صد و هشتاد و سه پوند و نیم
پیاده می شوم و با پای راست ترازو را هل می دهم تا پایه هایش دقیقا وسط کاشیها قرار بگیرد. با شست همان پای راست آزمایش می کنم که لق نخورد. نمی خورد. دوباره سوار می شوم
صدو هشتاد و سه پوند و دو دهم.
بوریتوی استیک و کوفت زهرمار. مادرسگ. این همه بدختی و وزنه و رژیم و روزه و آخرش هم این.
همینطور که ریشم را می تراشم روی تلفن تیتر خبرهای گوگل را می خوانم. خبر خاصی نیست - مزخرفات روزمره. خمیردندان را روی مسواک فشار می دهم. پوست اضافه شکمم را هم بین انگشتهای دست چپم فشار می دهم. اینستاگرام را باز می کنم. سه دایرهٔ اولی که کنار دایرهء خودم هستند را نگاه می کنم. هر سه زن. هر سه در زمانی و جایی مختلف با من خوابیده اند.هر کسی هم نداند اینستا همیشه می داند. دهانم را می شورم و مسواک راروی پایه اش می گذارم. ترازوی لعنتی را هل می دهم که بچسبد به دیوار.
دستم را روی پایش می گذارم و سلام می کنم. هنوز نیمه خواب است. یک پایش بیرون از پتو و یکی هنوز زیر ملافه. شبها که گرم می شود با زیرلباسی می خوابد. در اتاق بچه ها محکم بسته می شود. به سمت کمد لباسها که می روم پای آزادش را لمس می کنم. خودش را جمع می کند. انگشتم سرد است. روزهایی که چاق هستم شلوارهای گشادترم را می پوشم. تصمیم می گیرم امروز یک ساعت بیشر ورزش کنم.
تصمیم می گیرم بعداز اینکه بچه ها را رساندم برگردم تا با هم برویم پیاده روی. شاید برای قهوهٔ دوم. شاید هم بعد از قهوه با هم بخوابیم. چند روز است اول صبح هر روز همین تصمیمها را می گیرم. چند وقت است هر روز صبح اضافه وزن دارم.
پسرم تی شرت مورد علاقه اش را پیدا نمی کند. می خواهد کمکش کنم. به طرف اتاقش می روم. دخترم دستم را می گیرد و به داخل اتاق خودش می کشد. از آشپزخانه صدای قهوه جوش می آید.
روزمرگی مرا می بلعد.
![Validate my Atom 1.0 feed [Valid Atom 1.0]](http://feeds.feedburner.com/valid-atom.png)
