینی که بچه‌ی با اخلاقی است و یا مسعود شجاعی که طرفدار حضور زنان در ورزشگاه است برقرار کنند. همین خود من جام جهانی قبلی رفتم یک تلوزیون خریدم که دل اطرافیان فوتبال پرستم را به دست بیاورم. اگر ایرانی‌ها نرفته بودند اینستاگرام مسی را به گه بکشند من الان اصلا یادم نبود که ایران با آرژانتین بازی کرد و نتیجه چه شد و قس علی هذا. یا مثلا به مادر من بگویی استادیوم آزاد شده بیا بریم تماشا می‌پرسد پسرهایم توی بازی هستند یا نه؟
این است که فکر می‌کنم قدم اول برای بردن زنان به ورزشگاه این است که زنان بدانند که ورزش چقدر خوب است. هفته‌ای یک ساعت پیاده روی به قصد پیاده روی، نه پیاده روی در شنبه بازار و بازار طلا فروش‌ها، چقدر برای سلامت آدم خوب است. افسردگی را درمان می‌کند. مهم‌ترینش همین است که افسردگی‌ها درمان بشوند.
Read the whole story
Ayda
4 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

But now I don't even dream

1 Share


خاطره‌ای هست كه دليل تعريف كردنش حجت آوردن است بر بلاهت من، و نتيجتا تفريح جمع شنونده، من اما اول قصه را دوست دارم كه در توصيف شرايط می‌گويم يك روز اول پاييز بود و من وليعصر را ميرفتم به سمت بالا و هوا خوش بود و حال من خيلی خوب.. بعد يادم می‌رود به حال خيلی خيلی خوبم كه زيبايم كرده بود، به استواری رقص‌كنان قدمهام.. باقی خاطره را، اوج و جای خنده‌دارش را يا سرسری و بی‌لذت تعريف می‌كنم يا نقلش را واگذار می‌كنم به خواهر. 
ذکر آن‌روز هربار چند ثانیه‌ای غیبت از حال را در پی دارد برایم و دنبال منشا آن شعف گشتن.

ديروزها راهم باز همان بود، قامتم را سعي كردم كه راست نگه دارم، اما ديدم آن سبكباری قدم‌ها را، آن شور را هيچ نمی‌توانم باز بيابم.

آن روز ابتدای مهر نود، حال خوبش را مرهون شوق ديدار ياری نبود، سرمستی پاهام بهره‌ی وصالی نبود يا موفقيتی..و غریب‌تر اين كه من ابتدای ويرانی را سال نود ميدانم با انبانِ پرِ اشكش.. اين بعدازظهر، آن چند دقيقه ي پياده از پارك‌وی تا نشر باغ، با اتفاق مضحك مابينش، اما وصله‌ی خوشرنگی است به جامه‌ی زشت آن سالِ كدر، يك لمحه آفتاب درخشان است پيش از غروبی كه بعدش تاريكی‌ها.

ديروزها داشتم پارك‌وی را می‌رفتم به سوی بالا و مشتاقی احساس دور و گمی بود، و پاهام يادشان نمی‌آمد آخرين بار را كه روی ابرهای خيابان مرا به جايی رسانده بودند.
Read the whole story
Ayda
7 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete
Next Page of Stories