1833 stories
·
79 followers

زندانی

1 Comment


آدم‌ها معمولا از سر علاقه به دریاست که ملوانی را انتخاب می‌کنند اما ریوجی به خاطر بیزاری از خاک بود که به این راه کشانده شده بود. پس از رفع ممنوعیات زمان اشغال برای ورود کشتی‌های ژاپنی به آب‌های ازاد، همین که از دبیرستان بازرگانی دریایی فارغ‌التحصیل شد، همراه اولین کشتی بارکش پس از جنگ راهی فاموسا و هنگ‌کنگ شد. بعدها به هند و حتی پاکستان هم رفت.
عجب لذتی داشت مناطق استوایی! کودکان محلی به امید معامله نایلون و یا ساعت‌های مچی در هر بندری با موز، آناناس و پاپایا و پرنده‌های خوشرنگ و بچه میمون‌ها به سراغ‌شان می‌امدند.  ریوجی عاشق بیشه‌های نخل بود که در رود آرام گل‌الودی منعکس شده بودند. با خودش فکر کرد که در زندگی پیشینش نخل‌ها قسمتی از طبیعت اطرافش بوده‌اند وگرنه چرا باید او را این‌قدر افسون کنند.
ولی با سپری شدن سالیان جذابیت‌های سرزمین‌های بیگانه برایش کم شدند. درگیر مخمصه‌ي عجیبی شد که تمام ملوان‌ها گرفتارش هستند: دیگر نه متعلق به دریا بود و نه به خشکی. آدمی که خاک را دوست ندارد بهتر است که آن را ترک نکند. جدایی و سفرهای طولانی در دریا او را بار دیگر تشویق می‌کرد تا آرزوی زندگی روی خشکی کند و این خواستن عجیب چیزی که از آن بی‌زار بود عذابش می‌داد. ریوجی از بی‌حرکتی زمین، از پوسته دائما بی‌تغییرش نفرت داشت. ولی کشتی هم برایش زندان دیگری بود.

ملوانی که دریا به هبوطش داد یوکیو میشیما
Read the whole story
Ayda
6 hours ago
reply

آدم‌ها معمولا از سر علاقه به دریاست که ملوانی را انتخاب می‌کنند اما ریوجی به خاطر بیزاری از خاک بود که به این راه کشانده شده بود.
Tehran, Iran
Share this story
Delete

جنده‌ی کناره‌ی نورماندی | مارگوریت دوراس | فارسی‌ی پرهام شهرجردی

1 Comment
لوک بوندی از من خواسته بود تا براساس «مرضِ مرگ» نمایش‌نامه‌ای برای تئاتر شائوبونه‌ی برلین بنویسم. درخواست‌‌اش را قبول کرده بودم، با این حال به او گفته بودم که باید از طریقِ اقتباس تئاتری به نمایش‌نامه برسم، باید در متن دست ببرم، مرتّب‌اش کنم، گفته بودم که متن برای خوانده شدن است، برای بازی کردن نیست. درین نمایش‌نامه‌، قهرمانانِ داستان سکوت می‌کردند، این بازیگران بودند که داستانِ آن‌ها را تعریف می‌کردند، آن‌چه گفته بودند، آن‌چه برایشان اتّفاق افتاده بود، بازیگران همان‌ها را تعریف می‌کردند.
Read the whole story
Ayda
6 hours ago
reply
این‌جا، خواننده‌گان خواهند گفت: «چه‌ش شده؟ هیچ اتفّاقی نیافتاده، که اصلن چیزی پیش نیامده.» با این‌حال، چیزی که پیش آمده همان چیزی‌ست که اتفّاق افتاده. وَ، وقتی دیگر چیزی پیش نمی‌آید، داستان به واقع دور از دسترسِ نوشتار و خوانش است
Tehran, Iran
Share this story
Delete

تخته‌های خیس | جان فاس

1 Share
این تخته‌های خیس فاصله را کم
نزدیک‌‌مان می‌کند
تخته‌های خیس
و باد شاخ و برگِ‌ها را از جا بلند می‌کند
Read the whole story
Ayda
6 hours ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

هيلدگاردِ بينگنی: درباره‌ی آميزش

1 Share
آن زمان که زنی با مردی عشقبازی می‌کند، حسّی از گرما در مغزِ او، که لذّتِ حسّانی {شهوانی} به دنبال دارد، طعمِ آن لذّت را در هنگامِ عمل منتقل می‌کند و آبِ پشتِ مرد را برمی‌آورد. و آن زمان که آبِ پشت به جای خود ريخته شد، آن گرمای تند که از مغزِ زن فرود می‌آيد آبِ پشت را به خود می‌کشد و نگاه‌اش می‌دارد، و ديری نمی‌گذرد که اندامهای جنسی‌ی زن می‌تَرَنجند {منقبض می‌شوند} و همه‌ی آن بخشها که در زمانِ قاعدگی آماده‌ی باز شدن‌اند اکنون بسته می‌شوند، به همان شيوه که مردی نيرومند چيزی را در حصارِ مشتِ خود نگاه تواند داشت.
گفته می‌شود که اين قطعه، از کتابِ علّتها و علاجها، نخستين توصيفِ نوشته‌شده [و، لابد، بازمانده] از ارگاسمِ زنانه است. بريده‌های بلندتری از متن در موضوعِ «فيزيولوژی‌ی زنان» در کتابِ زنان و نوشتن در اروپای ميان‌سده‌ای آمده است. عنوانِ اين پُست برگرفته از عنوانِ قطعه در همين کتاب است.
Read the whole story
Ayda
6 hours ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

She Dreamt She Was A Bulldozer, She Dreamt She Was Alone In An Empty Field

2 Comments

چند هفته پیش قاطی سلسله ایمیل‌هایم بعدِ قرنی با «آ» نوشته بودم «تلخ و بدبین و ناامید شده‌ام». در جوابش که توصیف زندگی بعد از سفر اخیرش بود یک جایی آن وسط‌ها نوشته بود: «من یادمه توی هند خیلی اتفاقات سخت هم برات افتاده بود. حالا فکر می کنم که توی ایران چه ها می‌تونه اتفاق افتاده باشه که خستگی و ناامیدی رو به زبونت بیاره. ناامید بودنت رو هم نمی‌تونم توی خیالم بیارم. توی ذهنم همش در حال زیر و رو کردن و شخم زدنِ دنیایی.»
همین چندتا جمله‌اش تا چند روز گرفتارم کرده بود به اتفاقات سختی که در هند برایم افتاده بود فکر کردم. زیاد بودند. افت و خیزهای عمیقی داشتم. خطرهای زیادی از بیخ گوشم گذشت که به قولِ «ابو» اگر این چند صد خدای آن سرزمین مراقبم نبودند انقدر راحت نمی‌جستم. مثلا آن‌باری که در سفری اتوبوس اشتباهی سوار شدم و ساعت سه صبح در ایستگاه برهوتی در جایی که نمی‌دانستم کجاست پیاده شدم و بعد از نیم ساعت سوار ماشینی شدم که راننده و مردِ کناری‌اش یک کلمه هم انگلیسی بلد نبود. همه‌ی یک ساعت و نیم تا اولین آبادی و با هر پیچ جاده در سکوت و تاریکی فکر می‌کردم الآن می‌زنند کنار و رِیپم می‌کنند و می‌کشند و جنازه‌ام هم نمی‌داند کجای جغرافیای این شبه قاره چال شده‌است.
بعد یه این فکر کردم که چقدر آن تصویری که از خودم در ذهن او- و احتمالاً آدم‌های دیگر- ساخته‌ام مدتی‌هاست ازم دور است و چقدر در رودربایستی‌اش مانده‌ام. آدمِ هیچ‌وقت کم‌نیار. بولدوزِ امیدوار‌ِ دائم در حالِ شخم زدن دنیا. شاید یک دلیل زجرم این چندوقت همین باشد. انگار به تصویرِ خودم باخته‌ام و این برایم از هر شکستی سنگین‌تر آمده‌. از این بدتر هم می‌شود: نه فقط انگار حفظ وجهه‌ی همیشه امیدوار برایم وظیفه‌ست، که بخش عمده‌ی تلاشم در زندگی این بوده که دیگران را از خودم ناامید نکنم. این البته از آن گندهایی است که خیلی خانواده‌ها طی روند تربیت گل و بلبل کمال‌گرایانه‌شان به روانِ فرزندان‌شان می‌زنند. وقتی چند روز پیش با حالت عصبی و پریشان بهش گفتم «من نمی‌خوام دلیلِ ناامیدی دخترا باشم» و زدم زیر گریه، متوجه‌اش شدم. بعدش که حرف‌هایمان تمام شد هی عقب و عقب‌تر رفتم و دیدم چقدر از دردِ این مدت‌ام به این خاطر بوده که فکر کردم دلیلِ ناامیدیِ دیگری‌هایی بوده‌ام. یکی از آن دیگری‌ها شمسی است. بله انقدر وضع خراب است که فکر می‌کنم برای گربه هم امید تعریف شده‌است (وقتی انتظار تعریف شده چرا امید نشده‌باشد) و من، آدمِ او، چون نتوانستم از مرگ نجاتش بدهم، ناامید ازم از دنیا رفته.
تو آخه فکر می‌کنی کی هستی ژوزه؟

Read the whole story
Ayda
6 hours ago
reply
بعد یه این فکر کردم که چقدر آن تصویری که از خودم در ذهن او- و احتمالاً آدم‌های دیگر- ساخته‌ام مدتی‌هاست ازم دور است و چقدر در رودربایستی‌اش مانده‌ام. آدمِ هیچ‌وقت کم‌نیار. بولدوزِ امیدوار‌ِ دائم در حالِ شخم زدن دنیا. شاید یک دلیل زجرم این چندوقت همین باشد. انگار به تصویرِ خودم باخته‌ام و این برایم از هر شکستی سنگین‌تر آمده‌. از این بدتر هم می‌شود: نه فقط انگار حفظ وجهه‌ی همیشه امیدوار برایم وظیفه‌ست، که بخش عمده‌ی تلاشم در زندگی این بوده که دیگران را از خودم ناامید نکنم.
Tehran, Iran
paradoxi
12 hours ago
reply
تو آخه فکر می‌کنی کی هستی ژوزه؟
Share this story
Delete

این نیز بگذرد

1 Share
جراحی چهارم هم روی دستم انجام شد. پیچ و مهره‌ها باید خارج می‌شدند. جراح یکی دوجای دیگر دستم را هم باز کرد و از همان که بودم هم خط خطی تر شدم
. پارسال قبل از تصادف با یک تتوکار صحبت کرده بودم و طرح هم انتخاب کرده بودم. دلم می‌خواست روی شانه چپم یک گل پنج پر بزنم و پشت گردنم یک خورشید. بیمارستان که بودم فکر کردم بجای برنامه قبلی روی جای زخم‌هایم تتو بزنم. چند مدل هم انتخاب کردم. اما حالا که یکسال گذشته اصلن دلم تتو نمی‌خواهد. یعنی جای زخمم آنقدر شخصیت دارد و آنقدر به جای عمیقی از درونم وصل است که نمی‌شود چهارتا گل کنارش کشید. می‌دانید چه می‌گویم؟
مرخص که شدم یک کیسه حاوی پیچ و مهره‌های بیرون آمده از دستم تحویلمان دادند. حس عجیبی نسبت بهشان دارم. این پیچ و مهره‌ها تکه‌پاره‌هایم را بهم وصل کردند و از آن نقطه سیاهی که بودم بیرون کشیدنم. از خودم می‌پرسم اگرپیچ و مهره‌ای نبود چه می‌شد؟ اگر صدسال پیش این اتفاق برایم افتاره بود؟ اگر انسان نبودم و حیوان بودم چه بلایی سرم می‌آمد؟ خودم را تصور می‌کنم که کف زمین افتاده‌ام و از درد مثل مار به خودم می‌پیچم و منتظر هیچ آمبولانسی نیستم. لابد منتظر مرگ می‌شدم. شاید هم دستم قطع می شد. یا همانطور کج جوش می خورد. چقدر طول می‌کشید تا بمیرم یا خوب شوم؟ یک مرتبه دلم شور تمام حیوان‌های خیابانی را می‌زند و آدم‌های اسیر شده در جنگ و فقر و بدبختی. به پیچ‌ها نگاه می‌کنم و به همه آدم‌ها و حیوان‌هایی که آنقدر در درد پیچیدند تا جان دادند فکر می‌کنم و احساس دین می‌کنم. انگار من حق آنها را از زندگی دزدیده باشم. من معادلات را بهم زده باشم. ازینکه از آن تصادف جان سالم به در بردم بی هیچ دلیلی شرمنده ام
.
Read the whole story
Ayda
2 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete
Next Page of Stories