1984 stories
·
79 followers

من القدر؟ و أنا خائفٌ أیضاً…

1 Share

داستان «آخر هفته در زویدکوت» روبر مرل که ابولحسن نجفی با عنوان «شنبه و یکشنبه در کنار دریا» ترجمه کرده، درباره‌ی آخرالزمانی‌ترین روزهای جنگ جهانی دوم است و روایت سرباز(مرد)جوانی که در آن اوضاع تراژیک گرفتار شده. نیمه‌های داستان سرباز با زن جوانی آشنا می‌شود – در واقع زن را از دست دو سرباز دیگر که می‌خواستند به اون تجاوز کنند نجات می‌دهد- که در میان جنگ و بمباران حاضر نیست خانه‌اش را ترک کند چون معتقد است تا وقتی در آن خانه بماند بمبی رویش نمی‌افتد.
از تمام این داستان- که فکر کنم بیش از ‌پانزده سال پیش خواندمش- آنجایی در ذهنم حک شده، که سرباز و زن در زیرزمین خانه از حملات پناه گرفته‌اند. زیرزمین جایی‌ست که خانواده‌ی زن پیش از جنگ آنجا سوسیس درست می‌کردند. سرباز و زن همدیگر را بغل کرده‌اند. لرزش‌های بمب‌باران ریسه‌های سوسیس آویزان از سقف را بر سر و صورت سرباز می‌کوبد. زن هم این وسط سرش را بالاآورده و حرف می‌زند ولی بین سروصدای بمب‌باران صدایش به سرباز نمی‌رسد و انگار مثل ماهی لب می‌زند.
واقعیت این است که ما هم این روزها در همان زیرزمین هستیم. با ریسه‌های سوسیس آویزان که هی می‌خورد توی سر و صورت‌مان. درست است که وضعیت آخرالزمانی را فعلاً چشم انتظاریم ولی صدای تیر و تخته‌های خانه را می‌شنویم و همدیگر را بغل کرده و مثل ماهی لب می‌زنیم.
من هم معتقدم تا وقتی بمانیم بمب رویش نمی‌افتد.

Read the whole story
Ayda
2 hours ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

کجایید ای در زندان گشوده

1 Comment and 2 Shares
نمی‌دانم مجوز بدهند بهش یا نه. اگر به سنت همیشگی «ما را که نمی‌گویند، ما که خیلی مردمسالار و خوب و خوش و سلامتیم» عمل کنند، یا اگر نفهمند کتاب چه دعوت به شورش ساده‌ و سرراستی‌ست، آن هم برای سیزده چهارده‌ساله‌ها، لابد که این یکی هم چاپ می‌شود و بچه‌هایی مثل بچه‌های من می‌خوانندش و می‌آیند سر کلاس معرفی‌اش می‌کنند. مثل یک داستان ساده. همان‌جور که داستان قبلی در یک سرزمین فانتزی افتاده، یا بعدی در صحرای آفریقا، توی این یکی هم ماجرا در آلمان شرقی است. یک‌وقتی که آدم‌ها تصمیم گرفتند وسط یک شهر، یک کشور، دیوار بکشند. و بچه‌ها بلدند تمام کارهای عجیب آدم‌ها را در طول تاریخ، جوری تعریف کنند که همه‌چیز مسخره به نظر بیاید، نه فرآیند کند و خونبار و اسفناکی که آدم‌ها را، زندگی‌ها را ویران کرده.
...
یک‌جایی از مستند «پیرمرد و دریا»ی ناهید رضایی، عبدالرحیم جعفری، بنیانگذار نشر امیرکبیر، وسط آن تندتند و جویده حرف زدن مغرورش مکث می‌کند، از شیدایی می‌گوید، از سرگشتگی. و بعد نمی‌تواند جلوی بغضش را بگیرد. در تاریکی دوستم را دیدم که برگشت و نگاهم کرد. من هم نگاهش کردم و یادم نیست «وای» از من بود یا او. تا پایان فیلم، دست‌هایم روی دهانم بود. همان واکنش ناخودآگاهِ وقت اتفاق بد، وقتی تیمت گل می‌خورد.
ما آمده بودیم حرف‌های آدم‌های کارکرده و درِ زندان گشوده را بشنویم، آدم‌های به قول گلستان «امیدوار ساده‌ی سرراست»، تمام راه حرف زده بودیم ازش، که چقدر نیازمندیم به تماشای آن‌ها که توانستند.
بعد، بعد... عبدالرحیم جعفری بزرگ، آنچنان غمگین و سوگوار از سرگشتگی گفته بود.
...
توی آن داستان، همسایه‌ی پیری هست که از ابتدا سرسختانه مخالف وضع موجود است. خانواده‌ی راوی را تشویق می‌کند که در شرق نمانند و بروند به غرب. توی خانه‌اش جلسات مخفی برگزار می‌کند و اعلامیه منتشر می‌کند.
می‌گیرندش. و بعد که برمی‌گردد، راوی تا روزها صدای گریه‌ی پیرمرد را از دیوارهای نازک می‌شنود.
...
گفتند توی فیلم دیده شده که بی‌تاب است. که توی سلول بی‌قرار راه می‌رود و با لامپ ورمی‌رود و پیرهنش را درمی‌آورد و بعد از در بیرون می‌رود و ما دیگر تصویری از او نداریم که پشت آن در چه می‌کند.
من به یاد تصویرش این‌طرف دیوار می‌افتم که می‌گفت «می‌خواستم خواهش کنم از این جور صحبت‌ها مطلقاً مأیوس نشین، خواهید شنید، مدام خواهید شنید...»
...
برگشتنی اتوبوس سوار بودیم. ولیعصر باران‌خورده‌ی آخر شبِ خلوت و اتوبوس که انگار سُر می‌خورد در سرازیری‌اش و ما حرف می‌زدیم و من گاهی حواسم به راننده بود، به دسته‌گل نرگس ایستاده جلوی داشبوردش، به صدایش که توی بلندگو اسم ایستگاه‌ها را می‌گفت و بعد می‌گفت «نبود؟» به این‌که مرد و زن را از در جلو سوار می‌کرد، خوش‌وبش می‌کرد باهاشان و از زن پیری که صندلی جلو نشسته بود به شوخی می‌پرسید «مردا رو هم از همین‌جا سوار کنم یا بفرستمشون عقب؟» و رادیو را بلند گرفته بود و تخمه می‌شکست.
تمام راه یک گوشه‌ی چشمم به شیشه‌ی جلو بود، به آن دو خط منحنی که باران و برف‌پاک‌کن‌ها ساخته بودند و ولیعصر آخر شب نمناک و روشن و مردان و زنانی که توی اتوبوس کنار هم بودند و به هم صندلی تعارف می‌کردند. یاد وقت تماشای فیلم بودم، که یک آن تصور روزی که چنین آدم‌هایی، توی نمایش مهجورچنین فیلم‌هایی آن هم برای اقلیتی که آن‌ها را می‌شناسند نمی‌مانند، بی‌تابم کرده بود. یک لحظه تصور ریختن دیوار، وقتی نام و یاد و کار این آدم‌ها توی کتاب‌های درسی هست، و بچه‌های من از دیوارکشیدن مثل یک چز مسخره یاد می‌کنند که تا همین چندسال پیش، پدرها و مادرهایشان را پشت دیوارهای نازک خانه‌ها به هق‌هق می‌انداخته، یک لحظه تصور روزهای اتوبوس‌ها که با چنین شبانه‌‌ای غریب نباشند... چه شوری انداخته بود به دلم.
پیاده که می‌شدم، همه‌ی روی نداشته‌ام را جمع کردم و به راننده گفتم مرسی، حالتون خوش بود و حال ما رو هم خوش کردین.
همان‌جور به روبه‌رو نگاه کرد و چندبار گفت سلامت باشین.
...

رسیدم خانه، دوستی برایم صدای محمدعلی موحد را فرستاده بود که وقتی به اصرار ازش می‌‌خواستند بیت محبوبش از مولوی را بخواند، با آن لهجه‌ی زیبای ترکی پیرمردی‌اش سرآخر بیتی را به یاد می‌آورد و می‌خواند: «دست بگشا دامن خود را بگیر، مرهم این ریش، جز این ریش نیست».
Read the whole story
paradoxi
7 days ago
reply
یک لحظه تصور روزهای اتوبوس‌ها که با چنین شبانه‌‌ای غریب نباشند... چه شوری انداخته بود به دلم.
Ayda
1 day ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

جوان بودم اما ديرم شده بود

1 Share

هنوز سي سالم نشده بود. هفت هشت سال پيش از حالا كه به نظرم هنوز هم جوانم. اما فكر مي كردم ديرم شده. فكر مي كردم آنقدر دير شده كه بايد تصميمات نهايي را گرفت، بايد سر انتخابي كه (نهايتا) كرده ام بمانم، هر طور شده حفظش كنم و هرطور شده بهش وفادار باشم. پوند هنوز نشده بود سه هزار و پانصد تومان و هزار و هشتصد هزار تومان بود، من تازه خانه ي كوچكم در كراچ اند فينزبوري پارك لندن را اجاره كرده بودم. خانه ي كوچك پاكيزه زير شيرواني بود و هميشه بوي چوب و باران مي داد. از نتيجه جستجوهاي طولاني در وب سايت هاي خانه يابي آنلاين، تفريح طول مدت زندگي ام در لندن (بعد از متروگردي) نصيبم شده بود، كاناله هاي قرمز، موكت سبز، كمدها و ميز هاي چوبي خيلي قشنگ داشت و پنجره ي اتاقي كه رو به حياط هاي سرسبز و كوچكي كه تا چشم كار مي كرد ادامه داشتند. آنجا باران زيادمي باريد. من مي نشستم پشت پنجره و به اضطراب دوست پسرم كه فرسنگها دور از من برايم پيغام مي فرستاد و زنگ مي زد، حتي وقتي پيغام نمي فرستاد و زنگ نمي زد گوش مي دادم. دلش نمي خواست من از خانه بيرون باشم، مي ترسيد. مي ترسيد اتفاقات ناشناخته و وسوسه انگيز من را از راهي كه قرار بود با هم شروع كنيم خارج كنند. من هم مي نشستم خانه، نه اينكه به خودم بي اعتماد باشم اما اعتماد كامل را به چه كسي مي توان داشت؟ مي توانستم خودم را در عرصه هايي كه از پيش آزموده بودم تصور كنم و از آزمايش سربلند بيرون بيايم اما چه مي گذشت در آن گروه هاي كوچك صميمي كه شبها دور و بر دانشگاه ها ادر كافه هاي كم نور آبجو مي خوردند و من را كه ده دقيقه وقت از دوست پسرم كه تند تند زنگ مي زد و محل استقرارم را در لحظه جويا مي شد مثل شيئي گريخته از موزه هاي خاورميانه نگاه مي كردند. هنوز زبانم آنقدر باز نشده بود كه بتوانم نشانه اي از خودم بروز بدهم كه مهاجر زوركي با كيس تقلبي نيستم. مغرور بودم، دلم نمي خواست مهاجر زوركي با كيس تقلبي تلقي شوم، ميامدن سراغم و تند تند و روي هم روي هم حرف مي زدند. من از بين حرفهايشان ساده ترين كلمه ها و سوالات را انتخاب مي كردم. هميشه وقتي كسي مي خواست با من حرف بزند اين مسائل جاري بود، وقت نداشتم… بايد مي رفتم. نمي فهميدم خنده ها از چه بابت است و گاهي توي فكر رفتنها و نگاه هاي عميق و سرخ شدن پوستهاي نازك انگليسي. زود در مي رفتم. اما باز برمي گشتم. عاشق آن بارهاي بي تجمل و قديمي و قهوه اي بودم با نورهاي زرد، عاشق گير افتادن بين آدمهايي كه هر از گاهي از بين آن ستونهاي سترگ مردان بلندقد ايستاده در دايره هاي تنگ معاشرت چشمشان به دختر نامأنوسي مي خورد كه چسبيده به ميز بار، دم دست بارمن كه غالبا صميمي ترين و آشناترين آدم اينطورجاهاست. از همه جا مي رفتم، و به همه جا. با قدمهاي بلند و تند. طول راه كالج تا خانه يك ساعت و ده دقيقه بود اما من به علي گفته بودم دو ساعت و ده دقيقه. و هر بار همين شصت دقيقه سهم من از تماشا بود و ايستگاهي بين راهي كه گاهي برهوت بود، تند تند از پله ها بالا آمده بودم كه چشمم مي خورد به يك خيابان خالي بي پايان و ساختمانهايي زرد يا خاكستري..

ادامه دارد





Read the whole story
Ayda
1 day ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

فرگه و راسل و دامت

1 Share

کسی هست که پیشگفتارِ مایکل دامِت بر اولین کتاب‌اش درباره‌ی فرگه را خوانده باشد و دوستدارِ دامت نباشد؟ نمی‌‌دانم. از خواندنِ بخش‌هایی از آن پیشگفتار می‌فهمیم که دامت، که فعالیت‌هایش بر ضدِ نژادپرستی در بریتانیا چند سالی انتشارِ کتاب را عقب انداخته بوده،‌ می‌داند که فرگه—که کتاب درباره‌ی فلسفه‌ی زبانِ او است—دست‌کم در اواخرِ عمرْ نژادپرست و ضدیهود بوده است. 

چند روز پیش مطلبِ نسبتاً جدیدی  خواندم درباره‌ی مکاتباتِ دامت و راسل درباره‌ی فرگه. تاریخِ اولینِ‌ نامه‌هایی که نویسنده درباره‌شان گزارش می‌کند ۱۹۵۳ و آخرین‌شان ۱۹۶۳ است. در ۱۹۵۴، تقریباً بیست سال پیش از انتشارِ کتابِ دامت، دامت برای راسل از ضدیهودبودنِ فرگه و ملّی‌گراییِ افراطیِ فرگه می‌نویسد. (در کنارِ کارهای دیگر، در ۱۹۵۴ دامت رفته بوده است به شهرِ مونستر در آلمان، تا نوشته‌های منتشرنشده‌ای از فرگه را ببینید. کواین هم چند روزی با دامت بوده.)

در ۱۹۵۷ دامت به راسل خبر می‌دهد که قرار است مجموعه‌ای از مکاتباتِ فرگه منتشر بشود، و می‌پرسد که آیا راسل حاضر است نامه‌های خودش به فرگه را از آلمانی به انگلیسی ترجمه کند یا نه. راسل ابتدائاً قبول می‌کند، اما در ۱۹۶۳ که دامت نامه‌ها را برای او می‌فرستد، راسل پاسخ می‌دهد که نمی‌تواند، از جمله چون سخت درگیرِ فعالیت‌های مربوط به خلع‌سلاحِ اتمی است. دامت،‌ که خودش هم مخالفِ سرسختِ این سلاح‌‌ها بوده، اصرار می‌کند. می‌گوید که انتشارِ هر گزیده‌ای از کارهای فرگه مهمل است اگر که حاویِ نامه‌هایی از راسل نباشد، و 

از شما خواهش نمی‌کردم اگر این‌طور نبود که انگلیسی‌تان این‌قدر بلندآوازه است. من می‌توانستم، فی‌الواقع، به‌سادگی نسخه‌ی امانتدارانه‌ای از نامه‌ها عرضه کنم؛ اما گمان می‌‌کنم مهمل می‌بود منتشرکردنِ چیزی از شما به انگلیسی که آن ظرافتِ سبْکی‌ای را نمایش نمی‌داد که نوشته‌های دیگرِ‌شما دارا هستند و من نمی‌توانستم حاصل‌‌اش کنم.

در بینِ آن گروهِ کمی از فیلسوفانِ مهمِ قرنِ بیستم که من بعضی کارهایشان را خوانده‌ام، دامت یکی از بدنویس‌ترین‌ها است. حالا حتی دامتِ چهل‌ساله را هم دوست دارم.

[آن نامه‌‌ها نهایتاً در ۱۹۸۰ منتشر شدند، بدونِ اینکه ترجمه‌ای کارِ خودِ راسل باشد. نامه‌ی اولِ راسل و جوابِ فرگه را از قبل می‌شد در مجموعه‌ی گردآورده‌ی ژان ون‌هایِنورت دید. خواننده‌ی این وبلاگ نیاز به یادآوری ندارد که اولینِ این نامه‌ها را راسلِ جوان در ۱۹۰۲ نوشته بوده است در بیانِ آنچه از کمی بعد از آن به پارادوکسِ راسل مشهور بوده است. در این سالِ ۱۹۶۳، راسل بیش از نود سال داشته است.]

 

Read the whole story
Ayda
3 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

فصل دیگری از صبوری

1 Share

همیشه به خیال خودم صبور بوده‌ام. همیشه حرف اصلی‌ام را پنهان کرده‌ام. چرا که حرف اصلی ستون خیمه‌ام بوده است در این بیابان بی‌انتها.

همیشه گفته‌ام در هنگام مرگ نیر فاصله‌ات را نگه‌دار و نگذار آن چه بنیان توست بازیچه‌ی دیگران شود.

حالا اما سختی‌ها تا عمق جانم پیش می‌روند و من وارد دنیای جدیدی شده‌ام که صبوری قبلی‌ام برایش خنده‌دار است.

وارد بیابان بی‌انتهای جدیدی شده‌ام. فصل دیگری از صبوری.

* این که تا حرف سختی پیش میاید حال آدم را بپرسند، برای من جذاب نیست. فکر می‌کنم طرف درکی از سختی و رنج و صبوری ندارد.

Read the whole story
Ayda
8 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

دویست و سی و هشت

1 Share

قدیم‌ها یکی از اِلمان‌های قشنگ اجتماعی‌مان آدرس پرسیدن بود. وقت‌هایی که آدرس را بلد نبودیم. هر ده قدم می‌ایستادیم و خِر یکی را می‌چسبیدیم و آدرس می‌پرسیدیم. باب معاشرت خوبی بود. سر همین آدرس پرسیدن‌ها مردم اختلاط می‌کردند، رفیق می‌شدند، عاشق می‌شدند و حتی ازدواج می‌کردند و بچه تولید می‌کردند. حالا گوگل و ویز و الخ جای این المان قشنگ اجتماعی را پر کرده است و آدم‌ها فقط با موبایل‌هایشان اختلاط می‌کنند. آدم که نمی‌تواند عاشق شش اینچ صفحه نمایش بشود. حتی راننده‌های تاکسی هم دچارند. قدیم‌ها راننده‌های تاکسی مثل غازهای مهاجر بودند. از شرق تا غرب را چشم بسته و با استفاده از ساعت بیولوژیکی‌شان پر می‌زدند و می‌رسیدند مقصد. ذکاوت داشتند. حالا این وسط یکی دو بار هم با انبردست، شیشه‌ی پیکان را می‌کشیدند پائین و مِن‌باب گرادگیری بهتر، آدرس می‌پرسیدند.
حالا این را بسط بدهید به باقی المان‌های اجتماعی. لابد ایران هم به زودی می‌شود مثل آمریکا. از توی ماشین قهوه می‌خریم و صندوق‌دارهای بقالی‌ها ورچیده می‌شوند. اصلا خود بقالی‌ها هم منسوخ می‌شوند و آنلاین تربچه و ماست‌موسیر می‌خریم. به کل باب‌های معاشرت فاکدآپ می‌شوند. همان بهای سنگینی که بابت رونق ممکلت می‌پردازیم.
حالا ربط عکس و حرف چیست، الله‌اعلم.





Read the whole story
Ayda
8 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete
Next Page of Stories