2234 stories
·
90 followers

امید مصیبت آخرین است

1 Share

در کتاب “انسانی زیادی انسانی” نوشته فردریش نیچه فیلسوف شهیر آلمانی آمده است: وقتی جعبه پاندورا باز شد و بلایایی که زئوس در آن گنجانده بود به جهان آدمیان فرار کردند یکی که از همه ناشناخته تر بود در جعبه باقی ماند. این آخرین بلا امید بود. از آن پس انسان این جعبه و امید درونش را به اشتباه صندوقچه نیک اقبالی میداند. ولی ما از یاد برده ایم که زئوس آرزو کرده بود آدمی همچنان به آزار خویشتن ادامه دهد.

روزهای عجیب و غریبی که میگذرانیم از سوی بزرگترها با ایام جنگ جهانی دوم مقایسه میشوند و هیچکس نمیداند در پس این ابرهای تیره کرونا چه چیز انتظار بشر را میکشد. در این میانه اما آنچه به نظر بدتر از بد است، امید فروشی است. برخی صفحات اجتماعی را که مرور میکنی میخواهی دهان طرف را خرد کنی از بس که یاوه میسرایند و آدمها را دو راهی دنبال کردن آرزوها و امیدهای خوشگل و یا تسلیم شدن به افکار منفی و جو ایجاد شده قرار میدهند.

اینکه در شرایطی که جهان در معرض یک تغییر بنیادین است و هر ساعت دهها آدم به کام مرگ میروند بیای بنشینی روبروی دوربین و بگویی مردم عزیز، نگران نباشید و این روزها تمام میشود و باز همه چیز مانند سابق میشود و اتفاقا بعد از این دوران شما بیش از پیش به آموزه های موفقیت و امید که از قضااااااااااااااا من میفروشم نیاز خواهید داشت واقعا حال به هم زن است.

اینها همانهایی هستند که مردم را صبح جمعه به یک سالن بزرگ شهر میکشانند و داد میزنند کی حالش خوبهههههههههههههههههههه؟ و بعد به نیرنگ در کله آدمهایی که به زحمت ورودیه سالن را پرداخت کرده اند فرو میکنند که بیل گیتس توانست پس تو هم میتوانی! پنداری که باقی 7 میلیارد ابنا بشر گلابی بوده اند و فقط مریدان این بابا توانمند هستند.

اگر نمیتوانید یا نمیخواهید راست بگویید یا شعورتان نمیرسد به دیدن حقیقت، کاش لااقل حرف نزنید. چگونه میشود به مردمی که در دوران پیش از کرونا هم کشورشان مرز ورشکستگی را رد کرده و غرق در بیکاری و فساد بود بگوییم نگران نباشید و امید داشته باشید که باز همه چیز مثل سابق خواهد شد.

خیر آقایان محترم! هیچ چیز حتی مانند همان سابق مزخرف هم نخواهد شد. خیلی از آن کسب و کارهایی که تعطیل شدند دیگر هرگز برنخواهند گشت! همه آن آدمهایی که بنگاه های اقتصادی اخراج کردند بیکار شده اند و حکومت توان حمایتشان را نخواهد داشت.

در اثر کاهش رونق اقتصادی در جهان و جنگ عربستان و روسیه قیمت نفت سقوط وحشتناکی کرده و در نتیجه قیمت ارز باز هم بالا خواهد رفت چون همان چند بشکه نفت را هم که میتوانستیم بفروشیم ارز کمتری خواهد آورد و محصولات پتروشیمی هم ارزان میشوند. این یعنی توان تامین ارز کمتر و بالتبع قیمت بیشتر.

درآمدهای مالیاتی قابل تحقق نیست چون عمده سهم مالیات از مالیات ارزش افزوده و در واقع بر مصرف مردم بوده است که کاهش کابوس واری خواهد داشت.

کسری بودجه دولت سر به فلک خواهد زد و صندوقهای بازنشستگی ورشکست خواهند شد. موج افسردگی ناشی از سوگواریهای نکرده برای آدمها و داشته های از دست رفته شان بلند و روزگار تلختر از تلخ خواهد شد.

اگر میخواهید کمکی بکنید شاید درست این است که این امید واهی، این مصیبت آخرین را فراموش کنید و با واقعیت روبرو شوید و روبرو کنید شاید بتوان از آن عبور کرد و فردای بهتری ساخت. حرف من این نیست که برویم و بمیریم اما خواستم بگویم پای منبر امیدفروشان اگر بنشینیم فردای واقعه سختتر خواهیم شکست. امید بدترین بلاست زیرا که عذاب را طولانی میکند.

Read the whole story
Ayda
4 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

نگاهی دیگر به معضل نیروی کار در ایران

1 Share

صحنه اول؛ بیایید به این فکر کنیم که میخواهیم یک نفر را استخدام کنیم، فرقی هم نمیکند که داریم به دنبال پیک موتوری برای رستوران یا معاون مالی اداری یا منشی یا دستیار شخصی یا آشپز یا مدیر پروژه یا تحصیلدار یا آبدارچی میگردیم!

کافی است از هر کسی که 6 ماه یک سیستم اقتصادی در هر ابعادی را اداره کرده در این مورد سوال کنید، به شما خواهد گفت: که روی همه پرتالهای آنلاین آگهی گذاشته و آگهی روزنامه هم داده و به همه در و همسایه و دوست آشنا هم سپرده، اما از ده نفری که به خودشان زحمت تماس داده اند، شاید به زحمت یکی برای مصاحبه بیاید که آنهم چیز دندان گیری نیست و در بیشتر مواقع حتی وقتی راضی میشوید که همان را هم استخدام کنید ایشان یک بازی سر شما در میاورد و قالتان میگذارد. بعد حیران از خودتان میپرسید پس کجا هستند این لشگر بیکاران؟ این چه طلسم لعنتی است که هم میلیونها جوان به اصطلاح تحصیل کرده بیکار داریم و همزمان هم نیروی کار برای هیچ پوزیشنی در هیچ سازمان و صنعتی پیدا نمیشود!

صحنه دوم؛ حتما شده که بارها به فروشگاه یا رستوران یا اداره و یا شرکتی سر زده اید و سطح سرویس و نوع برخورد کارمندی که مقابل شما بوده حرصتان را درآورده به نحوی که میخواستید کله طرف را بکنید! بعد به خودتان میگویید اگر من رییسش بودم یک دقیقه در این کار نگهش نمیداشتم! غافل از اینکه رییس مادرمرده هم مانند شما فکر میکند اما چاره ای ندارد چون نفر بعدی اگر بدتر از این نباشد حداکثر همین است!

صحنه سوم؛ با دوستتان که ایرانی نیست و مدیر شعبه یک شرکت خارجی در ایران است در حال صحبت هستید و او گیر سه پیچ داده که: ما اگر در هر جغرافیای دیگری به پرسنلمان بگوییم شما اخراجی طرف تا مرز سکته پیش میرود و از دست دادن کار برایش حکم مرگ را دارد! چطور در ایران آدمها به هیچ جاییشان نیست که ممکن است کارشان را از دست بدهند؟

من همه پانزده سال اخیر که مشغول اداره کسب و کارهای مختلف بوده ام یک نفرین را بر گردن همه کارآفرینان دیده ام:

هر کسی و در هر کسب و کاری و در هر سطحی در ایران برای تامین، نگهداشت و به کارگیری صحیح نیروی انسانی دچار مشکل است. پاسخ را اما در جریان یکی از سفرهایم وقتی گارسونی در ینگه دنیا قهوه صبحگاهی را با لبخند و انرژی به دستم داد جلوی چشمم دیدم و در این ایام فراغت نشستم و روی کاغذ نوشتمش و چقدر همه این سالها پاسخ پیش رویمان بود و نمیدیدیم!

آنچه در ادامه میاید حتما یک کار علمی دقیق نیست و بیشتر حاصل ساعتها جستجو و موانست با اعداد برای رفع یک کنجکاوی شخصی است ولی داده هایش دقیق است.  

روش حل مساله برای من اینگونه بود که هشت قلم از هزینه های معمول زندگی را انتخاب کردم، این هشت مورد عبارتند از: هزینه یک باک 30 لیتری بنزین، هزینه یک نهار معمولی در روز کاری، هزینه اجاره یک واحد آپارتمان 85 متری مبله در یک جای معمولی شهر، هزینه ثبت نام یکماهه در باشگاه ورزشی، هزینه خرید یک گوشی هوشمند اپل، هزینه خرید یک کیلو گوشت گوسفند و هزینه خرید یک ماشین فولکس واگن با موتور 1400 سی سی.

بعد حداقل دستمزد را در پنج شهر جهان شامل: شانگهای، تورنتو، نیویورک، استانبول، برلین در کنار حداقل دستمزد در تهران قرار دادم. همه اعداد را به دلار  آمریکا تبدیل کردم و سعی کردم بفهمم که در هر یک از این شهرهای جهان برای رسیدن به هر کدام از اقلام هشتگانه چند ساعت باید کار کرد؟ حاصل جدول زیر بود.

اعدادی که در هر سلول نوشته شده اند تعداد ساعاتی است که یک نفر در هر شهر باید کار کند تا بتواند هزینه مورد نظر را بپردازد. معنی جدول بالا این است که:

میزان تلاشی که یک ایرانی برای خوردن یک نهار کاری باید به خرج بدهد 4 برابر یک کانادایی، ترک یا آلمانی است!

یک ایرانی برای پر کردن باک بنزین ماشینش باید بیش از دو برابر یک آمریکایی و چهار برابر یک کانادایی کار کند.

یک ایرانی باید 5 برابر یک آلمانی و ده برابر یک ترک برای اجاره خانه اش سگ دو بزند.

یک ایرانی با حداقل حقوق اگر بخواهد یک کیلو گوشت گوسفند بخرد باید 11 ساعت کار کند در حالیکه در نیویورک و برلین و استانبول و تورنتو این عدد حدودا یکساعت است!

حالا شما تعداد ساعات کار مورد نیاز برای خریدن یک ماشین و یک گوشی آیفون را برای کشورهای مورد مقایسه در جدول با هم چک کنید! دود از سرتان بلند میشود.

خلاصه ماجرا این است که ما ایرانیها باید برای دسترسی به بدیهیترین اقلام مورد نیاز زندگی چندین برابر مردم جاهای دیگر دنیا (دقت کنید که تورنتو و برلین جزو بهترین شهرهای جهان از نظر سطح کیفی زندگی هستند) خودمان را جر بدهیم! در واقع میزان تلاشمان چند برابر مردم دنیا و سطح کیفی زندگیمان یک N ام همان مردم دنیاست و این فاصله اینقدر نجومی شده که همه قبول کرده اند که پر کردن این فاصله با کار کردن و خوب کار کردن امکان پذیر نیست. در نتیجه همه به یک شوی نیم بندی از کار کردن اکتفا میکنند و یا مانند میلیونها آدم دیگر ول میچرخند و به ریش شاغلانی میخندند که باید 30 برابر یک آلمانی بدوند تا یک ماشین بسیار معمولی بخرند.

دفعه بعد که خواستید به معضل نیروی کار در ایران بپردازید توجه داشته باشید که جدول بالا ثابت میکند که ما کارفرمایان محترم عملا نقش مهمی در زندگی نیروی کاری که برایمان کار میکند نداریم! چون پولی که به آنها میدهیم برایشان رفاه و دسترسی مناسب فراهم نمیکند. ناخودآگاه یا خودآگاه این موضوع در نگرش پرسنل به زندگی و نوع سرویس دهی و جهان بینی آدمها تاثیر میگذارد. درست است که در خیلی موارد همین چندرغاز همه پولی است که طرف به دست میاورد اما در حسابداری ذهنی او با خودش حساب میکند و به خودش حق میدهد تا به اندازه پولی که میگیرد دل به کار بدهد. به قول یکی از دوستان یک کارگر راه آهن به مدیر کل جلوی من گفت: حقوق شما در حدی است که صبحها یه سلام بکنم به شما و من هم با نهایت احترام دارم سلام میکنم، کار دیگه هم نمیکنم. به تعبیر دیگر پنداری که این حقوقی که میدهیم بابت حق حضور فیزیکی در محل کار است!

وقتی در تورنتو به یک نفر بگویید کارش را از دست داده است در واقع دارید از او خیلی چیزهایی که دارد را میگیرید در حالیکه در ایران اصلا به طرف چیزی نداده اید که با اخراجش بخواهید از او پس بگیرید. همین میشود که طرف لبخند ژوکوندی به شما میزند و میرود. 

درست است که سیستم آموزشی ما هیچ ارزش افزوده ای به آدمها نمیدهد اما به همان آدم بی مهارت هم وقتی میگویید که بیاید برای شما کار کند او با خودش حساب میکند که با حقوقش چه غلطی میتواند بکند و به این نتیجه میرسد که ارزشش را ندارد و میرود دنبال بخت آزمایی و کار کاذب و هزار یک فعالیت غیر مولد دیگر. شاید از هر 10 نفر یکی باشد که با خودش حلاجی کند که باید از جایی شروع کند و دل به کار بدهد و صبر داشته باشد تا شاید به نقطه قابل قبولی برسد. برای همین است که ما همزمان هم مشکل بیکاری داریم هم مشکل نبود نیروی کار!

چگونه ما انتظار داریم وقتی به یک رستوران درجه یک میرویم تا 1 میلیون تومان پول میز شام بدهیم آن گارسونی که حقوق یکماهش در بهترین حالت 3 میلیون تومان است و این پول هیچ مشکلی از او حل نمیکند به ما سرویس خوب بدهد! معلوم است که او از بندبند وجود ما متنفر است و همین در رفتار و سرویسش هم نمود میکند. راز لب خندان و روی باز آن گارسون آلمانی در همین است که او با دستمزدی که میگیرد میتواند دسترسی بسیار بالایی نسبت به یک گارسون ایرانی داشته باشد.

در همه این سالهای اخیر و بخصوص در یک مورد در رادیو مذاکره با محمدرضا شعبانعلی به سختی بر نیروی کار ایرانی تاخته ام، میخواهم عذرخواهی کنم و بگویم که فهمم ناقص بود و فقط یک طرف ماجرا را دیدم. (خیلی از حرفهای دیگری که در این مصاحبه زدم را هم الان قبول ندارم ولی بابتش شرمنده نیستم! آدمی باید دایره افکارش را مدام شخم بزند و بهبود حاصل کند)

پانوشت:

اتوموبیل مبنای مقایسه در ایران وجود ندارد لذا قیمت نزدیکترین خودرو به آن لحاظ شده است. همچنین، قیمت اجاره در تهران برای آپارتمان غیر مبله است در حالیکه برای سایر شهرها مبنا مبله بودن آپارتمان بوده است.

Read the whole story
Ayda
4 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

شرمسار بودیم

1 Comment

بعد از آنکه هواپیما را زدند چیزی برای نوشتن نمانده بود. آیسا راست می‌گوید که ما شرمسار بودیم. از زنده ‌ماندمان، از اینکه کسان دیگری داخل آن هواپیما بودن و ما نبودیم، از اینکه یکبار دیگر رکب خورده بودیم شرمسار بودیم. چیزی هم برای گفتن نداشتیم. چیزی که جدید باشد، پرده ای بردارد، زخمی را ضدعفونی کند یا هر چیز دیگری. هیچی نداشتیم.
از طرفی این نگفتن و ثبت نکردن باعث میشد که آدم از یادش برود که این روزها چه شکلی هستند. 
 اگر سهم ما از یکبار زندگی همینی هست که داخلش هستیم، کاش حداقل فراموشش نکنیم. 
چه فایده ای هست در فراموشی؟
بعد از هواپیما هر روز به صفحه ی اینستاگرام یا فیسبوک بازمانده‌ها سرمی‌زنم. چیزی ندارم بهشان بگویم. دوستشان نیستم و به عزایشان احترام می‌گذارم. اما می‌خواهم داستانشان را بدانم. یادم بماند که روزهای بعد را چطور زندگی کردند.
قرار نبود برای عید به ایران برگردم. برنگشتن برای عید تصمیم سختی بود که فردای روزی که هواپیما را زدند و ما در فرودگاه بودیم گرفتیم. نمی‌شد یکبار دیگر برگردم و خودم و خانواده‌ام همه با هم دوباره از نو آن جام خونابه را سربکشیم. اما بعدش جریان کرونا شد و حتی اگر می‌خواستم هم نمی‌توانستم به ایران برگردم.
عید در خانواده‌ی من واقعه‌ی مهمی‌ست. در تمام سی سال زندگیم غیر از چهار سال، عیدها را به مشهد رفته‌ایم تا پیش ملوک باشیم. مشهد خانه‌ی دوم من است و سال، فقط با بوی مشهد است که نو می‌شود. حالا مادر و خواهرم هم مانده‌اند تبریز و نرفته‌اند پیش ملوک.
راستش چون مطمئن بودم برای عید به ایران برنمی‌گردم، از اول هم می‌خواستم سبزه خودم را سبز کنم. در خانواده هیچ وقت هیچ کداممان این کار را نکردیم. مولوک همیشه برای ما، دایی هایم و داییهای مادرم سبزه می‌گذاشت. نمی‌دانستم گندم در سوئد پیدا می‌شود یا نه اما مطمئن بودم عدس هست.
داشتم برای خیس کردن عدسها دیر می‌کردم که عکسی از مادر امیر حسین دیدم. فامیلش را هم نمی‌دانم اما قیافه‌اش را می‌شناسم. انقدر که عکسش را در جریان هواپیما دیده‌ام.  همان که مادرش داد میزد امیرحسین را کشتند.
مادرش کنار سفره ی هفت‌سینی ایستاده بود و عکس بزرگ امیرحسین را بغلش گرفته بود. سفره، سفره ی جمع و جوری بود. ولی همه چیز داشت. سمبل هم داشت. سبزه‌ی درستی هم داشت. نگاه مادرش زخم خورده بود. دور. عمیق.
به شجاعتش غبطه خوردم که سفره را چیده، غمش را برداشته، کنار سفره آورده و خودش کنار سفره ایستاده. به شجاعتش غبطه خوردم که مچالگی روحش جلوی اینکه سبزه ی عیدش را سبز کند نگرفته.
راستش از آن لحظه بود که دوباره به خود واقعیم برگشتم. دیدنش سر سفره برایم یاد آور اهمیت شخصی عید برایمان بود.  اینکه درد مانع از به رسمیت شناختن روزمرگی نمیشود. روزمرگی شجاعت میخواهد و در این زندگی چه چیزی جز شجاعت ارزش دارد؟
سبزه‌های کچل و هفت‌سین‌های ناقص امسال، محصول شجاعت است‌. شجاعت در به‌رسمیت شناختن عید، وقتی که راحت‌‌ترین کار وادادن و فراموش‌کردنش بود.


Read the whole story
Ayda
4 days ago
reply
درد مانع از به رسمیت شناختن روزمرگی نمیشود. روزمرگی شجاعت میخواهد و در این زندگی چه چیزی جز شجاعت ارزش دارد؟
Tehran, Iran
Share this story
Delete

از راه می‌رسم می‌نشینم رو سکوی کوتاه جاکفشی. بند کفش‌هام رو با دست راست شل می‌کن...

1 Share

از راه می‌رسم می‌نشینم رو سکوی کوتاه جاکفشی. بند کفش‌هام رو با دست راست شل می‌کنم و دست چپ رو دراز می‌کنم قفلْ کوچیکه‌ی در ورودی -دری که با پا هل داده‌م بسته‌م‌ش- رو پادساعت‌گرد می‌چرخونم تا سه بار تَق صدا بده؛ که مطمئن شم کسی هرگز نمی‌تونه در رو از اون‌ور باز کنه -زرشک- و بی‌دلیل احساس امنیت کنم. کفش‌ها رو نوبتی از پاشنه می‌گیرم و به بیرون و بالا می‌کشم‌شون که از پا دربیارم. اول پای چپ، بعد پای راست. جوراب‌م هم تا نیمه از پا درمیاد. اهمیتی نداره. با شست و اشاره‌ی دست چپ ساقِ جفتْ کفش‌ها رو می‌گیرم و وقتی که بلند می‌شم چشم می‌چرخونم ببینم مامان کجا ست: تو پاسیو، دم سینک، ایستاده یه چیزی خرد می‌کنه یا یه چیزی می‌شوره، یا که تکیه داده به سه‌گوشه‌ی مبل راحتی اِل‌شکل توسی‌روشن، پاهاش رو دراز کرده رو ضلع درازترِ اِل، پتوی سرخپوستی زشت‌ش رو پاها و کوسن‌های سبزآبی و توسی تیره‌ی لاغر دورش و سه تا کنترلِ تکنولوژی‌های پرسروصدای نفرت‌انگیز محبوب‌ش ولو روی میز مستطیلی کوتاه. بی‌خودی نیست که به‌ش -توی دل‌م؛ کی جرئت داره بلندبلند؟- می‌گم کنترل‌فریک، به هر دو معنای لغوی و استعاری. عاشقِ این ه که کنترل تلویزیون رو جلوی چشم داشته‌باشه حتا اگه قرار نباشه لمس‌ش کنه و هنوز نمی‌دونم و هرگز نخواهم‌دونست که چرا. اگه تو پاسیو باشه بلندتر و اگه رو مبل و سرتوگوشی باشه مهربون‌تر سلام می‌کنم همین‌جور که راهروی باریک رو طی می‌کنم بین کانتر عظیم‌الجثه‌ای که به میز تشریح می‌مونه، به هر دو معنای لغوی و استعاری، و دیوارِ کاغذدیواری‌پوشِ لختی که ازش متنفر م. من از کاغذدیواری متنفر م و اگه دستِ مامان بود تن ما هم کاغذدیواری می‌کرد. تو پاسیو اگه باشه صدام رو نمی‌شنوه. دم تلویزیون که می‌رسم رو می‌گردونم به در شیشه‌ای سمت راست، بلندتر سلام می‌کنم و کفش‌هام رو بالاتر می‌گیرم که یعنی ببین، بیرون بوده‌م، تازه اومده‌م؛ همزمان دست خالی‌م -دست راست- تو جیب مخالف پالتو دنبال دسته‌کلیدم می‌گرده بین کارت بانکی و کارت مترو و دستمال‌کاغذی‌هایی که بهشون رژلب قرمز مالیده و فندک قرمزی که حالا که سیگار نمی‌کشم هم جاش رو بین محتویات همیشگی جیب‌هام حفظ کرده. معمولن از لمس گردن درازِ براکیوسوروسی که بهش وصل ه می‌فهمم که کلیدهام رو جسته‌م، گاهی از رویاگیر کوچیکی که یه مهره‌ی فیروزه‌ای سرد و براق توی مرکز دایره‌ش همه‌ی نخ‌های درهم‌تنیده رو جمع‌وجور نگه داشته، و به ندرت از سرمای فلز کلیدها. تقلا می‌کنم که از جیب عمیق‌م بکشم‌ش بیرون اون ترکیب شلوغ و مسخره‌ی کلیدها و یادگارها رو و فکر می‌کنم به این که چرا محض رضای خدا یک بار هم نشده که بعد از باز کردن در، کلیدها رو در اعماق جیب قایم نکنم و چرا هر بار دمِ جاکلیدی یادم می‌افته به این مساله. وحشت ازلی از گم‌ کردن حلقه‌ی اتصال به خونه -به هر دو معنای لغوی و استعاری-، یا پنهون‌کاری ابدی در نمایش مسیرش؟ بدون این که سرعت‌م رو کم کنم، درست در لحظه‌ی مناسب می‌رسم دم سبد کوچیک که کلیدها رو پرت کنم سمت‌ش و امیدوار باشم بیفته داخل. همیشه می‌افته، ولی هیچ‌وقت اطمینان نخواهم‌داشت. مایکل جوردنِ کلیدها با اینسکیوریتی اضافه. با همون سرعت ثابت -انگار بلد نیستم برم دنده دو، که واقعن بلد نیستم هم- می‌رم سمت در اتاق و با دست خالی‌م -دست راست- گوشواره‌ها رو نوبتی درمی‌آرم کف دستِ نیمه‌مشت‌شده‌م نگه می‌دارم. اول گوش چپ، بعد گوش راست. با آرنج دستگیره‌ی در رو پایین می‌دم، با زانو در رو هل می‌دم، می‌رم تو، با آرنج کلید چراغ رو می‌زنم و رو به چراغ‌های متعدد اخم می‌کنم -ومپایر م-، می‌چرخم به چپ، با آرنج در کمد رو هل می‌دم باز می‌کنم، کفش‌ها رو می‌ذارم تو تنها طبقه‌ی خالیِ جاکفشی پارچه‌ای‌م، می‌چرخم با همون آرایش نصفه‌ی ماسیده و با همون دست انگشترنشونِ مشت‌شده‌ای که گوشواره‌ها رو توی خودش حفظ کرده و با همون شال و شال‌گردن و پالتو و لایه‌های متعدد لباس -نه لزومن چون سرد ه، چون معتقد م دیوها مثل پیاز لایه‌لایه ن- خودم رو با صورت پرت می‌کنم رو تخت. انگار یه تیکه چوبِ لاجون باشم. چشم‌هام رو می‌بندم. مشت‌م شل می‌شه و گوشواره‌ها ازش می‌لغزن بیرون می‌افتن روی زمین و چندتا تَق متوالی صدا می‌دن و جهان -بالاخره- تیرگی گرمی می‌گیره.

از مجموعه‌ی چیزهای بیهوده‌ای که یک ماه و سه روز ه از دست داده‌م.
ترجیح می‌دم به چیزهای باهوده فکر نکنم.

[قبل از گریه به چی فکر می‌کردی؟]
Read the whole story
Ayda
4 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

ششم- «طاعون سرخ»

1 Share
نوجوان بودم. کتاب را با جلد کاغذی زپرتی‌اش در انباری زیرشیروانی خانه پیدا کردم. خانه‌ی ما ۲طبقه بود. طبقه‌ی بالا ما بودیم و طبقه‌ی پایین زن و مرد مسنی که مرد گوشت‌تلخ بود و زن فضول. مرد عادت داشت هر چرت‌‌وچرندی را از صدسال پیش تا الان نگاه دارد. تمام انباری بزرگ زیرشیروانی طبقه‌ی بالا که سهم هر دو خانواده بود، پر بود از خنزر و پنزرهایی که مرد از صدسال پیش نگه داشته بود: یک قوطی رنگ که شاید سرجمع ده قطره رنگ ته آن باقی بود و خدا می‌ماند از کی(شاید از زمان جشن‌های دوهزاروپانصدساله شاهنشاهی) آن زیر مانده بود، صندلی شکسته که دیگر اصلا یک پایه نداشت، عروسک باربی پاشکسته مال دخترشان که حالا خودش دو بچه نرخر داشت و ... میان آن تلنبار اما ناگهان چه چیزهای نابی پیدا می‌شد. بعدازظهرهای تابستان که همه به چرت بعد از ناهار مشغول بودند، دمپایی پایم می‌کردم و بی‌سروصدا به انباری زیرشیروانی می‌رفتم. سمت راست انباری چند کارتن بود که تلنباری بود از نشریات قبل از انقلاب و کتاب‌‌های کهنه. «سپید و سیاه»را آن‌جا خواندم، اولین‌بار «توفیق» را آن‌جا ورق زدم و از کاریکاتور زنان پستان‌درشت در صفحات نشریه مبهوت ماندم. آن کتاب کهنه با آن جلد کاغذی زپرتی را هم میان همان تلنبار ناگرفته پیدا کردم.

کتاب، قطع کوچکی داشت و جلدی سرخ رنگ که با نام هم خوانی داشته باشد:«طاعون سرخ»، جک لندن. کتاب را زیر بغل زدم و با خودم به بالکن اتاق خواب‌ام آوردم، یادم هست از آبکش پلاستیکی کنار سینک ظرف‌شویی یک خوشه انگور شسته برداشتم که قرار بود میوه‌ی عصر خانه باشد. در بالکن اتاق‌ام لم دادم و کتاب را شروع کردم. 

همین ۱ ماه پیش اگر کسی می‌پرسید «طاعون سرخ» را خواندی؟ لابد گره‌ای در پیشانی‌ام می‌افتاد که «هووووم...بذار ببینم...نمی‌دانم...قصه‌اش چی بود؟» چیزها و به‌خصوص کتاب‌ها و داستان‌ها برای من همین‌جوری‌اند. می‌روند در سکوت می‌خزند و جایی در ذهنم پنهان می‌شوند، بعد یک روز وسط دمبل زدن، هویج خرد کردن، روی صندلی مترو و ...برمی‌گردند. چنان به وضوح و شفاف، تمام ذهنم را اشغال می‌کنند که انگار کتاب را همین دیروز خواندم. جمله‌های کتاب بی یک کلمه پس‌وپیش جلو چشم‌ام رژه می‌روند، حس جلد و کاغذ کتاب برمی‌گردد، نام تک تک شخصیت‌ها، جزئیات روز و شب دوری که این کتاب را در دست گرفتم....همین‌قدر عجیب و تکرارشونده...

امروز صبح که داشتم خیس عرق تشکچه ورزش را جمع می‌کردم، ناگهان «طاعون سرخ» نوشته‌ی جک لندن هجوم آورد. چشم‌هایم را که بستم، حتا مزه‌ی آن خوشه انگور یاقوتی پیشکشی باغ دایی مامان، زیر زبانم آمد. 

«طاعون سرخ» بیماری واگیرداری را در سال ۲۰۱۳ پیش‌بینی کرده بود. آن موقع سال ۲۰۱۳ هنوز دور بود، مال «قرن بعدی» بود...جک لندن کتاب را یک قرن قبل از این تاریخ نوشته بود. مثل همه‌ی ما وسوسه‌ی تصور کردن «صد سال دیگر» را داشت... «طاعون سرخ» کشور به کشور، کابوس و بختک زندگی می‌شد، شهرها را درمی‌نوردید و کشورها و بعد قاره‌ها را...تقریبا همه را می‌کشت. آن تک‌وتوکی که جان به در می‌بردند، دیگر «کشوری» نداشتند...دیگر کشور معنایی نداشت. کتاب اما از یک روزگار خیلی دورتری شروع می‌شد، از سال ۲۰۷۳ که حتا الان که می‌نویسم‌اش، برای من هم غریب است و دور...از زبان یکی از معدود بازماندگان طاعونی که زمین را انگار شست و برد... مردی که تمام دوران طاعون در اتاقکی خود را محبوس کرد و به یمن قوطی قوطی غذای کنسرو جان به در برد و حالا که پیر بود و فرتوت داشت قصه‌ی «روزگار طاعون سرخ» را برای آدم‌های سال ۲۰۷۳ تعریف می‌کرد... 

جایی در کتاب چیزی نوشته بود به این مضمون که قبل از این‌که طاعون بیاید، «کاپیتالیست‌ها جهان و منابع طبیعی را به فنا داده بودند.» فردای آن روز بود که از پدرم پرسیدم «کاپیتالیست یعنی چی؟» 

کاش می‌شد برویم در ذهن مردگان، در ذهن جک لندن و از او بپرسیم چطور زمان طاعون را فقط ۷ سال زودتر پیش‌بینی کرد؟ چطور ۱۰۰ سال قبل فهمید «کاپیتالیست‌ها جهان و منابع طبیعی را به فنا می‌دهند» و ما ناگزیریم به مدد محبوس ماندن در اتاقک‌مان و کنسروهایی که از قفسه‌های فروشگاه موادغذایی قاپ زدیم، دوام بیاریم؟‌ 



 
Read the whole story
Ayda
4 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

 یکم از امروز، رسما شروع شد. از فروشگاه‌های موادغذایی و داروخانه‌ها و بعضی ...

1 Share
 یکم

از امروز، رسما شروع شد. از فروشگاه‌های موادغذایی و داروخانه‌ها و بعضی رستوران‌ها با هزار اما و اگر و شرط و شروط که بگذریم، دیگر چیزی در شهر باز نیست. چهار صبح همیشه، از پنجره به خیابان اصلی شلوغ نگاهی انداختم، تصورش سخت است که از ساعت ۶ صبح آن هیاهوی آشنا را نخواهیم شنید:‌ رفت‌وآمد ماشین‌ها، اتوبوسی که در ایستگاه نزدیک می‌ایستد و صدای ضبط‌شده‌ی زن که اعلام می‌کند این سفر درون شهری ۲ دلار و ۷۰ سنت خرج برمی‌دارد...اما هنوز عربده‌ی گوش‌خراش آژیر ماشین‌های آتش‌نشانی برقرار خواهد بود، لابد حتا بیشتر...در شهری که عمده‌ی جمعیت با جوانانی است که جز غذای آماده و مایکروویو چیز دیگری بلد نیستند و حالا مجبورند  صدبار از روی دستور املت بخوانند :«روغن را در تابه گرم می‌کنیم» و با مدرک هاروارد زیربغل مبهوت فکر می‌کنند«یعنی چند دقیقه و چقدر؟»روغن داغ می‌شود، به جلز و ولز می‌افتد، می‌سوزد، تابه به کوره‌ تبدیل می‌شود، دود بلند می‌شود، آژیرهای ساختمان به صدا درمی‌آید، ماشین آتش‌نشانی بدو راه می‌افتد به سمت محل «حادثه» و بازهمان بساط همیشگی است، جوانی رعنا با دو مدرک فوق‌لیسانس زیربغل برای اولین‌بار از اجاق گاز استفاده کرد!

از اول‌اش می‌دانستم هراس اصلی من یکی، آن نقطه‌ای که آزارم می‌دهد و بساط غم پنهانی می‌شود، کجاست...آدمی‌زاد حتا رویش نمی‌شود وسط این هراس و نگرانی، رک و علنی بگوید چی دارد مثل خوره روان‌اش را می‌سابد: این‌که از یک جایی به بعد نشود هر روز بروم بیرون از خانه و راه بروم. «حالا دو هفته/یک ماه راه نرو، مگه جهان به آخر می‌رسد؟» راستش آره، به پایان می‌رسد...خرداد که برسد می‌شود ۸ سال که گفتند احتمال«زیاد» یک سال دیگر ویلچرنشین خواهی بود و دیگر نمی‌توانی راه بروی. بعد انگار که آمار و احتمالات و درصد وسط آن شوک مهم باشد، یکی‌شان گفت پنجاه درصد، کناری خواست «دقیق‌تر» باشد و گفت «تا هفتاد درصد» ...وقتی از اتاق نکبت‌زده‌ی بیمارستان بیرون رفتند، بعد گریه‌های طولانی ، هر دو پا را که از سرم و دارو و ساعت‌ها دراز کشیدن ورم کرده بود، دراز کردم و برای اولین‌بار دقیق نگاه‌شان کردم. طعنه‌ی تلخ روزگار همان‌جا بود، همه‌ی عمر از پاهایم بیزار بودم. از فرم‌ ساق پا، از این‌که هرگز شکم و پهلو درنمیارم اما هر ۲ گرمی که بخورم می‌رود در پایین‌تنه جمع می‌شود، از کوفت و مرض... بعد ناگهان در ثانیه‌ای همین‌ دو تا می‌شود مهم‌ترین دغدغه‌ی امروز، فردا، هفته‌ی بعد، ماه بعد، سال بعد، سال‌های بعد، همه‌ی عمر ...انگار می‌خواهد انتقام همه‌ی آن سال‌هایی را بگیرد که در آینه با تحقیر نگاهشون کردی و دو بامبی کوبیدی فرق سرشان! بهت می‌خندند که «بالاخره نوبت ما هم می‌شود» و شد...

بعد راه رفتن‌ها و دویدن‌ها شروع شد...مدام طولانی‌تر، سریع‌تر، بیشتر...دیگر تمام صبح‌های عمر تا ابد یک جور شروع می‌شود: چشم‌ها را باز می‌کنی، با ترس اول انگشت‌های پای راست را تکان می‌دهی، بعد پای چپ، به نوبت،حتا آن دو انگشت کوچک را، بعد زیر پتو زانو‌ها را یکی یکی خم می‌کنی،دوباره پاها را دراز می‌کنی، نفس حبس‌شده در سینه را رها می‌کنی، تو هنوز «سالمی»، بعد در سکوت هرهر با خودت می‌خندی، «سالم کجا بود خنگ؟» و خودت، خودت را تصحیح می‌‌کنی:«هنوز راه میری» و روز شروع می‌شود...

گاهی آدم‌های همراه را کلافه می‌کنم، «فلان جا؟ نزدیک است. پیاده برویم.» فلان‌جا نزدیک نیست، فلان‌جا دور است، هوا گرم است یا سرد، آدم‌ها خسته‌اند و یا گرم‌شان شده یا سردشان است یا اصلا میانه‌ای با راه رفتن ندارند. برای چی پیاده برویم وقتی پول اوبر مسیر می‌شود ۵ دلار ناقابل؟‌ نه حوصله داری، نه تمایل که توضیح دهی چرا، که شاید امروز «آخرین روزی» باشد که می‌توانی راه بری...بعدش چی؟ به ترحم کله‌ای تکان دهند و دستی بر شانه‌ات بگذارند و از «قوی»بودن تو بگویند و انشالله گربه است؟ بعد هم هن‌هن‌کنان دنبال تو راه بیفتند که باشه راه بریم؟ حتا تصورش هم دل‌پیچه‌آور است...

از هفته‌ی پیش که گفتند بروید و از خانه کار کنید، هر بعدازظهر زیپ کاپشن را بالا کشیدیم، کتونی به پا کردیم و دوتایی رفتیم یک ساعت و نیمی به راه رفتن. هر روز یک سمت شهر را گرفتن و آن‌طرفی راه رفتن، با شش‌دانگ حواس جمع که اگر کسی از روبرو می‌آید، راه را کج کنیم، به چیزی دست نزنیم، روی نیمکتی نشینیم. دیروز وسط نیمچه میدانک کوچکی در یکی از کوچه‌های شهر که دو سه نیمکت دنج دارد و درخت مگنولیا، ایستادیم. گفتم اگر همین ۱ماه پیش بود، سر راه از کافه دو تا خیابان پایین‌تر قهوه می‌خریدیم، میومدیم لم می‌دادیم رو این نیمکت دست راستی، نه؟ ...فعلا ما هم از بلند پرسیدن آن سوال‌های ترسناک فرار می‌کنیم:«اگر دیگه نشه چی؟ آخر ماه بشود آخر ماه بعدی، بعد آخر بهار، بعد آخر تابستان، بعد ...؟»

چند دقیقه قبل از ۶ صبح، اتوبوس آشنای محل ایستاد، صدای ضبط‌شده‌ی زن اعلام کرد که این سفر درون‌شهری ۲ دلار و ۷۰ سنت خرج دارد، باورم نمی‌شود که از شنیدن این صدای تکراری هر روزه ذوق کنم، صدایی که اولین صبح رسیدن به این کشور مرا از خواب پاره پاره‌ی هواپیمازده بیدار کرد و یادم آورد حالا یک قاره‌ی دیگرم و دورتر از همیشه، انگار صدای مکانیکی زن نویدی باشد که این‌جور نخواهد ماند...حتا با این‌که مسافر همیشگی این ساعت‌اش در ایستگاه منتظر نبود. همان زن میانسانی را می‌گویم که چهار فصل زن دامن‌های پشمی چهارخانه به پا می‌کند و گل‌سینه‌ای درشت، سنجاق پیراهن‌اش است. 

  
Read the whole story
Ayda
14 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete
Next Page of Stories