2460 stories
·
106 followers

کنعان

1 Share

:

من هروقت می‌رم سمت پل کسی بهم لبخند نمی‌زنه ولی یه چیزای عجیب مجیبی پیش میاد که می‌گم وا پروردگارم اگه باهام حال می‌کنی و فکر می‌کنی دنیا با من جای بهتریه یه نشونه‌ی پولی‌ای دختر خوشگلی‌ای چیزی بذا جلو پام اینا چیه چرا روحیاتمو تاچی می‌کنی. یه بار چندسال پیش یادمه تنها واسه خودم تو کافه چای نشسته بودم سرم پر بود از این فکرای تیغو بردار دستاتو خط‌خطی کن تلافیههه. گفتم قهوه رو بزنم و دیگه کنسل کنسل کنسل. قهوه‌م جلو میزم بود یهو دیدم تق. یه توت از رو درخت افتاد تو فنجون قهوه. بغلشم نه، توش. صاف از روی درخت. عباس نمی‌تونست همچین قابی ببنده. خنده‌م گرفت. انقدر خنده‌م گرفت که اصلا کانسپت تیغ به هجو تبدیل شد و دیگه اون شکوه عرفانی مرفانیش از بین رفت (ساده متولد شو، اپیک بمیر).

یه مدت پیش باز از این فکرا تو مغزم بود گفتم ببین تو کافه نشین پاشو خودتو جمع کن. سمت پل بخوای بری باید راه بری نه اینکه بشینی منتظر. پاشدم ولیعصرو پیاده تنها کز کردم به سمت کریمخان گفتم ایول بالاخره پل. کریمخانم خودش مرد خوبی بود نمی‌گن تو رسالتی جایی مرد به هرحال اسمم باید نکو بمونه این چیزا خیلی مهمه برای بعد از مرگم شایدم سعدی راستی گفته بود و نمیرد مرد نکونام. قبل اینکه برسم به پل تو میرزا یه برگر جدیدی وا شده که همه دیدم عکس ازش میذارن دکور قرمزی امریکن وایبی. دوتا اینفلوئنسرا گفته بودن اینو نخورده نمیرید. گفتم چشم. از این برگریاس که نمیدونم شکلات و با انبه قاطی می‌کنه تو بادوم‌زمینی و چیزایی که مختص محدوده منطقه شیشه. گفتم عجیبه‌شو بده. وایسادم بیرون تا آماده بشه دیدم سه نفر وایسادن منتظر سفارش یهو یه دختره بین‌شون غش کرد افتاد. جلوی پای من. خیلی ساده افتاد. به هوش نمیومد. آمبولانس، برانکارد، آژیر. عین سکانس آخر کنعان. 

دیروز تو مطب روان‌پزشک نشسته بودم تا دکتر دیوونه‌ها بیاد برای معاینه. دیدم یه خانم شصت ساله با دخترش اومده. دختره گفت مامانم بخاطر بیماری سختش چندبار اقدام به خودکشی کرده. یه لحظه لال شدم. به دوستم گفتم پاشو پاشو وقت دکتر محترم مملکتو برا من نگیریم.

Read the whole story
Ayda
56 minutes ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

اضافه وزن

1 Comment

 صد و هشتاد و سه پوند و نیم

 پیاده می شوم و با پای راست ترازو را هل می دهم تا پایه هایش دقیقا وسط کاشیها قرار بگیرد. با شست همان پای راست آزمایش می کنم که لق  نخورد. نمی خورد. دوباره سوار می شوم

صدو هشتاد و سه پوند و دو دهم.

بوریتوی استیک و کوفت زهرمار. مادرسگ. این همه بدختی و وزنه و رژیم و روزه و آخرش هم این.

همینطور که ریشم را می تراشم روی تلفن تیتر خبرهای گوگل را می خوانم. خبر خاصی نیست - مزخرفات روزمره. خمیردندان را روی مسواک فشار می دهم. پوست اضافه شکمم را هم بین انگشتهای دست چپم فشار می دهم. اینستاگرام را باز می کنم. سه دایرهٔ اولی که کنار دایرهء خودم هستند را نگاه می کنم. هر سه زن. هر سه در زمانی و جایی مختلف با من خوابیده اند.هر کسی هم نداند اینستا همیشه می داند. دهانم را می شورم و مسواک راروی پایه اش می گذارم. ترازوی لعنتی را هل می دهم که بچسبد به دیوار. 

دستم را روی پایش می گذارم و سلام می کنم. هنوز نیمه خواب است. یک پایش بیرون از پتو و یکی هنوز زیر ملافه. شبها که گرم می شود با زیرلباسی می خوابد. در اتاق بچه ها محکم بسته می شود. به سمت کمد لباسها که می روم پای آزادش را لمس می کنم. خودش را جمع می کند. انگشتم سرد است. روزهایی که چاق هستم شلوارهای گشادترم را می پوشم. تصمیم می گیرم امروز یک ساعت بیشر ورزش کنم.

تصمیم می گیرم بعداز اینکه بچه ها را رساندم برگردم تا با هم برویم پیاده روی. شاید برای قهوهٔ دوم. شاید هم بعد از قهوه با هم بخوابیم. چند روز است اول صبح هر روز همین تصمیمها را می گیرم. چند وقت است هر روز صبح اضافه وزن دارم.

پسرم تی شرت مورد علاقه اش را پیدا نمی کند. می خواهد کمکش کنم. به طرف اتاقش می روم. دخترم دستم را می گیرد و به داخل اتاق خودش می کشد. از آشپزخانه صدای قهوه جوش می آید.

روزمرگی مرا می بلعد. 

Read the whole story
Ayda
58 minutes ago
reply
اینستاگرام را باز می کنم. سه دایرهٔ اولی که کنار دایرهء خودم هستند را نگاه می کنم. هر سه زن. هر سه در زمانی و جایی مختلف با من خوابیده اند.هر کسی هم نداند اینستا همیشه می داند.
Tehran, Iran
Share this story
Delete

تپانچه باید دم دست باشد

1 Comment

 آیا زندگی به شاهد نیاز داره؟ -5 مرداد
.
«به تو فکر خواهم کرد همچنان که به وحشت فراموشی.»
- هیروشیما عشق من ص ۷۷
.
چرا قبل و بعد از جق هیچ فرقی نداره؟ -19 مرداد
.
چرا یهو از رنگ سبز یشمی خوشم اومده؟ - 22 مرداد
.
واقعا دلم می‌خواد برای یه روز هم شده تو دنیایی زندگی کنم که شرم توش نباشه. -12 شهریور
.
اونجای سقف که قبلا پنکه آویزون بود حالا لوستر می‌زنن. -18 شهریور
.
«هر چه برای دلتنگی تو خرج کردم.» -22 شهریور
.
زنه ساعت دو شب زنگ خونه رو زد. گفتم بله؟ صورتش رو چسبوند به آیفون گفت: آنجلللا؟ -26 شهریور
.
باید هتلی زندگی کنم. روز به روز. جا به جا. -27 شهریور
.
چطوریه که آزار رسوندن والدین به بچه‌ها همه جای دنیا تو همه زمان‌ها مثل همـه ولی محبت کردن‌شون نه؟ (برعکس جمله‌ی اول آنا کارنینا نیست؟) -29 شهریور
.
چکار کردی که لایق غذا خوردنی؟ -8 مهر
.
نگران نباشید. خشم من مخرب نیست. خشمم هم ترسوست. -20 مهر
.
واقعا دوست دارم انقدر بدنام بشم که وقتی که مردم حتی اونی که دوستم داره جرات نکنه درباره‌ام حرف بزنه. -25 مهر
.
من عضلاتم علیه آزادی شورش می‌کنن. ممکن نیست من بتونم آزاد زندگی کنم. -25 مهر
.
تست شخصیت‌شناسی: اگه تو پیش‌دستی سه نوع میوه باشه، میوه‌ها رو یکی یکی می‌خوری یا بصورت موازی از هر کدوم یه تکه؟ -4 آبان
.
اگه یه صحنه‌ای تو فیلمی باشه که یکی یه تخم‌مرغ می‌ذاره که آب‌پز بشه و بعد قرص می‌خوره و خودش رو می‌کشه، بیننده ناخودآگاه نگران اون تخم‌مرغه میشه. نگرانی یه چیز ادامه‌داره ولی ناراحتی از مرگ یه چیز قطعی و پایان‌پذیره. -6 آبان
.
جلوی آینه لباس عوض می‌کردم و هر بار که یکی رو درمی‌آوردم و لخت خودم رو تو آینه می‌دیدم به خودم می‌گفتم: «داشتم دلقی و صد عیبِ مرا می‌پوشید» -6 آبان
.
دیشب زبونم رو تو خواب گاز گرفتم و از دردش از خواب پریدم. خیلی تجربه عجیبی بود. آدم خودش رو گاز بگیره. سرچ کردم دیدم دلایل مختلفی داره ولی همون اضطراب به من می‌خورد. خودم رو نکشم تو خواب! جمعه 9 آبان
.
خودشون بچه رو به دنیا میارن و خودشون هم ذره‌ذره اونو می‌کشن. -12 آبان
.
- از واقعی بودنت خوشم نمیاد. دوست دارم خیالی باشی. -14 آبان
.
من اصلا از زندگی‌ای که به امید نیاز داشته باشه بدم میاد. -16 آبان
.
چندین روز هوس بستنی کشسانی می‌کردم، رفتم خریدم گذاشتم تو یخچال که دفعه دیگه که هوس کردم داشته باشم ولی دیگه هوس نمی‌کنم. -18 آبان
.
جمع‌آوری کلمات از حافظه‌ها
هر چیزی که تو این زندگی گفته‌ام و نوشته‌ام، زشت و زیبا، به فاضلاب کلۀ آدم‌ها ریخته شده. دلم می‌خواد تمام کلمات تمام احساساتم رو پس بگیرم. همه به من برگردند. همه فراموش کنند چیزی از من شنیده‌ان. همۀ لمس‌ها و بوسه‌ها رو پس بگیرم. همۀ راه رفتن‌ها و نشستن‌ها رو پس بگیرم. شما لایق خیال من نبودید. حتی اسم خودم رو از کله‌ها پس بگیرم. این نامه‌ایه به همه کسانی که با من زندگی کرده‌ان. زندگی‌ای که کردم رو به من پس بدید. -19 آبان
.
وصیت نوشتن جز برای مال و اموال گه‌خوریه. مرده که حرف نمی‌زنه. -21 آبان
.
«مرده‌شور همه‌شان را ببرد! ما باید خودمان را محکم بچسبیم و برینیم بر سر این بشریتی که دارد می‌ریند بر سر ما.»
- گوستاو فلوبر، نامه به لوییز، ۲۸-۲۹ ژوئن ۱۸۵۳.    
.
«این کس برای تو خیس نمیشه»
.
اگه یکی بگه فقط برای اینکه تو سینما فیلم ببینه از ایران مهاجرت کرده دلیلش کافیه. -25 آبان
.
مردم جدیدی که اومده‌ان و تو این شهر دارن زندگی می‌کنن فکر می‌کنن میشه چیزی رو عوض کرد. -25 آبان
.
- می‌تونی با من مثل یه شئ رفتار کنی. -18 آذر
.
در حالی که دارم حرف می‌زنم و از حرف‌هایی که می‌زنم متنفرم و از خودم متنفرم، اگه طرف به حرف‌هام گوش نده دوست دارم جرش بدم. -21 آذر
.

«در نهایتْ مرگ به اندازهٔ ناکامی در مردن وحشتناک نیست.»
مارگارت دوراس

.

- «می‌گویند کسانی که می‌روند لبه‌ی پرتگاه می‌ایستند انگار خود‌به‌خود به ته دره کشیده می‌شوند و به نظر من خیلی از خودکشی‌ها و قتل‌ها به این دلیل اتفاق افتاده که تپانچه دم دست بوده است. فرقی ندارد، این هم پرتگاه است، شیب چهل‌و‌پنج درجه‌ای که که نمی‌توان از آن سُر نخورد. انگار صدایی که نمی‌شود نشنیده‌اش گرفت مدام به‌تان می‌گوید: ماشه را بچکان!» (داستان نازنین، داستایفسکی)

Read the whole story
Ayda
159 days ago
reply
اگه یه صحنه‌ای تو فیلمی باشه که یکی یه تخم‌مرغ می‌ذاره که آب‌پز بشه و بعد قرص می‌خوره و خودش رو می‌کشه، بیننده ناخودآگاه نگران اون تخم‌مرغه میشه. نگرانی یه چیز ادامه‌داره ولی ناراحتی از مرگ یه چیز قطعی و پایان‌پذیره.

اگه یکی بگه فقط برای اینکه تو سینما فیلم ببینه از ایران مهاجرت کرده دلیلش کافیه.
Tehran, Iran
Share this story
Delete

 دیروز بسته‌ی جدید دارو را تحویل گرفتم. هشتاد و چهار دانه قرص. برای گرفتنش ...

1 Comment

 دیروز بسته‌ی جدید دارو را تحویل گرفتم. هشتاد و چهار دانه قرص. برای گرفتنش زیاد به زحمت افتادم. باید می‌رفتم مطب، چون هر سه ماه یک‌بار باید اصل کارت بیمه را استفاده کنند برای صدور نسخه‌ی الکترونیک (برای نوشتن این جمله خیلی گمشده در ترجمه بودم). این را نمی‌دانستم. خیلی جزئیات کوچک آزاردهنده وجود دارد که برنامه‌ریزی‌ها را زیر و رو می‌کند. و مطب خیلی دور است و من خیلی خسته بودم، اما رفتم. کار دو دقیقه‌ای انجام شده بود و سر راه رفتم داروخانه‌ی جدید، چون در داروخانه‌ی روبه‌روی خانه هر بار سر این که مردم درست صف نمی‌بندند و نوبت را رعایت نمی‌کنند عصبانی می‌شوم. تازگی فهمیده‌ام نوبت و سهم و این‌جور چیزها برای من خیلی اهمیت دارد. بزرگ شدن در خانه‌ای با هفت‌تا بچه، نفری یک استکان آجیل شب‌های عید، ران مرغ سهم پسرها، آلوهای بالای یخچال برای خورش پدر است و کسی حق ندارد به آن دست بزند. این‌جور خاطرات. رفتم داروخانه‌ی جدید و بی‌مشکل سفارش دادم و فرداش رفتم گرفتم. یعنی امروز. دارو را گرفتم آوردم خانه و از آن موقع دارم به این فکر می‌کنم که تمام ۸۴ دانه قرص را از بسته در بیاورم و یک‌جا قورت بدهم. 


دراز کشیده‌ام روی تخت. از ساعت دو و نیم بیدار شدم. دیگر خوابم نبرد. حالا نزدیک پنج است و من -جز دوبار برای دستشویی رفتن- از جایم تکان نخورده‌ام. حالا دارم فکر می‌کنم این که در یادداشت آخر چه بنویسی اهمیتی ندارد. می‌توانم یادداشتی بگذارم یادآوری کنم که ع.ر کفشی که دیروز سفارش دادم را پس بدهد، یا کلاس‌های ورزشم را کنسل کند. برای هدا، برای مامان چیزی دلم نمی‌خواهد بنویسم. دارویی که دارم ضربان قلب را کند می‌کند و خیلی امیدوارم که در این تعداد، کلا از کار بیندازد، چون اگر این کار را نکند، نمی‌دانم چه‌کار کنم. نشستم تصور کردم که اگر اثر نکند احتمالا باید بروم پیش نورولوگ بگویم دوباره به‌ام دارو بدهد و لابد باید توضیح بدهم چی شده، و نمی‌توانم. واقعا نمی‌توانم. 


چند باری به‌ام هشدار داده‌اند که در صورت داشتن فکر خودکشی باید بروم اورژانس بیمارستان. می‌دانم که باید این کار را بکنم، اما ازم بر نمی‌آید. نمی‌دانم چطوری خودم را از جایم بلند کنم و لباس بپوشم برای این کار. تراپیست سابقم یکی دوبار با تهدید گفت من باید به پلیس زنگ بزنم. و من این‌جوری بودم که: وا. 

مردم خیلی عجیب و نامطبوعند. آدم‌هایی که ازشان کمک می‌خواهی و خیال ندارند به‌ات کمک کنند و در عین حال نمی‌خواهند این را بگویند، واقعا نامطبوعند. فکر می‌کنم بیشترین دلیل این که نمی‌خواهم زنده باشم همین نامطبوعی آدم‌هاست. و این که دیگر حوصله ندارم.


دیروز رفتم مچ‌های بریده را تماشا کردم که ببینم کجا و چقدر. تصویرش خیلی زیادی بود. برش عمیقی که به نظرم از من برنمی‌آید. خیلی کلافه شدم، چون دلم می‌خواست بعد از خوردن قرص بروم بنشینم توی وان و چاقو بکشم روی مچ. چاقو یا همین شیشه‌ی شکسته‌ای که یک‌بار وقتی خیلی آشفته بودم از توی خیابان برداشتم و گاهی می‌کشم روی پوستم. 


خیلی احساسات متناقض و پیچیده‌ای به این کار دارم. هم دلم می‌خواهد انجام بشود و تمام بود و راحت بشوم و با هیچ عواقبی مواجه نشوم، هم یک بخشی امیدوار است که نشود. نه، راستش امیدوار نیستم و نمی‌خواهم که نشود. دلم می‌خواهد چشم‌هایم را ببندم و دیگر هیچ‌چیزی نبینم و نشنوم و حس نکنم. دلم می‌خواست بروم بالای سرش، بیدارش کنم، به‌اش بگویم یک دلیل برای زندگی کردن به من بده. و دلم نخواست این کار را بکنم. «خوب دیگر، شب به‌خیر». والتر عزیزم. 


پس من پشه‌ی

خوشبختی هستم

چه زنده باشم

و چه بمیرم

Read the whole story
Ayda
230 days ago
reply
چه همه‌مون داریم همین حوالی قدم می‌زنیم.
Tehran, Iran
Share this story
Delete

.

1 Share
مامان خونه بند نمی‌شه، روزی چند بار از خونه می‌زنه بیرون _ و طبعن یکی از ماها همراه‌ش _ فکر می‌کنه این خونه جدیده و براش جالبه که همسایه‌ها و بچه‌هایی که توی محوطه ساختمون بازی می‌کردند، و همین‌طور کاسب‌های محل، همه باهاش جابه‌جا شدن به محله جدید. آدما براش آشنا هستند، مکان نه! همه‌ش فکر می‌کنه باید جمع کنه برگرده، از اینجا به جایی که نمی‌دونه کجاست ما هم نتونستیم بفهمیم هنوز،  سراغ کسانی رو ازمون می‌گیره که سال‌هاست مردن و الان انگار داره دوباره از نو، از دست‌شون می‌ده. ساعت‌های زیادی از روز هم ماها خودمون نیستیم.  من ناهیدم، ریحانه مهشیده،  خواهر کوچک همیشه خودشه و با کسی اشتباه گرفته نمی‌شه. دیروز به خواهران‌م می‌گفتم شاید به‌تره ناهید و مهشید ( نزدیک‌ترین بستگان پدری‌ام که در حال حاضر هیچ کدوم ایران زندگی نمی‌کنند ) باشیم بلکه قدری باهامون رودرواسی داشته باشه و  توی موقعیت‌های ناگهانی قرارمون نده.  
پزشکا می‌گن درست می‌شه و این وضعیت طبیعیه، می‌گن با اون تومور حجیمی که از سرش خارج شده و همین‌طور سن و سال‌ش، زمان می‌بره تا این روند سینوسی  به جای درستی برسه و یک روز صبح بیدار می‌شه و می‌بینید کاملن خودشه. من؟  باور به اتفاقای خوب و  خوش‌بینی‌مو از دست دادم. مثل اینه که یه روز صبح بیدار شیم ببینیم اینا رفتن. مگه می‌شه؟ 
.
.
.
تمام دیروز آماده بودم که هر وقت خواست بره بیرون همراه‌ش برم و روز رو به معاشرتی با کیفیت براش تبدیل کنم،  تصویرمون توی شیشه‌ی بانک غم‌انگیز بود، فکر کردم دیگران زن میان‌سال مستاصلی رو می‌بینند، با موهای  وز کرده‌ی سفید که  همراه مادر سالمندشه. مادری با موهایی که به تازگی بابت جراحی تراشیده شده و به نظر میاد حواس درست درمونی نداره، زن میان‌سال با حوصله  چیزی رو برای مادرش توضیح می‌ده و به خودشون توی شیشه بانک نگاه می‌کنه و فکر می‌کنه؛ واقعن زندگی همین بود؟!
Read the whole story
Ayda
248 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

زندگی و دیگر هیچ؛ عباس کیارستمی، واقعیت و داستان‌های دیگر

1 Share

… در جواب مهدی سحابی که از او می‌پرسد خب این حقیقت چیست؟ می‌گوید شاید این‌که آدم در نهایت تنهاست. در هر شرایطی مجبور است با مسائل خودش تنها و یکه روبه‌رو بشود. اما این تنهایی به معنای خودخواهی نیست؛ بلکه برعکس، با درکِ این «خودِ» تنهاست که تازه آدم دیگران را می‌شناسد.

پادکست کارناوال
قسمت هشتم
زندگی و دیگر هیچ
عباس کیارستمی، واقعیت و داستان‌های دیگر

Read the whole story
Ayda
254 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete
Next Page of Stories